شرمگاه یعنی چی؟!

1399/09/03
  • خداوند متعال وعده ی بهشت را به دو دسته از بنده هایش داده است، اول آنهایی که زبانشان را کنترل میکنند و دوم آنهایی که شرمگاهشان را کنترل میکنند…
    علی با آرنج زد تو پهلوم و با صدای آهسته گفت: رضا شرمگاه یعنی چی؟!
    گفتم: هیس! بعدا بهت میگم.
    حاج آقا متوجه پچ پچمون شد و گفت: رضا جان ادامه ی آیه رو شما تلاوت کن برامون.
    بعد از خوندن من حاج آقا اخم کرد و گفت: نسبت به بقیه ی بچه ها خیلی ضعیفی و بیشتر ازت انتظار دارم، اصلا راضی نیستم باید بیشتر تمرین کنی، امروز بعد از نماز عصر میای خونه ی ما و باهم قرآن کار میکنیم، انشالله که بهتر میشی فرزندم.
    همین رو که گفت دلم هوری ریخت با نگاه بقیه ی بچه ها فهمیدم که قراره همون بلایی رو که سر بقیه آورده سر منم بیاره. اذان رو که گفتن همه یکی یکی رفتن تو صف نماز، علی اومد کنارم نشست و گفت: نری رضا، یه بهونه بیار و نرو!
    گفتم: اتفاقا میخوام برم. باید بفهمم اینایی که شما میگید واقعیت داره و یا تهمته، من که باورم نمیشه حاج آقا همچین آدمی باشه.
    خواست حرف بزنه که با تکبیر موذن حرفش رو خورد و نماز شروع شد…

بعد از نماز با حاج آقا مصدق به سمت خونش راهی شدیم، هرچی به خونه اش بیشتر نزدیک میشدیم ضربان قلبم بیشتر میشد، حاج آقا یه مرد تقریبا ۳۵ ساله بود که ازدواج نکرده بود و تنها زندگی میکرد، وقتی رسیدیم خونه اش برام چایی و شیرینی و میوه آورد و از سر تکلیف نیم ساعتی باهام قرآن کار کرد، بعد از تمرین ازش خداحافظی کردم و بلند شدم که از خونه برم بیرون، تو راهروی خونه سنگینی دست هاش رو دور کمرم حس کردم، تا اومدم برگردم سمتش سریع من رو به خودش چسبوند و دست هاش رو دور بدنم قفل کرد، هرچی زور زدم نتونستم از اسارت دستهاش خارج بشم، زانو هاش رو دور پاهام قفل کرد و خودش رو بهم مالید، گرمی آلتش رو روی بدنم حس میکردم، در حالی که زور میزدم با صدای بلند گفتم: ولم کن… ولم کن وگرنه داد میزنم.
با صدای آهسته گفت: آروم باش پسرم، الان تموم میشه.
بغض کردم و با صدای بلند تر داد زدم: تورو خدا ولم کن،کمک…کمک…!
یکی از دستاش رو گذاشت رو دهنم و با دست دیگه اش محکم پهلوم رو چنگ زد و گفت: خفه شو وگرنه همینجا سرت رو میبرم، آروم میشی و میزاری کارم رو بکنم فهمیدی؟!
بلند گریه میکردم و ترسیده بودم، با صدای لرزون گفتم: باشه ولی تورو خدا کاریم نداشته باش بزار برم.
بدون اینکه به گریه هام و التماس هام توجهی کنه سرعت مالیدنش رو بیشتر کرد و بعد از چند دقیقه نفس هاش شدت گرفت و ولم کرد، در حالی که نفس نفس میزد گفت: همه چیز رو فراموش کن، اگر کسی از این ماجرا بویی ببره با دستای خودم خفه ات میکنم فهمیدی؟!
با بغض گفتم: آره… آره فهمیدم!
اومد جلو سرم رو بوسید و گفت: آفرین فرزندم! الانم برگرد خونه و همه چیز رو فراموش کن.

اون شب رو تا صبح گریه کردم، باورم نمیشد حاج آقا همچین آدمی باشه، حاج آقایی که معلم قرآن بود، حاج آقایی که کل محل رو اسمش قسم میخوردن، حاج آقایی که نصف محل پشت سرش نماز میخوندن…
احساس بدی داشتم و یادآوری اون لحظات برام دردناک بود من همش ۱۴ سالم بود. بعد از اون شب دیگه برنگشتم مسجد، چند روز بعدش وقتی از مدرسه برگشتم خونه بابام شروع کرد به داد و بیداد کردن و گفت: حاج آقا گفته دیگه بر نمیگردی مسجد! میگه با رفیقای ناباب میگردی و جلوی مدرسه دخترونه دیدنت، من همچین پسری تربیت کردم؟! تو هنوز ۱۴ سالته داری این کار هارو میکنی خدا عاقبتت رو بخیر کنه. همین الان پا میشی میری مسجد و بخاطر غیبتت و کارای بدت از حاج آقا عذر خواهی میکنی.
گفتم: ولی بابا…
حرفم رو قطع کرد و گفت: حرف نباشه دیگه همین که گفتم.
هرکاری کردم نتونستم به زبون بیارم که مصدق چه حیوون کثیفیه، ولی گفتنشم فرق آنچنانی نداشت چون کسی حرف هام رو باور نمیکرد، بعد اون شب بازم برگشتم مسجد و همون آش و همون کاسه.
نزدیک به ۲۰ نفر بچه ی ۱۳ یا ۱۴ ساله بودیم که شاگرد مصدق بودیم، مصدق به نوبت از هممون سوء استفاده میکرد و ما بجز سکوت نمیتونستیم کار دیگه ای بکنیم.
اون مدت گوشه گیر شده بودم و هر شب کابوس میدیدم، دیگه هیچی خوشحالم نمیکرد و احساس حقارت میکردم، از تو داغون بودم و گریه و زاری کار هر شبم بود…
باید یه کاری میکردم چون مصدق روز به روز پیشروی میکرد و هر آن ممکن بود کار از کار بگذره، تنها کسی که میتونستم باهاش راحت حرف بزنم آقای رنجبر بود ناظم مدرسه، به سختی و با خجالت دل رو به دریا زدم و همه چیز رو واسه آقای رنجبر تعریف کردم، اولش عصبی شد و گفت که این وصله ها به آخوندا نمیچسبه و من دارم تهمت ناروا میزنم، ولی وقتی چند نفر دیگه از بچه هارو آوردم و حرف من رو تایید کردن، گفت: من با حاج آقا حرف میزنم ببینم جریان چیه!
روز بعدش که تو کلاس بودم صدام زدن که برم دفتر، پدر و مادرم و مصدق اونجا بودن، بدون اینکه کسی حرفی بزنه بابام اومد جلو زد تو گوشم!
بعد نشست زد تو سر خودش و با صدای بلند گفت: ای خدا! من چه گناهی به دردگاهت کردم که همچین اولادی نصیبم شده! حاج آقا روم سیاه شما به بزرگی خودتون ببخشید بچگی کرده خریت کرده حلالمون کنید.
مصدق مثل همیشه ژست آدم های خوب رو گرفت و گفت: با تهمت پسرتون به من دلم شکست، دل روحانیون که بشکنه خدا هم قهرش میگیره، این وصله ها به ما روحانیون نمیچسبه، من که میبخشم و حلال میکنم امیدوارم خدا هم ببخشه! خداحافظ برادر.
اینو که گفت از دفتر خارج شد، رنجبر با صدای بلند گفت: به احترام حاج آقا و بخاطر پدر و مادرت اخراجت نمیکنم، ولی اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بخوای از این غلط ها بکنی و نام روحانیون و اسلام رو خدشه دار بکنی با من طرفی رضا، بخاطر این کارت سه نمره از انضباطت کسر میشه، حالا برو سر کلاست.
کل مدت مات و مبهوت مونده بودم، مادرم گریه میکرد و پدرم با نگاه هاش بهم فهموند که وقتی برگردم خونه حسابی از خجالتم در میاد، دیگه چیزی برام مهم نبود و بدون اعتنا بهشون به کلاس برگشتم، البته چرا یه چیزی خیلی برام مهم بود و اونم انتقام از مصدق بود…
روز به روز کینه ام از مصدق بیشتر میشد و همه اش تو فکر این بودم که چجوری حالش رو بگیرم، بعد کلی فکر کردن به یه اسم رسیدم، آرش!
آرش پسر شَر و عشق لاتی کلاس بود، پسر بامرامی بود و در عین حال باهوش بود، بچه پایین بود و کلی رفیق شَر داشت. رفتم پیش آرش و همه چیز رو واسش تعریف کردم و ازش کمک خواستم، بعد از اینکه مصدق رو به فحش خواهر و مادر کشید سرش رو خاروند و گفت: دارم براش! فقط مایه میخواد داری؟!
گفتم: نه!
گفت: باربد! برو سراغ باربد.
باربد بچه پولدار کلاس بود و به لطف باباش همیشه جیبش پر پول بود، زنگ تفریح رفتم پیشش و گفتم: باید باهات حرف بزنم.
گفت: بزن گوش میدم.
گفتم: پول میخوام، عوضش هر کاری بگی برات انجام میدم.
گفت: مثلا چه کاری؟!
گفتم: مثلا تا سه ماه مشق هاتو من مینویسم.
یکم فکر کرد و گفت: سه ماه کمه تا آخر سال مشق هامو تو مینویسی قبوله؟!
گفتم: قبوله.
گفت: اگر بخوای دبه کنی کلاهمون میره توهم ها؟!
گفتم: حله رفیق خیالت تخت.
فردای اون روز اون مبلغی رو که آرش گفت از باربد گرفتم و بعد از مدرسه با آرش رفتیم به سمت یه قهوه خونه تو پایین شهر، وقتی رسیدیم آرش گفت: بیرون منتظر باش برمیگردم. گفتم: منم میام.
منم باهاش رفتم داخل، ارش با صدای بلند گفت: شَر خر میخوام!
یکی ته سالن با یه لحن لاتی گفت: بیا اینجا ببینیم چی میخوای بچه.
رفتیم پیشش، یه مرد میانسال بود با کلی تتو و جای تیزی و قمه رو کله و ساعدش، پوزخند زد و خطاب به آرش گفت: بدون توضیح و مقدمه و هر گونه اضافه گویی بنال ببینم چی میخوای؟!
آرش گفت: میخوام یکی رو خفت کنی بعد بکنی بعد فیلمش رو به ما بدی بعد ما پول خوبی به تو بدیم، همین!
اخم کرد و گفت: بیناموسی تو مرام ما نیست، اشتباه اومدی هری.
آرش گفت: طرف مَرده، بی ناموسه، مزاحم ناموس مردم میشه، به ناموس مردم چشم داره، اگه با ناموسی اگه با غیرتی اگه ادعای لوتی گری داری بگا این بی ناموس رو.
یکم ریشش رو خواروند و گفت: ببینم پولتو؟!
آرش پول رو نشونش داد، شَر خَر خواست پول رو بگیره، آرش دستش رو عقب کشید و گفت: اول فیلم بعد پول.
گفت: تنهایی نمیشه شریک دارم.
آرش گفت: مشکلی نیست مایه داریم.
گفت: نصف پول رو به اضافه ی آدرس و مشخصاتش رو بده فردا شب بیا فیلم رو تحویل بگیر، بسلامت.
گفتم: میشه خودمم باشم؟!
یکم مکث کرد و گفت: به من که دخلی نداره، ولی اتفاقی که قراره بیوفته اتفاق خوبی نیست و ممکنه بعدا با یادآوریش اذیت بشی، حالا خود دانی.
گفتم: دوست دارم باشم و تحقیر شدنش رو ببینم…

قرار شد فردای اون روز وقتی با مصدق به طرف خونش میریم بیان و خفتمون کنن، منم وانمود کنم که از چیزی خبر ندارم، طبق قرار تو راه با یه پژوی مشکی پیچیدن جلومون، دو تا غول بیابونی پیاده شدن و تیزی رو گذاشتن رو گردن مصدق و به زور سوار ماشینمون کردن، تو ماشین چشم های جفتمون رو بستن. بعد از نیم ساعت ایستادن و پیاده شدیم، با شنیدن صدای گاو ها حدس میزدم گاوداری باشه، رفتیم تو یه اتاق و در رو بستن و چشم هامون رو باز کردن، مصدق که از شدت ترس رنگش سفید شده بود با ترس و لرز گفت: جریان چیه برادرا اشتباه گرفتید، هرچی بخواید بهتون میدم فقط آسیبی بهم نرسونید، من روحانیم و خیلی میتونم بهتون کمک کنم.
خندیدم و گفتم: حاجی جریان شرمگاه و زبونه، این برادرا نمیتونن شرمگاهشون رو کنترل کنن و منم نمیتونم زبونم رو کنترل کنم و بعد از دخول شرمگاه های مبارکشون درون کون نامبارک شما زبون من همه چی رو همه جا جار میزنه و آبرو واست نمیمونه!
مصدق گیج شده بود و از شدت ترس دست و پاش میلرزید، با دیدن لرزش دست هاش یاد همون شب هایی افتادم که بعد از کابوس دیدن از شدت استرس کل تنم میلرزید…
یکی از غول بیابونی ها گفت: حاجی دوست ندارم هم بزنمت هم بکنمت پس آروم وایستا بزار کارمون رو بکنیم.
بعد رفت و محکم گرفتش و شروع کرد به لخت کردنش، مصدق اوایل یکم مقاومت کرد ولی وقتی فهمید زورش بهشون نمیرسه تسلیم شد و شروع کرد به التماس کردن، گریه میکرد و میگفت: رضا جان گه خوردم، غلط کردم بخدا دیگه اذیتتون نمیکنم، نکنید این کار رو با من.
گفتم: حاجی آروم باش الان تموم میشه!
بدون اعتنا به حرفاش، گوشیم رو رو حالت فیلمبرداری گذاشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن، یکیشون از جلو محکم مصدق رو گرفته بود و اون یکی از پشت مشغول انگشت کردنش شد، بعد از چند دقیقه انگشت کردن، کیرش رو با آب دهنش خیس کرد و آروم آروم تو کون مصدق فرو کرد، آه و ناله های مصدق بیشتر شد و با گریه التماس میکرد که ولش کنن، ولی فاعل چشم هاش رو بسته بود و محکم تو کون مصدق تلمبه میزد، کم کم داشت دلم براش میسوخت ولی وقتی اون لحظات و کارهاش رو به یاد میاوردم سنگدل ترین آدم دنیا میشدم، چند دقیقه بعد فاعل نفس هاش بلند تر شد و تو کون مصدق ارضا شد…
تو همون حالت فیلم رو به مصدق نشون دادم و گفتم: خوب اینو ببین، این فیلم تا چند روز دیگه به دست کل شهر میرسه و آبرو واست نمیمونه، یادته میگفتی تو این دنیا هر کار اشتباهی کنیم تو یه دنیای دیگه تقاصش رو پس میدیم؟! من کاری کردم که تو همین دنیا تقاص کاراتو پس بدی، چون میترسیدم دنیای دیگه ای وجود نداشته باشه و آرزو به دل بمونم…
آروم شدم… وقتی اشک ها و التماس هاش رو دیدم، سبک شدم وقتی تحقیر شدنش رو دیدم، مصدق راست میگفت همه ی ما یه روزی تاوان میدیم…
بعد از اون ماجرا مصدق یه قطره آب شد و رفت تو زمین و کلا ناپدید شد، منم اون فیلم رو به کسی نشون ندادم و پیش خودم نگهش داشتم، بعد از رفتن مصدق حال همه ی بچه ها بهتر شد و ارامش خاصی در محل حاکم شد، تنها یادگاری باقی مونده از اون روزها یه نوشته روی دیوار مسجده: “هر چی بود گذشت فقط جای زخمش باقی موند!”

چند روز بعد
علی که از همه ی ما کم سن و سال تر بود خیلی خوشحال بود و با ذوق گفت: رضا خوشحالم که بالاخره دعا هام جواب داد و مصدق از اینجا رفت!
لبخند زدم و گفتم: آره رفیق ممنون که دعا کردی.
یکم مکث کرد و گفت: راستی نگفتی شرمگاه یعنی چی؟!

نوشته: سفید دندون


👍 75
👎 9
46601 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

778184
2020-11-23 00:24:26 +0330 +0330

قبل هر چیز ممنون که وقت گذاشتید❤
یه نکته که لازمه بگم اینه که این داستان بر خلاف داستان های قبلیم که ساختگی بودن بر اساس یه داستان واقعی نوشته شده و فقط دستخوش یک سری تغییرات جزئی شده امیدوارم که خوشتون اومده باشه:)


778191
2020-11-23 00:34:18 +0330 +0330

کون آخوند گذاشتن جرات میخواد. درضمن اینکه شرخر ها گذاشتن ازشون فیلم بگیرید عجیبه! اگر داستان بود مشکلی نداشت ولی میگید واقعی بوده…


778197
2020-11-23 00:38:27 +0330 +0330

ا همون اولش معلوم بود کصشراته
کیرم تو سوراخ بینیت😐🚬

2 ❤️

778200
2020-11-23 00:42:11 +0330 +0330

عالی بود رضا جان پسر خوش قلم سایت… 😁🌹

اما در باب داستان نیازی نبود، بگی واقعی بود از نوع نگارش و اتفاقات کاملا مشخص بود واقعیت داره.

خسته هم نباشی… 🌹🌹❤

6 ❤️

778201
2020-11-23 00:45:22 +0330 +0330

شرمگاه رو به الت زن میگن نه مرد…

7 ❤️

778209
2020-11-23 00:56:39 +0330 +0330

اول دبستان که درس میخوندم یه معلم قرآن اومد سر کلاس ایستاده بود جلو تخته و کیرشو بلند کرده بود همش لمسش میکرد از رو شلوار که بخوابه ولی تا آخر کلاس همونجوری موند .اومدم خونه این موضوع رو از مادرم پرسیدم و با یه سیلی جوابمو گرفتم ازش …تربیت ما سخت گیرانه بود که سر از شهوانی در اوردیم 😕


778222
2020-11-23 01:14:20 +0330 +0330

👌 👌 👌

2 ❤️

778238
2020-11-23 02:19:20 +0330 +0330

اینکه این داستان بود یا واقعیت کاری ندارم.اما همون اندازه که بیناموس و متجاوز توشون هست کونی و اوبی هم توشون هست.یه رفیق داریم بنده خدا سر یه جریانی افتاده بود زندان.اونجا یه اخونده میره برا نماز و این حرفا این دهن سرویسم باهاش طرح رفاقت میریزه میفهمه طرف اوب داره.هر بار که میومد مرخصی میگفت اول به حاج آقا سر میزنم میکنم پولی هم میگیرم بعد میام خونه

اصلا چرا راه دور بریم؟؟؟تو یگان خدمتی خودم اونموقع که سرباز بودیم یه آخونده پیدا شده بود کل سربازای یگان باهاش خاطره دارن.هرچقدرم بچه هایی که اهل کردن بودن گزارششو دادن فایده نداشت.تا یه شب فرمانده یگان میبینتش که داره برا یکی از بچه های عرب میخوره.
بنده خدا فرماندهه میگفت حالا کار ندارم که حاج آقا چی بود یاسر تو اون همه وامونده رو چطور تحمل میکنی 😂 😂

6 ❤️

778298
2020-11-23 08:53:21 +0330 +0330

میگم خدایی من از هر چی اخونده بدم میاد ولی دیگه دارین همه اخوند ها به پای سعید طوسی اتیش میزنید، اخه اینا نود درصدشون اوبی هستند و اون پنج درصد باقی مانده هم کس کشی زناشونو میکنن و تو همه ی صد در درصد فقط و فقط یه سعید طوسی وجود داره

5 ❤️

778315
2020-11-23 09:48:39 +0330 +0330

دمتگرم. داستان خوب نگارش خوب❤

1 ❤️

778322
2020-11-23 10:37:05 +0330 +0330

بله تا اونجا که یارو کونت گذاشت واقعیت داره اما از اونجا به بعد…خیر🙃

0 ❤️

778352
2020-11-23 17:51:03 +0330 +0330

لایک

2 ❤️

778361
2020-11-23 20:47:52 +0330 +0330

خوب بود در حد فانتزی
فقط وقتی با رفیقت رفتی قهوه خانه اونجا خودتون رو نکردن؟؟؟!!!

1 ❤️

778420
2020-11-24 02:04:08 +0330 +0330

دردگاه؟
باقی اشتباهات تایپی هم حلالت.می دونم بیشتر ازین بلد نیستی

0 ❤️

778501
2020-11-24 15:48:20 +0330 +0330

حالا درسته من تو داستانای سکسی نمیام
ولی خب اینو رضامون نوشده نمیشه نخوندو لایک نکرد 😁

3 ❤️

778519
2020-11-24 18:45:58 +0330 +0330

خوشحالم دوباره ازت میخونم .با اینکه تلخ بود اما خیلی خوب نوشتی و فضا سازی کردی پسرم😍
بازم بخونم ازت لایک ۴۲

2 ❤️

778528
2020-11-24 21:59:08 +0330 +0330

کاری با راست و دروغش ندارم ولی از طرز نگارش و روان بودن قلمت خوشم اومد
لایک ۴۳تقدیم به شما🌷

2 ❤️

778627
2020-11-25 06:15:48 +0330 +0330

مزخرف بچه ها ی بار داداش بزرگ همسایه از من سه سال بزرگتر بود من با سهراب هم کلاس بودم 😊😊و مهران سه ستل بزرگتر خلاصه کوسکش اومد منو گول بزنه اون موقع گاز سه سعله بود ی انبر دست کنار گاز بود ک با اون شعله گاز و کم وزیاد میکردن با اون انبردست ی گاز محکم از پاش گرفتم ویکی زدم تو صورتش و فرار ب سمت خانه وهمه چیو ب مادرم گفتم مادرمم خدا رحمت کنه امواتتونو رفت در خونشون در و باز نکردن ی دوساعت دیگه رفتیم در خونشون و پدر مادرش اودن و منکر شدن منم گفتم اون صورتشو و اون پاشو من زدم القصه تو محل پادشاهی میکردم

0 ❤️

778634
2020-11-25 07:13:33 +0330 +0330

فردین فردین که میگن تویی؟بچه جون اون بنده خدا داشته شرایطو برای اخوند شدن شماها فراهم میکرده کار اشتباهی نمیکرده که.فردین کی بودی؟

0 ❤️

778867
2020-11-26 20:28:31 +0330 +0330

عالی بود مصداق این دو جمله اس
اولی -عذاب وجدان بدتر از مرگ در بیابان هست
دومی_دنیا دار مکافاته
از قدیم گفتم لباس انسان نما حکایت خیلی هاس در جلد شیطان
وقتی شهوت بهت غلبه کنه در تلاشی که از هر چی استفاده کنی تا ارضا بشی و چه بسا اعتماد کردن دیگران به صیاد بشه نقشه زیرکانه وای به ان روز…

1 ❤️

778896
2020-11-27 00:05:25 +0330 +0330

تخيلات كودكانه اي بود ولي به هر حال لايك دادم چون از آخوندهاي بي ناموس خوشم نمياد

1 ❤️

779234
2020-11-29 00:09:03 +0330 +0330

دسخوش داری پسر کارت درسته

2 ❤️

779478
2020-11-30 13:52:23 +0330 +0330

آدما تقاص کاراشونو تو همین دنیا پس میدن رفیق

آخر داستانت تکست یاسو نوشته بودی بیشتر خوشم اومد خسته نباشی

2 ❤️

779663
2020-12-01 16:37:00 +0330 +0330

خیلی وقت شده یه داستان خوب نخوندم ، موضوع همه داستانا کلیشه ای شده ، یا طرف باباش معتاد بوده رفته جنده شده!! یا یه آخوند یا یه پیرمرد پولدار طرف رو گاییده ، دوستان کی سایتی رو میشناسه که داستانای درست داشته باشه؟؟

0 ❤️

779795
2020-12-02 13:27:44 +0330 +0330

رضا جان بعد از مدت ها تونستم داستان بخونم ، مستقیم اومدم پروفایلت و گفتم ببینم داستان جدید چی داری ،
خیلی خوشحالم که پیشرفت مضاعفتو تو نوشتن میبینم ،
در مورد این داستان باید بگم که ، خیلی نویسنده زیرکی هستی ، موضوعات حساسی مینویسی ، یه بار بهت گفته بودم سلیقه سایت چیه و رو هوا حرفم رو گرفتی .
خیلی خوبه که این توانایی ها رو داری که در مورد هر موضوعی بنویسی .
موفق باش رفیق دوست داشتنی

2 ❤️

780219
2020-12-05 09:26:46 +0330 +0330

فرزندم…
شما و اون بچه های محل اگه باهم بریزید تو خونش کیر هیچکستون رو نمی تونست بخوره. نفری هم اگه 2 بار کونش میزاشتین بر اثر سایش و اصطکاکِ کیر تو ماتحتش جان به جان افرین بگا میرفت. شخصا اگر همچین کسی رو میدیدم کص ننش رو جوری میگاییدم که نتونه راه بره

2 ❤️

780515
2020-12-07 01:25:23 +0330 +0330

داداش تو داستانت چه علکی باشه چه واقعی همه جوره عالی ای 😘 😘 😘

2 ❤️

783909
2020-12-29 19:01:36 +0330 +0330

سلام و درود

خب خیلی سنگین بود برام، خیلی دوست داشتم داستان دو قسمت بشه، بعد از اینکه رفتن دفتر و پدر مادرش داد بیداد کردن تموم میشد و میرفت ادامه قسمت دوم. کلا بعضی داستان ها از بس قشنگن بهتره خوب تموم نشن.

راستش می خوام بعدن این داستان رو باز نویسی کنم، البته با ذکر نام و آیدیت.

دیگه هم فکر می کنم همه داستان هات رو خوندم…

ممنون ازت سفید دندون

آرزو موفقیت، artemis25 ❤️

1 ❤️

784019
2020-12-30 07:41:25 +0330 +0330

👌 👍

1 ❤️







Top Bottom