شرایط (۲)

    ...قسمت قبل


    شب موقع خواب کلی فکر توی سرم بود تمام اتفاقات روز مثلِ یه فیلم از جلوی چشمام میگذشت گاهی داغ میشدم از حرفایی که هاشم توو اون وضعیت در مورد مامانم میزد و احساس میکردم خیلی بی معرفت و نامردِ که رفته توو نخِ مامانم اما وقتی یادِ اون حرفش افتادم که گفت مامانت جوونه و احتیاج داره به خوشی احتیاج داره یکی همدمش باشه و داره پیش بابام توو اون خونه سوت و کور حیف میشه ،سعی میکردم خودمو قانع کنم و از طرفی واقعا از مفعول بودن لذت میبردم دوس داشتم که مردای بزرگ تر از خودم منو مثلِ یه برّه یا بچه خوشگل توو دست و بالشون بگیرن و منم از حمایتشون برخوردار بشم
    حسِ اینکه هاشم هوای منو داشت منو اینور اونور میبرد برام جالب بود و از همه مهم تر وقتی منو میبرد زیر پتو و بدنمو لمس میکرد و دست میکشید به کونم و قربون صدقم میرفت از خود بی خود میشدم و دوس داشتم ساعتها از کار میوفتادن و هاشم منو از پشت بغل کنِ و همزمان وقتی کیر داغشو گذاشته روو سوراخم در مورد زیبایی و اندام سکسی مامانم توو گوشم حرف بزنه و با دستش کیر کوچیکمو نوازش بده
    وقتی به این بُعد قضیه فکر میکردم حشری میشدم و دیگه برام مهم نبود که هاشم قصد کردنِ مامانمو داره و تازه برام هیجان انگیز بود که من اطلاع دارم که مامانم هم بدش نمیاد و دوس داره با هاشم ارتباط داشته باشه
    از فرداش مدت زمان صحبت کردن هاشم و مامانم بیشتر شد و مامانم هم دیگه از من قایم نمیکرد که داره باکی حرف میزنه و عادی برخورد میکرد و توو خونه بیشتر به خودش میرسید
    یه روز از ارایشگاه اومد موهاشو مش کرده بود و ابروهاش و برداشته بود داشت اماده میشد که بره بیرون گفتم مامان کجا میخای بری گفت هاشم زنگ زد نبودی گفت میخاد بره لباس بخره از بازار منم گفتم برم باهاش شاید منم چیزی خواستم بخرم
    گفتم خب توکه همیشه با زنها میرفتی بازار چی شده با هاشم میخای بری گفت چی بگم دیدم داره تنها میره گفتم منم برم باهاش گفتم منم میام گفت نمیخاد تو بمون خونه بابات اومد بگو مامان رفت خونه همسایه مولودی
    اومدم اعتراض کنم بغلم کرد گفت مواظب باش پیش بابات حرفی نزنی زشته من میرم زود برمیگردم
    وقتی داشت میرفت نگاهش کردم دیدم چقدر خوشگل شده یه لحظه تصور کردم که هاشم مامانمو توو این تیپ ببینه عاشقش میشه یه لحظه سرم گیج رفت و حشری شدم یاد حرفای اون روز هاشم افتادم که میگفت قربون اون سینه های مامانت برم کیرم بلند شد دوس داشتم مامانم سریع برگرده و ازش بپرسم که چکار کرده
    تقریبا ساعت هفت بود که برگشت با یه پلاستیک بزرگ سریع رفتم سلام کردم گفت بابات هنوز نیومده گفتم نه هنوز سریع لباساشو عوض کرد ارایششو پاک کرد رفت توو اشپز خونه رفتم گفتم مامان چی شد گفت هیچی رفتیم یه کم خرید کردیم گفتم چی خریدید گفت برو پلاستیکو باز کن یه شلوار هم واسه تو خرید هاشم رفتم باز کردم دیدم علاوه بر شلوار واسه من یه ست شرت و سوتین و یه تاپ و یه دامن کوتاه هم توو پلاستیک هست همون لحظه مامانم اومد ورداشت گفت اینارو هم واسه من خریده
    شاکی شدم گفتم واسه چی برای تو خریده گفت چه اشکالی داره مگه، دلش خواسته خریده مگه بَده گفتم نه ولی خب ...نذاشت ادامه بدم گفت پاشو جمع کن بابات نیاد ببینه اینارو شر میشه
    دلم میخاست قاطی کنم اما مامانم انقدر عادی رفتار میکرد و اصلا از من ابایی نداشت که منم نتونستم چیزی بگم و صد البته میدونستم با این تفاسیر به زودی شاهد سکس هاشم و مامانم خواهم بود و این فکر منو به شدت حشری میکرد


    یه چند روزی گذشت غروب توو پارک محله بودم که هاشم اومد سراغم منو برد یه گوشه گفت همه چیزو هماهنگ کردم فردا ظهر با مامانت بیایید دمه مسجد جامع با ماشین میام دنبالتون بریم دهات عشق و حال
    اینو گفت و رفت منم رفتم خونه به مامانم گفتم راستی هاشم امروز گفت فردا ظهر ...پرید توو حرفم گفت میدونم فقط هواست باشه امشب جلو بابات چیزی نگی گفتم نه حواسم هست ولی به بابا میخای بگی کجا میخایم بریم گفت ظهر میریم تا قبل از اینکه بابات بیاد برمیگردیم
    خلاصه فردا شد و راهی مسجد جامع شدیم هاشم اونجا با ماشین منتظر ما بود تا رسیدیم من نشستم جلو مامانم عقب راه افتادیم بعد سلام و احوال پرسی و حرفای چرت و پرت دیگه داشتیم از شهر خارج میشدیم که جلوی یه مغازه نگهداشت پیاده شدیم و رفتیم تنقلات خریدیم وقتی برگشتیم مامانم نشست جلو منم رفتم عقب تا دهات یه نیم ساعتی راه بود صدای پخش رو زیاد کرده بود اهنگ تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزمِ مهستی داشت میخوند هاشم و مامانم هم جیک توو جیک هم دیگه داشتن حال میکردن و یواش یه چیزایی به مامانم میگفت و مامانم غش میکرد از خنده هر یه دنده ای هم که به ماشین میزد دستشو میزاشت روی رون مامانم
    منم ازینکه مامانم انقدر با هاشم گرم گرفته متعجب بودم و لحظه شماری میکردم زودتر برسیم باغ هاشم اینا تا ببینم چی میشه
    وقتی رسیدیم من سریع رفتم سگ بازی هاشم و مامانم هم رفتن توو خونه بعد بیست دقیقه رفتم داخل دیدم صدای خندشون از اشپز خونه میاد با سینی چایی اومدن بیرون نشستیم چایی خوردیم هاشم گفت عزیزم تا شما بساط جوجه رو ردیف کنی منو نیما بریم اتیش و درست کنیم
    اومدیم توو حیاط هاشم شروع کرد دوباره از مامانم تعریف کردن و که چه مامان خوب و پایه ای داری قدرشو بدون حواست بهش باشه حیف بخدا و ازین حرفا که من بهش گفتم هاشم چجوری با مامانم رفیق شدی گفت با محبت کردن مامان تو تشنه محبته گفتم چجور محبتی گفت ببین همینکه کنارش باشم باهاش بگم بخندم هواشو داشته باشم کافیه بابای تو اصلا به مامانت نمیرسه من خودم بردمش بازار براش لباس خریدم زنها دلشون به همین چیزا خوشه دیگه
    گفتم اره دیدم براش لباس خریده بودی برا چی براش شرت و سوتین خریدی عوضی ، خندید گفت خب خریدم تا کیف کنم گفتم تو چجوری کیف کنی گفت خب اون میپوشه من کیفشو میکنم گفتم مگه قرار واسه تو بپوشه گفت اره دیگه الان تنشه بزار یکی دوساعت دیگه میفرستمت بری از باغ میوه بچینی اون موقعس که موقع عشق و حالِ ما میشه
    دلم ریخت پایین حشری شدم گفتم پس من چی گفت بعد مامانت میام دنبالت توو باغ همونجا باهم حال میکنیم گفتم باشه
    ناهارو که خوردیم بساط رو جمع کردیم هاشم گفت نیما پاشو برو از باغ میوه بچین بیار بخوریم گفتم باشه اومدم تا دمه در اومد دنبالم گفت تا نیومدم دنبالت نیایی ها گفتم باشه
    باغشون روبروی خونشونه با یه در چوبی و دیوارای کوتاه کاهگلی رفتم وسط باغ همش فکرم توو خونه بود که الان هاشم و مامانم دارن چکار میکنن حس شهوت و ترس و اضطراب توو وجودم موج میزد یواش برگشتم سمت خونه از بالای در حیاط رفتم توو نزدیک ساختمون شدم صدای بگو بخندشون میومد یواش به سمت صداشون رفتم توو هال بودن از پنجره حیاط کل هال معلوم بود اما امکان داشت منو ببینن زیر پنجره نشستم و حرفاشونو گوش میکردم که مامانم امار منو گرفت هاشم گفت نگران نباش نیما نمیاد عزیزم دربیار لباستو ببینم توو لباسی که خریدم برات چه شکلی شدی مامانم هم عشوه میومدو میگفت نه رووم نمیشه هاشم گفت خجالت نکش قربونت برم واز کن این سرو سینتو ببینم بعد گفت جوون به به چقدر خوشگل شدی
    اما من زیر پنجره داشتم از شهوت میمردم و دلم میخاست صحنه رو ببینم اما میترسیدم منو ببینن
    هاشم و مامانم هم دیگه حرف نمیزدن و داشتن لب بازی میکردن صدای اخو اوخ و جوون گفتنای هاشم منو وادار کرد یواشکی سرک بکشم یواش بلند شدم دیدم با فاصله هفت هشت متر اون طرفتر از پنجره هاشم خوابیده روو مامانم و داره سینه هاشو میخوره مامانم هم دستاشو کرده توو موهای هاشم چشماشو از لذت بسته و اه نالش بلند شده یه کم که سینهای مامانمو خورد رفت پایین و سرشو برد زیر دامن مامانم و شروع کرد خوردن کس مامانم که همون لحظه صدای مامانم بلند تر شد و نفس نفس زدناش تند تر با دستاش چنگ زده بود به تشکی که زیرشون بود و لباشو گاز میگرفت شدت ناله های مامانم زیاد شدو دستاشو گذاشت روو سر هاشم و فشارش داد به سمت کسش و با چند جیغ بلند ارضا شد و مانع از خوردن هاشم شدو کشیدش به سمت بالا و بغلش کرد و شروع کرد لبای هاشم رو خوردن
    منم کیرمو در اورده بودمو داشتم میمالوندم که هاشم شلوارشو کشید پایین و خوابید رو مامانم بعد شروع کرد به تلمبه زدن
    با وارد شدن کیر هاشم به کس مامانم دوباره اه ناله مامانم بلند شد و همزمان با افزایش شدت تلمبه های هاشم صدای مامانم هم بلندتر میشد که هاشم با یه نعره بلند کیرشو کشید بیرون و ابشو ریخت روو تشک
    منم همون لحظه با شدت ابمو خالی کردم روو زمین و یواش محل رو ترک کردم و رفتم توو باغ
    زیر یه درخت نشستم و با خودم فک میکردم که چی شد که اینجوری شد و ناراحت بودم از اینکه انقدر راحت برخورد کردم با این قضیه که هاشم اومد شادو خرم گفت به به اقا نیما چه خبر پس چرا میوه نچیدی گفتم حال نداشتم گفت خودم الان بهت حال میدم بیا بریم اون گوشه برام ساک بزن الان حالت خوب میشه گفتم نه نمیخام گفت ا ا چرا چی شده گفتم حالم خوب نیست گفت من بخاطر خودت گفتم وگرنه من الان اصلا نمیتونم بکنمت یعنی نا ندارم تمام انرژیمو مامانت ازم گرفته
    از لحن حرف زدنش بدم اومد اومدم چیزی بگم که گفت وای نیما مامانت عجب کسیه باورم نمیشد بتونم مخشو بزنم و اون سینه های سفیدو خوش فرمشو بخورم با شنیدن این حرفا دوباره حشری شدمو دلم میخاست کیرشو بخورم اما نتونستم با خودم کنار بیام
    یه مقدار میوه چیدیم رفتیم توو مامانم با لباس راحتی نشسته بود داشت ارایش میکرد میوه هارو خوردیم من خوابم میومد یه گوشه دراز کشیدم نمیدونم چقدر گذشته بود اما دوباره با صدای اه و ناله های مامانم بیدار شدم اما خودمو زدم بخواب دوباره حشری شدم کیرم بلند شد اما بلند نشدم سکسشون که تموم شد بلند شدم رفتم توو حیاط دلم کیر میخواست هاشم و صدا زدم گفتم بیا اومد گفت چیه گفتم بیا بریم توو باغ گفت واسه چی گفتم مگه نمیخواستی واست بخورم بیا دیگه هاشم با بیرحمی تمام گفت بزار واسه بعدا الان اصلا حال ندارم بعد رفت توو خونه منم شاکی شدم زدم بیرون رفتم سمت ابادی دلم بدجور سکس میخواست و حالم بد بود هیشکی هم توو دهات نبود برم باهاش حرف بزنم یه کم دورتر یه گله گوسفند بود رفتم به سمتش نزدیک که شدم دیدم سگا دارن میان نزدیکم اولش نترسیدم اما وقتی دیدم دارن پارس میکنن فرار کردم سگا خیلی زود بهم رسیدن دورم میچرخیدنو پارس میکردن که یهو چوپونشون اومد سمتم و سگارو اروم کرد
    گفتم ترسیدم بابا زودتر میومدی دیدم چیزی نگفت گفتم اقا اینا چرا انقدر وحشین که با اولین صدایی که از چوپون شنیدم متوجه شدم که بنده خدا لالِ
    دستمو گرفت منو برد سمت یه درخت که یه جوب اب کنارش بود یه زیلو روو زمین بود اشاره کرد بشین منم نشستم با ایما و اشاره بهم میوه تعارف کرد و هی مدام لبخند میزد و یه چیزای نا مفهومی رو میگفت منم متوجه نمیشدم فقط لبخند میزدم که ناراحت نشه یه کم که نشستم دیدم تا چشم کار میکنه بیابون و کسی هم نیست کونم هم بدجوری میخارید و دلم میخاست یکی منو بکنه توو دلم گفتم اینکه منو نمیشناسه اصلا نمیدونه من کیم و اینجا چکار میکنم بزار ببینم اهل حال هست اصلا هرچی ازش میپرسیدم یه جوابهایی میداد که متوجه نمیشدم چی میگه پیش خودم گفتم ای بابا شانس رو ببین گیر کی هم افتادیم خواستم برم گفتم بزار سعی خودمو بکنم با کلی کلنجار رفتن با خودم یواش دستمو گذاشتم روو پاش و شروع کردم یه خاطره الکی تعریف کردن اونم داشت نگام میکرد و چیزی نمیگفت یواش یواش دستمو بردم سمت کیرش ببینم چه عکس العملی نشون میده دیدم چیزی نگفت به حرف زدن ادامه دادم و یواش دستمو از روی شلوار کردیش گذاشتم رو کیرش با تعجب نگاهم کرد اما من خیلی عادی ادامه دادم وقتی دیدم کاری نمیکنه قشنگ کیرشو گرفتم توو دستم مالیدمش یواش یواش قیافش عوض شدو یه کم جابجا شد و خودشو بهم نزدیک تر کرد منم که متوجه شدم خوشش اومده دستمو بردم زیر شلوارشو کیره نیمه راستشو گرفتم توو دستم یه اهی کشید از سر لذت کم کم کیرش توو دستم کاملا سفت شدو فهمیدم چقدر بزرگ کیرش دلم میخواست درش بیارم بخورمش اما احساس میکردم کیرش کثیفه یه مقدار که براش مالیدم بلند شد دستمو گرفت منو برد سمت یه چاه اب منو برد پشت دیوار موتور اب بغلم کرد شروع کرد بوسیدن منکه دیگه دل توو دلم نبود و شهوت تمام وجودمو گرفته بود زانو زدمو شلوارشو کشیدم پایین یه کیر وسط انبوهی از پشم سرشو کردم توو دهنم خیلی بزرگ بود و بیشتر از اون نمیتونستم بخورمش
    برگشتم و شلوارمو کشیدم پایین دولا شدم اونم کیر داغ و خیسشو گذاشت لای پام و تمام وجودم غرق لذت شد احساس ارامش داشتم و صحنه های سکس هاشم و مامانم اومد جلوی چشمم که وقتی هاشم داشت تلمبه میزد مامانم جیغ میکشید دلم میخواست چوپونِ کیرشو بکنه توو سوراخم که منم اونجوری از خود بیخود بشم که محکم از پشت منو بغل کرد و سعی کرد کیرشو بکنِ توو کونم اولش خودم هم همکاری کردم اما هرچی بیشتر تلاش میکرد متوجه میشدم که غیر ممکنِ اون کیر به اون کلفتی وارد سوراخم بشه توو همین فشار های چوپون بود که ابش اومد همشو ریخت لای پام منکه انگار به ارامش رسیده بودم شلوارمو کشیدم بالا و بدون اینکه چیزی بگم به سمت خونه هاشم اینا حرکت کردم که وقتی نزدیک شدم دیدم اماده شدن واسه برگشتن
    قبل اینکه بابام از سرکار برگرده رسیدیم خونه و حرفای مامانم و سفارش کردناش شروع شد گفتم نگران نباش مامان جون من هیچی رو به بابا نمیگم حواسم هست
    چند روز بعد هاشم و عباس اومدن دنبالم بریم استخر.


    ادامه دارد...


    نوشته: نیما

  • 7

  • 8




  • نظرات:
    •   Foad_Br
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • هواست باشه؟
      هواست نیستا
      هواسم هست بهت!


    •   nima_rahnama
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • بیچاره بابات
      این همه موضوع چرا خیانت؟؟؟؟ با اینکه چند خط در میون خوندم ولی اصلاً نتونستم تا انتها بخونم لطف کن دیگه ننویس


    •   mamad_trns
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ای ریق


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • با افتخار دیس 4 رو تقدیمت کردم باشد که کونهای بهتری بدی انتر خان.
      بیناموس مادر حرمت داره آشغال کثیف.


    •   Mr.masoOd
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • لاشییییی داری بی غیرتی رواج میدی کیرم از پهنا تو کونت
      بچه لاشی


    •   bigboy12345
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانت خوب بود, ادامه بده.


    •   Abye_darya
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان خوبیه از ابتدا دنبالت کردم لطفاً آدامس زودتر بذار و تمومش نکن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو