داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

س.ص

1399/06/12

-یعنی چی نمیکنی ولی آبت میاد؟
-یعنی کصخول جق میزنی آبت میاد ، دیگه هم نیاز نیست کص بکنی
-آخه وقتی کص نباشه که نمیشه
-عجب خری هستی تو . احمق حتمی نباید بکنی تو که ، اگه فقط با دست بمالی همون حال میده
-تو چند بار انجام دادی
-خیلی
-آبتم اومد؟
-چند قطره فقط ولی وقتی بزرگ تر شی بیشتر میشه
-یعنی الان منم این کارو بکنم آبم میاد؟
-چه فرقی میکنه. فقط ننه بابات نبینن به گا میری
-خب کجا انجام بدم؟
-تو حموم . قشنگ کف هم بزن بعد یک زن لخت تصور کن
-برو بابا خیلی تخمیه اینجوری
-تو کصمغزی وگرنه همه همین کار میکنن
-آخه دیوث مگه من چند تا زن لخت دیدم تا حالا که بخوام تصور بکنم
-قبلش بشین چهارتا فیلم سوپر ببین بعد برو حموم
-اصلا حرف از فیلم سوپر نزن . یک درصد داداش کونیم بفهمه به ننه بابام میگه
-خب فیلم های داداشت رو ببین ، اینجوری تخم نمیکنه گوه بخوره
-من دست به لپ تابش بزنم همون رو از عرض میکنه تو کونم
بالاخره سام عصبی شد و گفت:
-پس بیا کیر منو بخور . جاکش هرچی میگم یه دلیلی میاره. بگو تخم ندارم
-نه ندارم . لابد تو داری؟
-بله که دارم. جق میزنم مثل مرد با گوشی رو مبل
-آخه دیوث تو خونتون ۲۴ساعت خالیه ، ننت نیست که ببینه چه گوهی میخوری
ناگهان زنگ مدرسه به صدا در می آید و دانش آموزان به داخل کلاس هایشان میروند.سر کلاس علوم بهزاد با سام پچ پچ میکردند.
-خایه داری بپرس
-میپرسم ها
-بپرس
سام دستش را بالا میبرد و معلم را صدا میزند.
-بله؟
-آقا ببخشید خود ارضایی چیه؟
ناگهان تعدادی از دانش آموزان مثل یک بمب ترکیده و شروع به خنده میکنند. معلم با ماژیک به تخته میکوبد و میگوید:
-زهر مار. آقای صادقی خر خودتی. تو از من بهتر میدونی چیه ولی داری یه چرتی میگی اینا بخندن.دفعه بعدم از این سوالا بپرسی با لگد میندازمت بیرون ، اصلا چه معنی داره بچه سیزده ساله این چیزا رو بخواد بدونه
سام با یک لبخند شیطنت آمیز و ناشی از رضایت سرش را پایین انداخت ، انگار موفق شده بود جرعت خودش را به دوستانش نشان بدهد.
وقتی زنگ آخر خورد معلم گفت :
-صادقی بمونه
بهزاد دستش را روی شانه سام گذاشت وگفت:
-صادقی بمونه که کونش پارست
بعد از اینکه کلاس خالی شد معلم به سام گفت:
-صادقی فردا زنگ آخر که باهاتون کلاس دارم به مادرت میگی بیاد
-ولی آقا ما شوخی…
-هیس . همین که گفتم
-چشم
سام صادقی پسری کوچک در شهری بزرگ. گم شده در زیر پای برج ها و ساختمان ها. تمام خیابان ها را با پاهایش قدم میزند و زیر بار حرف دیگران نمیرود.
‌وقتی به خانه رسید باز هم کسی نبود که به او خوشامد بگوید. مادرش که سر کار بود و پدرش هم…
پدرش مرده تر از آنی بود که بخواهد پدری کند.تنها یادگار سام از او چشم های عسلی و یک فامیل صادقی بود.لباس هایش را در آورده و گوشی خود را از شارژ میکشد.تنهاییش را با گشتن در اینترنت و تماشا چیز هایی پر میکرد که وجود و نشاط نوجوانی او را از تنش خالی میکرد.
بالاخره مادرش می آید.
-سامی؟
-سلام چه دیر اومدی
-شرمنده مامان جان ترافیک بود
مادرش مثل همیشه دو پرس غذا خریده بود. شال مشکیش را در آورده و با دستش خودش را باد میزند.
-الان سفره رو پهن میکنم مامان
زمان نهار سام میگوید
-یک بارم خودت غذا درست کن
-بخور ایراد نگیر حاج آقا صادقی
-مامان یه چی بگم ناراحت نمیشی؟
-بگو ولی قول نمیدم
-معلم علومم گفت مادرت باید فردا بیاد مدرسه
-برای چی؟ امتحان خراب کردی
-نه بابا، شلوغ کردم میخواد باز زر مفت بزنه
-ای کره خر
-اگه من کره خرم پس توهم باید ننه خر باش
-نخیر من آهو خانومم
-پس چرا من خرشدم؟
-اون دیگه ارث پدریته
سپس دوتایی میخندند. فردا در مدرسه سام استرس زیاد دارد ولی بروز نمی دهد و مثل همیشه با دوستانش شوخی میکند.
علیرضا یکی از دوستانش چنان با افتخار میگوید:
-حاجی وقتی من بچه بودم با ننم میرفتم حموم
سام میگوید:

  • عه حاجی پشمام!! منم با ننت میرفتم حموم
    ناگهان بچه ها شروع کردند به خندیدن. علیرضا سرخ شد وگفت:
    -چه گوهی خوردی؟
    -زر نزن بابا . الکی گنده نیا
    بهزاد برای اینکه بحث را عوض کند می گوید:
    -راستی دیروز قربانی چی گفت بهت؟
    -گفت به مادرت بگو فردا بیاد
    علیرضا از این فرصت استفاده کرده و میگوید:
    -لابد میخواد ننت عملی با کیر قربانی نشون بده خود ارضایی چیه؟
    این حرف به قدری سام را عصبی کرد که نتیجه آن یک سیلی محکم توی صورت علیرضا شد.
    هر دوی آنها باهم درگیر شدن ولی هیچکس دخالت نکرد و صبر کردند تا آن دو خوب از خجالت هم در بیایند.سرانجام ناظم بود که هردوی آنها را به دفتر مدرسه برد.
    وقتی زنگ آخر شد علیرضا کنار آب خوری صورتش را میشست که پسر عموی دو سال بزرگ تر از خودش کنار او آمد.
    -شنیدم دعوا کردی
    -ها
    -با کی؟
    -با یه خارکصده.سام صادقی تو کلاسمون
    -زدی یا خوردی؟
    -جفتش
    -میخوای کونش رو پاره کنم
    -نه بچه کونی ارزشش رو نداره. اینا اون ننه جندشه داره از اون طرف میره تو .
    -ننش چه کصیه
    مادر سام با یک مانتوی سفید نخی ، شلوار لی ، کفش پاشنه بلند و شال تابستانی رنگی در حالی که نگاه سنگین دانش آموزان را روی خود حس میکرد وارد حیاط مدرسه شد.
    قربانی در کلاس منتظرش بود و وقتی وارد شد به او سلام کرد.
    -خب چیکار کرده این آقا پسر ما؟
    -والا خانم صادقی پسر شما پسر باهوشی و خدا رو شکر مشکل درسی نداره ولی بی انضباطه
    -حق میدم بهتون من خودم تو خونه از دست اذیت کردن هاش خسته میشم
    -البته بحث شیطنت کردن که طبیعیه ، اینا پسر بچه هستن ولی بحث دیگه اینه که…
    اصلا بذارید واضح تر بگم . من چندین سال معلم علومم و زیاد پیش اومده بچه ها از این سوالا بپرسن که در اکثر مواقع با خانوادشون موضوع رو در میون گذاشتم
    -چه سوالی؟
    -ازم پرسید حالا به شوخی یا از سر بچگی البته خیلی عذر میخوام ، پرسید خود ارضایی چیه؟
    مادر سام با شنیدن این حرف زبانش بند آمد و دیگر نمیدانست چه بگوید. از ابتدا که وارد کلاس شده بود نگاه های سنگین مردی که میتوانست جای پدر او باشد روی بدنش حس میکرد و حالا با این حرف حرمت های بین آنها شکسته شده و راحت میتوانست چشمان هرزه خود را به او بدوزد.
    -من واقعا نمیدونم چی بگم جناب قربانی ، حتمی جایی شنیده یا کلمش رو دیده…
    -بله بله منم با خودم همین فکر رو کردم . با خودم گفتم یا کسی گفته یا میخواسته برای خنده دوستاش این کارو بکنه ولی حرف من اینه که تو این سن و خب با شرایط روز مثل اینترنت و فضای مجازی بچه ها مورد کنترل والدین باشن براشون بهتره.
    -شما صحیح میفرمایید . چشم من خودم باهاش صحبت میکنم.
    از روی صندلی بلند شده و خداحافظی سرسری میکند و از کلاس خارج میشود . در جلو دفتر مدرسه سام همراه ناظم مدرسه ایستاده .
    -سلام خانم صادقی ، خیلی خوش اومدین.
    -سلام آقای کاظمیان
    -خانم صادقی من میخواستم با شما صحبت کنم ولی وقتی فهمیدم آقای قربانی هم عذر پسر شما رو خواسته گفتم منم اینجا حرفم رو بزم
    -بفرمایید
    -خانم صادقی ، خیلی بچه ی خوبیه ولی بی انضباطه . امروز با یکی از هم کلاسی هاش دعوا کرده
    -پس دعوا هم کرده
    -بله متاسفانه . من بهشون گفتم شرط اول مدرسه انضباطه بعد درس ، به خدا دانش آموز داشتیم درسش بیست ولی اخلاق صفر پارسال اخراجش کردیم
    سام میخواست همان جا بگوید«گه خوردی مرتیکه کونکش ، شما دبیرستان های غیر انتفاعی برا پول خایه ی دانش آموز هم میخورید» ولی جلو خودش را گرفت.
    مادرش با حالتی درمانده گفت :
    -انشالا درست میشه
    -بله انشالا
    دو روز گذشت و این دو روز برای سام چیزی جز دعوا ، قهر و غصه نداشت. مادرش اورا از گوشی محروم کرده و یک کلام سخن نمی گفت. در راه برگشت از مدرسه بود و داشت در دلش به خودش لعنت می گفت که چرا آن سوال را پرسیده که ناگهان یک دست از پشت او را متوقف کرد.
    تا خواست برگردد چند نفر شروع کردند به لگد زدن به پا ها و مشت کوبیدن در کمرش. جثه ریز سام در بین آنها هیچ بود. همانطور کتک میخورد یک نفر از آنها را شناخت ، علیرضا.
    علیرضا به همراه پسر عمویش امین و چند تا از دوستانش با بی رحمی تمام سام را مورد هجوم قرار داده بودند.

بعد از اینکه حسابی او را زدند امین گردن سام را گرفت و با فریاد گفت:
-یه بار دیگه بهش فحش بدی ننتو میگام بچه کونی

سپس همانطور که گردن سام را گرفته بود از مقابلش کنار آمد تا علیرضا سیلی که خورده بود را تلافی کند. سام همانگونه که نفهمید کی آمدند نفهمید کی رفتند ولی احساس جالبی داشت .
فکر میکرد مانند قهرمان های فیلم ها که نمی شود آنها را تن به تن شکست داد ، آدم بدها سراغ او آمدند. در خانه مادرش همچنان با او سخن نمی گفت و جواب سوال هایش را با سر برگرداندن یا بی توجهی میداد . بدون هیچ تفریحی و بدون هم صحبت کم کم داشت از عصبانیت جانش به لبش میرسید. با خود فکر کرد اگر یک بار دیگر به سراغش بیایند اینبار غافلگیر نمیشود ،
ولی شد چون انتظار نداشت که فردای همان درگیری دوباره به او حمله کنند.
اینبار هم تا جایی که میتوانستند او را زدند ولی دلیلی نداشت که دوباره بیایند. بعد از اینکه کارشان تمام شد امین سام را به یک گوشه کشید و به دوستانش گفت که بروند.
قد سام نهایتا تا سینه او بود. امین با همان چشم های عصبانی به سام زل زد و با لحن تهدید آمیز گفت:
-امروز اومدیم ، فردا هم میایم . ولت نمی کنیم
-کیرمم نمیتونی بخوری
-چی گفتی بچه کونی ؟ها؟
سپس امین دست برد به جیبش و چاقویی ضامن داری را بیرون کشید. صدای باز شدن تیغ چاقو به سام فهماند که طرفش شوخی ندارد.
-خب بازم خایه داری بگی؟ خایه داری؟
سام با صدایی لرزان گفت:
-نه
-آفرین
-چرا ول نمیکنی
-کونی فکر کردی همین قدر راحته. علیرضا گفت به مامانش فحش دادی
-بابا دعوا بود یه گوهی خوردم
-آفرین گوه خوردی دیگه هم نمی خوری
-ول کن دیگه
-صبر کن هنوز کارم تموم نشده
-دیگه چی میخوای ؟
-علیرضا گفت بابات مرده
-خب چه ربطی داره
-حیف مامان جونت کسی نیست کص خوشگلش رو جر بده .
علیرضا با شنیدن این حرف شروع کرد به تقلا کردن ، میخواست هرجوری شده تلافی کند ولی امین خیلی قوی تر از او بود
-آروم بگیر بچه کونی. اون روز که ننت اومد مدرسه فهمیدم جندست ، من جنده هارو خوب میشناسم
-چون شبیه ننتن
با این حرف امین به قدری عصبی شد که با زانو محکم به بیضه سام زد. سام از درد به خودش پیچید و چشمانش سیاهی رفت.
-یه بار دیگه فحش بده تا همین چاقو رو بکنم تو کونت.
چند لحظه کسی چیزی نگفت تا سرانجام امین جمله ای گفت که غیرت و غرور سام خرد شد ، از درون شکست.
امین قبل رفتن گفت:
-یادت نره کونی. نیاری کاردیت میکنم

تمام روز سام به آن حرف فکر میکرد . یک نفر باید به دادش میرسید یک نفر باید جلو این اتفاق را می گرفت.
فردا علیرضا وقتی در مدرسه امین را دید از او پرسید:
-حاجی به این بچه کونی چی گفتی دیروز؟
-بگم پشمات میریزه
-بگو دیگه
-هیچی اول تهدیدش کردم بعدم یه چیزی گفتم که زرد کرد
-لاشی بگو دیگه
سپس امین با خنده گفت:
-بهش، بهش گفتم اگه میخوای ولت کنیم باید یکی از شورت های ننت رو برام بیاری
-حاجی پشمام. وای وای!
-آره گفتم یه شورت بیار که قشنگ از لا پای ننت در اومده باشه بو کصشو بده
سپس با هم خندیدند
-حاجی نره لو بده کونمون پاره شه
-هندی فکر میکنی ها. خایه نداره
-حالا میاره؟
-گه خورده نیاره . بهش گفتم نیاری با بچه ها میگیریم کونت میذاریم
-گنگ بنگ میزنیم روش
سپس دوباره میخندند.
نزدیک مدرسه یک پارک کوچک بود که همیشه خلوت بود ، مسیر سام هم از کنار آن میگذشت . همانگونه که سام مسیرش را میرفت ناگهان دوباره با امین و دوستانش رو به رو شد و اورا دوره کردند.امین کنار سام رفت و دستش را روی شانه او انداخت و با تمسخر گفت:
-سلام مامان خوشگله. امانتی مارو آوردی ؟
سام سرش پایین بود و چیزی نگفت.
-هوی باتوعم آوردی؟
-نه
-نه؟گه خوردی . بگیرین خار کصده رو
با گفتن این حرف پسر ها دست های سام را گرفتند و آن را به سمت پارک کشاندن و به سمت بوته های بلند بردند. در پشت بوته ها چند نفری سام را گرفته و سام فریاد میزد«نه نه» که امین دوباره چاقویش را در آورده و نزدیک برد ، سام با دیدن چاقو ساکت شد. امین گفت :
-نگهش دارید
سپس از پشت شروع کرد به باز کردن کمربند سام .
-میارم میارم
سام با گریه التماس میکرد. امین تقریبا شلوار اورا از پایش در آورده بود که گفت:
-فردا؟
-میارم به خدا فردا میارم
-گفت فردا میاره ، بریم
سام روی چمن ها افتاده و شلوارش را بالا کشید . همانگونه که روی چمن ها بود با خود گریه میکرد، دیگر تحمل این آدم ها را نداشت .
در خانه مادرش همچنان با او صحبت نمی کرد و به او بی اعتنا بود . بعد از ظهر وقتی مادرش بر روی تخت بود کنارش رفت :
-مامان؟
جوابی نشنید
-مامان هنوز باهام قهری؟
باز هم جوابی نشنید
-مامان تو رو به خدا بسه دیگه
سپس مانند بچه ها شروع به گریه کرد
-تو حرف نمیزنی کس دیگه هم نیست که باهاش حرف بزنم ، خب من اینجوری میمیرم
همان جور که اشکانش میریخت رو تخت نشسته که مادرش برگشت و اورا در آغوش کشید و بوسید
-عزیزم گریه نکن، خدا نکنه تو بمیری. ببخشید باهات حرف نزدم ، خیلی از دستت ناراحت بودم
سام کمی آرام تر شد.
-منم جز تو کسی رو ندارم تو همیشه منو یاد بابات میندازی . اگه بدونی من و بابات چقدر هم دیگه رو دوست داستیم.من ناراحت میشم اونجا بهم همچین حرفی میزنن با اون همه مرد غریبه . اگه بابات زنده بود و می فهمید کسی بد بهم نگاه کرده طرف رو میکشت.
من دلم نمیخواد پسرش جوری بار بیاد که من شرمنده اش بشم.
-مامان من این چند روز خیلی اذیت شدم
-برای چی عزیزم؟
-هیچی یه سری اتفاقا افتاد تو مدرسه که خوب نبود
-الهی بمیرم برات . کسی بهت چیزی گفته؟
-نه فقط بعد اون دعوا دوباره دعوام شد
-چی دوباره دعوا کردی؟
-تو مدرسه نه ، بیرون بودم پسره با پسر عموش و سرش اومد بعد دعوام شد
-چیزیت که نشد؟
-نه. مامان ؟
-جانم
-میشه فردا نرم
-پنجشنبه ها چی دارید
-درسای چرت
-خب اگه مهم نیست نرو

قرار امین و سام دو روز به تعویق افتاد ولی سام میدانست که شنبه دیگر دلیلی ندارد و بالاخره باید با امین رو به رو شود. جمعه شب بود و مادر امین به حمام رفته بود. لباس های کثیفش در سبدی جلوی در حمام بود و امین باید کار را تمام میکرد ، اما نتوانست . دوباره وسوسه شد واینبار سر کمد مادرش رفت . شروع کرد به گشتن و سرانجام حلال مشکلش را پیدا کرد.
دیگر راه بازگشتی نبود…

                                                                  ................

راهروی بیمارستان از صدای برخورد کفش با سرامیک کف آن پر شد. زنی سراسیمه مقابل پذیرش رفت و گفت:
-پسرم، یه پسر ۱۳ساله . تصادف کرده
مردی از دور صدا زد:

  • خانم صادقی
    مادر امین در حالی که می دوید به سمت کاظمیان ناظم رفت
    -چی شده آقای کاظمیان ؟با کی تصادف کرده؟
    -خانم صادقی راستش من نتونستم پشت تلفن بگم ، پسرتون تصادف نکرده
    -نکرده؟پس چی شده؟
    -والا چجوری بگم ، بایکی از بچه ها درگیر شده چاقو خورده
    -چاقو خورده ؟ تو مدرسه؟
    -نه بیرون مدرسه دعواشون شده بود
    -یعنی چه؟چجور مدرسه ای که بچه هاش چاقو میارن؟
    -خانم به خدا من روحمم خبر نداشت. تو دفتر بودم که یکی از بچه ها اومد تو گفت صادقی چاقو خورده
    -الان ، الان کجاست؟
    -تو اتاق عمله نمیذارن کسی بره تو
    مادر امین بر روی صندلی مینشیند و شروع به گریه میکند. کمی بعد میگوید کی بهش چاقو زده ؟
    -اون پسری که اومد خبر داد گفت که صورت اون رو ندیده ولی دیده سام از این اسپری ها زده تو صورتش منم رفتم نزدیکش این قوطی رو پیدا کردم
    سپس از جیبش یک قوطی در می آورد.
    -اینکه اسپری فلفل منه
    -مال شماست؟
    -این تو کمد بوده با این چیکار داشته.
    زبانش گنگ شده بود و نمی توانست کلمات را ادا کند . دوباره مقابل پذیرش رفت و خواهش کرد ، اما یک پاسخ شنید «به دلیل وضعیت وخیم الان تو اتاق عمله».
    پهلوی سهراب این بار به دست پدر شکافته نشده بود ولی یادی که از غیرت او مانده بود تیغ تیزی شد که نوش دارویی برای آن نبود.
    این شهر یک داستان دیگر را در خودش فرو برد…

نوشته: گزلیک


👍 80
👎 21
111700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

913314
2020-09-02 00:13:32 +0430 +0430

خسته کننده و طولانی
ولی خلاقیتت بد نبود

1 ❤️

913323
2020-09-02 00:22:58 +0430 +0430

الان به خیالت از جوونی های بهروز وثوقی نوشتی:)))))
سوم شخص نوشتن سخته نمیتونی ننویس چون کیری در آوردی… موضوعت خوب بود ،ولی نگارشت همچین تعریفی نداشت‌.

3 ❤️

913324
2020-09-02 00:23:40 +0430 +0430

دلم میخاد انقدر روحانی رو مورد عنایت خویش قرار بدم تا صداش شبیه صدای هیِ‌‌بو تو سریال جومونگ بشه
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخاد

1 ❤️

913326
2020-09-02 00:23:56 +0430 +0430

من که ته داستانو متوجه نشدم.

کسی متوجه شد بگه

0 ❤️

913331
2020-09-02 00:27:02 +0430 +0430

سپس
همانگونه
این دو کلمه گایید منُ

پدرش مرده تر از آنی بود؟یعنی چی؟مرده تر؟؟
اشکانش می ریخت!!
والله اینا خیلی جدیدن و روح تمام نویسندگان زنده و مرده لرزید.
نمی تونید بنویسید،ننویسید.مجبور نیستید والله

مرخرف.تامام


913342
2020-09-02 00:30:44 +0430 +0430

گاییدین یا یکم خلاصه کنید یا دوتا قسمتش کنید

1 ❤️

913372
2020-09-02 00:54:17 +0430 +0430

واقعا عالی بود .کاش میشد هزار تا لایک داد. قلمتون عالیه. امیدوارم بازم بخونم ازتون

4 ❤️

913374
2020-09-02 00:55:38 +0430 +0430

حداقل بخونید داستان رو! اصلا محارم نبود !🙄😐

7 ❤️

913379
2020-09-02 00:59:20 +0430 +0430

جالب بود بازم بنویس 👍

2 ❤️

913381
2020-09-02 01:02:33 +0430 +0430

طرف داستان رو نخونده بعد میاد زر میزنه که محارم دیس . کصخل تر از اون همیه عده میان لایکش میکنن . پلشت چوب تو کونت کردن کامنت کصشر بزاری ؟ حالا خوشت نمیاد باز نکن کصمغز . حالا که باز کردی بخون ببین شاید اونی که فک میکنی نباشه
@.daniel.

7 ❤️

913382
2020-09-02 01:04:48 +0430 +0430

فیلم فارسی قدیمابودا

2 ❤️

913384
2020-09-02 01:05:59 +0430 +0430

داداش در مورد محارم این طور چیزا نبود دیس دادی
باید هم شما موضوع داستانو ی چیزه دیگه مینوشتین

1 ❤️

913390
2020-09-02 01:13:20 +0430 +0430

موضوع جالبی بود و داستان کشش داشت، ولی ای کاش متن داستان انقدر کتابی نبود و مثل مکالمه ها خودمونی مینوشتی، خوب بود ولی عالی نه
موفق باشی لایک
در ضمن به تعداد کم لایک ها توجه نکن سپیده داستانتو لایک کرده برو حالشو ببر😁😁😁

5 ❤️

913397
2020-09-02 01:17:49 +0430 +0430

Sefiddandon77
به من لطف داری دوست خوبم .
کتابی نوشتنش یکم خوندنشو سخت کرده بود. اما وقتی حوصله کنی و بخونی اونوقت متوجه میشی اونی‌که نوشته واقعا بلد بوده بنویسه و کمترین کار حمایت و لایک کردنشه.
۴تا از این نویسنده ها حمایت بشن و بنویسن حداقل سطح داستان های سایت بالاتر میره ک قابل خوندن میشه. هر شب کلی شر و ور آپ می شه و خوننده ها عادت کردن دیس‌ بدن و توهین کنن.
دگ نویسنده درست حسابی از ترس این توهینا جرات نمیکنه داستان بنویسه.

4 ❤️

913401
2020-09-02 01:22:38 +0430 +0430

کتابی ننویس لاشی🤮

0 ❤️

913418
2020-09-02 02:01:11 +0430 +0430

یه کمی طولانیش کرده بودی نگاذشت هم در حد ضعیف بود راستس از سکس با محارم هم خوشم نمیاد و درکل داستان بهشته سنگی ای که نوشته بودی از این قشنگ تر بود.

0 ❤️

913451
2020-09-02 02:51:33 +0430 +0430

خوب بود خسته نباشی
البته اگه بزبان عوام مینوشتی دل نشین تر بود و همچنین بنظرم داستانت گیرا تر میشد اگه سن سام 15 /16 میشد …اینطوری منطق بیشتری داشت.
بهر حال شرح حال ارتیست 13 ساله این داستان هر چی که هست بخوره تو سر نره خر هایی که شاهد دکتر بازی مامان یا آبجیشون با یه نره خر غریبه هستند و تنها کاری که ازشون برمیاد نگاه کردن یواشکی از لای درب یا پنجره و جق زدنه. بعد با افتخار هم میان تعریف میکنن.

3 ❤️

913453
2020-09-02 02:58:32 +0430 +0430

جالب

0 ❤️

913459
2020-09-02 03:17:01 +0430 +0430

قشنگ بود

2 ❤️

913469
2020-09-02 05:00:46 +0430 +0430

کاش احمق هایی که میگن دیس به محارم اینو میخوندن تا میفهمیدن قضیه چیه دمت گرم خوب بود

1 ❤️

913480
2020-09-02 07:08:30 +0430 +0430

یه مشت کونی دست به کیر که کله شون از آب کیر پر شده به جای مغز بدون اینکه داستان بخونن فقط از رو تگ میان زر زر میکنن دیس به محارم اخکه کسکش اول بخون داستان بعد گوه بخور
صب تا شب خوار مادرشون دارن کص میدن اینجا غیرتی میشن واسه ما کونیا

4 ❤️

913509
2020-09-02 10:51:09 +0430 +0430

خیلی داستان اروتیک اونم طولانی نمی خونم…شاید به تعداد انگشت های دستم هم نرسه این داستان ها…اما این رو دوست داشتم…شاید اگه ریتمش از عامیانه به کتابی تغییر نمی کرد قشنگ تر هم میشد…ولی به نظر من خوب بود 🌹

1 ❤️

913512
2020-09-02 11:51:20 +0430 +0430

خوشمان امد تو چی خایه ی چپ. منتظر ادامشم

0 ❤️

913524
2020-09-02 13:39:18 +0430 +0430

داستان خوب بود فقط ایکاش تهش تلخ تموم نمیشد . بازم بنویس شیوه داستان نویسیت جدیده

0 ❤️

913528
2020-09-02 13:59:24 +0430 +0430

اینجا ایرانه داداش اونقدر اوضاع تخمیه که هیج جایی برای نوشتن همیچین داستانی نیست جز شهوانی حتا جایی اهمیت نمیدن که تو میخوای داستان بنویسی یا نه چی دوست داری چی دوست نداری استعدادت چیه
از یه طرف هم ما یه مشت جقی هستیم که از زمین و زمان طلب داریم پس به همه فحش میدیم
نمیگم اشتباه نداشت عالی بود ولی از بقیه داستانا یه سر و گردن بالا تر بود حداقل توش کسی شربت نمی اورد ؛)
اونقدر بنویس و بخون تا بهتر بشه دمتم گرم :)

1 ❤️

913547
2020-09-02 17:12:23 +0430 +0430

سپاس از دوستانی که نسبت به داستان لطف و محبت داشتند.

گزلیک

3 ❤️

913561
2020-09-02 21:05:23 +0430 +0430

هعی

0 ❤️

913578
2020-09-02 22:44:05 +0430 +0430

قشنگ بود

0 ❤️

913591
2020-09-03 00:00:06 +0430 +0430

خوشم‌اومد

1 ❤️

913888
2020-09-03 22:46:56 +0430 +0430

سامعلیک به همگی
جوونم به ان جوونی که تیزی و چاقو می خوره اما از ناموسش دفاع میکنه و بعدش غیرت ومردونگی چیزی که همه اون نمی فهمند خطابم به او نایی که چشم بد به خواهر و مادرشون دارن (تابوو ) یاحق. زت زیاد داش یاور

1 ❤️

913897
2020-09-03 23:52:45 +0430 +0430

وقتی توانایی نوشتن نداری زحمت الکی نکش و وقت مردم رو نگیر

0 ❤️

914091
2020-09-04 03:15:35 +0430 +0430

این داستان منو مجبور کرد که برای اولین بار برای یه داستان کامنت بزارم، فقط میتونم بگم یه داستان کم نظیر در نوع خودش توی این سایت بود، خیلی نوع نوشتنتو دوس داشتم لطفا ادامه بده، یا حق 👏

0 ❤️

914239
2020-09-04 21:45:22 +0430 +0430

خوبه ک بغیر از تجاوز به محارم یه چیز دیگه هم پیدا شد. نایس

0 ❤️

914377
2020-09-05 10:40:04 +0430 +0430

چیزی نمیشه گفت،جزاینکه جالب و خواندنی.هرچند در پایان خیلی مختصر جمع بندی کردی.ولی اگر یه چندخط دیگه به پایان ش اضافه می‌کردی ویا قسمت دومی هم داشت.که خواننده یه هو ترمز نکنه بهترنبود؟(آه خوب مینوشتی چی به سر اون اراذل میادوسامی بعداز بیمارستان چطوری میشه)

0 ❤️

914600
2020-09-06 03:13:18 +0430 +0430

لايك ٥٧

0 ❤️

915134
2020-09-08 13:05:43 +0430 +0430

سلام
داستان خوبی بود… ولی بنظرم کلاف داستان بسیار سردرگم بود،
نکته مثبت داستان، اشاره به دعواهای مدرسه ای و شکاف میان فرزندان و خانواده و البته مدرسه و دانش اموز ان هست… این که هنوز بچه ها نمیتونن در مورد مشکلات پیرامونشون با کسی مشورت کنن… البته در این بازه زمانی بچه ها اگاه تر شدن

0 ❤️

915179
2020-09-08 18:19:13 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود.لذت بردم.باز هم بنویس حتما.به حرف این جقی های تو کف هم گوش نده. 👌

1 ❤️

915197
2020-09-08 22:20:49 +0430 +0430

داستانت جالب بود یاد فیلم قیصر افتادم ولی جاش اینجا نبود خسته نباشی اینطور نوشتن سخته ایراد که زیاد داشت ولی جالب بود تمام جقیهارو گذاشتی سرکار همه دست به کیر دیدن آخرش کون یارو عوض کوص مامانش پاره شده

1 ❤️

915287
2020-09-09 01:49:45 +0430 +0430

آفرین خوشم اومد

1 ❤️

915483
2020-09-10 00:09:45 +0430 +0430

فکر کردم سکسیه خداونت لعنتت کند مینوشتی خب

0 ❤️

915626
2020-09-10 09:28:48 +0430 +0430

عالی واقعا عالی حالا که خوب مینویسی داستان بعدی رو واقعا محارم بنویس اونم از نوع مامانیش

0 ❤️

915977
2020-09-11 17:52:42 +0430 +0430

کصشعر

0 ❤️

916367
2020-09-13 00:48:50 +0430 +0430

این مدرسه غیر انتفاعی که از صد تا دولتی بد تره

0 ❤️

916448
2020-09-13 10:01:50 +0430 +0430

بسیار زیبا و خوش نوشته شده بود ممنون. فقط بعضی جاها اسامی جابجا نوشته شده بودند. یه داستان کوتاه حرفه ای بود که هم شخصیت پردازی عالی داشت و هم موضوع و هم جنبه های اجتماعی با طعم سکس و غیرت و …آفرین به شما

1 ❤️

917504
2020-09-17 01:41:25 +0430 +0430

داستانت جالب بود. و جالب تر اونایی که تگ داستان رو میخونن و خود داستان رو نخونده نظر میدن

موضوع داستان یک ناهنجاری در جامعه است که متاسفانه با شرایط اسفبار جامعه روز به روز وخیم تر میشه. فرهنگ رو به افول نهاده و رفتار مشابه به خصوص با بلوغ زودرس فرزندان آب و خاک به قهقرا میره.

ای دریغا مرهمی

1 ❤️

913319
2020-09-22 09:24:39 +0330 +0330

دیس به داستانت
دیس به محارم👎

0 ❤️







Top Bottom