شب خماری

    این خانه که برای او نیز تازه بود ظاهرا در چشم او جلوه ای دیگر داشت. از اتاق خارج شد، متوجه من شد که کز کرده بودم و هنوز در گوشه حیاط به دیوار تکیه داده بودم. کنارم آمد و دست راست را بالای سرم به دیوار تکیه داد و مرا در سایه ی وجود خودش قرار داد. اولین بار بود که آن موهای پریشان و آن لبخند شیطنت آمیز را این همه از نزدیک میدیدم پرسید چرا اینجا ایستاده ای؟ بفرمایید توی اتاق، شب را تشریف داشته باشید!
    لبخند زد و دندان های سفید و محکمش پدیدار شدند و باز دل من ضعف رفت، انگار هرآنچه اندوهبار بود با جریان ملایم لبخند او همچون مه در زیر تابش نور خورشید محو و نابود شد، چنان بر من و بر روح من استیلا یافته و زلالی از قلبم شسته شد. او بود که با یک نگاهش، یک لبخندش، و با یک کلامش به زانو درمی آمدم، اگر لازم میشد یکبار دیگر میجنگیدم، بار دیگر شکوه و جلال جشن های مجلل ازدواج را زیرپا میگذاشتم، در یک آلونک خانه میکردم ولی فقط به شرط اینکه این مرد این گونه بر من خیمه بزند و بر سرم سایه بیفکند. حالا تازه متوجه میشدم که او یک سر و گردن از من رشیدتر است، فقط او را میخواستم، از شوخ طبعی اش لذت میبردم، زلف هایش همچنان پریشان بود و چشمانش همان چشمانی بود که چنان برقی از آنها ساطع میشد که وجود مرا تسخیر میکرد. تنها حضور او در کنار من به قلبم آرامش میبخشید و آلام مرا تسکین میداد، انگار خبر خوش و مژده ی شادی بخشی شنیده باشم خوشحال میشدم.
    دوباره پرسید امشب سر ما منت میگذارید؟
    سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم و گفتم امشب و هرشب!
    سرشو عقب کشید و با قهقهه خندید، شیفته تر شدم...
    اونشب بعد از مدتها تونستم یه دل سیر غذا بخورم، نمیدونم به خاطر این بود که فشار پدر و مادرم از سرم برداشته شده بود و از قفسی که توش تحت نظر بودم آزاد شده بودم و مسیر زندگیم به اختیار خودم واگذار شده بود، آزاد، بدون ترس و واهمه یا به خاطر این بود که به مراد دلم رسیده بودم. حال پرنده هارو داشتم...
    گذشته رفت، زندگی بیخیال و کودکانه ی من رفت، خونه ی بزرگ پدری رفت. باید ول کنم، باید بیخیال بشم، تو این خونه تنها موندم، آخرش کار خودمو کردم! این چه کاری بود که کردم؟! این اتاق کوچیک که با تعجب دور و برشو نگاه میکنم خونه ی منه!
    در باز شد و اومد تو، تو چارچوب در وایساده بود و بهش تکیه داده بود، چراغ بادی رو که تو دستش بود بالا گرفت، نور چراغ که به چهرش افتاده بود نصفشو روشن کرده بود، نور بهش میتابید و گردن و سینه ش که از یقه ی باز پیرهنش دیده میشد رو روشنتر میکرد و من پوست تیره و رگهای برجسته ای رو که از عضلات محکم و مردونش بیرون زده بودو تماشا میکردم، مسحورش شده بودم، انگار مجسمه ای رو تماشا میکنم، یا تابلوی نقاشی خیلی گرونقیمنی رو، خیره ی تناسب حیرت انگیز و خواستنیش بودم، ضرر نکرده بودم، انتخاب خوبی کرده بودم، همون لبخند جذاب شیطنت آمیز رو لباش بود و گفت:بالاخره...
    سرمو پایین انداختم
    گفت نه بذار سیر تماشات کنم
    باز سرمو بلند کردم و لبخند زدم، همونطور وایساده بود و تماشام میکرد، گفت تموم شبایی که راحت خوابیده بودی میدونستی به من چی میگذشت؟
    با تعجب گفتم راحت خوابیده بودم؟
    بی اراده دستامو به طرفش دراز کردم و گفتم التماس میکردم خدایا اونو به من برسون، هرشب دستام به آسمون بود و به خدا التماس میکردم.
    اومد تو و چراغو گذاشت تو طاقچه و گفت من که نمیفهمم چیکار کردم! چه کار ثوابی کردم که خدا تو رو بهم پاداش داد، هموزم گیجم، انگار خواب میبینم، میترسم هر لحظه بیدار بشم، آخه چی شد که تو دامن من افتادی دختر؟
    چطور نفسمو بریدی؟
    بعد از ماه ها چشامو بستم و سرخوش از ته دل خندیدم...
    اومد دستمو گرفت و بردم تو اتاق بغلی تو دو طرف طاقچه هاش چراغ نفتی روشن بود، رختخوابامونو انداخته بود و توشونو پر از گلپرای گل سرخ کرده بود
    چند تا شمع بلند هم تو جاشمعی ها جاداده بود و وسط اتاق بدون نظم خاصی چیده بود. از دیدن این منظره ذوق زده شدم. باهم رفتیم تو رختخواب
    صاف دراز کشیده بود و نگاهش به سقف بود نور چراغ نفتی و شمع ها رو تو چشاش میدیدم، بی اختیار لپشو بوسیدم
    برگشت به طرفم و لبخند زد و بغلم کرد
    گفت خیلی دوستت دارم
    منم به خودم فشارش دادم و گفتم من بیشتر
    خودشو یکم کشید عقبتر و یکم بینمون فاصبله افتاد، دستشو آورد بالا و گذاشت رو سینه هام و آروم مالیدشون، حس عجیبی داشتم، خیس شدن شورتمو حس میکردم، کم کم لباسامونو درآوردیم و برای سکس آماده شدیم، سرشو برد بین پاهام و شروع کرد به لیسیدن کسم، لذتش به حدی زیاد بود که نمیتونستم تحملش کنم، با دو تا دست سرشو محکم فشار میدادم بین پاهام، کم کم اومد بالا و صورتش مقابل صورتم قرار گرفت
    اومد جلو و شروع کرد به لب گرفتن، منم با اینکه درست و حسابی بلد نبودم ولی سعی میکردم همکاری کنم...
    همینطور که مست لب گرفتن بودیم داغی کیرشو رو کسم حس کردم
    سر کیرشو گذاشت جلوی سوراخ کسم و آروم آروم فشارش میداد تو
    داشتم میسوختم کیرشو کشید بیرون و یه پارچه ی خونی بهم نشون داد
    گفت بالاخره مال هم شدیم خانومم!
    نمیفهمیدم باید خجالت بکشم یا خوشحال باشم
    دوباره کیرشو فرو کرد تو کسم و آروم آروم شروع کرد تلمبه زدن، چنان لذتی میبردم که واقعاً غیر قابل توصیفه
    وسط تلمبه زدناش ارضا شدم و محکم بغلش کردم و به خودم فشارش دادم همچنان تو کسم کمر مبزد بعد از چند لحظه کیرشو تا ته کرد تو کسم و آه و اوهش به هوا رفت، کیرش چند بار تو کسم دل زد و تمام آبش خالی شد.
    یه لب طولانی از هم گرفتیم و به خواب رفتیم...


    نوشته: پریا

  • 2

  • 5




  • نظرات:
    •   Rezadyaz
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • مزخرف بود


    •   114115006
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • نگارشت خوب بود ولی کوتاه و سردرگم


    •   114115006
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • نگارشت خوب بود ولی کوتاه و سردرگم


    •   Sin_shin
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • من اشنای مدرسمو انقدر ادبی نمینوشتم-_-


    •   VIDCO
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • اخ چراغ بادی مادر به خطا ...


      کیر سگ اصحاب کهف
      تو کون ادمه تو کف


      مجلوغ بی بوته


    •   ARYA52
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • یه سبک موسیقی چند سالی هست اومده به نام پاپ سنتی
      تلفیقی از موسیقی پاپ و سنتی ایرانی.
      الان این داستان رپ سنتی بود
      زیر نور چراغ نفتی تو کست کمر میزد؟چرا؟
      مثلا زیر نور لامپ کم مصرف یا هالوژن اگر بود تو کست پشتک وارو جمع میزد؟
      داستان رو ویلیام شکسپیر شروع کرده بود ولی وسطاش شروع کرد به جق زدن با چربی خوک
      پ.ن:زمان خدا بیامرز ویلیام صابون نبوده
      احتمالا مجبورت کردن بنویسی، بابت هر چی هر کی مجبورت کرده ما همگی شهادت میدیم شما نویسنده ای هستی در حد گور بابای خواهران برونته ، بی شرطی که دیگه ننویسی
      مچکرم


    •   مردسکسی.....
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • اینکه شبیه دیالوگهای رمان بامداد خمار
      مثلا یه سرو گردن رشیدتر ...اصلش اینه یه سرو گردن بلندتر
      یا چیدمان شب حجله رو کلی بسط دادی
      و کلا اینکه کمی کردی از رمان و تمش و تغییر دادن کلمات و بسط دادن جزیی

      به این میگن سرقت ادبی
      کونکش به اسمش هم رحم نکرد
      هیچی دیگه داستان یه دختر پولدار حشریه که عاشق یه بچه گدا میشه و علی رقم مخالفتهای خانوادش باهاش عروسی میکنه و بعدم پسره درش میزاره و معتاد و خانم باز از آب در میاد و بچه آخرش رو هم یه قابله با پر مرغ سقط میکنه و که کم مونده بود از شدت خونریزی بمیره و ...آخر سر سرش به سنگ میخوره و تو بامداد خماری که واسه خودش ساخته بوده اندر کف زاویه میمونه بالام جان
      و حالا بیا این کیر کلفت و تشنه رو بخور


    •   مردسکسی.....
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • آخه زنتو گاییدم این داستان مثلا سال ۱۳۰۰ و واسه صد سال پیش آخه کسکش اون زمان لفظ و کلمه سکس کجا رایج بود و کجا بکار برده میشد ..فوق فوقش بیا چیز هاهاها خخخخخ آخ کیرم کس میخوااااد خداااا


    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • دو کتاب هست به نام شب شراب و بامداد خمار. که هر کدوم از زبان یکی از این دو زوج نوشته شده. شاگرد نجار گدا مخ دختر اعیون رو میزنه و میگیرتش بچه دار میشن بچشون الماس تو حوض خفه میشه اخرم طلاق میگیره زن پسر عموش میشه.......
      این ادم یک سارق ادبی هست سر زنشش نکنید یک کلمشم خودش ننوشته.......


    •   ARYA52
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • شاه ایکس جان:
      دقیقا میدونم چی میگی و کدوم کتاب ها رو
      ولی این اومده کاپی کنه ( به قول سندی) ، قاطی کرده


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • اخه الاغ!!!
      اين ك بامداد خمار بود!؟!!


      شايد فك ميكني همه اندازه خودت بي مطالعه اند!!! احمق دزد


    •   Mehi58
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • حاملگیت مبارکه


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • کیرررم تو فرق سرت لاشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو