سینه های فاطی!

    تو این داستان نه از لاپایی و سکس با عمه و خاله خبریه و نه دختری قراره خیلی راحت لنگاشو واسه من هوا کنه! نه قراره از هیکل ورزشکاری و قامت رعنای کیرم بگم و نه حرفای تکراری. نه زنی از تو یخچال واسم شربت میاره و نه دختری قربون صدقه کیرم میره. داستان اتفاقیه که تو 20 سالگی برام افتاد و گفتم حداقل تکراری نیست..... هرچند اونی که به نیت فحش اومده اخرش میگه اینها همه تخیلات یه جقیه!! ولی خیالی نیست....
    واسه ما اون موقع داشتن موتور هم خودش رویا بود! پشت موتور درحالیکه امین هم پشت سرم نشسته بود و مدام اهنگ " خسته شدم... بس که دلم... دنبال یک بهونه گشت..." قمیشی رو میخوند و با صدای تخمیش اعصاب مارو گاییده بود به سمت دانشگاه مبرفتیم. چهارراه جلویی معمولن موتورگیری بود. انداختم توی کوچه ی بزرگ و خلوتی که هرروز واسه فرار از موتورگیری ازش عبور میکردیم. حدود 7 و نیم صبح بود. کوچه و کلن اون محله خلوت و اروم بود. از صدای جیغ و داد دختری هردو کاملن ساکت شدیم. سرعتمو کم کردم. دختری با پای برهنه و هراسان از چند تا خونه جلوتر به داخل کوچه پرید. با دیدن ما چند قدم به سمتمون حرکت کرد و کف کوچه نشست و از ترس به خوش میلرزید و گریه میکرد. با عجله خودمونو بهش رسوندیم.
    خانم، خانم، چی شده؟؟؟ با صدای بریده بریده و نفس زنان به سمت خونه و بالا اشاره کرد و گفت: یکی تو خونست. یه نفر تو خونست!
    _ خانم! دزد منظورتونه؟


    -نمیدونم! یه مرد غریبه تو خونست!
    امین با گوشی به 110 زنگ زد. جوگیر شدم و خواستم برم توی خونه. ولی نمیدونستم چی و کی در انتظارمه. ترسیدم و برگشتم. دختر با یه تیشرت سفید و تنگ که از یقه تا قسمت روی سینه هاش پاره شده بود و سینه هاش و سوتین نارنجیش مشخص بود و دامن مشکی تنگ و کوتاه کف کوچه نشسته بود. انگار خودش هم متوجه ظاهر و شرایطش نبود. از مرد حدودن 60 ساله خونه روبرویی که با زیرشلواری و رکابی سوراخ سوراخش با خونسردی فقط تماشا میکرد خواستم لباس یا چادری براش بیاره. امین بعد از تماس با پلیس خواست وارد خونه بشه. هرکاری کردم نتونستم جلوش رو بگیرم . اون جوگیرتر از من بود. به سمت پله ها حرکت کرد. نمیتونستم امین رو تنها بزارم و با وجود ترسی که تو دلم داشتم به سمت خونه حرکت کردم. صدای مردی متوقفم کرد. پسری حدودن 30 ساله و با ظاهری نحیف و ژولیده از روی پشت بام خونه با صدایی دورگه که توش شهوت، عصبانیت، نفرت و همه چیز بود به دختر نگاه میکرد و گفت:
    فاطی! با توام فاطی! من تو رو آخر جررر میدم! فهمیدی؟ میگامت جنده خانم! مررررد نیستم تورو نکنمت! بعد هم به سرعت فرار کرد.
    تمام این اتفاقات شاید تو دو دقیقه و خیلی سریع رقم خورد.
    حرفهای اون پسر، تیشرت پاره شده دختر که اسمشو دیگه میدونستم همراه با سکوت معنادارش بعد از شنیدن حرفهای پسر، تصویری کلی از ماجرا بهم دادن.
    در حالیکه زن میانسال همسایه بعد از اطلاع دادن شوهرش با عجله با چادری رنگی توی دستش به سمت دختر میومد، فاطی بهم نگاه کرد و اروم و با التماس ازم خواست به هیچکس از دیدن و شنیدن حرفهای پسر چیزی نگم. با رسیدن زن همسایه و کمی شلوغ شدن اطراف فاطی نمیتونستم باهاش حرفی بزنم . زن همسایه با چادر فاطی رو پوشوند و در حالیکه اونو به سمت سکوی جلوی خونشون می برد میگفت:
    خدا مرگم بده! فاطمه جون. عزیزآقا که بهم گفت چه خبره زیر کتری رو هم خاموش نکردم و با عجله اومدم! مرده را میشناختی؟ خوبه بلایی سرت نیاوردن ننه! باز زرنگی کردی فرار کردی! کار کاره یه آشناست! وگرنه غریبه که صبح نمیره خونه مردم! دزدم که شب به خونه میزنه نه اول صبح!
    پیرزن ول کن نبود و یه ریز حرف میزد. فاطی رو به عزیز اقا و زنش سپردم و با کلی سوال توی ذهنم، قبل از رسیدن پلیس امین رو صدا کردم و رفتیم.
    به امین هم جریان اون پسر و حرفاش رو نگفتم. در حالیکه امین مدام از تیکه بودن و کس بودن دختر میگفت، تمام فکر و ذهم من درگیر حرف های اون پسر و التماس فاطی واسه بازگو نکردنش بود. هرچند که من هم ناخواسته گوشه ذهنم تصویر فاطی و سینه های سفید و درشتش، موهای مشکی و بلندش و ..... نقش بسته بود و ناخواسته قلقلکم میداد.

    روزها گذشت و ما هرروز به امید دیدن دوباره دختر از تو اون کوچه میگذشتیم ولی فایده ای نداشت. هرچی بیشتر تلاش میکردم فراموشش کنم بیشتر ذهنم درگیرش میشد. اون دختر هم از نظر زیبایی و هم وضع و شرایط مالی خونوادش با من که هنوز قسط موتورم رو نداشتم بدم قابل مقایسه نبود. ولی تو دلم میگفتم اون مرد روی پشت بام هم مالی نبود! نه ظاهر داشت و نه سالم بود! شاید منم بتونم یه جوری به فاطی برسم. بیشتر از شهوت و سکس دنبال حرف زدن باهاش بودم. دلم میخواست جریان اون روز رو کامل از خودش بشنوم.
    بالاخره بعد از حدود یک ماه یه روز امین فاطی رو تو کوچه و درحال سوار شدن به ماشینش که یه 206 سفید بوده میبینه و شماره خودشو به دختر میده. اونروز امین تو دانشگاه مست از پیروزیش بود! از اینکه فاطی شماره اونو گرفته و کلی هم به گفته خودش تحویلش گرفته تو کونش عروسی بود. از فکرها و نقشه های توی سرش واسه راضی کردن فاطی به سکس میگفت و منم بی تفاوت گوش میکردم. تو دلم بهش حسادت میکردم! ظاهر و شرایط خونوادگی امین از من هم بدتر بود. من صفر بودم و اون منفی! ولی اون برعکس من همیشه پررو و بلندپرواز بود.
    دوروزی گذشت و من بی دلیل مثل دیوونه ها دلشکسته بودم! انگار فاطی با گرفتن شماره امین به من خیانت کرده! بالاخره فاطی به امین پیام داد و خودشو معرفی کرد.
    _آقا امین! من فاطمه هستم که بهم دوروز پیش شماره دادین. خوبین؟
    _سلاااام. فاطمه خانم. ممنون. شما خوبید؟ منتظرتون بودم!
    _خواستم بازم بابت اونروز ازتون تشکر کنم. مردونگی کردین. واقعن ممنونم.
    _این حرفها چیه! حالا کی میتونین صحبت کنید؟ زنگ بزنم بیشتر اشنا بشیم!
    _فعلن که نمیتونم. خواستم اگه میشه شماره اون دوستتون رو هم بدین ازشون تشکر کنم!
    _بله حتمن. 09....... محمد
    اونروز کلاس نداشتیم و این پیامها رو بلافاصله امین بعد از تماس باهام و گفتن جریان، برام فرستاد. در حالیکه سعی میکردم خوشحالیمو پنهون کنم تشکر کردم و خداحافظی کردم.
    چند دقیقه نشد که فاطمه پیام داد.
    _سلام اقا محمد! فاطمه هستم خواستم باهاتون صحبت کنم.
    _سلام. من درخدمتم هروقت میدونید زنگ بزنم.
    بلافاصله زنگ زد. چند دقیقه ای به احوالپرسی و تشکر و حرفهای عادی گذشت و خودش شروع به توضیح دادن کرد:
    اون پسر آشغال که دیدین خواستگارم بود! دوسال پیش به اصرار مادرش که با مادرم دوست بودن اومدن خواستگاری. همون جلسه اول هم من و هم خونوادم ردشون کردیم. پسره کار ازاد (کابینت ساز) داشت و هیچ سرمایه ای هم نداشت. ظاهر و سواد درست و حسابی هم نداشت. ولی جدای همه اینها ادم هم نبود! تو همون جلسه اول ده دقیقه به اصرار خواستن باهم تنها صحبت کنیم. با چشمای هیز و نگاهش داشت منو میخورد. به نظر خودم و پدرم معتاد هم بود ولی خوش میگفت مخالف دوده و تا به حال یه نخ سیگار هم نکشیده! بعد از جواب رد دادن ما، دو ساله که ول کن من نیست! از زنگ زدنهای مداوم و پیامهای عاشقانه شروع شد. کادو خریدن، تعقیب کردن من و تو کوچه و خیابون حرف زدن و اصرار بهم، خلاصه همه کاری کرد. پشت تلفن گریه میکرد و....
    _خوب چرا به خونوادت نگفتی تا جلوشو بگیرن؟ چرا جوابشو میدادی؟!
    _بهشون گفتم به خدا! اما مادر پسره میگفت چیکارش کنیم! عاشق فاطمه شده و حرف هیچکس هم گوش نمیکنه!
    _عجب!!! شکایتی چیزی! بالاخره شهر هرررت که نیست!
    _دلم واسش میسوخت. میخواستم با حرف و به خوبی و خوشی واقعیتو قبول کنه. اما چند ماه بود که دیگه لحنش و حرفاش عوض شده بود. تهدید میکرد. فحش میداد و میگفت نمیزاره زن کس دیگه ای بشم. از تهدید به اسید بگیر تا با ماشین منو زیر گرفتن و .... بالاخره با پدرم رفتیم و ازش شکایت کردیم. اونروز هم میدونست صبحها پدر و مادرم هردو زود سر کار میرن و وارد خونه شده بود و میخواست به زور خواستشو عملی کنه و من فرار کردم....
    _چرا گفتی به کسی چیزی نگم ازش؟ به پلیس هم نگفتی اونروز؟
    _نه نگفتم. آخه من خودم حماقت کردم و فریب خوردم و در رو براش باز کردم. اگه خونوادم و بقیه میفهمیدند خیلی واسم بد میشد.
    حرف ها و داستان فاطی شاید اصل داستانش درست بود ولی پر از جمله های متناقض بود و بارها تو جواب سوال هام میموند و من هم متوجه شده بودم. اما نه بازپرس پروندش بودم و نه میخواستم خیلی پاپیچ بشم. ولی داستان من ربطی به ماجرای اون و پسر نداره و خواستم ماجرا را خلاصه بدونین.
    بعد از یک هفته پیام دادن و زنگ زدن بهم گفت ببین محمد! من ازت خوشم میاد! پسر خوبی هستی! ولی من 4 سال ازت بزرگترم و بدون تعارف به درد ازدواج باهم که نمیخوریم؟ درسته؟
    _اره میدونم منم قصدم ازدواج نبود!
    _خوب! دنبال دوست پسر هم نیستم و میخوام زودتر ازدواج کنم! پس باهم دوست هم نمیتونیم باشیم!
    _خوب؟؟
    _هیچی دیگه! گفتم بهتره دیگه رابطمون تموم کنیم و تو هم بری سراغ دخترای خوشکل دانشگاهتون! و دیگه با خوبی و خوشی از هم خداحافظی کنیم!
    _باشه. هرجور میدونی. من اویزون نیستم!
    خلاصه اونروز منو پیچوند و رفت. بعد ازون دیگه فکر و خیال و شهوت بیشتر سراغم اومده بود و خیلی اذیت میشدم. کاش اون سینه های لعنتیشو ندیده بودم! کاش یه کم با ظرفیت تر بودم!
    شب بهش پیام دادم و گفتم من یه مشکلی دارم!
    _چه مشکلی؟
    _بعد از دیدنت اونروز تو اون لباس و.... همش تو ذهنم فکرای ناجور مید سراغم و اروم نمیگیرم.
    منظور؟؟؟
    هیچی! کاش میشد یه بار....
    _حرفشم نزن.
    فکر کنم یه ده روزی رو مخش بودم و مدام ازش میخواستم یه بار سکس کنیم و دیگه واسه همیشه بیخیال هم بشیم. اون هم هرچند قبول نمیکرد ولی همیشه جواب میداد و برخورد بدی نمیکرد. تا بالاخره اخرین تیر و اخرین شانسم رو امتحان کردم. وقتی بهم در جواب یکی از پیامهام گفت: لطفن اذیت نکن منو! بهش گفتم: من به خاطر تو به کسی از جریان خواستگارت نگفتم! میخواستم اذیت کنم که میرفتم جریان رو به پدرت میگفتم!
    بعد ازین پیام هرچند چند ساعتی جوابی نداد ولی بالاخره اثرش رو گذاشت. پیام داد:
    فقط قول بده یه بار باشه و دیگه تمام! درضمن کوتاه و مختصر!
    _باشه. قول میدم. کوتاه و مختصر دیگه چیه؟
    _یعنی یه روز که شرایط مهیا بود بهت میگم بیای اینجا ولی سریع کارتو انجام میدی و میری! مثل دوست دخترت نمیتونم یک ساعت دراختیارت باشم! افتاد؟؟
    _اوکی. فقط روز قبلش خبرم کن حتمن!
    دیگه منتظر خبرش بودم و گفتم هرچی هم خلاصه و مختصر! واسه من غنیمته.
    فرداش انگار شهوتم کمی فروکش کرده بود! ته دلم ازین که کسی رو به زور دارم مجبور به سکس میکنم و به خاطر تهدیدم راضی به اینکار شده ناراحت بودم. واقعن لذت نمیبردم وقتی میدونستم اون بی میل به اینکاره . از خودم بدم اومد.
    بهش پیام دادم و گفتم فاطی بیخیال اون جریان و دلیلش هم براش نوشتم. (بعدن فهمیدم همین پیامم و همینکارم خیلی روش اثر گذاشته) اون هم جوابی نداد.
    دیگه بیخیال شده بودم. چهار پنج روز بعدش اخرشب بهم پیام داد: صبح 8 خونه ما باش!
    _من که گفتم بیخیال فاطی! مگه نخوندی پیام چند روز پیش منو؟؟؟
    _خوندم. صبح بیا نگران نباش! ناز هم نکن!
    _اوکی.
    صبح شد و رفتم سمت خونشون. نه قرص و نه اسپری! فقط یه کاندوم تاخیری تو جیبم بود. وارد خونه شدم. با همون دامن مشکی اونروز و یه تیشرت تنگ اومد سمتم. یه کم سر به سرم گداشت و به شوخی میگفت: حالا دیگه واسه رسیدن به سینه هام منو تهدید میکنی!؟ سینه هامو دیدی اونروز شبها اروم و قرار نداشتی دیگه؟ (به پیام های خودم که بهش قبلن داده بودم اشاره میکرد و تیکه مینداخت). نشستم لب تختش. تیشرتشو داد بالا ودرحالیکه سوتین نبسته بود سینه های لختشو با خنده و کمی شهوت به صورتم چسبوند و گفت بیا! بخور هرچقدر دوست داری! بی اختیار با دودست سینه هاشو گرفتم و شروع به خوردنشون کردم. کم کم اومد رو پاهام نشست و سرم به سینه هاش فشار میداد. حسابی خوردم و بعد خوابوندمش روی تخت. دامن و شرتش دادم پایین و لباسهامو دراوردم. از حالات پاهاش که کامل باز کرده بود معلوم بود منتظره برم کسشو بخورم! روش دراز کشیدم و خوب لبها و گردنشو خوردم. نشستم روی سینه هاش و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش. یه کم بعد جلوی دهنش گذاشتم تا بخوره. با لحن تندی گفت: برو بچه پررو! حالم ازین کار بهم میخوره! اومدم و کاندومو زدم به کیرم و پاهاشو دادم بالا. کیرمو یه کم رو کسش مالیدم. با صدای پر از شهوت گفت: یه کم اول بخور واسم محمدجان! بعد بکنم! سر کیرمو تف زدم و درحالیکه روش خم میشدم تا بکنمش گفتم هرقت تو خوردی منم میخورم فاطمه جان! و سریع کیرم تا جایی که کسش راه داد فرو کردم و روش دراز کشیدم. لباشو میخوردم و اونم سعی میکرد سرمو به سمت سینه هاش ببره و بخورم سینه هاشو. گفتم بیا بشین روش تا بهتر بتونم سینه هاتو بخورم و بکنمت. اومد بالا و خودش بالا پایین میکرد. یه پنج دقیقه ای محکم خودشو از بالا به کیرم فشار میداد و منم از پایین تو کسش میکردم و سینه هاشو اروم گاز میگرفتم و مک میزدم تا ارضا شد و تو بغلم افتاد. پاشدم و خودمم یه چند دقیقه دیگه سگی کردمش و ارضا شدم. کلن یه ربع بیشتر سکس ما طول نکشید ولی خیلی لذتبخش بود. زود لباس پوشیدم و خواستم برم. گفت چته! دنبالت گذاشتن مگه؟ گفتم خودت گفتی مختصر و کوتاه!!
    یه کم لب بازی کردیم و دوباره به شوخی و مسخره ازین که کسشو نخوردم گفت. مثل بچه ها لج میکنی؟ حالا من بدم میاد ساک بزنم تو هم نمیخوری؟
    _خوب منم کس لیسی دوست ندارم (با خنده)
    ولی درعوض خوب سینه میخوری ها! اونا را که خیلی دوست داشتی انگار!
    خلاصه اونروز هم گذشت و من رو قولم موندم و دیگه پیامی ندادم و خبری هم ازش ندارم.


    نوشته: مهران

  • 20

  • 4




  • نظرات:
    •   mz7423
    • 1 ماه
      • 0

    • اسمش باید عوض بشه بزارن موتورگیری در چهارراه جلویی


    •   تخم هایش
    • 1 ماه
      • 0

    • تخم های پدر قاطی


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 0

    • حالا بگیم تخیلات یه جقیه بهت بر میخوره ؟؟
      پلیس ها کجا رفتن اونوقت
      هیچ سوال و جوابی از دختره یا خونوادش نکردن؟؟
      همه چی فراموش شد؟؟
      برو جقت رو بزن عزیزم


    •   mpnt
    • 1 ماه
      • 0

    • اگه دختر مجرد بود چطوری پرده نداشت و کردیش ؟عجیبه


    •   ک+ک+ک
    • 1 ماه
      • 0

    • چقد مهرانا بوکون شدن،چقد شهربی قانون شده،چقد جقی زیاد شده،کوس کش اگه فاطی بده بود به همون مرتیکه خواستگارش میداد مثلا تو چی داشتی اون نداشت سیب زمینی پیوندی از تو بخارش بیشتره فاطی رو ولش از ننت وآبجیت برامون بگو،شهوانی کم کم داره میشه مهد کودک


    •   marmahi33
    • 1 ماه
      • 1

    • نمیخوام ایراد بگیرم به داستانت خوب نوشته بودی یه هزارافرین بهت میدم اما قرار نبود تو داستانت خبری از سکس باشه په اون که فاطی بالا پایین میکنه به اون چی میگین √√¿


    •   Plasman
    • 1 ماه
      • 1

    • فردین بازیت رو کار ندارم
      اما موندم چطور یارو ده دقیقه ای ارضا شد.
      تا الان هیچ داستانی نخوندم که پسره زودتر ارضا شده باشه.
      ماشالله همه جانی سینزن


    •   boy.t0p
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی خوب بود. بعضی ها همون داستان های تخمی سکس با ادم فضایی ها را باید بخونن.


    •   ehsan9000
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی. لایک با افتخار


    •   mamadkaraji
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت خوب بود
      خیلی تخیلی بود
      ولی خب اسمش داستانه
      ممنون که نوشتی
      حسش خوب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو