شبیه یک مرداب

    ظرف هاى شام رو مى شستم كه دستاش دورم حلقه شد. مثل هر بار كه هوس مى كرد و خودش رو بهم نزديك مى كرد. لب هاش رو روى گردنم گذاشت و خودش رو به باسنم چسبوند. ظرف هارو يكى يكى ميشستم و روى هم ميذاشتم. موهام رو بو مى كرد. نفسش داغ بود، تنش داغ تر. دست هاش رو تنم حركت مى كرد و به سينه هام كه مى رسيد فشار مى داد. خودش رو بيشتر بهم چسبوند و نفس داغش رو زير گوشم خالى كرد.
    دستام كفى بود، يكى از بشقاب ها از دستم افتاد و هزار تيكه شد. خودش رو عقب كشيد و گفت "ببخشيد" زير لب گفتم "مهم نيست رضا" دستام رو شستم و مشغول جمع كردن خرده شيشه ها شدم.
    حرف هاى زيادى پشت لب هام بود وبغض سنگينى پشت پلك هام... چرا هر بار كه تحريك مى شد ياد من مى افتاد؟ چرا حتى كمكم نكرد كه خرده شيشه هارو جمع كنم؟ چرا توجهش فقط موقع سكس بود و بس؟! با عصبانيت شيشه هارو جمع كردم و جارو زدم در حالى كه اين افكار بى پايان تو سرم رژه مى رفت.
    وقتى كارم تموم شد محو تماشاى تلويزيون بود، نود مى ديد. روى مبل كنارى نشستم و كتابم رو باز كردم. ولو شده بود و چشم از تلويزيون برنمى داشت. مشغول خوندن شدم اما فكرم جاى ديگه اى بود. به حماقتم فكر مى كردم. به اون خواستگارى نمايشى و مسخره فكر مى كردم، به روزى كه منو رضارو تو اتاق فرستادن تا حرف هامون رو بزنيم. مى دونستم چه بخوام و چه نخوام رضا مرديه كه بابام انتخاب كرده و بايد بپذيرم. اما از همون موقع بهش گفتم كه حسى ندارم و بعيده كه حسى ايجاد بشه. گفتم عاشق كسى بودم كه ديگه تو زندگيم نيست. همه چيز از گذشتم رو گفتم اما منصرف نشد. خودش خواسته بود، خودش پا فشارى كرد... راست ميگن مردا واسه چيزايى كه ندارن حريص ميشن! مگرنه دورش پر بود از دخترايى كه واسه ازدواج باهاش جون مى دادن. دخترايى كه از ازدواج فقط يه شوهر پولدار و خوش تيپ و خوش هيكل مى خواستن. چرا من؟! چرا تنها كسى كه ازدواج بيزار بود؟ چرا دخترى كه عاشق كس ديگه اى بود؟ چرا دخترى كه تمام اولين هاش رو با مرد ديگه اى تجربه كرده بود؟ ...
    حالم خوش نبود، خط به خط رمانم رو مى خوندم و پيش مى رفتم بدون اين كه حتى به ياد بيارم كه چى خوندم. كتابم رو كنار گذاشتم و بهش خيره شدم. مرد خوبى بود. نه معتاد بود، نه دستِ بزن داشت و نه بهم خيانت مى كرد، اما هيچ وقت جايى تو دلم پيدا نكرد. هر چيزى كه بينمون بود فقط احساس مسئوليت بود و احترام.
    بعد از دست دادن پدرام، زنى شدم كه به معناى واقعى كلمه سرد بود، نه از ته دل مى خنديد و نه غم هاش رو نشون ميداد، زنى كه فقط نقش زنده بودن رو بازى مى كرد و روزى هزار بار مى مرد. از روزى كه اين زندگى مشترك رو شروع كرديم هيچ چيزى براش كم نذاشتم. انگار جايى ته قلبم عذاب وجدان داشتم، هيچ كس لايق زندگى با همچين زن بى احساس و سردى نبود. هم كار مى كردم و هم كدبانوى خوبى بودم و هم هر بار كه سكس مى خواست قبول مى كردم اما احساس... نيمى از وجودم مى گفت رضا مقصر از دست دادن اون عشق قديمى نبوده كه حالا بخواد تاوانش رو پس بده. نيم ديگه اما فرياد مى زد كه خودش خواست با من ازدواج كنه، پس بايد تحمل كنه ... تو وجودم هميشه اين جنگ بى پايان بين خود خواهى و عذاب وجدان ادامه داشت و هيچ وقت هيچ كدوم هم پيروز نمى شدن...
    رو تخت دراز كشيدم. چشمام رو بستم و سعى كردم بخوابم اما چند ديقه بعد تلويزيون رو خاموش كرد و اومد تو اتاق. "خوابت مياد عزيزم؟" مى دونستم كه سكس مى خواد و مى دونستم اگر نيازش بر طرف نشه تا مدتى بدخلقى مى كنه، به همين خاطر گفتم "نه زياد"
    اومد كنارم روى تخت نشست. چند ديقه نگاهم كرد و بعد دستش رو زير لباسم برد و به سينه هام رسوند، فشار مى داد و من از درد به خودم مى پيچيدم. نوك سينه هامو بين انگشتاش فشار مى داد و با هر ناله ى من فشارش رو بيشتر مى كرد. به پدرام فكر مى كردم، به اين كه اگر به جاى رضا، با پدرام ازدواج كرده بودم هم اينقدر غمگين بودم؟ اگر چشماى بابا به جاى پول و دارايى، نارضايتى من رو هم در نظر مى گرفت شايد امروز شرايطم بهتر بود. شايد همون دختر شاد و شيطون باقى مى موندم...
    حسى نداشتم، اصلاً تحريك نشده بودم، حتى لباسم رو در نياورده بود. فقط شلوار و شرتم رو كمى پايين كشيد و خودش رو تو تنم جا داد. سوختم، مثل هر بار كه نيازش گوش هاش رو كر مى كرد و ناله ى دردآلود من رو به حساب لذت مى گذاشت. كمر مى زد و زير لب آه مى كشيد. گاهى هم سينه هام رو تو مشتش فشار مى داد و گردنم رو مى مكيد. درد تنم رو فلج كرده بود، خاطرات ذهنم رو... قطره اشكى از چشمم چكيد و لا به لاى موهام گم شد، بعد هم بعدى ها... اما انگار اصلاً نديد، يا شايد اين رو هم به حساب شهوت گذاشته بود. حس مى كردم كه اين سكس هاى يك طرفه بيشتر شبيه تجاوزه تا راهى براى برطرف كردن نياز. طولى نكشيد كه ارضا شد و كنارم دراز كشيد. دستم رو بوسيد و گفت "مرسى"
    رضا مرد بدى نبود اما هيچ درك درستى از من و نياز هاى من نداشت. نمى دونست و منم تلاشى براى اين كه بهش بفهمونم نمى كردم...
    به دقيقه نكشيد كه چشماش رو بست و نفس هاش سنگين شد. به سقف خيره بودم و اشك ها ديدم رو تار كرده بود. حالت تهوع داشتم و تن لرزونم رو به دستشويى رسوندم. درد هام رو بالا آوردم، تنهايى هام رو...
    هر بار دردى مشابه دفعه ى اول داشتم اما رضا نمى ديد، اهميتى هم نداشت. هر بار به محض ارضا شدن مى خوابيد و تا مدتى كارى به كارم نداشت. دوش رو باز كردم و گوشه ى حموم كز كردم. بغضم تركيد، هق هق مى كردم و تنم مى لرزيد.
    قطره هاى آب كه رو تنم مى چكيد و با اشك هام قاطى مى شد. سرم رو روى زانوهام گذاشتم و خودم رو بغل كردم. خسته بودم از زندگى، از روز و شب هايى كه بدون هيچ انگيزه اى مى گذشت، از اين مرداب لعنتى كه روحم رو بلعيده بود...


    نوشته:سوفى

  • 46

  • 5




  • نظرات:
    •   13boy
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • امشب همه ترکوندن.


    •   LustLove
    • 3 سال،1 ماه
      • 1

    • ﺩﺭﯾﻐﺎ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻡ ﺷﻮﻡ
      ﮐﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺪ، ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻐﻤﻮﻡ
      ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﯽ ﺭﻭﻧﻖ، ﺑﻪ ﮐﻨﺞ ﻏﻢ ﻣﺤﮑﻮﻡ
      ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻐﻤﻮﻡ ...
      ﺍﯼ ﺩﺍﺩ! ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ!
      ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺏ
      ﮐﻪ ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﭘﺎﺷﺪ، ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺗﻢ ﻣﻬﺘﺎﺏ
      ﻣﻨﻢ ﺳﮑﻮﻧﯽ ﮔﺲ، "ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩﺍﺏ"... . . .


    •   Master_Fucker
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • سوفی خانوم! داستان که حرف نداشت و عالی بود اما یه چیزی رو متوجه نشدم ! نمیدونم شاید چون تو زندگی خودمم نمونشو دیدم متوجه نشدم یا از اینکه انقدر فرمالیته نوشتی و بهش پرداختی


      میدونم یه زنی! یه زن با حساسیت ها و دردهای خاص خودت درست مثل شخصیت اصلی داستان اما این وسط میشه بگی گناه اون مردی که بقول خودت با این زن با تحکم و اصرار ازدواج کرده چیه؟ حس مالکیت واس چیزی که نداریش که نمیشه دلیل یه عمر زندگی . یه مرد اگه زنی رو دوس نداشته باشه احتمال ازدواج و بعد از اون رفتار خوب و مداراش تو طول زندگی با همسرش خیلی کمه


      وقتی طرف انقدر آدم خوب و روراستیه ، هنوزم پای عشق سوخته غصه خوردن و زندگی رو زهر کردن و قربانی کردن ینفر دیگه درست نی....
      میدونم صرفا یه داستان بود اما اصلا نتونستم شخصیت زن رو درک کنم ! یه عمر لج و غم خوردن و زندگیو به کام خود تلخ کردن فقط واس یه عشق رفته؟


    •   lolitajoojoo
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • قشنگ و ناراحت کننده بود :(
      موفق باشی (rose)


    •   صدف هستم
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • زیبا و غم انگیز
      ممنون (rose)


    •   nazi-khanoom
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • داستان خیلی زیبایی بود. ساده و روون انگار داری یه شب از زندگی واقعی یه آدم معمولی رو میبینی. واقعا کارتون حرف نداره.
      با یه حرف مسترفاکر موافقم "یه عمر لج و غم خوردن و زندگیو به کام خود تلخ کردن فقط واس یه عشق رفته؟" . نباید بخاطر از دست دادن یه نفر دیگه که عاشقش بودیم زندگی رو بکام خودمون تلخ کنیم و فرصت یه زندگی خوب و معمولی رو از خودمون بگیریم. اینو باید خانوما بپذیرن که آقایون (البته 90% شون) احساسی نیستن و نمیتونن حالات و احساسات خانوم ها رو درک کنن. شاید باید بهشون گفت تا بفهمن. این داستان زندگی خیلی از آدمای اطرافمونه که بدون علاقه ازدواج کردن و تا آخر عمر همش میگن اگه با اونیکی میخواستیم ازدواج میکردیم الان فلان بودو بهمان بود. اما بجای این ذهنیتها اگر سعی به شناخت و دوست داشتن همسرشون بکنن مسلما از این عذاب نجات پیدا میکنن. مرسی سوفی عزیز از نوشتن این داستان با موضوع خوبش (rose)


    •   off_boy
    • 3 سال،1 ماه
      • 1

    • داستان های اینجا چون تخیلیه نمیشه چیزی گفت.به یکی از دوستان هم گفتم اگه یکی بیاد بگه رفتیم کره ماه سکس کردیم نمیشه حرفی زد چون زاده ی تخیل یه آدمه.اون دوست داره بره ماه بده به کسی هم ربطی نداره پس بیخیال نقد داستان میشم
      فقط گفتی رضا داشت نود نگاه میکرد احیانا فردوسی پور نگفت استقلال بشدت سوراخه و الان 12 جدوله؟نگفت؟ (biggrin)


    •   -miss_negin
    • 3 سال،1 ماه
      • 1

    • این داستان از نظر من عاااالس بود، عالیی (ok) (ok)


    •   hosna_khanoom
    • 3 سال،1 ماه
      • 1

    • Kheili qam angiz bood, ama jaleb bood :( (ok)


    •   TIRASS
    • 3 سال،1 ماه
      • 14

    • از زبان رضا  :


      تو گفتگوئی که شب خواستگاری باهم داشتیم همه چیز زندگیشو برام گفته بود،حرفایی که میبایست شکه ام میکرد اما نکرد !!
      آخه ....من بیشترشونو میدونستم !!!
      مدت زیادی بود که عاشقانه دوسش داشتم و به رسم تموم عاشقای دلواپس، زندگیشو دورادور رصد میکردم !،
      از حضور پدرام تو زندگیش مطلع بودم و از میزان عشقشون به همدیگه آگاه !
      ،هنوزم خوب و دقیق بخاطرم مونده ریز به ریز وقایع زجر آوری رو که بعد از ظهر تموم روزای فرد هفته رو برام از  جهنمم غیر قابل تحملتر میکرد !!
      احساس انزجارم ازین روزای نحس بقدری عمیق بود که اکنون  بعد از گذشت چندین سال از اون روزا هنوزم تو روزای فرد هفته احساس خیلی بدی پیدا میکنم واعتماد به نفسم به سمت صفر میل میکنه!
      اخه عصر روزای فرد هفته همون روزای به شدت طولانی و تموم ناشدنی ای بودن که به بهونه کلاس تقویتی تموم بعد از ظهرشو با پدرام میگذروند!
      اره من همه اینها رو میدونستم و حتی بیشتراز اینها رو  وشاید تنها علتی که موجب میشد با وجود دونستن اینکه  عشقم ،یعنی همون کسی که یادش  تو همه ی  رگ و پی وجودم جاری بود ، مدتهاست نقش  عروس بی عقدنامه ی پدرامو  بازی میکنه و نسبت به من هم کوچکترین احساسی نداره اما بازهم برای داشتنش انقدر مشتاق بودم عشق بی پایانی بود که نسبت به او تو وجودم احساس میکردم و حتی بی تفاوتی او نیز نتونسته بود ذره ای از شدت این عشق کم کنه
      گاهی با خودم فکر میکنم اگه اونروزا میتونست منو که تو بیشتر لحظاتی که با پدرام به گردش میرفتند  در نزدیکیشون بودم  ببینه و قادر بود احساسمو از نگاهم  بخونه و بفهمه  که با چه جدیتی دارم سعی میکنم عشق آندو را  بپذیرم و بنا دارم برای فرار از وسوسه ی داشتنش ،عشقمو ابراز نکرده ،قورت بدم و  به بوته ی فراموشی بسپرم،
      اونوقت شاید  باور میکرد که چقد دوستش داشتم و دارم
      شاید میتونست  زندگی الانشو  هم مث روزایی که با پدرام بود دوست داشته باشه!
      ای کاش میتونستم بهش حالی کنم هیچ وقت احساس خودمو به تمایلات او ترجیح ندادم و هیچ نقشی هم  در پاسخ منفی خونواده اش،به پدرام نداشتم
      کاش می تونست باور کنه عزادار گذشته بودن دردی رو از اینده اش حل نمیکنه! خصوصا حالا که مدتی هم از ازدواجش با من میگذره فکر کردن به پدرام جز اینکه منجر به بروز رفتارایی بشه که کام هر دومونو تلخ و تلختر کنه بهره ای نداره !
      کاش میشد بی گناهی منو تو بروز این جدایی درک کنه و عشقمو بپذیره !
      اونوقت حتما میتونست  بهم اعتماد کنه و بذاره طعم شیرین خوشبختی رو بهش بچشونم
      وقتی فکرشو میکنم میبینم واقعا  این زندگی حقش نبود اینجوری سوت وکور و بی رنگ وبی بو ادامه پیدا کنه
      باید هر کاری در توانم بود برای  نجات زندگی مشترکم انجام میدادم 
      چندی پیش یه روز که دو ساعتی زودتر کارمو تموم کرده و بخونه اومدم ؛در غیاب همسرم که همیشه تو اینساعت واسه پیاده روی و تمدد اعصاب یکی دوساعتی رو بیرون از خونه سپری میکرد ،متوجه دفتر خاطراتش شدم ،که روی میز تحریر اتاق مطالعه  جامونده بود
      دفتری که تا حالا ندیده بودمش و البته کنجکاو هم نبودم ببینم چه چیزایی نوشته ؟!،میدونستم که بلاخره تو زندگی  هر ادمی  چیزایی  وجودداره  که دوس،نداره دیگری  (حتی همسرش)و البته در پاره ای موارد و بعضی زوجها  (بلاخص همسرش) ازون با خبر بشه مطالبی از جنس رازهای ریزه میزه ی یه زن جوون، خاطرات روزمره ، یادی از   گذشته و  حرفا و اظهار نظرهای زنونه که انصافا علاقه ای به دونستنشون آنهم به بهای خدشه دار کردن حریم خصوصی همسرم نداشتم اما از طرفی همونطور که گفتم تو زندگیم  مسائلی وجود داشتن که ذره ذره به بنیاد خانواده ام ضربه میزدنو موجب میشدن که روز به روز همسرم رو شکسته تر ببینم
      ومن از هر چیز ی میتونستم بگذرم جز مسائلی که حس میکردم به عشقم و زندگیم لطمه ی اساسی میزنه واسه همین دفترشو باز کرده و خوندمش به این نیت که از بین مطالب اون دفتر چه مشکلی رو  که داشت ریشه زندگیمو خشک میکرد و همسرمو روز ب روز به سمت افسردگی سوق میداد تشخیص داده و راه حلی براش پیدا کنم
      نگاهمو تند و تند روی سطور اون دفترچه خاطرات میدووندم تا هر چه زودتر  و تا پیش از برگشت همسرم بتونم دردو پیدا کنم وقت زیادی نداشتم صفحاتو یکی بعد از دیگری بشکل روزنامه وار از زیر ذره بین نگاه کنجکاوم میگذروندم تارسیدم به صفحه ای  که همسر زیبای من تراژدی غمباری رو از داشتن رابطه اش،با من به تصویر کشیده بود
      که منو متوجه عمق فاجعه ای  کرد که بغل گوشم داشت به ارامی اتفاق میافتاد و من ازش بی خبر بودم
      همسرم از غصه ها و دردایی نوشته بود که هر لحظه اونو بیشتر تو خودش فرو میبرد و در میون اونها به نکاتی اشاره کرده بود که از من موجودی خودخواه میساخت
      کسی که فقط در فکر لذت بردن خودشه و نسبت به نیازهای همسرش بی تفاوته
      باور کنید اصلا  قصد ندارم به کل منکر این شکل ارتباطمون بشم اما اخه همسر خوبم :اینا رو تو خودت بهتر از من میدونی که در هر ارتباطی اگه یکی از طرفین سردی نشون بده طرف مقابل ابتدا سعی میکنه به هر شکل که ممکنه و بلده این بی رغبتی همسرشو به اشتیاق تبدیل کنه تا هر دو از این رابطه ای سالم در بالاترین حد ممکن لذت ببرن  اما وقتی مدتها تلاش کرد و گرمی ورزید و در مقابل سردی دید !مهر ورزید و بی مهری دید! عاشقی کرد و در مقابل یار دوری گزید! کم کم به این نتیجه میرسه که همسرش  با گرما و هیجان در رابطه فی ذاته میونه ای نداره و چندان براش توفیر نمیکنه  یه سکس هات  با یه امیزش سر دستی و ماکیان وار
      اما حالا که حرف پیش اومد دوس دارم یه روز بنشینم و واسش خاطرات سال اول ازدواجمون رو یاداوری کنم !
      اونوقت شاید یادش بیاد اون گلوله اتیشی رو  که وقتی به بستر میاومد اهل بستر رو ذله میکرد از گرما و اشتیاقش !
      ،شاید یادش بیاد گرمای عشق و نیازم چطور هوس رو تو تموم تنش پراکنده میکرد ! ،به شوق می آوردش و لبریزش میکرد !
      شاید فراموش کرده ناله های کوتاه و پرهوسی رو که در جشن پرشکوه  امیزشمان از عمق جان برمیاورد و ان لرزشها را هم شاید ....!
      امامگه  تا کی میتونی آتیشتو در مجاورت یخ داغ و سوزنده نگه داری!!
      بی عشقی بد بلایی میاره  بر سر زندگی !!
      بی عشقی سرما میاره و سرمای یکی اتیش دیگری رو هم کم سو کم نور وکم کم چون خودش سرد وبی فروغ میکنه
      اره...!
      این بود بلایی که زندگی مارو داشت از درون میخورد و نابود میکرد
      درد پیدا شده بود والان دیگه باید به فکر راهی واسه درمان باشم ،
      باید با همسرم حرف بزنم!باید این اطمینانو بهش بدم که اگه اون اجازه بده و کمکم کنه
      ما باهم از پس حل این مشکل برمیایم! 
      آخ ...کاش همسرم زودتر از پیاده روی
      برگرده !!
      پایان                               


      ¤با نهایت احترام به نویسنده عزیز و محترم داستان خانوم سوفی که از دوستان خوب من و از جمله خوش فکر ترین نویسندگان این سایت هستند ،ازونجایی که حس کردم حرفایی از سوی رضا در قصه خوب ایشان ناگفته مانده جسارت کرده و قلم دست گرفتم والبته خط خطی های حقیر کجا و قلم زرین خانوم سوفی کجا !
      از دوستان عزیزی که بنده رو تحمل کردن ممنونم....و اما
      سوفی عزیز ؛
      امیدوارم بر توالی جسارتهام به قلم اغماض طرحی از عفو برکشید
      اجازه میخوام از همین جا عنوان کنم که بی شک  هر تشویقی در مورد این داستان تعلق خواهد داشت به خانوم سوفی نویسنده ی داستان زیبای شبیه یک مرداب


      ارادتمند همیشگی شما ::::: تیراس


    •   elpachoo
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • جالب بود


    •   araman27
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • متن بسیار قوی و نوشتار محکم و پر از حس های زیبا ممنون


    •   AfsoonAfsoon
    • 3 سال،1 ماه
      • 1

    • :(


    •   old-man
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • داستان خوبی بود. ولی سکسی نبود میشه از تلویزیون ملی پخشش کرد


    •   Rezaaa@
    • 3 سال
      • 0

    • Kheili ghashang bood❤️❤️


    •   Heartsick.Masiha
    • 3 سال
      • 0

    • به نظرم باید پدرامو فراموش کنی وگرنه خودت نابود میشی و زندگیتم از دست میدی...باید رو شوهرت کار کنی تا بتونه درکت کنه...محبت کن بهش ..مردها با محبت نرم میشن...باهاش گردش برو از زندگیت لذت ببر...ازش بخواه باهات معاشقه کنه...بخواه درست لمست کنه...بخواه باید بخوای شاید نمیدونه امتحان کن


    •   Savaaa
    • 3 سال
      • 0

    • خانوم سوفی بی شک داستانتون حرف نداشت واقعا لذت بردم وتیراس عزیز کارت وقلمت ستایش میکنم شما درعین تواضع داستان زیبای خانوم سوفی را از منظر دیگری روایت کردین وچه استادانه !!
      درووووووووود بر هر دوی شما اساتید محترم


    •   JK10
    • 3 سال
      • 0

    • عالي بود. موفق باشي.


    •   Hidden.moon
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • سوفی عزیز، ممنونم. بسیار زیبا و پر حس‌ کاملا درک میشد حس سردی راوی‌.
      تیراس عزیز، خیلی عالی... بداهه جالبی بود، حس خوبی بود داستان از زبون مرد... لایک ۳۸


    •   mohammad321
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   Takmard
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • جالب نوشتین ........
      لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو