شب های تکرار نشدنی

    پا برهنه، روی شن های ساحل به سمتم میومد.از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم و لبخند زدم.جواب لبخندمو داد و سریع تر به طرفم حرکت کرد.بی خیال، دوباره روم رو به طرف دریا برگردوندم و به موج های آبی رنگ که پی در پی خودشونو به ساحل می رسوندن نگاه کردم. اینجا خیلی قشنگ بود.مثل یه تیکه از بهشت.دلم نمی خواست برگردم ایران ولی متاسفانه فردا شب پرواز داشتیم و از این بهشت خارج میشدیم.
    وقتی کنارم روی شن ها نشست، به طرفش برگشتم و نگاهش کردم.موهای تیره و سرکشش رو‌ با دست بالا داد و با چشم های قهوه ای دوست داشتنیش بهم خیره شد.
    منم نگاهش کردم.دقیق و خیره. پیراهن کوتاهی تنش بود که با نشستنش بالا تر هم رفته بود و رون هاش تا نزدیک های شورتش معلوم بود. یکم عصبی شدم ولی به روی خودم نیاوردم.فقط با دست لبه ی دامنشو پایین تر دادم.دستشو روی دستم گذاشت و آروم نوازش کرد.
    سخت نگیر...یه نگاه به اطراف بنداز .اینجا ایران نیست.کسی براش مهم نیست من چی تنمه.
    سعی کردم خودمو با حرفاش قانع کنم.اما کاریش نمیشد کرد .حس می کردم همه دارن به اون نگاه می کنن.
    بیش تر بهم نزدیک شد.روی شن ها دراز کشید و سرشو روی پام گذاشت.
    _دلم برای اینجا تنگ میشه.
    با دست موهاشو نوازش کردم. نرم بودن مثل شن های ساحل و مواج مثل دریا. ساکت به چشماش که توی نور روشن تر به نظر میومد خیره بودم.یه بار پلک زد و حرکت مژه هاش دیوونه ام کرد.
    _تو چی؟ دلت تنگ نمیشه؟
    حالا نگاهم به حرکت لب هاش بود.تقریبا هیچی از حرفاش نمی فهمیدم.
    همین که دهنش باز شد تا جمله ی بعدی رو بگه سرم به سمتش خم شد و لب هاش بین لب های من گیر افتادن
    و کلماتش به ناله های نامفهمومی تبدیل شدند.
    وقتی سرمو پس کشیدم صورتش از هیجان و گرما قرمز شده بود.لب های صورتیش خیس شده و کمی از هم باز مونده بود.به نظر شوکه میومد.
    _خب...چی داشتی میگفتی؟
    چشم غره ای بهم رفت و به طرف دریا چرخید.
    _یادم رفت.
    دوباره دامن پیراهنش بالا رفته بود و این بار یه قسمت از باسن و شورتش معلوم شد‌. ترکیب رنگ پوستش با لباس زیر بنفشش و مقدار کمی ماسه که روی رونش بود به طرز وحشتناکی خواستنیش کرده بود. حس می کردم دیگه نمیشه اینجا بمونیم.شاید باید برمی گشتیم هتل‌.
    دستمو روی باسنش گذاشتم و یه فشار آروم دادم.واکنشی نشون نداد. دستم بالاتر رفت و کمرش رو نوازش کردم.سرمو خم کردمو و‌ کنار گوشش آروم گفتم:
    _بریم هتل؟
    با صدای غمگینی جواب داد.
    _نه...یکم دیگه بمونیم. آخه فردا داریم میریم.من هنوز از اینجا سیر نشدم.
    زبونمو روی گوشش کشیدم.دلم می خواست با یه حرکت بندازمش رو کولم و ببرمش.
    _فردا قبل رفتنمون دوباره میایم.
    به سمتم چرخید و چشم هامون رو به روی هم قرار گرفت.
    فقط یکم دیگه بمونیم.
    دوباره دامنشو درست کردم و دستم دور کمرش حلقه شد.
    آخرش منو می کشی.
    و با پاهام پاهاش رو لمس کردم.خندید و پاش رو عقب کشید.
    _نکن...قلقلکم میاد.
    نیم خیز شدم و به پاهاش نگاه کردم.ناخن های خوشگل پاش با لاک بنفش دیوونه کننده تر شده بودن.خودم دیشب این لاکو واسش زده بودم.بالاخره بعد کلی تمرین و خرابکاری موفق شدم.
    دوباره کنارش دراز کشیدم و محکم تر بغلش کردم.
    _چه لاک خوشرنگی! کی واست زده؟
    دوباره خندید.خنده هاش خیلی قشنگ بود.
    _یه آدم ناشی.
    گاز آرومی از پشت گردنش گرفتم.
    _بی انصاف.کلی سعی کردم تا آخر خوب درش آوردم.حقته امشب حسابتو برسم.
    فوری به سمتم برگشت.
    _اصلا فکرش رو هم نکن.امشب شب آخره باید تا صبح خوش بگذرونیم.
    دستمو روی گونه اش کشیدم و تا کنار لبش ادامه دادم.
    _یعنی اونجوری بهت خوش نمی گذره؟
    سرشو انداخت پایین و با دستش روی شن های ساحل خط کشید.نگاهم نمی کرد.
    _چرا..ولی آخه اون که همیشه هست.می تونی صبر کنی تا وقتی برگردیم خونه.
    مشکل این بود که نمی تونستم صبر کنم. تو این یه هفته ی مسافرتمون خواستنی تر از همیشه شده بود و‌ فرصتی برای با هم بودن پیش نیومده بود. با این حال چیزی نگفتم.دلم نمی خواست زیاد اصرار کنم.اشتیاق خودش برام مهم بود که فعلا خبری ازش نبود.
    در سکوت به صدای دریا گوش می دادیم که صدایی از پشت سرمون بلند شد.
    _اینجا چیکار میکنین شما دو تا؟...صبح تا شب تو ساحل ولو‌ شدین بابا.اَه.
    صدای سارا بود. دختر خاله ی سمجم.برنامه اش رو طوری ریخته بود که مسافرتش با ما همزمان بشه. من نسبت به حضورش بی تفاوت بودم ولی حس می کردم هانا از این موضوع ناراحته.تو این چند روز با هر جایی که سارا و شوهرش می خواستن برن مخالفت می کرد و دلش نمی خواست با هم بیرون بریم.من هم ترجیح می دادم وقتمون رو دو تایی بگذرونیم ولی به هر حال فامیل بود و نمی خواستم از رفتارمون ناراحت بشه‌.
    سارا خیلی راحت کنارمون روی شن ها ولو شد‌.
    _امشب دیگه نمی تونین از دست من در برین. شب آخره مثلا ً.بریم یه دیسکویی جایی...
    هانا بدون اینکه جوابشو بده و حتی نگاهش کنه به من گفت:
    _نه خوشم نمیاد. امیر ما بریم یه جای دیگه...
    رفتارش خنده دار بود واقعاً.شبیه بچه های لجباز شده بود. ولی می دونستم که این یکیو راست گفته. از جاهای شلوغ و پر سر و صدا خوشش نمیومد.
    سارا یکم به سمت هانا خم شد.
    _انقدر بچه مثبت بازی در نیار . حال امیرم گرفتی تو این چند روز. بیچاره اومده بود حال کنه مثلا.
    بعد برگشت و چشمکی به من زد.
    _تو حداقل بیا.اصلا خوراک خودته اینجور جاها. یادته که؟
    امیدوار بودم جلوی هانا یادآوری نکنه ولی مثل اینکه اون از قصد این حرف ها رو جلوش میزد.من خیلی وقت بود که از اون دوران فاصله گرفته بودم.شب های تکراری زندگیم تموم شده بود. حالا شب ها ی من خیلی قشنگ بودن.
    هانا با حالت قهر به طرف دریا نشسته بود و دیگه به هیچ کدوم از ما نگاه نمی کرد.همه چیز رو درباره ی گذشته ی من می دونست ولی از اینکه توسط کسی مثل سارا تکرار بشه خوشش نمیومد. من هم خوشم نمیومد از این حرفا که کاملاً معلوم بود برای تحریک هانا زده میشن. فقط دلم خوش بود که از روابط گذشته ام با سارا خبر نداره و بیخودی اذیت نمی کنه خودشو.
    دستشو آروم گرفتم و نوازش کردم.زیر چشمی نگاهم کرد و بلافاصله با اخم نگاهشو ازم گرفت.‌بی توجه به سارا بهش نزدیک تر شدم و صداش کردم.
    این بار کامل به طرفم برگشت و خیلی عادی گفت:
    _جانم.
    فهمیدم که جلوی سارا نمی خواد نشون بده ناراحتیشو.خیلی شیطون بلا بود!
    برگشتم سمت سارا.
    _ما امشب نمی تونیم با شما بیایم.من از قبل برای امشبمون برنامه ریختم.
    سارا پوفی کرد و با دست خودشو باد زد.
    _باشه بابا...به برنامه هاتون برسین.منو بگو اومدم به شما خوبی کنم.
    سرمو به نشونه ی خداحافظی براش تکون دادم و خیلی زود از جاش بلند شد و از ما دور شد.
    بلافاصله هانا به طرفم برگشت.
    _ببین‌...من امشب با تو هیچ برنامه ای ندارم .تا وقتی که تکلیف این دختر خاله ی مزخرفتو معلوم نکنی ما با هم هیچ برنامه ای نداریم.
    دختر خاله ی مزخرف؟ چه تکلیفی؟ اصلا چه ربطی به برنامه داشت؟ متوجه شدم که منظورمو از برنامه اشتباه متوجه شده.منظور من سکس نبود.برنامه های دیگه ای برای امشب داشتم.
    چونشو توی دستم گرفتم و به سمت خودم برگردوندم.
    _خودت هم میدونی که کارهای سارا ربطی به من نداره. منم دوست نداشتم باهامون بیاد ولی کاریش نمی شد کرد‌.میشد؟
    سرشو تکون داد.
    _خودتو به اون راه نزن امیر‌.منظور من به اون مسئله نیست. چه رابطه ای بینتون بوده؟
    نمیشد مخفی کرد.نمی دونم از کجا ولی فهمیده بود و این برای خودش خوب نبود.دلم نمی خواست نسبت به همه ی اطرافیان من حساس بشه.
    _امیر...تو باهاش خوابیدی؟
    خوابیده بودم. اون زمان هایی که هنوز هانا رو ندیده بودم.وقتی هنوز نفهمیده بودم تو زندگیم به چی احتیاج دارم.بیش تر به سمتش خم شدم و بغلش کردم.تقلا کرد و خودشو از بین دست هام بیرون کشید.
    ‌پس راست میگفت که با تو خوابیده! محض رضای خدا یه نفرو نام ببر که باهاش نخوابیده باشی.
    خود عوضیش به هانا گفته بود.می خواست هانا رو ازم بگیره.می خواست جدامون کنه.لعنتی!
    نمی دونستم چی باید بگم.فقط گفتم:
    این ها برای گذشته بوده.خودت میدونی.
    سرشو‌‌‌ تکون داد.
    اگه می فهمیدی من با یه پسری رابطه داشتم همین قدر خونسرد بودی؟
    مقایسه ی جالبی نبود. حرفش منطقی بود ولی من در این مورد کاملاً بی منطق بودم.
    بهتره دیگه این بحثو پیش نکشی خوشگلم.به جاهای خوبی نمی رسه.همین الانش دلم می خواد نامزد قبلیتو تیکه پاره کنم.
    لبشو گاز گرفت.
    _اون فقط منو بوسیده بود.
    قبل از اینکه بتونه جلومو بگیره بغلش کردم و از جام بلند شدم.جیغ کشید و دست و پا زد.
    _همونم از سرش خیلی زیاد بود.
    بوسیدمشو و به طرف هتل راه افتادم.پیاده چند دقیقه بیش تر راه نبود.
    وقتی وارد اتاقمون شدیم جلوی در شیشه ای حموم روی زمین گذاشتمش.
    _یه دوش بگیر‌ که بعدش به برنامه ی امشبمون برسیم. زیاد وقت نمونده.
    یه چشم غره ی درست و حسابی بهم رفت و وارد حموم شد .پشت به من پیراهنو از تنش بیرون کشید. تو اون لباس زیر بنفش واقعا فوق العاده شده بود.نیاز بود که یکم برنامه ها رو فشرده تر کنم. نمی تونستم از خیر این یکی بگذرم.
    به جز لباس زیر فقط یه شلوارک پام بود که درش آوردم و به دنبالش وارد حموم شدم.در حال ور رفتن با بند سوتینش بود که حضورمو حس کرد.
    به طرفم چرخید و بدون حرف نگاهم کرد. می تونستم بفهمم که هنوز یکم ازم ناراحته.این جور وقت ها جذاب تر هم میشد.
    _اجازه هست شما رو ببوسم خانم اخمو؟
    به زحمت جلوی لبخندشو گرفت.دوباره بهم پشت کرد و آب رو باز کرد. قطره ها پشت هم روی صورت و موهاش ریختن.
    _مطمئنی که فقط می خوای ببوسی؟
    دست هام دور کمرش حلقه شدن.حالا آب روی سر من هم می ریخت.بیش تر به سمتش خم شدم و لب هام با لب هاش مماس شد.
    _نه دقیقا.
    و محکم بوسیدمش.لب هاش نرم و شیرین و دوست داشتنی بودن.وقتی بین لب هام گیر میفتادن باز کردن این گره واقعا مشکل میشد چون نمی تونستم ازشون دست بکشم.
    نفس هاش تند شده بود و بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش رو کاملا روی سینه ی خودم حس می کردم.یه وقفه ی کوتاه ایجاد کردم که نفس بگیره و پشت کمرشو نوازش کردم.
    _امیر... الان؟
    با ناامیدی نگاهش کردم.تو اوج خواستن بودم. چند لحظه مکث کرد.به دور و بر نگاهی انداخت و لبخند شیطونی زد.
    _پس منو ببر تو تخت.از اینجا خوشم نمیاد.
    دستمو از پشت شورتش به سمت داخل سر دادم و باسنشو تو مشتم فشار دادم.قشنگ تر از چیزی بود که یه زمانی تصور کرده بودم. خودشو بیش تر بهم فشار داد و تو بغلم جا شد.تخت هم گزینه ی خوبی بود. در واقع برام فرقی نداشت کجا باشه مهم حضور خودش بود.
    سرشو یکم از سینه م جدا کرد و به صورتم نگاه کرد.
    از دیدن چشماش با مژه های خیس از آب بی طاقت تر شدم.زیر باسنشو محکم تر گرفتم و بلندش کردم.
    وقتی روی تخت فرود اومد تضاد رنگ موهاش با ملافه های سفید قشنگ بود. شبیه تصورات اولین باری که دیدمش نبود. خیلی قشنگ تر بود.
    آخرین تکه ی لباسم رو هم جدا کردم و روی بدن ظریفش خیمه زدم.
    زیرم نفس نفس می زد و به طرز دوست داشتنی سر جاش پیچ و تاب می خورد. سینه هاشو از فشار و تنگی سوتین آزاد کردم.
    _دیگه نمی تونی از دستم در بری‌. مال خودمی.
    با چشمای خمارش نگاهم کرد و آروم خندید.
    _من که نخواستم در برم.
    بوسه هام رو از قفسه ی سینه اش شروع کردم. قطرات آب روی پوستش مزه ی خیلی خوبی داشت.سرمو‌ یکم بلند کردم و از زیر گردنش نگاهش کردم.
    _خواستم بدونی اگه یه وقت بخوای هم نمی تونی.
    دوباره بهم چشم غره رفت.امیدوار بودم این عادت لعنتی رو هیچ وقت ترک نکنه چون چشماش سکسی تر هم میشد.
    وقتی دوباره خم شدم تا سینه هاش رو ببوسم آلتم به رون هاش مالیده شد و ناله ها و بی قراری هاش شروع شد.من هم از برخورد با لطافت پوستش دیوونه تر شدم و خودمو بیش تر بین پاهاش جا دادم. دیگه طاقتم تموم شده بود. با چشمای براقش نگاهم می کرد و هر لحظه برای تموم کردن این فاصله مصمم تر میشدم.
    با یه دست شورتش رو‌‌ تا اواسط رونش پایین دادم و خودمو بین پاهاش تنظیم کردم.به بازو هام چنگ زد و نفس نفس زنان از لای چشم های نیمه بازش نگاهم کرد.
    _خب عزیزم...آماده ای؟
    شونه هاشو با شیطنت بالا انداخت.
    _من که نمی دونم.خودت باید ببینی.
    خم شدم و کنار نافشو آروم گاز گرفتم و همزمان با جیغش انگشتامو به بین پاهاش رسوندم.مارشملوی نرم و کوچولوی بین پاهاش خیس خیس بود.نقطه ی مورد نظرو پیدا کردم و با‌ شستم مالیدم.
    نگاهمو یه لحظه هم از صورتش برنداشتم تا قیافه ی دوست داشتنی و بی قرارش رو ببینم.
    _آماده ای خوشگلم.....این کوچولوی دوست داشتنیت که اینو میگه‌.
    لباشو گاز گرفت و ناله کرد.
    _آآآه...
    دلم ضعف رفت واسش.حاضر بودم هیچ کاری نکنم و فقط همین صحنه ی روبه رومو نگاه کنم.انگشتامو یکم بهش فشار دادم و انگشت اشاره امو داخل فرستادم.
    سرش رو‌ عقب فرستاد و جیغ زد.به شدت زیرم بی قراری میکرد و‌ می دونستم بدنش انقدر حساسه که با همین یه انگشت هم به اوج ‌رسوندش کاری نداره ولی مطمئنا قصد نداشتم تا این حد بهش آسون بگیرم! با انگشتم از داخل نوازشش کردم و با شستم هم می مالیدمش.خم شدم روی تنشو‌ و نوک سینه هاشو بین لبهام گرفتم و مکیدم و طولی نکشید که حس کردم داره میلرزه.فورا عقب کشیدم و همه چیزو متوقف کردم. ناله کرد.
    _امیر..اذیت نکن‌...
    صورتشو بوسیدم و شورتشو تا زانو هاش پایین دادم.خودش سر خورد و روی مچ پاهاش افتاد.
    _اذیتت نمیکنم خوشگلم.‌.دوست دارم با من بیای.
    می دونستم که همچین چیزی امکان نداره و همینم شد.سر آلتم رو یکم فشار دادم و آروم داخل فرستادم. با چشمای درشت تر از حد معمول و نفس بند اومده ، محکم به شونه هام چنگ زد.این دیگه نهایت لذت بود. داغی و تنگیش رو حس می کردم و ناله هام بلند تر و تقریبا به فریاد تبدیل شده بود.برام سخت بود تو این شرایط ملایم باشم.انقدر تحریک شده بودم که اگه هر کسی به جز عشقم بود بی ملاحظه و با تمام خشونتم می کردمش ولی ظرافت وجودش این اجازه رو بهم نمیداد.
    دست هام رو دو طرف سرش تکیه دادم و خودمو بهش فشار دادم.چشماشو بست و با ناله پاهاشو دورم حلقه کرد.طبق پیش بینیم ، به دقیقه نرسیده با ضربه هام لرز به تنش افتاد و به شونه ام چنگ زد.
    _آه...آااه...آیی...
    بدون اینکه خودمو بیرون بکشم ، ثابت شدم.انگشتام دوباره بین پاهاش رفت و در حالی که می مالیدم صورتشو بوسیدم.
    _دوستت دارم خوشگلم....
    جواب نداد.می دونستم الان تو این دنیا نیست.با چشمهای بسته سرش رو به عقب خم کرده بود و می لرزید.سرمو توی گردنش بردم و حسابی بوسیدم.حالت عادی روی گردنش حساس بود و نمیذاشت بهش دست بزنم‌ ولی تو این لحظه میتونستم پوست لطیفشو با لبهام لمس کنم و لذتی که ازش محروم بودمو بچشم.
    با جمع کردن گردنش فهمیدم که به این دنیا برگشته.آخرین بوسه رو زدم و کنار کشیدم.بی حال و با چشم های نیمه باز نگاهم کرد.
    ‌خندیدم و نوک دماغشو بوسیدم.
    _اینجوری نگاهم نکن عروسک.هنوز کارم باهات تموم نشده.
    لبخند کمرنگی زد و اوهومی گفت.
    دوباره حرکت کردم.اول آروم و بعد تند تر.عمیق واردش میشدم ونگاهم به صورتش بود که با هر ضربه چشماش باز تر میشد و از اون‌ گیجی در میومد.کمتر از دو دقیقه بعد دوباره صدای ناله هاش بلند شد ‌و هوشیار شد.وقتی حواسش جمع بود و صداش در میومد دیگه کنترل خودم سخت میشد. دست هاش دور بازو هام بود و پشتمو با ناخونش خراش میداد که تو اون لحظه حتی برام لذت بخش هم بود.داشتم آخرین تلاش هام رو میکردم که یکم دیرتر بیام‌ که با نگاه خواستنیش و صدای دیوونه کننده ش که اسممو صدا می زد ، تمام تلاش هام بر باد رفت.
    کمی عمیق تر از قبل واردش شدم و همزمان صدای جیغشو شنیدم‌.صداش چند برابر تحریکم کرد و دیگه هیچ کنترلی روی خودم نداشتم.نگاهش کردم.به نظر نمیومد درد داشته باشه پس خودمو محکم بهش فشار دادم و در عمیق ترین نقطه ای که میتونستم خالی شدم.بلند ناله کرد و به شونه ام چنگ زد
    _آیی....آآه...آااه..
    صدای نفس نفس زدن ها و آه های آرومش گوشمو پر کرده بود.چشمهام بسته بود و نگاه خمار قشنگش آخرین تصویر جلوی چشمام بود.لذتش تموم نشدنی بود.
    کم کم دوباره به خودم مسلط شدم و چشمامو باز کردم.در حالی که به صورت دوست داشتنیش خیره بودم، خودمو بیرون کشیدم و بغلش کردم.
    با ناله توی بغلم جمع شد و صورتشو به سینه م مالید.شاید قشنگ ترین قسمت رابطه ی ما همین بود.وقتی بعدش مثل یه پیشی ملوس میومد بغلم ،انقدر آروم میشدم که به دقیقه نکشیده خوابم میبرد ولی الان فرصتی برای خوابیدن نبود.به ساعت دیواری نقراه ای نگاهی انداختم و فهمیدم که اگه نجنبیم دیر میشه.
    دستمو بین موهاش فرو بردم و به هم ریختمش.
    _اگه این طوری ولو بشی منم تا صبح کنارت می خوابم. بریم سریع یه دوش بگیریم تا دیر نشده.
    با سستی غلتی تو جاش زد و کش و قوس اومد. ملافه رو دور خودش پیچید و بلند شد.
    کجا میریم؟
    برای لحظه ای که بفمهمه و هیجان زده بشه خودم بیش تر هیجان داشتم.
    لباس زیرمو پوشیدم و از تخت پایین اومدم.
    یه جای خوب و ...البته شلوغ.
    بلافاصله برگشت سمتم و از حالت چشماش فهمیدم که می خواد دوباره چشم غره بره.خندیدم و به سمتش رفتم.
    _استثنائاً این شلوغی رو دوست داری...در ضمن اگه چشم غره بری میندازمت روی تخت و دوباره میکنمت.
    از کلمه ای که استفاده کرده بودم گونه هاش قرمز شد .با این حال از رو نرفت‌. چشماشو برام چرخوند و در حالی که شورتش رو از پایین پاهاش بیرون می کشید به سمت حموم رفت.
    دو قدم مونده به در حموم سر جاش ایستاد و به طرفم برگشت. کنجکاوی بهش غلبه کرده بود‌‌ و چشماش با حالت معصومانه درشت شده بود.
    _بگو کجا؟
    خم شدم و کیفشو از روی پاتختی برداشتم و با احتیاط به سمتش پرت کردم.کوچیک و سبک بود. دستشو دراز کرد تا بگیرتش و ملافه از دورش سر خورد و پایین افتاد. نمی دونستم دقیقا به صورت هیجان زده اش نگاه کنم یا جای دیگه.
    _این چیه؟
    صداش خیلی متعجب بود. از هیجان چند قدم به طرفش برداشتم.برای دیدن خوشحالیش بی تاب بودم.
    _بازش کن.
    با تردید کیفش رو باز کرد و داخلشو نگاه کرد.یه لحظه سرشو بالا آورد و به من خیره شد و این بار با هیجان بیش تر توی کیف رو نگاه کرد.چند ثانیه طول کشید تا به خودش بیاد.کیف رو یه گوشه انداخت و خودشو پرت کرد توی بغلم.محکم به خودم فشارش دادم و بی توجه به زمزمه های هیجان زده اش بلندش کردم تا به حموم برسیم.
    داره دیر میشه هانی.


    نوشته: Y.B

  • 26

  • 3




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 4

    • قلمت بد نیست همین فرمونو ادامه بده


    •   Special_boy
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • رمان نویس خوبی میشدی جالب بود برام


    •   Mohammadreza355482
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • جقی عزیز...اولا سعی کردی اروتیک باشه ولی فقط کصشعر بود..دوما غیرتی شدی اول بعد تو ساحل مالوندیش؟؟..سوما نقطه جی کجاست که میداش کردی و مالیدیش؟بیرون کصه؟...چهارما دیگه ننویس جان هرکی که دوست داری این دوستانی که میگن قلمت خوبه و فلان یا میشناسنت و میخوان حمایتت کنن یا خودتی با اکانتهای دیگه..پس لطف کن کصشعر تلاوت نکن وقتمونو نگیر


    •   mina.hisss
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • هرچقدر خوندن داستان قبلی عصبیم کرد، درعوض داستان شما ارومم کرد. خوب نوشتی و لذت بردم.


    •   Neshane21
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • فهمیدم همونی هستی که سه شنبه ها رو نوشته بودی!داستان بذار من فَنِتم!


    •   Aida_moongirl98
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • فضای فانتزی داستان و‌دوست داشتم هرچند غیرقابل باور و کلیشه‌ای بود!


    •   ARYA52
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود
      اما فضاپردازی زیادی رمانتیک شده
      اما به عنوان یک داستان کوتاه حرفهایی برای گفتن داره
      با کمی تلاش مسلما بهتر خواهید شد
      شایسته لایک بود
      لایک هفتم تقدیم شما


    •   Matinisf
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • یکی از زیباترین داستان های بود که اینجا خوندم.قشنگ و کامل حس رو به مخاطبان میرسونی.دستت درد نکنه.


    •   Y.B.Y.B
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • من قبل از این داستان یه داستان دیگه با عنوان "شب های تکراری " فرستاده بودم که نمی دونم چرا ادمین نذاشت. این دو تا داستان به هم مرتبط بودن و برای همین شاید براتون یکم گنگ به نظر بیاد . به هر حال تقصیر من نیست. متاسفانه اون داستان رو هم از گوشیم پاک کردم و دیگه نمی تونم بفرستمش. (dash)
      به هر حال ممنون از نظراتتون :)


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • قسمت های سکسی احساس میکردم از زبان کیرت داری داستان رو تعریف میکنی ، یا شاید هم خودش نوشته باشه :(


      من حیث المجموع بد نبود
      بیلاخ دهم تقدیم تو باد


    •   zamankhan400
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود ادامه بده اصلنم شاخ و برگشو زیاد نکن که خراب میشه


    •   nilajooni
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو کیفه چی بود؟؟؟؟


      ‌لایک ١١


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • من نفهميدم
      كجا ميخواستي ببريش؟


    •   Keertanha
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • فوق العاده -


    •   Naz10100
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو کیفش چی بود؟!


    •   sarmaii_sara
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی بود بازم بنویس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو