شروین و دختر دایی متاهل

    با سلام خدمت دوستان داستانی رو كه براتون مینویسم برای سال 95 و كاملا واقعی واقعی هستش. داستان رو كوتاه و مختصر مینویسم امیدوارم كه خوشتون بیاد. داستان از اونجا شروع میشه كه ما به ظاهر فامیل هستیم یعنی زیاد آمد و رفت نداشتیم با داییم اینا و این دختر دایی ما هم ازدواج كرده بود نزدیك به 15 یا 16 سالی پیش. البته تفاوت سنی ما با هم دیگه حدود 7 سال (از من بزرگتر بود).لیلا زنی كاملا خوش چهره و ملوس البته دوبار ازدواج كرده بود بار اول ازدواج ناموفق و بزور پدر مادر ازدواج كرد،حدود یكسال دوام داشت بعدش جدا شد و حدود دوسالی مطلعقه بود كه بعدش دوباره ازدواج كرد و از ازدواج دوم یك پسر و یه دختر نصیبش شد البته بخاطر اعتیاد همسرش زندگیشون چندین چندبار تا مرز طلاق و جدایی پیش رفت اما باز برگشت به زندگیش ، زندگیشون همش دعوا و قهر و از این داستان ها بود تا اینكه زد و مادر بزرگ مادریم فوت شد خدا رحمتش كنه و نور به قبرش بباره . ما برای خاكسپاریش رفتیم شهرستان و اونجا بود كه دختر داییم رو دیدم تو حیاط كه منو از دور دید و سرشو به نشانه سلام تكون داد من هم با یه لبخند ملیحی جواب سلام دادنشو ار دور دادم البته نا گفته نماند مادر بزرگ من 120 سال از خدا عمر گرفته بود و از این مراسم ها نبود كه همه بزن تو سرشون و ناله گریه زاری راه بندازن دیدم دختر داییم داره میاد سمت من تا از نزدیك جویای احوال هم دیگه بشیم و من هم رفتم سمتش تارسیدیم با همدیگه دست دادیم و دیدم دستمو ول نمیكنه و تو دستش نگهداشت و شروع به احوال پرسی از این ماجرا كردیم كه خیلی بی وفایید و از این جور حرفا بهم گفت كه خونه شون نزدیك به محل سكونت ماست من هم با تعجب گفتم نگو ، گفت بله الان نزدیك دوسالی میشه از بس فامیلهای خوبی هستید و جویای احوال میشید خبر دار نشدید مثلا متلك انداخت . بهم میگفت ما كه همدیگه رو نمیبینیم مگرمراسم ختمی و یا عروسی چیزی باشه اینجا همدیگه رو ببینیم راست میگفت . خلاصه بگذریم زندایی هم اومد و اونم شروع به گلایه كردن و ... شد شماره تلفن من رو گرفت دختر داییم كه داشته باشه و همون لحظه بهم تك زد تا شمارشو داشته باشم و سیو كنم مراسم خاك سپاری تموم شد ومن چون مرخصی نداشتم باید برمیگشتم كرج شب بود و من تو تلگرام بودم كه گفتم بزار برم تو تلگرام ببینم عضو هست رفتم دیدم انلاین هستش بهش پیام دادم كه دیدم بلافاصله جواب داد انگار منتظر وقت بود. ساعت 12 شب بود ما شروع به پی ام بازی كردن باهم شدیم و حسابی گپ و گو و ماجرای زندگیشو بهم گفت كه بزور مونده و از این قبیل حرفها منم همش میگفتم انگار شما عجله داشتید همتون زود شوهر كردید(داییم 6 تا دختر داشت كه همشون از ترس زود شوهر داد) و رفتید و اصلا منتظر ما نموندید درسمون تموم بشه و سنمون برسه بلكه قسمت همدیگه میشدیم منظورم خواهر كوچیكه لیلا بود سمیرا كه همسن من بود و اونم شوهر كرده بود.لابه لای حرفامون همش میگفت دوستداشتم زنداداشت بشم و با داداش بزرگمو ازداوج میكرد منم میگفتم حیف شد بخدا كه هیچ كدوم از شما قسمت و نصیب ما نشد اونم میگفت شما بی عرضه بودید به جای اینكه خودمونی ها بیان پیشمون بخوابن شدیم همخواب غریبه ها یواش یواش متوجه شدم اونا هم فردا عازم كرج هستن دختر داییم و زن داییم خلاصه باهم قرار گذاشتیم باهم بریم كرج البته با ماشین راه چون من ماشین نداشتم این هم بگم كه قول گرفتم ازش تا بیاد خونمون فردا و یاد بگیره و قبول كرد البته سر راه زنداییم پیاده میشد چون خونه داییم اینا اسلام شهر بود و مسیرش با ما فرق میكرد سوار یه ماشین سواری شدیم به سمت كرج حركت كردیم و من قبلش با صاحب ماشین هماهنگ كرده بودم و كرایه حساب كرده ام اونا رفتن عقب و من جلو نشستم و تو راه چندین بار با هم تو تلگرام با هم حرف میزدیم كه بریم خونه یادت نره اونم میگفت باشه اما نمیتونم زیاد بمونم و زود باید برم خونه چون بچه ها میدونم دارم بر میگردم و نمیتونم زیاد پیشت بمونم. خودش فهمیده بود كه برای چی من همش اسرار میكنم بریم خونه اما به روی خودش نمیاورد خلاصه سر راه رباط كریم زنداییم پیاده شد و من براش ماشین دیگه ای گرفتم و سوار شد رفت و دوباره سوار ماشین شدم ولی این بار رفتم عقب پیش دختر دایم نشستم و دست هم رو گرفتیم و یواش یواش شروع به حرف زدن و مالوندن دستاش شدم كه راننده هم گاه گداری تو آینه نگاه میكرد و براش تعجب انگیز بود كه چرا بیشتر راه من جلو بودم و الان كه زنداییم پیدا شد پریدم عقب پیش دخترش خلاصه ما رسیدیم شهریار باید پیاده میشدیم كه یه ماشین بگیریم بیایم كرج مشغول جمع كردن وسایل دختر دایی بودیم از ماشین پیاده شدیم و ساكهاشو از صندق عقب در آوردیم خداحافظی كردیم از راننده و راه افتادیم چند قدم كه برداشتیم دختر داییم به هم گفت كه گوشیش جا مونده تو ماشین برگشتم و صوت كشیدم راننده رفته بود و صدای صوت منو نشنید خلاصه گوشی دختردایی جون تو ماشین جا موند هر چقد با گوشیم شمارشو میگرفتم جواب نمیداد كه نمیداد. هوا سرد و سردتر داشت میشد من بهش گفتم بیا بریم سوار ماشین بشیم بریم تو مسیر زنگ به گوشیت میزنیم تا اینكه متوجه میشه بر میداره و جواب میده. ماشین دربست گرفتم و راه افتادیم سمت خونه از اونجایی كه همه شهرستان بودن و من تنها برگشته بودم كسی خونه نبود و رسیدم دم در خونه و رفتیم داخل بعدش گفت گوشیتو بده تا به مامانم زنگ بزنم بگم گوشیم تو ماشین طرف جا مونده و نگران نشه منم گوشیمو دادم و با مامانش صحبت كرد و گفت گوشیم جا مونده تو ماشین راننده و اومدم خونه عمه اینا تا ببینم جواب میده برم بگیرم ازش خلاصه دوباره زنگ زدم دیدم جواب داد و گفت تازه متوجه شده گوشی تو ماشینش جا منوده و قرار شد كه فردا بیار برامون و بعدش دختر دایی جان ما هم شیرینی پیدا شدن گوشیشو بهمون داد اونم چه شیرینی اوووووفف لخت شدیم و حسابی از خجالت همدیگه در اومدیم و دوبار سكس كردیم حسابی از اونجایی كه لوله رحمشو بسته بود هر دوبار كه ارضا شدم ریخت توش خود بهم گفت بریز مشكلی نداره دختر دایی ما تشنه كیر بود خدایش بدن سكس خوبی داشت چقد قربون صدقه اونجا میرفت وقتی براش تلمبه میزدم با ناخوناش به پشتم چند مینداخت و پاهاشو میداد بالا و دور كمرم قفل میكرد الان كه مینویسم یاد اون زمان میفتم خلاصه همون یكبار شد و بعدش طلاق گرفت از شوهرش و الان هم رفتن یكی از استان های جنوبی كلا خانواده داییم اینا و دور شدن از ما
    امیدوارم خوشتون اومده باشه


    نوشته: شروين

  • 2

  • 17




  • نظرات:
    •   ماینر
    • 6 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان توهم واقعی بود.به الاغهای کصنمکی مثل پاچنه طلاهم توجه نکنن اینا یه مشت جقی ان


    •   Arashmajidi
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • چرت


    •   kokarostam
    • 6 ماه،2 هفته
      • 1

    • کیری


      دختر داییت سرش را تکون داد و تو با لبخند ملیح جوابش را دادی؟ نکنه داری راجع به پسر داییت داستان میگی؟ مادر بزرگت 120 سال عمر کرده بود؟ شما با حضرت نوح نسبتی ندارید؟ تخمی نوشتی. یعنی قسمت سکسی نداشت. فکر کنم یه جق زدی و یک ماجرا تعریف کردی. شاشیدم تو داستان تخمیت.


      ها کوکا


    •   مهتاب عشق
    • 6 ماه،2 هفته
      • 2

    • جهت اطلاع برای نوشتن چرندیات بعدی حداقل نگارشت رو تقویت کن شروین گوزوو
      اصرار
      فرهنگ فارسی معین
      پافشاری کردن .


    •   Sirvanmh1373
    • 6 ماه،2 هفته
      • 1

    • ماینر چرا به بقیه توهین میکنی اتفاقا من کامنت هارو فقط به خاطر پاشنه طلا و چند نفر دیگه میخونم


    •   shiraz-m-m
    • 6 ماه،2 هفته
      • 1

    • تن عمام توی قبر رفت روی ویبره از این داستان آبکیت،با تمام قدرت دیس لایک یازدهم به افتخارت که میدونم دیگه دستت رو قلمی نمیکنی چون حیفه قلم هست بگیری دست و کصشعر تلاوت کنی


    •   پسر_شیرازی
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • به به عاشق گاییدن زن شوهردارم جااااان


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو