شب خاطره انگیز فرهاد

    من فرهاد هستم ۳۸ ساله ..میخواستم براتون خاطره ای تعریف کنم که هنوز هم برام تازگی داره و هیچوقت فراموش نمیکنم...اما قبلش اینو بدونید لحظه لحظه این اتفاقات برام افتاده فقط اسامی رو تغيیر دادم و همینطور از گفتن شغلم که نمیخوام برای دوستان سوءتفاهمی پیش بیاد.این سایت رو به طور اتفاقی دیدم نمیدونم چرا اما گفتم که این خاطره رو براتون بنویسم هیچ دلیلی هم برای اینکه چرا دارم این کار رو انجام میدم ندارم ...


    بگذریم یکی از شبهای پايیز بود.. چند سال پیش بود اما هنوز هم یادمه انگار همین دیروز بود...بخاطر شغلم مجبور به ترک شهر خودم کرده بودم..حدود ۸ سالی میشد که از تهران دور بودم ..زیاد اهل رفت و آمد و شلوغی نیستم نه اینکه آدم ساکتی باشم برعکس خیلی هم شلوغ و شاد هستم اما دوست دارم که محیط اطرافم آروم باشه ...ساده و اسپرت لباس میپوشم یه ظاهر معمولی مثل همه... تو محیط کارم با یکی از دوستام خیلی صمیمی بودیم.اون ازدواج کرده بود اما من نه ..طوری که حتی وقتی خانواده همسرش میومدن من هم یه پای ثابت تو جمعشون بودم . یه شب تازه از سر کار اومده بودم که دوست زنگ زد و گفت حاضر شو داریم میایم دنبالت بریم بیرون باهم یه قلیون بکشیم..هر چی گفتم که خستم گفت نه بیا..بالاخره قبول کردم اما واقعا حالش رو نداشتم ...بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد و گفت فرهاد من یکی از دوستام و خانمش هم با ما هستند من هم که دنبال بهونه میگشتم گفتم پس شما برید من که اونارو نمی شناسم پس بهتره که من نباشم ...اما قبول نکرد گفتم پس اگه فقط میخواین قلیون بکشید بیاین همینجا.(راستی یادم رفت بگم اسم دوستم و همسرش سعید و سهیلا هستش...) بهم گفت مشکلی نیست که اینا با ما هستند؟گفتم نه ..گفت پس تا چند دقیقه دیگه ما اونجايیم بلند شدم و به سرعت مشغول مرتب کردن خونه شدم بعد از یک ربع دیدم که اومدن ...اول سعید و سهیلا اومدن بعدش هم دوستاشون که مجید و سارا وارد شدن به همراه پسر۴ سالشون که اسمش شایان بود ...اون شب تا دیر وقت همه دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم. شایان پسر آرومی به نظر میومد و خیلی مودب صجبت میکرد برام جالب بود یه بچه تو این سن انقدر خوب صحبت کنه...شروع کردم ازش تعریف کردن از لحاظ ظاهری هم به مادرش رفته بود...سارا خیلی زیبا بود و از همسرش مجید خیلی سر تر بود..وقتی داشتم تعریف میکردم یه دفعه سعید گفت:نه فرهاد..بزار یخ شایان باز بشه بعدا از تعریفات پشیمون میشی...این رابطه مدتها به طول کشید و همیشه به هر بهانه ای ما دور هم جمع میشدیم ..رفته رفته اخلاقای شایان واقعا رو اعصابم بود . یه پسری که اصلا نمیشد رو کاراش کنترلی انجام داد لوس و سر شار از مردم آذاری....یه حساسیت خاصی نسبت بهش پیدا کرده بودم ...اما همونقدر که ظاهرش شبیه مادرش بود اخلاقش هم مثل اون بود...این رفت و آمدها بود هر چند وقت یه بار هم ...دست جمعی میرفتیم مسافرت...درسته که من مجرد بودم اما باهم خیلی راحت بودیم... آخرین مسافرتی که من باهاشون بودم(چون بعد از ۸ سال از اون شهر رفتم)اواخر تابستون بود ..من زودتر از بقیه همیشه بیدار میشدم...داشتم صبحونه رو آماده میکردم که سارا بیدار شد...گاهی کارای عجیبی میکرد که واقعا نمیشد دلیلی براش پیدا کرد...اومد تو آشپزخونه شروع کردیم به جرف زدن.بقیه هنوز خواب بودن...سارا یه شلوارک زرد پوشیده بود با یه تاپ نیم تنه...تا الان اینجوری ندیده بودمش..همیشه با تی شرت میگشت ..بعد براش چای ریختم و داشتیم صحبت میکردیم که چند باری رو صندلی به سمت جلو جابجا شد...با هر بار جابجا شدنش سینه هاش معلوم میشد سعی میکردم که نگاهی نکنم اما نمیدونم چرا باز نگاهم به سینه هاش گره میخورد...یه گردنبند داشت که یه آویز سنجاقک بهش بود...هوس همه وجودم رو گرفته بود میترسیدم از اینکه بخوام بیشتر باهاش تنها بمونم و دوست داشتم که کسی بیدار میشد اما انگار اون روز کسی قصد بیدار شدن نداشت... سارا از هر چیزی حرف میزد اما من تو ذهنم طوفانی بود...همینطور که داشت آروم صحبت میکرد من بی مقدمه گفتم...نمیشه انقدر تکون نخوری موفع جرف زدن ؟ با تعجب پرسید چرا؟ گفتم دلت به حال اون سنجاقک نمی سوزه به حال من بسوزه...اولش نفهمید چی گفتم بعدش یه دفعه زد زیر خنده و گفت کصافط بی شعور..آدم باش...اما باز هم نشست...از بعد اونروز دیگه فکرم رو گاهی درگیر میکرد..بعد از برگشتنمون از مسافرت سارا اینا به طبقه بالای خونه من که تو یه مجتمع بود اومدن...بعد از مدتی سارا با سهیلا برای گذروندن اوقات بیکاریشون تصمیم گرفتن که به کلاس رفص برن.....شده بود سوژه برای ما هر جقدر که از کلاس رفص اونا میگذشت ما بیشتر میخندیدیم...دریغ از ذره ای استعداد..من رقصم خیلی عالیه یه بار گفتم بجای اینکه انقدر هزینه میکردید برای کلاس نصفش رو به من میدادید من بهتون یاد میدادم...وقتی خونه من میومدن دیگه هی باید ایرادهای رفصشون رو میگرفتم..اما تو اون لجظه واقعا عذاب میکشیدم...هر بار که دست سارا رو میگرفتم که مثلا این جرکت رو اینچور باید انجام بدی یکدفه ذهنم درگیر میشد بدنم داغ میشد و گر میگرفتم....سعید و مجید هم که فقط میخندیدن....حس بدی بود نمیدونم برای کسی پیش اومده یا نه از یه طرف همسر دوستم بود و دیگه با مجید خیلی صمیمی شده بودم از یه طرف هم که حس غجیبی پیدا کرده بودم...سارا حذود ۱۷۰ قدش بود ۶۰ کیلو وزنش یه بدن بی عیب ...پاهای کشیده و سفید موهای کوتاه تو پشت گردنش سینه های سفت و سفید که گاهی وقتی سوتین نمی پوشید نوک سینه هاش معلوم بود.... ۲ سالی از رابطه رفت و آمد ما میگذشت که یه روز عصرکه من خونه بودم مجید بهم زنگ زد که اگه مشکلی نیست یه سر برم بالا و به سارا بگم که با مجید تماس بگیره...گفت تلفنش خاموشه و تلفن خونه هم دايما مشغوله...اون روز مجید شیفت شب بود..هفته ای ۲ شب شیفت شب داشت..گفتم باشه ....رفتم در زدم بعد از چند بار زنگ زدن سارا درو باز کرد ..به شلوار کوتاه سفید با یه تاپ قرمز که یقه شلی هم داشت پوشیده بود که واقعا زیباترش کرده بود..بعد از چند ثانیه به خودم اومدم گفتم مجید زنگ زده میگه که بهش زنگ بزنی گفت باشه .اومدم که برگردم برم گفت بیا تو پايین که خبری نیست من تازه بیدار شدم یه چای میزارم میخوریم...نمیدونم چرا اما قبول کردم...رفتم تو پرسیدم شایان کجاست گفت خوابیده بعد گفتم که مجید گفته تلفن خونه همش مشغوله ...گفت من خواب بودم بعدش متوجه شدیم که شایان طبق معمول گوشی رو انداخته بود زمین ...خلاصه بعد اینکه زنگ زد و صحبت کرد با مجید گفت که من اونجام...وفتی راه میرفت نگاهم فقط به پاهاش بود.داشتم دیونه میشدم چند بار خواستم برم اما یه حسی بهم این اجازه رو نمیداد...ار دیدن اندامش به وجد اومده بودم وفتی راه میرفت همه بدنش مثل ژله میلرزید.. چای رو آماده کرد و اومد درست روبروم نشست از هر چیزی صحبت میکرد اما من ناخود آگاه همه حواسم به اندامش بود بارها و بارها از لباش تا انگشتهای پاهاش رو برانداز میکردم...از اون صبحت و از من بی حواسی...تا اینکه لب تاب رو آورد و گفت فیلم رقص دانلود کرده که نشون نمیده...گفت بببین میتونی درستش کنی...گفتم لب تاب و بده ببینم چیه...گفت باطریش رو درآوردم سیمش تا اونجا نمیاد بیا همینجا...بلند شدم رفتم کنارش نشستم بعد از جند دقیقه مشکلش رو برطرف کردم و نشست فیلم رو دیدن من هم داشتم تی وی میدیدم اما همه حواسم به سارا بود...یه دفعه یه صدا از بیرون اومد من هم سریع بلند شدم ببینم صدای چی بود...کاناپه دقیقا زیر پنجره بودش وقتی بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه کنم یک دفعه بدون هیچ قصدی پاهام چسبید به شانه سارا...منتظر یه عکس العمل بودم اما هیج واکنشی نشون نداد.منم وقتی دیدم کاری نمیکنه به همون حالت واستادم...دیدم بیرون تصادف شده..دوست نداشتم بشینم ...دلم میخواست بیشتر به شونه هاش فشار میاوردم اما میترسیدم که چیزی بگه ...با زنگ تلفن به خودم اومدم...شایان همون لجظه بیدار شد...همسایشون بود گفت شایان بیاد خونشون با پسرش بازی کنن شایان هم سریغ لباس پوشید و رفت...گفتم پس من هم میرم پايین ...سارا گفت اگه کاری نداری بمون یه کم تو رقص به من کمک کن من هم شروع کردم به سر به سرش گذاشتن و سوژه کردنش...دوباره تلفن زنگ زد سهیلا بود ...کمی باهم صحبت کردن و من هم فقط دنبال یه راه میگشتم که از اونجا دور بشم...تلفن رو که قطع کرد گیر داد که یه کم ایرادهای من رو تو رقص بهم بگو من هم خیلی جدی داشتم بهش میگفتم که چیکار بکنه..سارا با هرحرکت رقصی که انجام میداد منو بیشتر از قبل دیونه میکرد...هز از جند گاهی شوخی میکردم که فکرش از سرم بره بیرون...بعد یه دفعه تو تمرین شمارش رو با حرکات پاهاش قاطی کرد...من کنار دیوار بودم اون وسط اطاف من هم زدم ریر خنده و گفتم تو رفص یاد بگیر نیستی...حالا جرا گیر دادی که شهناز تهرانی بشی(اسم یه بازیگر قدیمی ایرانیه) بهم هم میاین ...فقط اون دست و پاهاش بهم امضاء نمیدادن...خدايی انگار مثل عروسکهای خیمه شب بازی بستنت به نخ و تکونت میدن...یه دفعه اومد سمتم و گفت خفه نشی عوضی بعد صندلی که پاش بود رو اومد سمت من برت کنه که یه دفعه رفتم سمتش و دستش و گرفتم...خیلی تقلا میکرد که با صندل منو بزنه اما من محکمتر گرفته بودمش..یه لحظه همه تنم داغ شد فکرم از کار افتاد هیمنجور که محکم دستاش رو از دو طرف گرفته بودم یه دفعه بلندش کردم اروم زدمش زمین ار رو نمیرفت و میخندید و دست و پا میزد ...سابقه همجین شوخیهايی اصلا نداشتیم..من هیچی بجز لباش نمیدیدم یه لحظه دستش رو ول کردم اونم یه دفعه با صندل زد رو بازوم...تو همون لحظه که رو زمین افتاده بودیم و اون داشت میخندید بدون اینکه فکری بکنم یه دفعه موهاش رو از پشت گرفتم و سرش رو به عقب کشیدم و گردنش رو بوسیدم ...خنده هاش رو لبش خشکید و یه دفعه ساکت شد ...داشتم از ترس میمردم نمیدونم جرا اینکارو کردم چند ثانیه ای گذشت و یه دفعه بخودم اومدم میخواستم بلند شم و فرار کنم اما پاهام جونی نداشت جس بوسیدنش داشت دیوونم میکرد هنوز موهاش تو دستم بود...سارا هیچی نمیگفت سرش رو انداخته بود پایین اما هنوز کنارم بود...دوباره حس بوسیدنش تو تنم رخنه کرد اینبار همونجور که کنارم بود بی پروا شروع کردم به بوسیدنش داشتم میسوختم... بهم میگفت نکن اما هیچ تقلاپی نمیکرد که از دستم در بره یا دادی نمیزد که منو به خودم بیاره بعد از چند بار بوسیدن گردنش و شونه هاش و صورتش کم کم داشت خودش رو از من دور میکرد اما من جریحتر شده بودم و به سمتش میرفتم تا اینکه خودش رو سمت مبل کشوند گفت بسه دیگه اما کاری که نباید میشد اتفاق افتاده بود...وقتی اومد بلند بشه از پشت بغلش کردم و هلش دادم رو مبل گردنش رو دايما داشتم میخوردم از پشت خودم رو میمالوندم بهش و میبوسیدمش موهاش رو چنگ میزدم و دیوونه وار میبوسیدمش..انگار اون هم منتظر این اتفاق بود..هیچ سعی نمیکرد که بلند بشه یا من رو از خودش دور کنه فقط میگفت نکن بسه پاشو...کم کم تاپش رو زدم بالا و کمرش رو میبوسیدم داشتم دیوونه میشدم دستم رو بردم رو دکمه شلوارش که باز کنم اما اول نزاشت اما من دست بردار نبودم بیشتر خودم رو بهش میمالیدم و میبوسیدمش دیگه تاپش رو کامل تا رو شونه هاش زده بودم بالا سوتین تنش نبود.از پشت دستم رو بردم سمت سینه هاش به محض اینکه سینه هاش رو لمس کردم یک دفعه تنش شل شد همونجور که دستم رو سینش بود دکمه شلوارش رو بازکردم اینبار چیزی نگفت فقط صدای نفساش به شمارش افتاده بود شلوارش رو کشیدم پاپین یه شورت خریر قرمز پوشیده بود که سفیدی پاهاش رو زیبايی بیشتری بهش داده بود...شلوارم رو تقریبا کشیدم پاپین و کیرم رو در اوردم گذاشتم لای پاهاش ...صدای جیغش با جون گفتنش یکی شد...تو همون حالت که رو مبل افتاده بود و زانوهاش رو زمین بود کمی پاهاش رو باز کردم و اروم کس سفیدش رو مالوندم دلم میخواست برش میگردوندم و کسش رو میخوردم اما میترسیدم زمان رو از دست بدم از پشت کمی دستم رو خیس کردم و کشیدم رو کسش بعد کیرم رو گذاشتم رو سوراح کسش تا ته فشار دادم داشت مبل رو چنک میزد از درد و شهوت...من هم از اون بدتر دلم میخواست همه تنش رو چنگ بکشم تا ته فشار میدادم و گردنش رو میخوردم...با هر نفسش بیشتر دیوونه میشدم و خودش هم دیوونه تر میشد...فقط صدای نفساش رو میشنیدم که یه دفعه جیغ آرومی کشید و بدنش شروع به لرزیدن کرد پاهاش رو چنان به هم فشار میداد که کیرم داشت نصف میشد...وفتی ارضاء میشد حس میکردم.سرش رو از پشت به سمت بالا اورد و دوباره جیغ دیگه ای زد و دستاش رو به سمت عقب آورد و من رو بیشتر به خودش چسبوند...میگفت بکن ...از جالت گفتنش خوشم اومد من جند بار سکس داشتم اما انگار این یه جیز دیگه بود....بعد از چند دقیقه تو همون حالت ارضاء شدم با هر قطره آب کیرم خودش رو بیشتر بهم میمالوند...دلم نمیخواست از روش بلند بشم چند دقیقه ای تو همون حالت بودیم. از پشت لاله گوشش رو میخوردم موهاش رو چنگ میزدم ...سرش رو به سمت چب چرخوندم و لباش رو دیوونه وار میخوردم و میبوسیدم...اما هنوز کیرم و از کسش در نیاورده بودم..دوست داشتم بازهم ادامه بدم که یک دفعه صدای زنگ در همه حسمون رو پروند..من نگاه کردم از چشمی در دیدم شایانه ....کمی معطلش کردم تا سارا خودش رو جمع و جور کنه ....در و که باز کردم شایان رفت سریع به سمت اطاقش....درو بستم و سریع رفتم به سمت سارا چسبوندمش به دیوار و دستم و بردم زیر شلوارش پاهاش سست شد اما گفت شایان اومده/میبینه .... دلم میخواست بازم اون لجظه باهاش سکس داشته باشم اما خب راست میگفت با وجود شایان نمیشد ....اما همجنان دستم تو شلوارش بود ....دوباره با سر صدای شایان از هم دور شدیم ....گفتم میرم پايین یه دوش بگیرم اما دوش گرفتن بهونه بود میدونستم اونجا بمونم طاقت نمیارم و شاید جلوی پسرش کاری بکنم ...زود اومدم پايین...ساعت ۹ شب بود داشتم دیوونه میشدم ....وقتی یاد اندامش میوفتادم هوس همه وحودم رو میگرفت ...تی وی رو روشن کردم که کمی ذهنم آروم بشه تا ۱۱ حلوی تی وی بودم اما همه فکرم بالا بود...اما جرات اینکه دوباره بهش چیزی بگم رو نداشتم...تو همین فکر بودم که یه دفعه دیدم برام پیام اومد نگاه کردم دیدم ساراست نوشته بود بیا بالا تمومش کن دارم جون میدم...نفهمیدم چطور رفتم بالا..گفت شایان خوابه فقط زود تمومش نکن...اون شب تا ۶ صبح طولانی ترین عشق بازی و سکس رو تجربه کردم.... اون اولین و آخرین باری بود که باهم سکس کردیم....هیجوقت هم ازش نپرسیدم که چرا چی شد که این اتفاق افتاد....اونم چیزی نپرسید....


    الان ۲ سالی هست که ندیدمشون چون از اون شهر رفتم اما هنوز باهم تماس تلفنی داریم مثل یه دوست..تا الان هم نشده که پای تلفن بخوایم از اون شب حرفی بزنیم...اما میدونم که اونم مثل من همیشه به اون شب فکر میکنه....نمیدونم که اگه دوباره ببینمش این اتفاق میوفته یا نه.............


    نوشته: فرهاد

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •   saeidghadboland
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • اگه هر چقدر هم که جنده و خراب باشه نباید به یه زن شوهر دار نظر داشته باشی.


    •   kirvar
    • 4 سال،4 ماه
      • None

    • فوق العاده بود
      تجربه مشابه داشتم


    •   ali47933
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • ازداستانت خوشم اومد. ولی از ارتبات بازن شوهردار اصلا خوشم نمیاد.تخیلی بود


    •   kiratory
    • 4 سال،4 ماه
      • None

    • داستان جالب بود ولی اصلا ازشخص خودخودیکت هیچ خوشم نیومد .خوب بوداندازه ای که فکر کیرت بودی به رفاقتت فکرمیکردی.کیری good


    •   ΤΌΜ
    • 4 سال،4 ماه
      • None

    • گوه خوردی


    •   Afsaneh.mommy
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • من از همه شهوانی ها به ویژه دوستانی که زحمت زیادی برای تهیه و تایپ داستان ها متحمل میشن به خصوص اون دسته که با استفاده از قوه تخیل داستانی رو خلق میکنن خواهش میکنم :
      به کامنت ها اصلا توجهی نداشته باشن !! چون پرواضحه که کامنت گذارها یه عده ساندیس خور سایبری ، چند تا خایه مال ، صد پدر و ننه صیغه داده کس کشن !! که مادرقحبه ها همدیگرو هم خیلی خوب میشناسن !!! بخصوص اون دسته حرومزاده ها که تو سایت سکسی ! دنبال اخلاقیات و اهداف استکبار و صهیونیست و رد پای جورج بوشن !!!
      لطفاً به تعداد خوانندگان توجه کنید و تعدادی که رای مثبت به داستان شما میدن !! اگر نه این حروم لقمه ها یه مملکت ریدن حالا اینجا مینشین و شاشنوش مینوسن و شعار میدن !!!
      دقت کنید که طرفداران داستان شما که به اون رای مثبت میدن هرگز در بین کامنت گذارهای جقی پرور و همیشه در صفحه حضور ندارن !!


    •   samur_samur
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • حس بدیه کردن ناموس رفیق
      از دری که حشر بیاد رفاقت میره


    •   payam-sweden
    • 4 سال،4 ماه
      • None

    • به نفس عملت کاری ندارم،هرکسی مسئول رفتار خودشه.اما نوشتنت و توصیف حس و حال حاکم بر اون لحظه،اگه نه بی‌نظیر، مطمئناً کم نظیره.حداقل در مقایسه با نوشته های موجود در این سایت.امیدوارم شاهد خاطرات و نوشته های بیشتتری ازت باشیم.
      ادامه بده


    •   ali heidari
    • 4 سال
      • None

    • خفه شید بابا اینقدر فحش ندید ، ناموس ناموس میکنید چه میدونید آخه؟
      خودتون همچین موقعیتی رو داشتید چیکار میکردید؟
      بالاترین قدرت شهوته چه خوب چه بد ولی وقتی گرفتارش شدید اونم از نوع شدید دیگه دوست و آشنا و زن شوهردارو این مسائل نمیدونید چیه ، شاید در بهترین حالت عذاب وجدان داشته باشی ولی کارتو میکنی پس تمومش کنید.


      داستانت یا خاطرت خوب بود ، مهم این بود که حس شهوتو به خوبی نشون دادی.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو