شب عروسی با زن عمو

    سلام به همگی داستانی که برام اتفاق افتاد شاید هر چند سال توی هر خانواده ای یکبار اتفاق بیفته تابستان 91 بود و عروسی یکی از اقوام بود و عروس و داماد فامیل بودند و هم فامیلهای پدرم اومده بودند هم فامیلهای مادرم. و عروسی هم چون فامیل بودند مردانه و زنانه قاطی بود و پسر جوان تو فامیل خیلی کم بود و تعداد دخترا یا زنها خیلی بیشتر بود من زن عموم رو خیلی زیر نظر داشتم چون هم لباسش سکسی بود هم خوشگلتر از همه بود.یعنی طوری همه ادمارو به خودش جذب کرده بود که مخم ادم سوت میکشید.


    عروسی تمام شد و پدرم خانواده عمه مو با خانواده عموم رو به خانه دعوت کرد خانه اپارتمانی ما هم که کوچیک بود واقعا طوری نبود که سه خانواده جا بشیم خلاصه یه جوری زن مرد قاطی شدیم تا بخوابیم من که اتاق خوابم رو اشغال کرده بودن اومدم تو هال یه جایی گیراوردم بخوابم از اون ور هم زن عموم هنوز جای درستی پیدا نکرده بود من که پدرم پیشم دراز کشیده بود گفته مژده تو بیا اینجا بخوابم من میرم اون گوشه میخوابم مژده اصرار کرد نه من نمیخوابم اونجا چون شما جایی نداری بخوابی خلاصه پدرم بلند شد رفته یه گوشه ای دراز کشیده مژده اومد پیش من دراز کشید دیگه جا از بس تنگ بود منم خواستم برم جای دیگه بخوابم ولی مژده دستمو گرفت گفت من نیومدم اینجا که تو بری گفتش من راحتم همینجا بخواب تو دلم گفتم بابا من اینجا راحت نیستم این چطور اینجا راحته.


    برقارو خاموش کردن همینجور هم حرف میزدن حدود یکساعتی گذشت دیگه صداها قطع شده حدودای ساعت دو نصف شب بود که انگار یه بالش نرم رو بغل کردم کیرم راست شد اروم زیرچشمی نگاه کردم ببینم کسی بیداره یا نه دستم رو که دور بدن مژده بود کیرم با چسبید به بدنش تکون خورد و به پهلو خوابید طوری که کونش چسبید به کیرم و گفتم حتما خوابه و حواسش نیست اما چند دقیقه گذشت کیرم دیگه شورتم رو داشت جر میداد چطوره میشه مژده متوجه نشده باشه دستم رو گذاشتم رو کوسش چن دقیقه ای باهاش ور رفتم که دستم کلا خیس شده فهمیدم که ابش کامل ریخته و ارضا شده نم نم شلوارشو رو کشیدم پایین دستش رو گذاشت رو کیرم و خودش کرد تو کوسش تو گوشش گفتم ابم رو میخوام بریزم تو کوست چند دقیقه ای نگه داشتم نفسام تند شد که یهو با فشار ریخت تو کوسش.صبحش بیدار شدم زن عموم اینا چون راهشون دور بود بعداز صبحانه میخواستن برن ولی جالبتر این بود که تو اتاق بودم اومد بهم گفت خیلی بهت خوش گذشت مگه نه گفتم ببخشید دست خودم نبود.خیلی به خوشگلیش مینازید.ساعت10 صبح بود که رفتن حالا فقط خانواده عمه ام بودن.ناهار خوردیم استراحت کردیم ساعت پنج بود که زنگ خانه به صدا دراومد رفتم در رو باز کردم دیدم داییم اینا هستن تو دلم گفتم زرشک یکی رفت یکی دیگه اومد تعارف کردم اومدن تو.امدن نشستن یک کمی در مورد عروسی صحبت کردن یه کمی از اینور اونور گفتن تا موقع شام شد با خودم گفتم شام بخورن به احتمال زیاد میرن.شامو خوردیم دیدم خبری از رفتنشون نیست تا شب نشینی شون شروع شد چون خیلی خشک و مذهبی بودن من زیاد حوصلشون رو نداشتم بخاطر همین بعد از شام اومدم تو اتاقم.عمه ام اومد تو اتاق بهم گفت چرا نمیای پیش مهمونا گفتم راستش حرفاشون همش چرنده حوصلشون رو ندارم گفتم عمه من تو اتاق میخوام بخوابم اگه دایی اینا خواستن بیان تو اتاق بخوابن تو زودتر بیا چون اونا اینجا بخوابن من نمیتونم.گفتش اگه بخوان بیان نمیتونم جلوشونو بگیرم گفتم خب دخترتو بیار بخوابون که بفهمن تو توی این اتاق میخوای بخوابی.رفت دخترش رو اورد خوابوند منم خودم زدم به خواب که شب اومدن منو بیدار کنن ببینن من خوابیدم دیگه بیخیال میشن.بعد از یکساعت در اتاق باز شد من چشامو بسته بودم و قایمکی از زیرمژهام نگاه میکردم عمه بود اومد برقو روشن کرد رفت سراغ ساکش تاپشو از تو ساک برداشت که بپوشه عمه که فکر میکرد من خوابیدم دیگه برق رو خاموش نکرد که لباس عوض کنه یک دفعه دیدم پیراهنشو دراورد سینهاش روی کرست صورتیش بود تاپشو پوشید بعدش دامنشو دراورد با شلوارک بخوابه که من خودمو تکان دادم و عمه هم فکر کرد الان بیدار میشم که برق رو خاموش کرد.اومد پیش دخترش خوابید فاصلمون زیاد بود ولی دیدن سینهای عمه با ساق پاش داشت دیوانه ام میکرد صبر کردم تا بخوابه یک ساعتی گذشت که یواش رفتم سراغ عمه. ضربان قلبم از بس تند بود که ترسیدم دست بزنم بیدار شه بخاطر همین فقط پشتش دراز کشیدم تا اروم اروم بهش بچسبم کم کم خودمو بهش چسبوندم دست گذاشتم رو کمرش یواش ماساژ دادم یه کم که مالوندم دست گذاشتم روی لمپرای کونش. همینجوری کونشو میمالوندم دیگه داشتم میمردم از شق درد.دست گذاشتم رو کوسش باهاش بازی کردم که دیدم عمه گفت چکار میکنی الان یکی بیاد مارو میبینه من که دیگه راه برگشتی نداشتم گفتم اروم باش عمه الان همه میفهمن گفتم الان میرم دست بردم تو شورتش کوسشو دست زدم یه کمی حشری شد گفت تموم کن برو الان یکی میاد ابروریزی میشه گفتم باشه الان دیگه تمومش میکنم شلوارکو کشیدم پایین گفت میخوای چکار کنی گفتم دو دقیقه بهم مهلت بده میخوام تو هم حال کنی شروع کردم به لیس زدن کوسش.داشت نا میکرد گفتم الان میان ناله نکن گفت دارم میمیرم یه ذره محکم کوسشو دستمالی کردم که دیدم محکم دستمو گرفت دستم خیس خیس شد دیگه بهترین موقعیت برای کردن بود.کیرمو خیس کردم اروم هل دادم رفت توش روش خوابیدم هی میگفت مراقب باش ابتو نریزی توش.برش گردوندم یه ذره کیرمو توش نگه داشتم ابم داشت میومد که پاهامو با پاهاش قفل کردم ابمو ریختم تو کونش.یه بوس خوشگل کردمش گفتم واقعا سینهای خوشگل داشتی تو کرست صورتیت.گفت تو مگه بیدار بودی گفتم اره بخواب تا فردا صحبت میکنیم.


    نوشته: مسعود

  • 11

  • 5




  • نظرات:
    •   sh2762807
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • خوب بود زنداييت رو هم حتما شب ديگه کردي.کوني بدبخت


    •   آموزگار عشق
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • جلق الجالق ! چراغارو خاموش کردن و تو هم تو اون میانه دستتو گذاشتی رو کس زن عمو و عمه جونتو و . . یالب عجب پسره ی جق زننده / ای جقو جق نزن ده / واسه زن عموت زدی جق /عموئه کونت گذاشته؟/ واسه خواهرش زدی جق / خواهرعمو کیر گونده ؟/ کیر من و بچه ها رو /ببر و بزن تلمبه


    •   اى ريما
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • جلقي تو داستان بغل كردن عمه كفتم بزار كيرت استراحت كنه انقدر نجلق. حتما فردا به ياد خاله تميزت داستان مينويسي هميشه هم جات تو هاله خونتونم كوجيك تو هم از بشت يارو رو بغل ميزني .غ


    •   Ramezani.2002
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • اخه فرداشب هم احتمالا زن داییتو کردی خب حالا چرا نمیگی شب اول به عموت دادی شب دوم به شوهرت عمه ت کیرم به ...


    •   H.u.n.t.e.r
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • سؤالی که پیش میاد اینه که کمرت چقد ساپورتت میکنه درطول روز!؟


    •   آق بولاقی
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • من میترسم نکنه منم بکنه
      :-( :-o :-y :-6 :-&


    •   takavarjoon
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • جلقولانه بود، ننویس . . . . . . . . . . . . . . . . . .
      چه خانواده‌ای دارید! از دم جنده هستن. خاک تو سرت، شاشیدم به هیکلت، دیگه ننویس. وقتی اینجوری میگی ما هم فکر بد راجع به مادرت می‌کنیم. نگو از این حرفا. جلق رو کم کن و کمی به فکر خودت باش. دیگه هم ننویس.


      چه قد جق میزنی ای بچه جلقو
      شبانه کون دهی توی ابرقو
      بگو اسرار خود با ما همینجا
      شدی زار و نحیف و زرد و ریقو


    •   Shameless
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • عجب خونواده ای؟!!!! =))
      راستی نگفتی مامانت کجا خوابید؟!!! :D


    •   دااااااااغ
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • جفنگههههههههه


    •   ssexman
    • 5 سال،6 ماه
      • None

    • بابا دمت گرم با اين فاميلات


    •   @Mahyar
    • 5 سال،6 ماه
      • None

    • اینطور که معلومه همه ی فامیلات مورد دارن !!!!! حتما زنداییتم صبح اومد گفت بیا منم بکن خیالت را حت شه ! :))


    •   ar.re
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • فقط لز؟؟؟


    •   تک_سوار
    • 4 سال،7 ماه
      • None

    • همرو میکنی تو چه زرنگ خاک توسرت کنم


    •   amin.dada
    • 4 سال،7 ماه
      • None

    • عجببببببببب


    •   boy fozol
    • 4 سال،7 ماه
      • None

    • اگه همینطوری ادامه بدی خاله.زن دایی.دختر خاله.دختر دایی.عمو .دایی.پسر عمه.پدر.مادر. راحت باش


    •   vahid bokon 3
    • 4 سال
      • 0

    • یا کسشعر نوشتی یا اگه واقعی باشه معلومه خونتون جنده خونس,,,پس کس کش برا فرداشب ننتو هماهنگ کن میخام بگامش جقی


    •   Aamirhosn@gmail.com
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • کس کشه جقی این کسو شعر ها چیه نوشتی توکسش بود بعد پاهممو غفل کردم ریختم توکونش


    •   امیدجیمزباند
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • اصلا صرف نمیکنه بخونمش همش شده خونمون کوچیکنه خیلی کوچیک باشه ۸۰ متر که هست مگه شما ۳۰ نفری که جاتون نمیشه حداکثر ۱۵ نفر میشین چطوری جاتون نشد
      اوبنه ای جقی


    •   arash salehi
    • 2 سال،10 ماه
      • 0

    • نتیجه میگیرم که کل خاندانت بذارن حتما مامی و سیست هم همینجورن


    •   Bi-Kosi
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • من نمی دونم چرا منطق داستان اکثر دوستان منطق فیلمای پورنو هس؟؟؟


    •   Alexmahoon
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خاندانت همه جنده ان


    •   amoo.a
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • فکر کنم کل طایفتون جنده هستن آدرس بده ما هم بیایم یه دلی از کس و کنون در بیاریم


    •   Hamid744
    • 8 ماه
      • 0

    • خخخخخخ همه فامیلت از دم جنده هستن فقط تو ینفر جا اینکه اوبی بشی بکنشون شدی جلال خالقی قوه تخیل تخماتیک وووو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو