شاید عاشقانه ای نا آرام

1399/11/17

در خونه رو باز کردم بوی گند تریاک تو دماغم پیچید با جیغ گفتم: باز این مفنگی رو راه دادی اکرم؟
تشت اب رو گذاشت و زمین و نعره زد: شوهرمه دلم میخواد راش بدم ده روزه بخاطر غرغرای تو نیومد خونه پدرسگ
_باز صد رحمت به بابای سگ من که مثه همون سگی که میگی صبح تا شب جون کند واسه این زندگی که بعد مرگش بری زنه این یارو شی و همه رو به فنا بدی

به تمسخر صدای بدی از دهنش در اورد: نکه سه تا خونه دوتا ماشین زده به نامم …اونم اگه بدبخت و مفلس نبود نمیومد منو بگیره ای خاک برسر من

دندون فشردمو یقشو کشیدم سمت خودم: هرچیم بوده از صدقه سری اونه که تو اینجایی خراب محله! یادت نره بابای من تورو از زیرخوابی اهل محل در اورده الانم نیست از صدقه سری دختر همون مرده که تو این خونه لنگر انداختی پس این فاسقتو بنداز بیرون تا سیم پیچی قاطی نکردم
بوی گند عرقش تو بینیم زد هولش دادم عقب

ذلیل مرده گفتنشو شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم
اکرم با هر گندی که میزد از بچگی منو بزرگ کرده بود
دله واموندمم نمیذاشت بندازمش بیرون
حتی اگه صیغه این مفنگی شده بود
در اتاقو کوبیدم بهم و پنجره رو باز کردم صداش میومد که حبیب رو میفرستاد بره

هنوز یه ساعت نشده بود که کوبید به در
خواب الود گفتم:بذار دو دقیقه بتمرگم از صبح مثه سگ کار کردم تو اون ارایشگاه

اکرم:ناهید زنگ زده
سیخ نشستم:چی میگه؟
نیشش باز شد: میگه شنبه شب بیان برا تو و رضا حرف بزنیم
اب دهنمو قورت دادم: رضا راضیشون کرده یعنی؟
خندید: خدا یه قیافه ای بهت داده هرجا میری رد خور نداری
بینیمو مالیدم: من میرم یه سر بیرون زود میام
ازجام بلند شدم ماتم برد اکرم که جا خوردگیمو دید به شلوارم زل زد
لبمو محکم گاز گرفتم اومد جلو: اشکال نداره تو برو دوش بگیر برو من میشورم رختخواب رو
نفسمو سنگین دادم بیرون
هیچوقت یادم نمیره کی باعث شد من این مرض رو بگیرم کی باعث شد که مدتها تو مدرسه مسخره شم…

جلوی مغازش ایستادم
با دیدنم مغازه رو به شاگردش سپرد و اشاره زد به ماشینش
زود نشستم تا کسی منو نبینه
توی ماشین نشست :سلام خانوم
چشم از صورت خندونش گرفتم: رضا بریم سریع دیده نشیم
_دیگه بشیم نشیم فرقی نداره مامانم قراره امروز زنگ بزنه بهتون
_اره میدونم ولی قبلش باید یه چیزاییو بگم
سر تکون داد: اون دسته پولو از داشبورد بردار واسه شنبه هرچی خواستی بخر برا خودتون
سر تکون دادم که با ارامش همیشگیش گفت: چرا عصبی هستی خوشگله من؟
به صورت خندونش نگاه کردم یعنی تا اخرش خندون میموند؟

فلش بک


به در ضربه زدم: عمو علی؟
با پریشونی از مستراح اومد بیرون
چشمم به شلوارش افتاد جلوی شلوارش خیس بود و یه بیرون زدگی خاصی داشت
بی حس و حال گفت: باز چی میگی بچه؟
_بابام گفت صدتومن بدهی رو بدی
اشاره زد به اتاق :برو بگیر
در اتاقشو باز کردم چشمم به وسط موکت قرمز افتاد
یه شیره ی غلیظ روش ریخته بود خم شدم دقیق نگاه کنم
دست انداخت دور کمرم با ترس گفتم: ولم کن
_میخوای واسط موبایل بگیرم مثه بچه های مدرستون داشته باشی؟ لباس خوشگل بپوشی ؟ پول بدم خوراکی بخری برا خودت؟

دستشو که سمت شلوارم میرفت گرفتم: ولم کن نمیخوام
_پول باباتم میدما حرفمو گوش نکنی نمیدم پولشو

دستش کش شورتمو کشید پایین جیغ کشیدم
با اون یکی دستش دهنمو گرفت و شلوارو شورت رو کشید پایین خودشو از پشت چسبوند بهم حسش کردم دستو پا زدم
لای پامو باز کرد و کف زمین خوابوندم دست و پا زدن فایده نداشت
تفشو بهم مالید و کیرش با فشار تو پشتم رفت
درد وحشتناکی بهم وارد شد نفسم تنگ شد و جیغ کشیدم
تلمبه های شدیدش شروع شد
نفس زنان گفت: اصلا نمیخوره ۱۰ ۱۱ ساله باشی از بس تپل و مپلو خوشگلی کونت چه بزرگه بچه
سیسسس جیغ و داد نکنی واست همه چی میخرم
بعد از چند ضربه وحشتناک داغی وحشتناکی حس کردم صدایی شبیه سگ در اورد و خودشو کشید کنار

یه هفته تب و لرز کردم و هیچکی دلیلشو نفهمید …بهمون گفته بودن اونی که تو شلوارتون هست نباید هیچکی ببینتش!پارسال که زهره دختره همسایه با باقرخوابید اینقدر از پدرش کتک خورد تا دنده هاش شکست … اگه منم میگفتم علی پیرمرد کچل و زشت همون که زنش از دستش دق کرده چیزشو کرده تو کونم منم میکشتن.
پس من لال مونی گرفتم و اون بل گرفت

کم کم از این سکوت به نفع خودش استفاده کرد و تو هر بهانه ای دست مالیم میکرد و من فقط ساکت میشدم و منزوی تر

اخرین روز مدرسه که با تموم شدنش کتاب ها رو با بچه ها اتیش زدیم سریع به خونه برگشتم تا با اکرم به بازار بریم .درو باز کردم و داد زدم: اکرم؟ بابا؟
اما تو خونه فقط علی بود و من
سرجام ایستادم لبخند زد :بیا عمو بیابغلم
ننه بابات رفتن گاو و گوسفندا رو ببرن بازارچه برا فروش بابات سپرد وایستم تابیای

فشار ادرار و حس میکردم
نزدیک شد: چرا مثه مستا ایستادی تو بیا میگمت
دست انداخت دور بازوم و کشید سمت خودش
نگاش کشیده شد به شلوارم: شاشیدی تو خودت؟
خودمو منقبض کردمو به زمین نگاه کردم
شلوارمو کشید پایین : نره خر ۱۲ سالته پس فردا وقت شوهرته میشاشی هنوز؟
پاهامو باز کرد و دستی کشید بهم
شلوارشو کشید پایین کیرشو گرفت تو دستش :عرضه نداری بخوریش نه؟
لای پام قرار گرفت و تف مالید بهم با چندضربه خودشو وارد کرد بدنم مثه بید میلرزید در وحشتناکی تو واژنم حس شد و بعدم سرازیری خون غلیظ
بازهم خرناسای مثه سگش تو گوشم پیچید و ضربه های وحشتناکش چنگ به گلوم انداخت و لبشو رو نوک سینم قرار داد درد روده هام زیاد شده بود
چندین ضربه طولانی و ارضا شدنش


رضا جلوی جنگل ایستاد و گفت:خب خانوم خانوما بگو ببینم چی میخوای بگی

رضا تنها کسی بود که تو داهات حرفای قشنگ میزد
اخه شهر درس خونده بود کلاسش بالا بود! شش ماه پیش که منو دید و دنبالم راه افتاد وقتی با چاقو دنبالش افتادم گفت خوشش اومده از من
دروغ چرا منم از خدام بود زنه یه شهر رفته بشم
به اکرم که گفتم موضوع رو گفت خودم یه کار میکنم نفهمه پرده نداری … اما دلم نمیومد رضا رو دوست داشتم
تو مرام‌من کلک به عشق نبود
نگاش نکردم و خیلی سریع موضوع رو گفتم تا بدونه
همه رو گفتم از تجاوز تا بی اختیاری ادرار
بغض گلومو مثه دختر بچه ها گرفته بود
رضا هیچی نگفت رگ دستش نبض گرفته بود اما لام تا کام حرف نزد… فقط منو رسوند موقع پیاده شدنم گفت: میدونم تقصیر تو نبود لیلی… اما من …من به ابوالفضل نمیتونم کنار بیام
و این نشونه این بود که دیگه تموم شد رویای من !

اخه لیلی تورو چه به عشق و عاشقی کردن دختر…
سرمو رو زانوم گذاشتم و کلافه گفتم: بس میکنی یا نه؟ جای من این زر زر میکنه

اکرم بینیشو کشید بالا: لیلی بدبخت شدی یه خواستگار درستو درمونم داشتی پرید چقدر ذوق کردم قراره خوشبخت بشیم
_چیکار کنم؟ باید میگفتم بهش دیگه اقا نخواست منو زور که نیس

_کودن منکه گفتم شب اول یادت میدم لیوان بذار نفهمه !

با تمسخر نگاش کردم:من اگه میخواستم کارای تورو بکنم تا الان هفتا شوهر داشتم .توخیلی بفکر بودی وقتی فهمیدی جای پنهون کاری میرفتی پدره علیه بی صاحابو در می اوردی

دماغشو کشید بالا: که کل اهل محل بفهمن تو دست خورده شدی؟ ابروریزی بشه ؟ کی باعث شد علی دو هفته بعد گورشو گم کنه کلا از داهات بره هان؟ من بودم که همه چیو جمع کردم برا پردتم اشنا جور میکنم هرجوری بشه

یه نیمچه لبخند اومد رولبم : هیچوقت بهت نگفتم اما تو برام بیشتر از ننه اصلیم که نمیدونم کجاس مادری کردی …بابامو جمع کردی و مرد زندگیش کردی دمت واسه همه کارات گرم

بینیشو کشید بالا: نبینم غصه بخوریا خودم بهترشو جور میکنم برات

خندم گرفت :همین منفگی براخودت جور کردی کافیه
خیز برداشت سمتم که دستمو بردم بالا: من هیجان و استرس بهم وارد شه میشاشم خودت میدونی دیگه نذار فرش کثیف شه

دوتایی خندیدیم با صدای بلند بدون توجه به همسایه ها که میخوان بگن زن بابا و دختر بی حیا صداشون تا فلک میره!
رضا رو دیگه ندیدم از اون روز پی گیرم نشدم
هشت ماه بعدم خبر رسید تو شهر ازدواج کرد

خب گاهی سرنوشت اون چیزی نمیشه که ما میخواییم اما همون ارامش تهش واسه ما بدبخت بیچاره هاش کافیه

تقدیم به همه اونایی از داستانام خوششون میومد

نوشته: Aram375


👍 10
👎 3
16601 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

790311
2021-02-05 13:40:48 +0330 +0330

لعنت به تجاوزکار،ولعنت به تجاوز…

1 ❤️

804107
2021-04-15 21:32:37 +0430 +0430

لایک

0 ❤️

804577
2021-04-18 01:24:01 +0430 +0430
0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها