شاید یک روز برگردد

    1398/6/18

    توجه این داستان داغ دل منه و سکسی نیست
    الان که دارم این داستانو مینوسیسم دقیقا 8 ماه است که یک شب خواب راحت آرزویم شده است یادم رفت بگم من محمد هستم 25 ساله از یکی از استان های غرب کشور ترم 8 دانشگاه بودم که یه دختری هم شهریم بهم پیام داد من تا قبل اون با هیچ دختری ارتباط و حتی سلام و علیک نداشتم پیراپزشکی هم خوندم تو شیراز و حدودا شش هزاری دختر داشتیم ولی من اهل دوستی نبودم راسیتش حس قشنگیه یه جنس مخالف بهت ابراز علاقه کنه و این توی وجود همه ی ماها هست.
    همین دختره که بهار سال قبل بهم پیام داد خودش بهم درخواست دوستی و ازدواج هم داد و متاسفانه یک دل نه صد دل عاشقش شدم و از پذیرش پزشکی روسه گذشتم چون اونو بهتر میدونستم کسی از آینده خبر نداره یادم رفت از عشق همیشگیم بگم اسمش دریاست و 19 سالشه دختری بلند قد حدودا 1.80 با تیپی خیلی عالی و خیلی تودل برو از بستگان خودمونه یه مدت با دریا چت کردم که دیدم ای دل غافل عاشقش شدم و دریا بهم گفت باید با هم ازدواج کنیم وضع مالی ما بد نیست منم به خواهر و مادرم گفتم اونا هم مشکلی نداشتن و به مادر دختره گفتن بعد یه مدت که دانشگاهم تموم شد خونواده ی دختره اومدن خونه ما و خونه ما دوبلکس و قدیمیه اتاق های کوچک زیادی داره توی ی اتاق داشتم ساز میزدم که دختره اومد توی اتاق و یکم باهام حرف زدیم من سرم رو انداخته بودم پایین روم نمیشد سرمو بلند کنم و این دریا بود که بهم گفت دستت رو به دستم بده بع منم کم کم روم باز شد و دستشو گرفتم و بوسیدم چقد حس قشنگی داشتم بعد چند بار گفت میای بغلم منم رفتم بغلش ولی صدای مامانم ائمد که میکفت اون سنتور لامصب رو بذار کنار بیایین نهار کاش اون لحظه اصلا تمومی نداشت افسوس بعد شبش هم از توی اتاق خوابون اومد بیرون یکم کنارم دراز کشید و آروم در گوشم گفت اجازه میدی بخورمش برات منم روم نمیشد جواب بدم منم روم نشد بله بگم ولی خودش برام خورد اینم تو داستانا خوندم که دندونش بهت میخوره اذیتت میکنه ولی اینجوری نبود بعدش رفت اتاق خاب خودش و مامانش و تا صب با هم چت کردیم تعهدنامه برای هم نوشتیم صبح زود من رفتم باغمون و تا برگشتم اونا رفته بودن بعدش که مزش رفته بود زیر دندونم و خیلی دوست داشتم ی بار دیگه باهاش برم بیرون ی چشمه با بغ های زیادی اطراف شهر بودن که قرار شد بریم اونجا صبح زود رفتم تا رسیدم دیدم اون هنوز نیومده رفتم یکم تنقلات و اینا گرفتم که اونم رسید با هم رفتیم توی جاده باغیا خیلی گشتیم ی جای خلوت پیدا کردیم و نشستیم و من که پسرم خودمو در اختیار اون قرار دادم هیچی بلد نبودم خونده بودم ولی متاسفانه روم نمیشد هیچ کاری بکنم بعد کنار هم دراز کشیدیم و اون خودش دوباره برام خورد و گفت حالا نوبت توهه یه جوری بود حالت تهوع گرفته بودم ولی چون چشاشو بسته بود و لبشو میمکید فهمیدم که داره حال میکنه با هزار بدبختی ادامه دادم به خوردنش بعد بهم گفت دراز بکش تا روت دراز بکشم منم اطاعت امر کردم بعد من زود ارضا شدم و گفت چقد زود ارضا شدی منم به کل آب شدم از بس خجالت کشیدم بلند شدیم خودمونو تمیز کردیم و رفتیم تو شهر یه غذایی با هم خوردیم و یه ماشین گرفتیم اون نزدیک خونشون پیاده شد منم رفتم خونه و کلی پیام خوش گذشت و اینا دو هفته بعدش که میشد 1 مرداد من رفتم برای تعویض کارت ملیم دوباره قرار گذاشتیم بریم همون جایی قدیمی که ای کاش پام میشکست و نمیرفتم یکی از دوستام بهم یه قرصی معرفی کرد که تاخیری بود یه قرص شش ضلعی قرمز رنگ بود هر ورقش هم فک کنم شش تا بود بهم گفت اگه خیلی زود انرزالی دوتاشو بخور منم دوتشو خوردم و رفتم سرقرار اینبار من پررو شده بودم و و روم دراز کشید که گفت خسته شدم من به رو میخابم تو بیا روی من منم ندونسته ک یرم وارد ک ونش شد متاسفانه تو حال خودم نبودم که یکم عقب و جلو کردم حدودا 4 بار که به خودم اومدم دیدم داره گریه میکنه سریع رفتم کنار و منم پابپاش گریه کردم حتی به خودمم سیلی زدم رفتم جلو پاشو ببوسم که گفت دیگه اسمم نیار صد بار گفتم دست خودم بود که گفت نه زجرم دادی و اینا و همونجا ازم جدا شد و منم 3 روز تمام گریه کردم بعد چند روز منت کشی مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم چراکه جوابم نمیداد اصلا یک ماهی گذشت خودش بهم پیام داد و دوباره با هم مچ شدیم خیلی خوشحال بودم یکی از دوستام بهم گفت میدونستی مامان بچه هات اینستا داره منم گفتم اره ولی نمیدونستم رفتم نگاه کردم دیدم 200 پسر فالو کرده ولی عکس خودشو نذاشته بود بعد رفتم پیش یه هکر تلگرامشم هک کردم که دیدم عکس خودشو برای یه پسر فرستاده و با یکی دیگه هم چت میکنه از یکی از همکلاسیاش پرسیدم گفت که تا الان با چند تا پسر بوده و با یکی 3 ساله هست منم نابود شدم ماجرای اینستاشو بهش گفتم تلگرامم گفتم گفت که مٍثل برادرمه و ...
    یکم گذشت و جواب تعین رشته اومد که هیچ جایی قبول نشده بود و بهم گفت که تقصیر تو بود که من قبول نشدم حالا برو گمشو که من سهمیه جانبازی دارم راحت پزشکی قبول میشم و با دکتر ازدواج میکنم نه پیزاپزشک (منم بخاطر اون از پذیرش پزشکی روسیه گذشته بودم) خیلی منتشو کشیدم که برگرده ولی برنگشت و همه جا بلاکم کرده بود الانم هر هفته میرم یه ماشین میگیرم میرم همه ی جاهایی که با هم رتیم حتی اسپری که برام گرفته رو هنوز نگه داشتم و هر شب بالشتی که باهاش خوابید رو بغل میکنم چه کنیم اینم شد زندگی ما
    آباد او بودم و خبرابم کرد
    یک زنده که او مرده حسابم کرد
    با شوق کبوترانه تا خانه او
    هر بار که رفتم جوابم کرد
    خواهشا اگه کسی راهی بلده که بتونم به روال عادی زندگی خودم برگردم ممنون میشم کمکم کنه
    خدا کند کسی نبیند فراق عزیز
    قدم کسی نزند بی هوا خیابان را
    نوشته: نادم روزگار

  • 3

  • 14




  • نظرات:
    •   jerard96
    • 3 ماه
      • 4

    • مطمئنی پسری؟؟


      شش هزار دختر؟؟
      ۲۵ سالته و ترم ۸ پزشکی؟


      تو اگ درس بخون بودی ک پزشکی قبول بشی همون ۱۸ سالگیت قبول میشدی


      دختره ۱۸۰ قدشه؟
      مگه نردبونه


      در کل چرت بود


    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 10

    • شیش هزار تا!!! دانشگاه ما دویست تا هم نداشت چه خبره!!! اینکه دندون نزده و این کارا رو همون اول کرده یعنی حرفه ای بوده تو هم که مدتها مفتی کونش گذاشتی حالا هم از شر یه جنده خلاص شدی الاغ باید جشن بگیری نه اینکه ناراحت باشی.....


      پی نوشت : یه خبر خوب برات دارم پاول دوروف برای هر کسی تلگرامو هک کنه 90 هزار دلار جایزه تعیین کرده تو که بلدی برو ازش بگیر به جای روسیه برو امریکا!!! (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 10

    • دختری ک خودش پیشنهاد دوستی و ازدواج ندید و نشناخته میده باید میدونستی ریگی ب کفششه


    •   Vashkin
    • 3 ماه
      • 7

    • یارو جنده بوده لطف کرده از زندگیت رفته بیرون غصه چی رو میخوری کونی برو دنبال زندگیت


    •   hamid30gari
    • 3 ماه
      • 12

    • یعنی خرابتم دادا طرف جنده بوده دیگه.اونی که بچه ها میگن طرف دندون میزنه و درد داره واسه تازه وارداس این جنده خانوم انقدر ساک زده بوده که تو شرایط سختم دندون نمیزده.دانشجوی رشته ی پزشکی کلی غلط املایی داشتی.با داستانت کاری ندارم.
      من رو یاده یه خاطره انداختی میخوام اون رو تعریف کنم.ما یه دوستی داشتیم اسمش سهراب بود این آقا سهراب از بد روزگار زد و عاشق جنده ی محل فاطی کوووس طلا شده بود.
      ما اولش فکر کردیم مسخره بازی در میاره ولی وقتی فهمیدیم واقعا تصمیم گرفته باهاش ازدواج کنه بهش گفتیم مرده مومن این خرابه و کل بچه های محل هرکدوم حداقل پنج شیش بار کردنش.که گفت مرسی که بهم گفتید و خودم حلش میکنم.پیش خودمون گفتیم دمش گرم بچه محلمون رو از اشتباهی که داشت میکرد منصرف کردیم.
      شب تو قهوه خونه نشسته بودیم همه جمع بودن که سهراب وارد شد و گفت آقا همه یه لحظه به من توجه کنید.و شروع به سخنرانی کرد:
      دوستان ببخشید که وقتتون رو میگیرم همتون فاطی رو که به فاطی کووووس طلا معروفه رو میشناسید.حقیقت امر اینه که من عاشقش شدم و قراره باهم ازدواج کنیم.خواهشم ازتون اینه.تا حالا هرچی کردید نوش جونتون ولی یه لطفی کنید دیگه مزاحمش نشید و اگه اونم اومد سراغتون جوابش رو ندید.شاید باورتون نشه سه چهار تا از بچه های قهوه خونه دنبالش کردن و گرفتن به قصد کشت زدنش که کووووسخل این چرندیات چیه داری میگی که آخر سرم از حرفش کوتاه نیومد و باهاش ازدواج کرد و دختره همچنان میداد و اینم عاشقش بود.
      جریان این دوستمون نادم روزگار من رو یاده اون انداخت.داداش گلم بنظر من تنها راه تو خودکشی هست.
      بعدشم من خودم عطاری دارم قرص قرمزه که خوردی وگادول بوده و پنج تایی هم هست.همون رو دو سه تا ورقش رو باهم بخوری هم کییییرررررت سیخ میشه دیگه نمیخوابه هم میتونی با کیییییر سیخ شده بمیری.اصلش رو بگیر پشت ورقس نقره ایه.پشت صورتیا تقلبیه.
      دیسلایک موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 3 ماه
      • 9

    • تازه نوشته شاید یک روز برگردد (dash)


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 ماه
      • 4

    • کامنت ها رو نخوندم تا ببینم دوستان چه پیشنهادی بهت دادن.
      اومدم پیشنهاد بدم: فقط برو بمیر و بس...
      انتر یکی که پیراپزشکی میخونه نمیتونه توی یک جمله اش کمتر از سه چهارتا غلط داشته باشه.
      برررررررررو بمییییییییر فقط همیییییین.


    •   Azizi9800
    • 3 ماه
      • 4

    • اوه اوه اوه کو*ن پدرت با این بچه تربیت کردنش


    •   Hamidarakii
    • 3 ماه
      • 3

    • خخخخخخخ. خیلی تخمی بود. خیلی داده بوده توهم بکن تا میتونی. اینم راه حل کسخل مشنگ


    •   وب.گرد
    • 3 ماه
      • 6

    • این که همش دختره کننده کار بود!
      زحمت یه توش کردن با تو بود. که اونم گریه شو دراوردی!
      حق داشت کات و بلاکت کنه خب.
      واسه بازگشت به روال عادی زندگی که نه ولی اگه خواستی خودتو بکشی راههای خوبی بلدم.!
      ولی بیشوخی بهتره فکر اصلاح عملکردت تو رابطه و بعدشم یه رابطه جدید باشی.
      بهروز باشی.


    •   kokarostam
    • 3 ماه
      • 4

    • کیری


      داستان با لهجه کیری نوشتی، احتمالا سن پایین هستی و کونی عقده‌ای. شاشیدم توی خودت و افکارت و زندگی نکبت بارت. بیسواد ابله، برو مدرسه دو کلمه فارسی یاد بگیر. شش‌هزار غلط املایی و انشایی داشتی. احتمالا شش‌هزار بار کون دادی. کاملا مشخص بود که رفتی چت کنی یک نفر گولت زده و کشوندت توی باغ و کونت گذاشته


      ها کـُ‌کا


    •   زندگی+فانتزی
    • 3 ماه
      • 3

    • خیلی مَردی که بااین وضعیت هنوز نفس میکشی


    •   Hooman.esf.60
    • 3 ماه
      • 3

    • بار اول چند خط داستان تو خوندم جذبم نکرد تااونجاش خوندم که خونه تون را یه چیزی شبیه سالن های ماساژ شرق آسیا توصیف کردی اومدم برات کامنت بزارم ژتون فروشی کجای خونه تون است؟ چشمم افتاد به کامنت دوستان و کلمه خودکشی را که دیدم متوجه شدم روحیه ت خراب تر از اونیه که بشه باهات شوخی خرکي کرد، برگشتم داستان تو خوندم، اولا که اون خانم و باید فراموش کنی و اگر نمیتونی باید بری مشاوره، بعد که موفق شدی بزاریش کنار به یه رابطه جدید فکر کن، اگر هم دلت خواست خصوصی بمن پیام بده تا چندتا نکته و موضوع را بهت بگم که شنیدنش آرومت میکنه.


    •   MASIӇA
    • 3 ماه
      • 4

    • گشتل: ولگرد
      بی چل: پر رو و بی عار
      مرکه کوین: کسی که که خیلی کسخله


      و اما منم اضاف میکنم:
      کوره کنارآو(biggrin)


    •   آقای_عزیز
    • 3 ماه
      • 3

    • کتابی ننویس کیرم تو کیبردت


    •   nilajooni
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • ای بابا...


    •   nilajooni
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • وای مسیحا خدا نکشتت (rolling)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو