شروع دوباره (۱)

1399/11/04

هدفون توی گوشم بود و غرق در کامپیوتر که یهو احساس کردم یکی بالای سرمه. سرمو چرخوندم. با استرس هدفون رو از گوشم جدا کردم و بلند شدم سلام جناب مهندس ببخشید. حواسم نبود لبخندی زد و گفت قبل از رفتن چند دقیقه کارتون دارم !چشم حتما. رفت بچه ها داشتند میخندیدند. گفتم زهر مار !!می مردید، بهم میگفتید. نفیسه گفت گفتیم ولی جنابعالی اصلا توی این دنیا نبودی!
عادتم بود همیشه موقع کار موزیک گوش می کردم ، بدیش این بود که گاهی حسابی میرفتم توی حس. و چندین بار اینجوری رییس اومده بود بالای سرم ولی خوشبختانه چون میدید کارم رو درست انجام دادم چیزی نمیگفت. آخر وقت تقریبا همه رفته بودند وسایلم رو برداشتم و رفتم سمت اتاقش. در زدم ،انگار منتظرم بود بفرمایید تو خانم روزبه !با اشاره به صندلی ،خیلی مزاحمتون نمیشم ، یک ساک دستی پارچه ای از پشت میز برداشت و گذاشت جلوم بفرمایید فقط خواستم سوغاتی تون رو بدم، قابلتون رو نداره !همیشه وقتی سفر میرفت برای بچه ها شکلات یا خوارکی میاورد. کمی تعجب کردم چرا فقط برای من ؟وچرا آخر وقت ؟تشکر کردم. گفت دیگه کاری باهاتون ندارم ،تشریف ببرید. رسیدم خونه. لباسام رو عوض کردم و دوشی گرفتم و رفتم سراغ شوکلات ها دوتا جعبه شکلات و زیرش یک جعبه دیگه. با کنجکاوی درش آوردم. چشمام شد 4تا یک ست کامل لوازم آرایش!اونم از برندی معتبر. راستش زرق و برق لوازم آرایش چنان گرفته بودم که دیگه به دلیل هدیه اش کاری نداشتم. شکلات ها هم مثل سری قبلی الکلی بودند فردا صبح یک ساعتی گذشته بود که اومد دفتر بعد 10 دقیقه با یک بسته اومد توی توی سالن و به هرکدوم از بچه ها یک بسته کاکائو داد. ویک بسته هم به من داد. تشکر کردیم ورفت. بعد از ناهار در حالی که با موبایلش صحبت میکرد اومد توی سالن دست گرفت جلوی گوشی و گفت فردا مشکلی نداری بریم اصفهان ؟گفتم نه !
غروب موقع رفتن گفت فردا ساعت 5 میام دنبالتون ! احتمالا تا شب برمیگردیم مشکلی که نداری ؟با خنده گفتم نه کی از ماموریت بدش میاد. خداحافظی کردم ورفتم خونه. فردا صبح با رسیدن توی خیابون، کم کم سورپرایزاش شروع شد. با چراغ زدن از اونطرف خیابون رفتم سمت ماشینش. قبل از اینکه برسم پیاده شد در حین خوش و بش، در رو برام باز کرد با تشکر سوار شدم، راه افتادیم بین راه صبحانه مفصلی خوردیم و رفتیم. جلسه 10 تا 1بود. ناهار رو توی شرکت نموندیم و رفت سمت یک رستوران. رفتارش از صبح نشون میداد هدفی داره، ولی شناخت چند ساله اجازه منفی بافی بهم نمیداد. برای اولین بار به اسم کوچیک خطابم کرد:مریم خانم اشکالی که نداره چند ساعتی توی اصفهان بگردیم ؟نه خیلی هم خوبه خیلی وقته اصفهان نیومدم. تا ساعت 7 چرخیدیم. دوسه تا بسته گز و پولکی گرفت گذاشت روی صندلی عقب و گفت اینا رو فراموش نکنید.
از شهر که خارج شدیم. بالاخر تیرش رو شلیک کرد. مریم خانم میخواستم چند لحظه وقتتون رو بگیرم. گفتم خواهش میکنم در خدمتتون هستم. راستش اصل قضیه اینه که من از شما خوشم میاد واگر شما هم مایل باشید ،میخواستم یک رابطه رو باهاتون شروع کنیم !انگار یک سیم برق فشار قوی بهم وصل کردند !هاج و واج نگاش میکردم. یک مرد متاهل با دوتا بچه به من پیشنهاد رابطه میده ؟پیش خودش چی فکر کرده. چپ چپ نگاش کردم. قبل از اینکه چیزی بپرسم ، زد کنار جاده ودستش رو کرد توی کیفش شناسنامه ای درآورد و داد به من : مریم خانم نمیخوام خودم یا شما رو گول بزنم. خانواده من 3ساله رفتن فرانسه واحتمال اینکه برگردن ایران و زندگی من ،تقریبا صفر است. چون ما بیشتر از دوساله متارکه کردیم وسندش هم توی دست شما و بخش ازدواج و طلاق(. شناسنامه رو باز کردم آره راست میگفت) خیلی صبر کردم شاید همسرم برگرده ولی خوب بی فایده بود. منم بیشتر از نیاز های جنسی نیاز به یک همراه و همدل دارم. آدمی هم نیستم که بخوام بخاطر هوس هر شب با یکی باشم. پیشنهادم به شما هم از سر هوس بازی نیست. در خواست من رسمی و برای شروع یک زندگی است. همینجوری داشت حرف میزد و منم گوش میکردم. هنوز توی شوک بودم. حرفاش که تموم شد ،گفتم جناب سمیعی راستش اولش یکم شوکه شدم چون اصلا بهتون نمیومد که دنبال همسر دوم باشید ولی الان قانع شدم. حرفهای شما کاملا منطقی است ولی حداقل توی همین شرکت خودمون هستند کسایی که آرزوشونه با شما فقط دوست باشند. قیافه هاشون هم خیلی بهتر از منه و مطلقه هم نیستند ، ولی چرا من؟ لبخندی زد و گفت :مریم خانم اولش عرض کردم ،آدمی نیستم که بخوام با هرکسی باشم. بقول شما شاید هم خیلی ها آرزوشونه که با من باشند ، ولی من میخوام با کسی باشه که آرزوی من باشه !کسی باشه که با همه وجود دنبالش باشم. جملاتش انگار روحم رو قلقلک میداد وبه خلسه میبرد. ادامه داد مریم خانم از نظر من شما از همه اینایی که میگین سرتر و زیباترین. من آدم خام یا بی تجربه ای نیستم که گول ظاهر و یا حرف آدما رو بخورم. حداقل یکساله که در این زمینه فکر کرده ام. تنها انتخابم شما هستید. لطفا فکراتون رو بکنید واگر جوابتون مثبت بود که بقیه اش رو بمن بسپارید ولی اگر جوابتون هم منفی بود این رو بعنوان یک درد ودل دوستانه در نظر بگیرید وفراموش کنید. تا نزدیکیهای کاشان در اینمورد حرف زدیم یکسری سوال و جوابهایی کردیم. گفتم با همه حرفهای شما من بازهم باید فکر کنم و اونم استقبال کرد و گفت اصلا زمان براش مهم نیست. کاشان هم رفتیم شام خوردیم برگشتیم تهران.
اونشب رو که درست هم نخوابیدم. تا بیست روز کلی فکر کردم جای یک شکست دوباره رو نداشتم و باید فکر همه چیز رو میکردم. به حرفاش کاملا اعتماد داشتم در طول 3 ساله گذشته که میشناختمش یک مورد مشکوک ازش ندیده یا نشینده بودم. مهم ترین سندش هم این بود که هیچکس نمیدونست 2 ساله طلاق گرفته بودند. خلاصه بعد از کلی فکر کردن ومشاوره با دوست وآشنا تصمیم گرفتم جواب مثبت رو بدم.
اونروز صبح وارد شرکت که شدم کلی استرس داشتم نمیدونستم چطور باید باهاش در میون بذارم. ساعت 10 به بهونه کار رفتم توی اتاقش. با لبخند واحترام نیم خیز شد. یکسری برگه گذاشتم جلوش. وبجای آقای مهندس وآقای سمیعی ،گفتم مسعود جان!!اینبار اونو برق گرفت!ا با لبخندی که سر تا سر صورتش رو گرفته بود از جاش بلند شد ودستام رو گرفت وبوسه ای به لبم زد !وچند بار تکرار کرد جانم. انگار تمام استرس وتردید وترسم ریخت. دستش رو فشاری دادم و یک سوال مسخره در مورد کار پرسیدم. مثل کسی که بار اولش بود ذوق زده گفت :کار رو فعلا بیخیال !!مریم الان باید چکار کنم ؟لبخندی زدم وگفتم الان فقط باید خودت رو کنترل کنی!! فعلا نمیخوام کسی چیزی بدونه. !دستش رو گذاشت روی چشمش. و چند لحظه ای بغلم کردصورتم رو بوسه بارون کرد. خوب توی شرکت مناسب نبود قرار شام گذاشتیم و برگشتم سر کارم. یک ربع بعد آبدارچی شرکت با یک جعبه شیرینی اومد توی سالن و چرخید. بچه ها سوال میکردند بابت چیه ؟گفت نمیدونم مهندس گفت بگیرم. مسعود اومد توی سالن یک نگاهی بمن کرد وگفت امروز بهترین خبر ممکن رو بهم دادن. خواستم کام شما هم شیرین باشه!قبل از بقیه تشکر کردم و گفتم جناب مهندس خبر خوب رو معمولا ناهار میدن!نگاهی به بقیه کرد :چشم خانم روزبه فردا ناهار همه مهمون من !بچه ها شروع کردن دست زدن ومسخره بازی. مسعود هم با گفتن فعلا به کارتون برسید ،برگشت اتاقش. تا غروب گمانه زنی برسر دلیل ناهار وشیرینی بود وجالب اینکه هیچکس حتی به ازدواجش فکر نکرد. و همه گمانه ها حول کار بود.
ساعت 9 با یک دسته گل اومد دنبالم ورفتیم یک رستوران. از ماشین که پیاده شدیم. دستم رو گرفت. گرمی دستاش حس خوبی بهم میداد. وارد رستوران شدیم و میزی رو که رزرو کرده بود نشستیم. شام سفارش دادیم. تا آماده شدن شام دوباره دستم رو گرفت. :مریم جان دوست دارم زندگیمون رو با یک سفر رویایی شروع کنیم. با موافقت من ،گفت پس هفته آینده یک سفر کیش میریم و برای تعطیلات عید برنامه مفصل تری میذاریم.

نوشته: مریم


👍 5
👎 4
9201 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

787919
2021-01-23 00:42:47 +0330 +0330

فیلمنامه از ترکیه به هندوستان ! از جم تی وی تا هالیوود ! باید امشب یه نامه به سفارت جزایر قمر بنویسم و درخواست پناهندگی فوری کنم …

6 ❤️

787999
2021-01-23 12:18:44 +0330 +0330

اوه مریم جان ایناروتوخواب میدید تو واقعیت مریم خانوم ابدارچی شرکت بود وهروقت مدیران راست میکردن مریم داستان بایه ساک پر توف دارکوبی بهشون حال میداد ولی تو افکار خود با رئیس لتس میزد

1 ❤️








Top Bottom