شام آخر (۲)

    ...قسمت قبل


    دوستان عزیز و مهربانم واقعا بابت غلط های نگارشی و املایی قسمت قبل پوزش می طلبم . در این قسمت سعی می کنم کمتر اشتباه کنم و امیدوارم که وقت تون رو تلف نکنم و حداقل رضایت شما رو کسب کنم.
    یه دو نکته باید عرض کنم:
    داستان سکسی هم نیست و لطفاً اگه به دنبال چیزی برای جق زدن هستید وقت گرانبهای خود را هدر ندهید...
    _منو متهم به ترویج گرایش جنسیتی خاصی یا تمایلاتی نکنید. من توهینی به مردی شما نمی کنم .این فقط یه داستانه و شعور داشته باش که فقط یه سرگرمیه.
    _و فحش نده . یک کلام بگو افتضاح بود یا افتخار دیسلایک رو بده
    _______
    آناهیتا کیانفر
    با صدای منشی بازپرس قلبم اومد تو دهنم . وقتی نشستم روی صندلی مقابل
    بازپرس ، دستبند دستمو باز کردن . جای دستبند رو با انگشتای یخ زدم ماساژ میدادم و لبم می لرزید انگار توی قطب جنوب با یه مانتو گیر کرده بودم . باز پرس یه لیوان آب قند داد دستم و مجبورم کرد بخورم . همینکه خوردم با لحن محکمی گفت :
    _ با توجه به پیغام های مجهولی که روی پیغام گیر خونه شوهر سابقت پیدا کردیم پس باید از اول بگی ؛ یعنی قبل ازدواج تا امروزت . مختصر، مفید نمیدونم نر جوریکه یه قدم از بازداشتگاه دورت میکنه بگو .


    با همون لبای لرزون که سعی میکرد کلمات رو درست ادا کنه گفتم :


    +_ کارم توی طراحی داخلی و چیدمان وسایل خونه خوب بود ، اینقدر خوب که رییس شرکتی که استاد دانشگاه من هم بود تصمیم گرفت منو جز هیئت اعزامی برای تحصیل دوره چهارساله معماری داخلی به ناپل ایتالیا قرارم بده .
    اما خانوادم شهرستانی بودن و نمیذاشتن دختر بی شوهر جایی بره و این بهترین موقعیت عمرم بود که خونوادم داشتن نابودش میکردن.
    یکی از مشتری هایی که براش طراحی سالن جشن رو انجام داده بودم و یه مدت قایمکی باهاش قرار میذاشتم اونم فقط چون پولدار بود و تشویقم میکرد ، آراد اردلان بود .
    بعد یه هفته تمرین کردن برای گفتن این موضوع ، بهش گفتم بیاد باهام صوری ازدواج کنه تا برم . ازش کمک خواستم و اونم قبول کرد و توی محضر با هم عقد کردیم و مادرش و خواهرش فقط از سوییس اومدن و تبریک گفتن و رفتن .
    خانواده منم جمع کردن و رفتن کاخ چهار طبقه شهرستانی شون چون تو اینجا فقط توی آپارتمان ۱۵۰ متری با غر زدن از تنگی جا ، زندگی میکردن و دیگه از دست من هم راحت شدن و رفتن .
    آراد هم تا یه هفته ، مرد و مهربون بود ولی بعدش شروع کرد به بهونه گرفتن که ازین معامله سودی به من نمیرسه و رابطه جدی با من رو میخواست . برای آینده هم که شده باهاش واقعا مثل یه همسر مطیع شدم و هر کاری که میخواست میکردم و بعد یه مدت میگفت برام بچه بیار با خرج خودم میبرمت سوییس و تو بهترین دانشگاه معماری ثبت نامت میکنم . میدونستم دروغ میگه ، فردا هم بهونه بچه رو میاره که مادر میخواد و لازم نیست اینقدر دستامو با قلم و کاغذ سیاه کنم و به جاش پوشک بچه رو باید عوض کنم . اینارو میدونستم چون آدم سلطه طلبی بود ، این آدما دنبال دخترایی مثل من بودن که از این دنیا فقط قیافه داشته باشن و دستشون تو پوست گردو تا بتونن ریاست کنن . مامانش هم مثل منه بدبخت بود . کلا تو خانواده اینا زنا تحمل میکنن تا شوهرشون بمیره تا حداقل تو بیوگی ملکه بشن .
    منم با بدبختی طلاق گرفتم اونم بی مهریه یا همون آش نخورده و دهن سوخته .از خونوادم هم طرد شدم و محروم از ارث و انگ حروم لقمه پر مدعا رو هم خوردم .


    بازپرس با حالت چهره متفکر ازم پرسید :
    _ قضیه پیامای روی پیغام گیر چیه یا همون حرفایی که میگفت : آراد تو رو خدا جوابمو بده ، امروز یه موتوری آب لیمو ریخت رو صورتم یکمی سوزش رو حس کردم ، فک کردم اسیده ، آراد به میلاد بگو ولم کنه به خدا نمیدونم هدیه کجاست به هرکی که میشناختمش زنگ زدم . به خاطر کارای میلاد تو ساختمونی که خونه گرفتم ، امضا جمع کردن که تبدیلش کردم به خانه فساد ....


    با شنیدن اسم هدیه اشکم گرفت و با گریه گفتم :
    +_من دوست زن میلاد اشرفی ؛ یعنی هدیه بودم و یعنی بعد از ازدواج باهاش دوست شدم و توی دوران مضخرف ازدواجم بهش طراحی یاد میدادم و اون دانشجوی روانشناسی بود و فرار کرده و میلاد سراغشو از من میگره .
    ولم نمی کرد و مدام آزارم می داد حتی باعث شد از شرکتی که کار میکردم و برو بیا هم داشتم اخراجم کنن و میدونستم اگه برم پیش آراد و ازش بخوام پا درمیونی کنه ، میلاد دست از سرم بر میداره ولی هرچی بهش زنگ میزدم جوابمو نمی داد و جرئت نکردم برم شرکتش چون بدم میومد جلو همکاراش سنگ رو یخم کنه پس رفتم به سمت ویلاش ...


    اینجاش که رسیدم گریم گرفت و نتونستم حرف بزنم...


    _ ادامه بده ، واسه گریه وقت هست ولی من وقت ندارم ، طولش نده .


    یه دستمال جلوم گرفت و منم قبول کردمو و اشکامو پاک کردم . با همون صدای لرزون ادامه دادم :


    +_ ساعت هشت صبح رسیدم به ویلاش همه چی عجیب بود ، محافظاش نبودن در ورودی به محوطه حیاط پر از سنگریزه ش باز بود . جلو تر رفتم دیدم با یه تیر زدن یه سگ دوبرمن سیاه رو توی محوطه کشتن و نمیدونم چی شد که بدو بدو با فریاد زدن اسم آراد به سمت در خونه رفتم که اونم باز بود ولی ....


    یهو در اتاق باز شد و نذاشت ادامه بدم و ماموری که در رو باز کرده بود ، باز پرس رو صدا کرد و گفت : قضیه مهم تر از اظهارات این دختره .


    بازپرس هم چند تا کاغذ و خودکار بهم داد و گفت :
    _ بقیه شو خیلی مرتب و بدون غلو بنویس ...


    اینو گفت و رفت..


    من موندمو و یه عالمه اشک که بارون روی کاغذ میشدن و آبی خودکار رو مثل جویبار جاری میکردن...
    بعد نوشتن اظهارات دوباره تشریف بردم بازداشتگاه انفرادی ، شروع کردم به راه رفتن توی یه اتاق نه متری . این کاری بود که همیشه وقتی استرس داشتم انجام میدادم ، اینقدر راه میرفتم تا زانو هام و پاشنه پام از درد خشک بشن ، تو خیال بودم ، یه خیال به نام واقعیت پس به سمتش حرکت کردم ، به سمت در نیمه بازی که سنگ کف رد خون خشک شده بود ، با حالتی مثل لرز ادامه میدم و رد خون رو دنبال میکنم ، به سمت پله هایی با گونه های به خون نشسته قدم میذارم که درست به اتاق قدیم من ختم میشدن ...لال شده بودم اما لفظ ذهنی ام با جمله :چی شده؟ من به سمت جلو هلم میده ، به سمت در اتقاس سابقم که از لج آراد نوشته بودم : ورود عهدشکن ممنوع و نقاشی یه مرد به دار آویخته رو روش کشیده بودم که از یهودایی که عیسی مسیح رو در شام آخر لو داده بود الهام گرفته بودم...
    اتاقم همون اتاق بود با همون طراحی و اسباب و اثاثیه فقط یه فرق وجود داشت
    یه تخت به خون نشسته ، یه تخت با یه زن و مرد برهنه که تو خون خفه شده بودن و با تمام وجود فریاد زدم :آررررراااااددد….....
    با تصور این لحظه از پا افتادم به حالت جنین وار فقط زار زدم ....
    درست ساعت چهار عصر بود که از بازداشت گاه بیرونم اوردن و وسایلم رو پس دادن و گفتن آزادی ..از نتیجه پرسیدم و گفتن بعدا از طریق وکیل بهت خبر میدیم... زنگ به منشی آراد زدم و اونم محل تخت ابدیشو بهم داد . هر چی کردم نتونستم برم سر خاکش ، همه لحظاتی که حداقل یه بار باعث خندم میشد رو به یاد میوردم و باهاشون گریه میکردم....


    رفتم خونه و با قرص خوابم برد ، خوابی حداقل ۱۲ ساعت بود ولی وقتی که با صدای تماس گوشی موبایل بیدار شدم انگار کمتر از یک دقیقه بود... دوباره باید میرفتم آگاهی ....
    باز پرس جلوم قرار گرفت اما با سوال های متفاوت...


    _ سوال هایی ازت میپرسم که اگه بفمم غلط جوابشو دادی ، مثل مرداب زیر پاته ، پس درست جواب بده که فرو نری ....
    شهر سابقت مرحومت تو یه کارایی دست داشت مثلا قاچاق شمش طلا و دارو و نفت و عتیقه .... ازش اطلاعی داری؟
    وقتی دیدم داره از قاچاق این همه اشیاء با ارزش حرف میزنن ، فهمیدم فقط میدونن آراد یه قاچاقی میکرده اما نمیدونستن دقیق تو چه کاری واز کجا به کجا ..باید از طریق پرینت پیام های رمزیش فهمیده باشن ....خریت یه لحظه وجودمو فرا گرفت ، همیشه خدا از موقعیت های روبه روم یه خنجر به سمت گلوی خودم میساختم و دهن گل گرفته مو باز کردم :


    + میلاد میدونه
    _ادامه بده
    +
    باید بهم قول بدی که میلاد نمیفهمه من حرفی زدم.
    _ قول میدم
    +_میلاد شرکت واردات و صادرات دارو داره میدونه که صادرات و واردات دارو توسط هیچ کشوری تحریم نمیشه و لابه لاشون شمش طلا میفرسته به طنجه مراکش و اونجا هم راه داره به دریا و میرسه به دست ..


    میدونستم این جاش ضد نظام جمهوری اسلامی پس ادامه دادم :


    + نمیدونم دست کی فقط میدونم یه کارایی میکرد ...
    _مطمئنی؟
    +_کافیه که یه نفوذی بفرستی تو کارش ، اگه تا الان کسی نفهمیده چون یه کسایی از وزارت اطلاعات ازش حمایت میکنن...
    _فقط همینو میدونی؟
    +
    به خدا همین...ولی میتونم آدرس یه محل رو که یه سری اسناد توش مخفی کردن رو بدم ....


    آدرسو دادم ، جایی که هدیه فهمیده بود و بهم گفته بود ...یه جایی که کازینو این کثافت کاری ها بود ...
    + تحقیقات مرگ آراد به کجا رسید؟
    فعلا در حالت مجهولیه ولی حتما به این موضوع مربوطه... دیگه میتونی بری و هرکی ازت پرسی چی ازت پرسیدم ، ساده میگی درباره محافظا ازت پرسیدم و توام گفتی نمیشناختمشون ..فقط کسی میدونه این اطلاعات رو میدونی؟


    +_ هیچ کس حز هدیه که اونم نمیدونم کجاست ولی هیچ وقت به روی آراد نیوردم ، می ترسیدم...میدونم هدیه هم به میلاد نگفته یعنی مطمئنم چون تا الان تهدیدی بابت این موضوع نشدم.. یعنی ممکنه میلاد تو مرگ آراد دست داشته باشه؟
    _شاید ، باید زود تر بری این قضیه نباید زیاد کش پیدا کنه . خیلی خب مرخصی..


    باز پرس بهم اطمینان داد که در امن و امانم... یه لحظه از سوز میلاد خوش بودم که خیلی بهش نیاز داشتم اما این آرامش قبل از طوفان بود ...یا یه گرد باد که داشته هامو محو میکرد به ناکجاآباد برد .


    با تاکسی دوباره رفتم خونه ...نمیدونم چرا اینقدر میلرزیدم ، دوباره صحنه مرگ و خون جلو چشمم بود زنگ زدم همون مرکز روانشناسی که هدیه توش کار میکرد و برای فردا وقت گرفتم و دوباره با قرص خوابیدم...
    ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم و رفتم تا به جلسه مشاوره ده صبحم برسم و دلم یکم پیاده روی میخواست ، وقتی پا به پیاده رو کوچه گذاشتم یه دختر از جلو به سمتم اومد ..


    _ خانم تو رو خدا کمکم کنید ، مادرم نمیتونه نفس بکشه و باز لرز اومد سراغم و به سرعت دنبال دختر دویدم و اما تا به کوچه باغ خلوت رسیدم یهو یه مرده گنده جلو دهنمو با یه چیزی گرفت و پرتم کرد تویه ون


    وقتی به هوش اومدم سردم بود و سر درد داشتم ، سردی از یه پیرهن سفید حریر خیلی نازک بود، لرزم دوباره گرفت ، دستامو باهم به بالای تخت بسته بودن و پاهام به یه لوله فلز وصل بود که پاهامو بهم متصل میکرد یه جورایی مثل اسکیت برد بود ، دهنم طعم رژ لب توت فرنگی هدیه رو میداد ، دیدم دلم رژ داره . از ترس جیغ زدن و کمک خواستم .


    در باز شد ، نمی تونستم ببینم کیه ولی تا اومد بالا سرم ، حسی رو یه فرد جون دوست که ملک الموت رو می بینه رو داشتم . دیگه به حالت تشنج رسیده بودم...


    _ به به سیب تلخ ،



    • مییییلاااد هععع


    _هیششش ....نترس یعنی الان نترس ... دختره پاپتی دهاتی دیگه آمارمو به پلیس هم میدی ، زنمو بردی حالا دیگه دنبال اینی منو مثل آراد تو گور ببینی؟ ها؟



    • اونا بهم گفتن تو آراد و کشتی...


    _ من رفیق بچگی ها مو بکشم ؟یکی از آدمایی که میشناسم کشتش فقط میدونم خارج از گردهمایی کاری هستن ، یه نخودیه مثل تو ، نگران نباش اونم رو میشه..ولش کن بر میگردیم به تو ، کثافت قاچاق چی اون آراد بخت برگشته بود که واسه آقازاده های عوضی تر از تو دور از چشم همه میفرستاد از طنجه میفرستاد یونان ، خدابیامرز خیلی اهل هیجان بود ...نمیدونم چطوری به من ربطش دادی ...میدونی شیش میلیارد هزینه کردم که تمام اظهاراتتو بسوزونن و پدر اون بازپرس رو دربیارن ، چرا؟ چون مارمولک خانوم اسم منو اوردی . من باید دست به جیب میکردم تا گه کاری توله سگ زاده هاشون رو نشه..راست میگن که وای به روزی که گدا معتبر شود ..من فقط یه بندر گاه خوب با یه سیستم حمل و نقل خوب تو یونان پیشنهاد دادم همین البته فک میکردم برا خود آراده ..



    • به خدا هدیه گفت
      _ آها مغز گنجشکی ها شرلوک هلمز شدید

    • میلاد گه خوردم به گور پدرم خندیدم .. ولم کن بزار برم ، میرم جایی که ریختمو نبینی
      _نه اصلا ، آراد مرد و به خاطر تو باهاش قهر بودم و تو سوگش بودم کلا این ۴ماه تو سوگ بودم ، هدیه کجاست نمیدونم ولی این بعد ظهر سگی که برام ساختی یه کم خون تو مغزم به جریان انداخت ...مسبب این همه بدبختی کیه ، یه رعیت زاده که نمیدونه حد و حدودش کجاست ..الان میخوام یادت بدم ، میدونی ارباب داشتن و احترام گذاشتن بهش رو تو بچگی یاد گرفتم وقتی که بابام میزد ، خیلی بد هم میزد ولی شب تو همون خونه ای که بابام بود می خوابیدم . اون موقع دوران جنگ ایران و عراق بود همه چی ترسناک بود ، اعدام دایی من که جز مجاهدین بود مثل سگ آزار دادن خونواده بدبختش چون پدرشون یه منافق به حساب میومد ولی من فک میکردم بابا ندارن دارن زجر میکشن و برا همین هر شب دعا میکردم خدا بابای شکنجه گرمو برام نگه داره ...


    دیگه کم کم گریه م میگرفت ...دستشو به علامت هیس جلو لبش برد


    _ هیششش اینحا چالش ساکت بودنه ، یاد بگیر سکوت کنی و احترام بذاری ، گریه کنی و باعث بشی آرایش صورتت خراب بشه ، میدمت اون دوتا نره خر پایین تا خوب جرت بدن و چالت کنن شیش متر زیر زمین ...اما من فقط میخوام یادت بدم که جایگاه تو بشناسی از همین الان چالش ساکت بودن شروع میشه..


    جرئت حرف زدن نداشتم ...فقط میلرزیدم


    _چون میدونم بار اولته ، جیغ میزنی ولی وقتی گفتم هیشش سعی می کنی خفیف ترش کنی...


    یه شوکر برقی تو دستش بود و با هر تماسش به بدنم جیغم میرفت هوا وقتی می گفت هیشش و من صدا مو کنترل نمی کردم عمیق تر فشارش میداد و دل و رودم میسوخت ...حنجره ام از داد داشت پاره میشد و به سرفه افتاده بودم ، وقتی شوکر رو بین پاهام برد دیگه یه جیغ بنفش کشیدم ...


    _ اولته ، سخته برات . عادت میکنی یعنی یادت میدم


    اومد روی شکمم دست برد و پیرهن رو پاره کرد ، دیگه روم خیمه زد .
    از پیشونیم شروع کرد به به بوسیدن و وقتی به لبم رسید ، انگار با دندوناش لبم رو میجویید ، دهنم پر خون شده بود و با دندوناش لبمو به به بالا کشید ، دیگه هجوم خون به حلقم داشتم خفه میشدم...
    برم گردوند و به صورت رو بالشت بودم و خون از دهنم می‌ریخت ...میله متصل به پام رو به صورت افقی کشید و پاهام تا حدودی از هم باز شدن ، صدای باز کردن سگک کمر بندش به گوشم رسید و باهمون کمر بندش داشت به باسنم شلاق میزد و من از کمبود اکسیژن از سوز حنجرم از سوز تمام تنم رو ویبره بودم ...


    احساس میکردم تمام رگ های نزدیک به شقیقه سرم پاره میشن که بدترش سرم اومد ، انگار که یه کاندوم خاردار سر آلتش کشیده بود و با ضربات تندی رحم منو شخم میزد و با هر بار تکرار رفت برگشتتش از بین پاهام یه چیز گرمی جاری میشد و همزمان موهای کوتاه مو توی دستش میپیچید و به دهنمو به بالش فشار می داد...
    چشمام سیاهی می رفت ، دیگه حس نمیکردم ، چشمام دیگه بسته شد مثل همیشه عمرم دیگه نفهمیدم چی شد مثل همیشه که برگی شناور بر اقیانوس بودم


    ادامه دارد.......


    نوشت: اوفلیا

  • 21

  • 2




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • افرین به ادبت . (rose)


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • چقددوحشتناک اه چخبرتونه


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • نسبت به قسمت قبلی بهتر شده بود, ولی بازم اشکالات نگارشی داشت که یکم توی ذوق میزد.
      ویرگول با یه مکث کوتاه باعث میشه خواننده بتونه یه تصویر سازی درست از روند داستان توی ذهنش بسازه, پاراگراف بندی هات هم خیلی خوب نبود.
      امیدوارم قسمت بعدی بهتر باشه. موفق باشی


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • بسیار عالی


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • به جوری شدم اصلا . بی نقص و کم تکرار. متن روون و جذاب. در یک کلام فوق‌العاده. (rose)
      لایک.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلیییی متاسفم برات مثل داستان قبلیت عالی بود ناراحت بودم که ادامشو نمیدونم. ولی الان خوبه که در اینده تمومشو میفهمم (cry)
      مثل داستان قبل با تمام سلولام حسش کردم خیلی درد داره حتی شنیدنش وای به چشیدن تک‌تک ثانیه‌هاش که اتفاق افتاده برات (cry)
      خیلی خوبه بجا اشتباه گرفتن از نگارشو املا اگه بدونن تمام خاطرات واقعیه و با نوشتنش برا تداعی میشه حتی حالتاش و دردش و لرزشا و اشکا ایرادی نمیگیرن
      عاااااالی بوووود افرین بیصبرانه منتظر بعدی هستم (clap) (rose)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • قسمت قبلی داستان رو هم با همین قسمت خوندم، موضوع داستان جالب و قشنگه، همونطور که اول این قسمت گفتین غلطهای املایی و ایراد ویرایشی تو قسمت قبل موج میزد و تو این قسمت کمتر شده بود اما دیده میشد، در صورتی که تمایل داشته باشین میتونین قسمتهای بعدی رو قبل آپ کردن برام پیام کنید تا تو ویرایشش بهتون کمک کنم.
      لایک ششم تقدیم شد، موفق باشین


    •   With4man
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود لایک


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • پرسفونه
      مگه من از یه متن چی میخوام؟ نگارش درست،موضوع غیر‌تکراری وکمی هم هیجان.
      وقتی واسه املا به کسی گیر میدم یا اکثریت میدیم، بخاطر این نیست که نمیتونیم بخونیم. مشکل اینه که درست نویسی نشانه‌ی احترام به خواننده‌س. کسی که خواننده‌رو به چیزش دایورت میکنه درحالی که همونا رو داستانش نظر میدن، اینکه یکم فحش بخوره مشکلی نداره از نظرم.
      در هرصورت این داستان چیزایی که میخواسمو داشت.
      خسته نباشی بازم


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • 8 (rose)
      برای من چیزی که مهمه موضوع داستانه..
      از لحاظ نگارشی و املایی خیلی کار داشت ولی میتونم درک کنم که وقتی داری مینوسی و مرور میکنی چه حسی دست میده:) مثل قسمت اول داستانم که همه اومدن و گفتن درهم و برهمه!
      من قلمت رو دوست دارم اوفلیا جان با یکم بهتر شدن و ویرایش میشع یکی از بهترینا داستانت..موفق باشی:)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • بهتر از قسمت قبل شده! نمیشه منکر شد. ولی همچنان گنگ بودن ناشی از عدم تشخیص روایت و دیالوگ، یا بدتر، مشخص نبودن تخیل و واقعیت، گاهی به چشم میاد. همین باعث شده درگیر کنندگی داستان از دست بره (نمیگم باور کردنیه! راست و دروغش به نویسنده مربوطه). در هر حال پیشرفت نوشتار لایق لایکه.


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • درگیر آپ مجدد نوشته خودم بودم. هرچند لحظه یه بار؛ چند خط از داستانت خوندم و خوبه که درحال پیشرفتی.
      لایک 10


    •   SSAa699
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آفرین عزیز دلم ،
      فوق العاده بود (rose) (rose)
      لایک ۱۲


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • پرسفونه:
      دقیقا خیلی بیزارم درکش نمیکنم که چی تحقیر و کتک د...
      اجبارا خیلیا ناخواسته و بدون هیچ میلی در این شرایط قرار میگیرن به اوفلیا گفتم همین شرایط برام پیش اومده و برا همین داستانشو درک میکنم ولی نه به این شدت (cry)


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جذاب و گیرا...لایک چهارده تقدیمت.


    •   Newah007
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اوفلیای عزیز....


      این قسمت داستانت به وضوح پیشرفت بیشتری در فضا سازی, دیالوگ, و القای هیجان به مخاطب رو نشون میداد که مشخصه برای نگارش اون, تخیل و زحمت بیشتری کشیده شده.... البته هنوز ابهامات قسمت قبلی رو داشت که دیگه فکر میکنم به سبک داستان پردازیت برمیگرده و باید منتظر قسمتهای بعدی بود...


      تنها نکته ای که اشتباه به نظرم اومد, اتفاقات صحنه قتل آراد بود که اگر آراد به همراه زن مقتول روی تخت به قتل رسیدن, پس خونهای روی پله ها و سالن مربوط به چه کسی یا چه چیزی بوده.....؟؟؟؟؟!!!


      ممنون میشم اگه قابل توضیح هست, توضیح بدین....


      سپاس از نوشته تون....


      Lor Boy


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لايك (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو