داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

شبی که ماه کامل شد (۲)

1399/07/14

...قسمت قبل

این داستان ادامه ی داستان قبلی با عنوان شبی که ماه کامل شد هست و اگه بازم ازش خوشتون اومد بقیه رو هم خواهم نوشت
تا اونجایی گفتم که هومن زنگ زد به من و منو دعوت خونه اش . یه خونه نقلی وسطای نواب تهران .‌ اونروز هومن تا مترو نواب اومد دنبالم . من تاحالا هومن رو فقط با یه پرشیای مشکی دیده بودم . اما با یه رنو کوچولو اومد . راستش احساس کردم زدم به کاهدون ‌ . فکر میکردم حالا که سوارکار رویاهام قراره بیاد و منو از بدبختی نجات بده حتما یه ماشین مدل بالا داره . اما خب …
بهرحال باهم رفتیم خونه . طبقه سوم بود خونه اش . پاورچین پاورچین از پله ها رفتیم بالا و بر خلاف تصوراتم با یه خونه مجردیه محقر و معمولی روبرو شدم که حتی اتاق خواب و آشپزخونه هم نداشت . یه سوییت ۳۰ متری با یه تراس یا بهار خواب هم اندازه اتاقش . دستشویی و حمام‌هم‌بیرون از اتاق و جلوی در بود که اگه اونجا یه بادی ازت درمیومد کل سه طبقه صداش رو میشنیدن . خوب یادمه ۲۶ تیرماه ۸۹ بود که وارد خونه اش شدم . چند روزی بدون اینکه اتفاق خاصی بین ما بیفته سپری شد . هومن صبح خیلی زود میرفت سرکار و عصری با یه بغل خوراکی برمیگشت خونه .
راستش اونقدر معذب بودم که حوصله غذا درست کردن واسه هومن هم نداشتم و هر شب از بیرون غذا میگرفت . ناهار هم نون و پنیر یا تخم مرغ میخوردم .
بعداز یه هفته هومن سراغ اون بچه رو گرفت که تو شکممه . منم مجبور شدم باهاش روراست باشم و تمام حقیقت رو گفتم . البتع طوری که خودم رو بیگناه جلوه بدم و همه تقصیرارو بندازم گردن اون داوود بی همه چیز . دوسه روز بعد عصری که هومن اومد یه نفر هم همراهش بود که لباس تکنسین اورژانس تنش بود . از توی کیفش یه آمپول دراورد و ازم خواست آماده بشم . آمپول تزریق شد و دوسه ساعت با کلی خونریزی و درد تونستم بچه رو سقط کنم . هومن گفت که همین آمپول ۵۰۰ تومن واسم تموم شد و یه جورایی مدیونم کرد . چند روزی طول کشید تا خونریزی تموم شد و هومن هم از ترس اینکه نکنه بلایی سرم بیاد سرکار نرفت و مراقبم بود تا اینکه بالاخره درد تموم شد .
چند روز بعد یخ ارتباطم با هومن اب شد و باهم میرفتیم خرید و گردش . شیا هم جدا میخوابیدیم . هومن مرد فهمیده ای بود . تو اون یکماه حتی یکبار هم سمت من نیومده بود . تا بالاخره راضی شدم بیاد کنارم بخوابه .
اون شب رو قشنگ یادمه . آخرای تابستون بود . کلی مقدمه چینی کرد تا تونست دستشو به سینه هام برسونه . من خیلی تپل نبودم و بدنم هم سبزه اس . یه جورایی عین جنوبیا . یعنی یه کم‌سبزه تر از گندمی
یه دستش وسط پاهام بود و دست دیگه اش هم داشت سینه هامو میمالید . لباش هم مشغول لیسیدن لب و گردنم .حسابی به وجد اومده بودم . بعداز چند ماه رنج و عذاب داغ شدم . هومن دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش . کیر که چه عرض کنم . یه چماق کلفت و دراز . یادم رفت بگم . هومن ۱۹۰ قدش بود و حدودای ۱۱۰ کیلو وزنش . یعنی قشنگ سه برابر من . کیرش شده بود عین سنگ . ازم خواست بیام روش . لباساشو دراورده بود و پایین تنه ی منم لخت بود . رفتم روش و دوتا پامو اینو و اونورش گذاشتم . با دستاش لپ کونمو گرفت و از هم بازش کرد و همزمات منو هل داد برم پایینتر . تا کیرش به لبای کسم خورد فکر کنم قشنگ یه آبشار راه افتاد وسط پام . یه کم دیگه فشار داد و نصف کیرش رفت تو کسم . و با فشار دوباره همشو فرو کرد . و یه طوری کمر میزد که قشنگ تا سرش میومد بیرون و دوباره تا ته میکرد . تلمبه هاش سریع تر شده بود . یهو گفت پاشو الان آبم میاد . پوزیشن رو عوض کردیم . اومد پشتم و منم زانو زدم . از پشت فرو کرد و هنوز سع چهارتا تلمبه نزده ارضا شدم . اونم بعداز چند ماه . چندتا دیگه تلمبه زد و بعدش کیرشو دراورد و خالی کرد روی کمرم . آبش از کمرم تا لای موهام پخش شده بود و بعدش راه افتاده بود پایین و خلاصه همه جا رو کثیف کرد . و این شد اولین سکس هومن .
این روزا و شبا تا اخرای پاییز ادامه داشت . تو این مدت منم چند تا کار مهم انجام دادم . اولیش این بود که تونستم از شوهرم طلاق بگیرم و همه مهرمو هم بخشیدم . با هومن حرف زدم و اجازه گرفتم یکی از بچه هومو بیارم اونجا و تو اون خونه و اون یکی پسرم هم موند پیش باباش .
هومن مرد بزرگی بود . یه بخشنده و جوانمرد واقعی .
برای پسرم لباس خرید و اونو هرجایی که میرفتیم با خودمون همراه میکرد . فقط ازم خواسته بود که خانواده اش که مادر و خواهرش و برادرش باشن از بودن اون بچه بویی نبرن . اما منو به تمام خانواده اش معرفی کرد .
به عنوان همسر آینده و نامزد
باوز کنبد فکر میکردم دارم خواب میبینم . اما خواب نبود . واقعیه واقعی . عین یه زن و شوهر واقعی عصر که میومد خونه ما یعنی منو پسرم لباس میپوشیدیم و میرفتیم سرکوچه و تفریح و گردش تا آخر شب
هومن بالاخره ماشینش رو هم عوض کرده بود و یه پژو ۴۰۵ خرید . اوایل تیرماه بود . تیرماه سال ۹۰ . که برادر هومن در اثر مصرف مواد اوردوز کرد و به رحمت خدا رفت و درست ده روز بعد مادر منم سکته کرد و تو راه بیمارستان تموم کرد .
این بخش قصه چون غمناکه سانسور میکنم .اما همینقدر بدونید که تابستون سیاهی برامون رقم خورد .
ما آخر تابستون رفتیم محضر و عقد کردیم و همچنان خانواده هومن از وجود بچه هام بی خبر بودن . فقط مادر هومن یکی از پسرامو دیده بود و فکر میکرد من فقط یه پسر دارم .
و البته منم خب خیلی زرنگ بودم و هیچ وقت اجازه ندادم کسی شناسنامه ام‌رو ببینه .
خلاصه زندگیه ما شروع شد ‌. پسرم مدرسه ثبت نام شد و میرفت مدرسه . اون خواهرم هم که کرج بود با یه نفر ازدواج کرد و اومدن نزدیک ما یه خونه اجاره کردن . روزای خوبی بود .
هر روز یا من خونه خواهرم بودم یا اون میومد پیشم . هومن هم برام سنگ تموم میزاشت .
حساب بانکیم همیشه پر بود . هر چیزی که دلم میخواست میخریدم و یواش یواش خونه رو هم عوض کردیم و رفتیم طبقه اول همون خونه که توش بودیم . یه واحد ۹۰ متری با دوتا اتاق خواب و خیلی لوکس
وسایل خونه رو هم قسطی عوض کردم . از فرش بگیر تا تلویزیون و مبل .
و این آغاز ده سال از بهترین روزای عمرم بود
دوستان خوبم ازتون میخوام تا اخر همراه باشید و بخونید .
اگه دوست داشتید ادامه رو هم خواهم نوشت .

ادامه...
نوشته: سایه


👍 33
👎 6
23800 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

922152
2020-10-06 01:55:51 +0330 +0330

داستان خوب بود ادامشو بنویس

2 ❤️

922159
2020-10-06 02:30:26 +0330 +0330

عاقبت بخیر بشی جوون

2 ❤️

922205
2020-10-06 10:51:33 +0330 +0330

قشنگ بود سایه خانوم
ادامه بده

2 ❤️

922210
2020-10-06 12:14:17 +0330 +0330

این داستان: هومن جنده نواز

2 ❤️

922221
2020-10-06 14:38:43 +0330 +0330

خوبه فعلا بنویس …

2 ❤️

922259
2020-10-06 21:22:37 +0330 +0330

بالاخره تونستم اینجا یه داستان بخونم که تهش، اون حس بد که نویسنده، منِ مخاطب رو یه احمقِ بیشعور فرض کرده، رو نداشته باشم .
وتقریبا مطمئن باشم موقع نوشتن داستان، دوتا دستاش رو میز تحریرش بوده.

1 ❤️

922268
2020-10-06 23:06:20 +0330 +0330
+A

قسمت قبلی داستانت باور پذیرتر بود …راستی از گذشته ی هومن نگفتی .
قسمت قبلی رو خیلی خوشم اومد

1 ❤️

922272
2020-10-07 00:18:29 +0330 +0330

لایک شد…لطفا ادامه ش رو هم ینویسید تا ببینیم چی میشه.
مرسی

1 ❤️

922400
2020-10-07 06:04:24 +0330 +0330

قشنگه ادامه بده.

0 ❤️

925341
2020-10-19 19:52:41 +0330 +0330

داستان یعنی این .
دمتون گرم.
خدا وکیلی لایک رو باید به شما زد 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom