شب خاص

    5 سال از من بزرگتر بود. خاله ام رو میگم. از بچگی همیشه مثل خواهر بزرگتر بود برام و توی خیلی از مسائل راهنماییم میکرد.
    خیلی همدیگه رو دوست داشتیم، اکثر اوقات یا من خونه مامان بزرگم بودم، یا اون خونه ما بود. چون خاله زهرام با وجود خواستگارای زیادی که داشت، هنوز با 27 سال سن مجرد بود.
    میدونستم دوست پسر داره، و یه چندباری به بهونه اینکه خونه ماست، من مامان بزرگم رو پیچونده بودم
    از خودم بگم. من سهیلام. 22 سالمه و تعریف از خود نباشه بدن تراشیده و چهره خوبی دارم. چهره ام خیلی به خاله ام شبیه هستش. طوری که جای غریبه باهم میریم اکثر افراد فکر میکنن باهم خواهریم.
    بگذریم
    من خودم یکسالی بود که با کسی نبودم. قبل از اون با یه پسر دوست بودم که رابطه امون در حد لمس بدن لخت هم توی ماشین و ساک زدن براش بود اما هیچوقت تا اون موقع سکس کامل رو تجربه نکرده بودم.
    چند وقتی بود خبر داشتم خاله ام با یه پسر تقریبا پولدار دوست شده. عکساشو نشونم داده
    انصافا قیافه و هیکل خوبى داشت.
    حدودا یکماهی بود باهم در ارتباط بودن که یک روز سعید (دوست پسر خالم) اون رو برای آخر هفته به یک مهمونی دعوت کرده بود. قرار شد زهرا بیاد یکی از لباسای شب منو بپوشه و خونه ما آماده بشه برای رفتن. اون روز مامان و بابام برای فوت یکی از اقوام به شهرستان رفته بودن و قرار بود فرداش برگردن. زهرا هم به مامان بزرگم اینا گفته بود شب میرم پیش سهیلا که تنها نباشه.
    ساعت حدود 6 بود که اومد رفت دوش گرفت و لباس رو بهش دادم تا آماده بشه. تلفنش زنگ خورد. سعید بود که میخواست بیاد سراغش. داشتن صحبت میکردن که به سعید گفت خونه سهیلا اینام. تنهاست شب. باید زودتر برمگردونی پیشش. که یکدفعه سعید گفت اگر دوست داشت بیارش.
    زهرا بهم گفت. خیلی دلم میخواست برم. اما از طرفی دوست داشتم کلاس هم بذارم! خلاصه قبول کردم خیلی سریع رفتم دوش گرفتم و برگشتم. ی پیراهن مجلسی کوتاه قرمز رنگ که تقریبا تا وسطای رونم بود پوشیدم. موهامم که یکم فر و بلند بود، باز ریختم رو شونه هام. یه آرایش ملایم کردیم و آماده رفتن شدیم. سعید اومد سراغمون و رفتیم. مهمونی برای مازیار دوست سعید بود که توی یه ویلای فوق العاده شیک برگزار میشد.
    از لحظه ورودمون به اونجا چشم یه پسره دنبال من بود. از سعید پرسیدم گفت اسمش رضا س. دوست مازیاره. خوشم اومده بود ازش. بعد از یکم خوش و بش نزدیک ما شد و خودش رو خیلی با احترام معرفی کرد. و ازم خواست یکم مشروب باهاش بخورم. قبول کردم و از جمع سعید و زهرا جدا شدم. کم کم موزیکای رقص پلی شده بود و اکثرا مشغول رقص بودن. دیدم رضا دستم رو گرفت و برد وسط و شروع به رقص کردیم. خیلی نگذشته بود که مشروب اثر خودش رو گذاشته بود. فضای شلوغ اونجا هم برام سنگین شده بود. داشت حالم بد میشد که سریع اومدم توی حیاط. یکم هوای تازه بهم خورد تا حالم اوکی شد. دیدم رضا پشت سرم اومد و دستشو انداخت روی شونه هام و منو کشید سمت خودش. برام اون لحظه اون شونه های مردونه بهترین چیز بود. خالم و سعید هم که متوجه نبود من شده بودن اومدن توی حیاط. که به زهرا گفتم حالم خوب نیست نمیخوام برگردم. تو برو. گفت نه پیشت هستم. دیدم سعید گفت برید داخل اتاق خواب بالا تا کمی سهیلا استراحت کنه. منم میام پیشتون. خونه دوبلکس بود. رضا کلید رو از مازیار گرفت رو سه نفری با زهرا رفتیم تو اتاق.
    ی تخت دو نفره توی اتاق بود که به محض دیدنش دراز کشیدم روش. یکم که سرحال شدم زهرا پاشد رفت گفت برم ببینم سعید کجاست. با رفتنش رضا اومد کنارم روی تخت دراز کشید. چشمام رو دوخته بودم به سقف و به خودم و مهمونیم که خراب شده بود فکر میکردم. توی حال خودم بود ک دیدم دستای رضا داره بالاى سینه هام کار میکنه. دیدم خیلی اروم بندای لباس و سوتینم رو انداخت روی بازو هامو سعی کرد دستام رو از بینشون در بیاره. خودم رو در اختیارش گذاشته بودم. وقتی بندا رو آزاد کرد از پشت زیپ بالای لباسم رو هم باز کرد و از پایین لباسم رو کشید و دراورد. حالا با ی شورت و سوتین جلوش دراز کشیده بودم. شهوت تو چشای هردومون دیده میشد. خیلی سریع شلوار و پیراهن خودشم دراورد و اومد روم دراز کشید. شروع کرد به لب گرفتن و لیسیدن سر و گردنم. سوتینم رو از پشت باز کرد و درش آورد و افتاد به جون سینه هام. نفهمیدیم کی سعید و خالم اومده بودن داخل و بالاى سرما ایستاده بودن! رضا به سعید اشاره کرد کلید رو بردار و درو قفل کن. اینکارو کرد و دیدم شروع کرد با زهرا لب گرفتن. چشمام رو بستم و داشتم از اولین تجربه سکسم لذت میبردم. رضا رسیده بود بالای کسم. به قدری شهوتم بالا بود که شورتم خیس خیس شده بود. درش آورد و شروع کرد به لیسیدن. وای بهترین حس دنیا بود. خیلی حرفه ای تمام زبونش رو لای کسم میچرخوند که باعث شد ارضا بشم. چشمام رو که باز کردم دیدم خالم هم کنارم لبه تخته و سر سعید لای پاهاشه. رضا که فهمید ارضا شدم پاشد شورتشو دراورد. وای چی میدیدم. یه کیر کلفت و تقریبا بلند. گرفتش جلوی دهنم. شروع کردم به لیسیدن. تمامش رو توی دهنم عقب جلو میکردم که نزدیک بود آبش بیاد که خودش درش آورد.
    اونطرف یه چیزی دیدم که شاخ دراوردم. کیر سعید توی کس خالم محکم داشت عقب جلو میشد. فهمیدم خالم دفعه اولش نیست. توی همین فکرا بودم که درد عجیبی لای پاهام حس کردم. نگاه کردم دیدم سعید کیرش رو تا نصفه کرده توی کسم. میخواستم بهش بگم درش بیاره. که دیدم کیرش خونیه. سرم گیج میرفت. از یه طرف با تمام وجودم دوست داشتم دوباره بکنه توی کسم. از یه طرف حس عذاب وجدان داشتم از اینکه بکارتم از دست رفته بود. دیدم کیرش و لای پای من رو با دستمال پاک کرد و دوباره فرستادش داخل. خیسی کسم باعث شد ایبار با کمی فشار تا اخر بره تو. شروع کرد تلمبه زدن و دوباره با تمام وجود ارضا شدم. دیگه نا نداشتم. رضا یکم دیگه ادامه داد و کیرش رو کشید بیرون و آبش رو با فشار خالی کرد رو شکمم. انگار کار زهرا و سعیدم تمام شده بود. چون داشتن لبای هم رو میبوسیدن. نگاه به ساعت کردم. حدود 2 بود. لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم پایین. تقریبا بجز چهار پنج نفر و مازیار بقیه رفته بودن. مازیار یکم شام آماده کرد خوردیم. از رضا و بچه ها خداحافظی کردیم و سعید مارو رسوند خونه و از خالم بخاطر این شب خاص تشکر کردم.


    نوشته: سهیلا

  • 4

  • 10




  • نظرات:
    •   Amir.rashed
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • بد نبود تخیلاتت اما اینو بدون یه دختر به این راحتی وا نمیده ، اونیم که مست افتاده رو تخت اینقدر قشنگ یادش نیست و ساک نمیزنه


    •   Feri.sss
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • یکم مقاومت میکردی بد نبود ! خدا بده شانس ! حالا اگه ما بودیم معلوم نبود چی میشد


    •   Mj-boy
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خون کستو جمع میکردی به عنوان یاد بود از این شب نگه میداشتی


    •   دکترروزبه
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • مگه "وای چی میدیدم" مال کونی های سایت نبود؟عاغا دزدی فرهنگی نکنید


    •   ashi8515
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • تضاد اونجاس که اینقدر راحت لا دادیو ول کردی رفتی،و این بدان معناست ک جنابعالی جنده ای بیش نیستید،و این در صورتی است که شما پسر/دختر ی ملجوق نباشید


    •   خوشگلخانم
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • ازخالت بخاطر وارد کردنت به عرصه ی جندگی تشکر خاصی کن عسیسم


    •   مسیحی۰
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • مخالف لذت بردن از زندگی نیستم،اما لذتی که گذر زمان لذیذترش کنه و باعث تأسف وندامت نشه.
      پینوشت.آپو جان شوخی کردم قهر نکن با ایمان منم قبول دارم وطن و مادریکیه.


    •   Abnabatam
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • اینکه اینقدر راحت با از دست دادن بکارتت کنار اومدی و از خالت تشکر کردی اصلا برا من قابل هضم نیست،کمااینکه به پسره علاقه ای هم نداشتی :/


      بعلاوه واژه ی "اومد سراغش" خیلی پسرونه ست
      فکر نکنم دختری جا اینکه بگه اومد دنبالم،بگه اومد سراغم


    •   aramesh39n@
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرت بود


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • باید کیرش رو با ولع. میخوردی
      همینطور که بقیه جقی های سایت میخورن


    •   shaokahn98913
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی سعی شده بود از دیدگاه و منظر یه دختر داستان تعریف بشه...


      ولی خب به سهولت بگم پسری با نقاب دختر...


    •   r76m
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • تابلو کسشعر بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو