شناختنش سخت بود (۱)

    (مقدمه)
    همیشه تو تصوراتم فکر میکردم عاشق یه مرد ۳۰ ۳۵ ساله ی جذاب و بلندقد و خواستنی میشم،از اونا که وقتی لبخند میزنن نمیتونی نگاهشون نکنی و حتی به اندازه ی یه چشم به هم زدن دوس نداری اون لبخندو از دست بدی،از اونا که تک تک حرکاتشون مردونستو میدونن تو هر شرایطی باید چه حرفی بزنن،از اونا که وقتی واسه حرف زدن باهاشون به تته پته میافتی میدونن با حرفاشون چجوری جَوُ برات آروم کنن،ازونا که بین یه عالمه دختر رنگارنگ که حاضرن واسه بودن باهاش خودشونو تیکه پاره کنن میاد سمت تو،توِ معمولی و و تورو میخواد،از اونا که بلده باهات چجوری رفتار کنه،کی سوپرایزت کنه کی بیرون ببردت،حتی کی باهات دعوا کنه،از اونا که بد بوده ولی حالا بخاطر تو خوبه،بخاطر تو یکی دیگس،بودن باهاش یه حس پیروزی بهت میده و یه عمر میشه از این رابطه ی عاشقونه ی دوطرفه لذت برد...


    ولی نگاه پدرام که میکردم هیچ کدوم از اینا نبود،اما نمیتونستم بهش فکر نکنم،نمیخواستم قبول کنم که به یه آدمی علاقه دارم که شبیه هیچکدوم از معیارام نیست،حتی ۱۰ درصدم تطابق نداره،واسه همین شب و روز سعی میکردم به خودم بقبولونم که آخه روانی این چیه؟یه پسر ۲۵ ساله ی ساکت که حتی دیوارم بیشتر از اون حرف میزنه،هیچ دوستی نداره،هیچ علاقه ای به ارتباط نشون‌نمیده و انگار فقط از این دنیا سکوت میخواد و نقاشی و سازشو،نه بلند قده نه چارمینگه نه هیچی،میتونستم شرط ببندم بلد نیست یه رابطه رو پیش ببره و یه دخترو نگه داره و حوصله ی هرکسی و سر میبره...


    ولی هرچی بیشتر تلاش میکردم که از مغزم بیرونش کنم بیشتر درگیرش میشدم،سه روز در هفته میدیدمش تو آموزشگاه،همین فاصله ی زمانی منظم کافی بود که اصلا نتونم حتی یه روزم تو فکر کردن بهش وقفه بندازم‌‌‌...


    واسه اینکه ایده آل من باشه کم بود،ولی همه ی چیزی بود که میخواستم،وقتایی که ساز میزد سر کلاس و تموم میشد قطعه ایو که میزد،انقد خوب و روون این کارو کرده بود که دوست داشتم بلند شم از جامو براش با افتخار دست بزنم،ولی هر دفعه تنها کاری که میکردم این بود که نگاهمو ازش بگیرم که حتی اگه ناخودآگاهم نگاهمون بهم برخورد کرد هول نشم،آخه تا حالا ندیده بودم حتی یبارم لبخند بزنه،میترسیدم بعد اجراهاش باتحسین بهش لبخند بزنم و در جواب،چیزی جز یه نگاه سرد و بی تفاوت نصیبم نشه...


    توی کلاس سوگلی استاد بود،استعداد فوق العاده ای واسه نواختن داشت،انگشتاشُ یه جورِ خاصی روی سیمای گیتار میکشید،برخلاف تمام رفتاراش،ساز زدنش حس داشت،عشق توش بود،گاهی وقتا خودمو جای گیتارِ توی دستش تصور میکردم و از اینکه چقد خوب میتونه منو نوازش کنه ناخودآگاه لبخند میزدم...


    برعکس اون من تو گیتار زدن خیلی ناشی بودم،عاشق گیتار زدن بودم ولی انگار اون قسمت از مغزم که به نواختن گیتار مربوط بود یه چیزیش میشد،خیلی تمرین میکردم ولی اون چیزی که باید بشه نمیشد،دوس داشتم یجوری به چشمش بیام،با روشی که اون دوستش داره خوب باشمُ جذاب،وگرنه که تا اون موقع تونسته بودم توجه همه رو کمابیش داشته باشم،با یه ظاهر خوبو اخلاق گرم و شوخ و دوستانه،ولی انگار پدرام این چیزا براش مهم نبود زیاد،انقد بی توجه بود که از اینکه شبانه روز بهش فک میکردم از خودم بدم میومد...


    تنها چیز مثبتی که توی علاقم بهش وجود داشت این بود که من تنها خواهانش بودم،حس رقابتی وجود نداشت که بخاطرش هیستیریک شم،ظاهرا به چشم هیچکس الّا من نیومده بود و البته منطقیَم بود که نیاد،ولی نمیدونم چرا همیشه چیزای غیر منطقی واسه من اتفاق میافته...


    رابطه ی من و پدرام یه رابطه ی ۲۴ساعته شده بود و البته یه طرفه،یه لحظَرَم واسه فکر کردن بهش از دست نمیدادم،همش مغزم در حال چینش فانتزیای دو نفره با پدرام تو شرایط و موقعیتای مختلف بود،انقد فکر کرده بودم که واسه هر شرایطی یه ایده ی متفاوت وخاص داشتم،واسه هر سکسی یه نقشه ی جدا،سعی میکردم با کمک چند تا کلمه ای که به ندرت شنیده بودم از دهنش دراد تنِ صداشُ موقعی که بهم میگه "دوستت دارم" تصور کنم،معتاد شده بودم به فکر کردن بهش...


    شب قبل یه فیلمِ رمانتیک دیده بودم و کَلَّم داغ بود،جوگیر شده بودم و فازِ "قبل از اینکه دیر بشه بهش یه جوری بفهمون که دوستش داری" برداشته بودم،اون روز سعی کردم بهترین لباسامو بپوشم هرچند میدونستم این چیزا براش مهم نیست و قرار نیست خیلی به چشمش بیاد ولی حداقل خودم حس اعتماد به نفس بیشتری داشتم،یه آرایش ملایمُ ترجیح دادم و بعد از آماده شدن انقد هیجان داشتم که موقع بیرون رفتن از خونه تازه یادم افتاد که گیتارمو جا گذاشتم تو خونه...


    وارد آموزشگاه شدم و رفتم تو کلاس،چند نفری قبل از من اومده بودن که شامل پدرامم میشد،همیشه قبل از همه سرکلاس بود،هرچقد سعی میکردی زود برسی بازم اون قبل تر از تو اونجا بود،یه سلامِ بلند گفتم،سلامم واسه همه بود ولی فقط منتظر جواب اون بودم،طبق معمول چیزی بیشتر از یه نیم نگاه و یه سر تکون دادن گیرم نیومد،مستقیم رفتم سرجای همیشگیم نشستم،تمام طول کلاس داشتم به اینکه چی بهش بگم فکر میکردم چند تا ایده از قبل تو ذهنم داشتم ولی میترسیدم عملیشون کنم،انقدر فک کردم که کل ۱ ساعت ونیمِ کلاس تموم شد،همه داشتن وسایلشونو جمع و جور میکردن،منم سریع وسایلمو برداشتم و با قدمای آروم میرفتم سمتش،چندباری بین همون چند قدم پشیمون شدم از تصمیماتم ولی بالاخره خودمو رسوندم بهش،هنوز نشسته بود،حضورمو که حس کرد سرشو اورد بالا،حالا دیگه مجبور بودم حرف بزنم...


    بارها این صحنه رو تنهایی تو اتاقم جلوی آینه بازی کرده بودم ولی الان که واقعی بود فرق داشت،بالاخره خودمو جمع و جور کردم و...
    -آقای مددی من یه خواهش داشتم ازتون...
    احساس کردم یذره تعجب کرد،نمیدونم شاید از اینکه ازش یه خواهش داشتم،درهرصورت بیش تر از چند ثانیه بهم نگاه نکرد و همونطور که از جاش بلند میشد گفت...
    +بفرمایید
    -راستش چجوری بگم...من...من خیلی از ساز زدن شما خوشم میاد،نمیدونم گفتم شاید اگه وقت داشته باشین کنار تمرینایی که خودم دارم یکمَم شما کمکم کنی که...آخه میدونین من...


    یه لبخند دندون نما زدم که بقیه حرفمو خودش بخونه و مستقیم نگم که تو گیتار زدن تقریبا فاجعم...
    +اصلا تو گیتار زدن خوب نیستی،میدونم


    یه لحظه شوکه شدم از رُک بودنش و لحن حرف زدنش،برخلاف من که خیلی داشتم سعی میکردم شئوناتُ حفظ کنم و شما شما میکردم اون خیلی راحت و خودمونی ولی با یه بی رحمی خاصی جوابمو داد،همین باعث شد که مکث کنم ولی بالاخره گفتم
    -خب...خب آره،میتونین؟
    یکم فکر کرد و گفت
    +یه کافه هست که مال دوستمه،اکثر روزا میرم اونجا بعد کلاس و یه گوشه میزنم،اگه میخوای میتونی بیای...


    همش داشتم فکر میکردم که این طولانی ترین مکالمه ایه که تاحالا با کسی توی این کلاس داشته و گفتم
    -آره ممنون میشم،امروزم میرید؟یعنی الانم دارید میرید اونجا؟
    +آره،با مترو راهی نیس از اینور و اونور نهایتا ۱۵ دیقه پیاده روی داره
    -خب اگه مزاحم نیستم منم کاری ندارم میام باهاتون...


    تمام راه تا مترو رو که راه زیادیم نبود بدون حرف طی کردیم،وقتی خواستیم سوار شیم گفتم
    -کدوم ایستگاه پیاده شم آخه زنونه مردونه جدائه...
    +باهم سوار میشیم...
    از تحکمِ تو صداش خوشم اومد،بعلاوه زیاد دیده بودم که زن و مردا باهم سوار میشنُ من نزدیک ترین حالتو بهش ترجیح میدادم بهرحال...
    سوار شدیم باهم،کنارِ دیواره ای که بین زناومردا میکشن وایسادم و اونم روبروم وایساد،یجوری که انگار بخواد قایمم کنه،ضربان قلبم بالا رفته بود،خیلی نزدیک بودیم،یعنی حقیقت اینه که هیچوقت انقد نزدیک نبودیم،همیشه هروقت حسم از حالت نرمال عوض میشه لپام گل میندازه،شک نداشتم که دیده حالتمو،سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم،اونم هیچی نگفت،همونجوری که ازش انتظار میرفت...


    وارد کافه شدیم،از دور یه سر واسه یه پسره که پشت بار بود تکون داد که حدس زدم همون دوستشه که صاحب کافس،به سمت منزوی ترین میز کافه رفتیم،نشستیم،هیچی نگفت سازشو دراورد و یه قطعه که امروز سرکلاس تمرین میکردیم و شروع کرد به نواختن،واقعا خوب بود تو این کار،نگاه میکردم،حرکت دستاشو،گهگُداریَم صورتشو،قطعه که تموم شد گیتارشو گرفت سمتم که یعنی نوبت توئه،گرفتم گیتارشو یکم جابجا شدم و شروع کردم،سعی میکردم درست باشه همه چی،ولی خودم میفهمیدم خوب نیست،دستپاچه بودم همش فک میکردم که الان با خودش چه فکرایی راجع به من میکنه،که چقد خنگمُ از پس یه قطعه ی معمولی برنمیام که یهو گفت
    +میدونم از من خوشت میاد
    قطع شد صدای گیتار،قلبم خیلی تند زد،هجوم جریان خونو سمت صورتم حس کردم،سرمو اوردم بالا ک یه چیزی بگم
    +انکار؟
    _چی؟انکار چی؟
    +میخوای انکارش کنی؟
    نمیدونستم چی بگم،اصلا واسه اینکه بهش بگم رفته بودم سمتش ولی تو اون لحظه نمیدونستم چی باید بگم،غافلگیرم کرد،یه نفس عمیق کشیدم،اعتماد به نفسمو سعی کردم پس‌بگیرم
    -خب...خب آره
    +یعنی انکارش میخوای بکنی؟
    -نه...همینطوره که گفتی
    جمله ی آخرو خیلی آروم گفتم
    +خیلی وقته که این حسو داری و امروز با خودت تصمیم گرفتی سر صحبتو باهام باز کنی و چون خوشگلی احساس کردی میتونی حسی که داریو دوطرفه کنی و باهم باشیم


    ازش ترسیدم،نفسام سنگین شده بود،از اینکه انقد رُکه اعصابم خورد شده بود،اختیار عملو ازم گرفته بود،نمیدونستم چجوری جمع و جور کنم قضیه رو،سرم پایین بود،اصلا چجوری فهمیده بود،اه،لعنتی عین مِنتالیستا همه چیو خونده بود انگار،ادامه داد


    +ولی من از روابطم فقط یه چیز میخوام...
    سرشو اورد نزدیک گوشم،یجوری که نفساشو رو گوشم حس میکردم کامل
    +سکس...


    نوشته: Girlwithsmile

  • 14

  • 5




  • نظرات:
    •   Ares.1
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • شخصیت مرد داستانت ، آدم رو یاد عروسک گیگیلی داخل کلاه قرمزی میندازه!!
      همون اندازه بی حال و آبکی و مسخره
      ب نظرم شخصیتش رو برای قسمت دوم جذاب تر کن ، وگرنه ادامه ندی بهتره


    •   amiiir_h
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • چارمینگ؟؟هیستیریک؟؟کسشرتفت نده جون مادرت نصف شبی..ی نخ سیگار دود میکنم ب یاد این کلمه های تخمیت وسلام


    •   Siin-miim
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • از پدرام خوشم نیومد ولی قلمت خوب بود لایک اول


    •   Emperatoorxxx
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • خدا بهت صبر بده خواهر


    •   shahx-1
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • انگار بقیه دوست دختر میگیرن معادلات مکسول رو براشون حل کنه!! (biggrin)


    •   ARYA52
    • 3 ماه،3 هفته
      • 2

    • فضای داستان یکم عجولانه پردازش شده و برای همین گنگ و مبهمه تصورم اینه که اولین کار باشه بر فرض اولین کار قابل قبوله.
      فعلا منتظرم بینم ادامه داستان چی میشه،اما باز هم میگم داستان عجولانه پیش رفت تا اینجا،
      ولی فعلا لایک.


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب در طول تاريخ همه از روابطشون فقط و فقط دنبال سكس بودن!!! بقيه اش ك تعارفه و مال كتابهاس!!! اصل داستان همونه !!!!


      پسر داستان خيلي مزخرف و غير جذاب بود!!


    •   SSAa699
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • اگه دوستت و شریک زندگیت سرد باشه و تو گرم ..واقعا زندگی کردن باهاش و حتی فکر کردن بهش عذاب اوره ..


      لطفا ادامه بده ..داستان جالبی بود.


    •   nilajooni
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • الله وکیلی عاشق میشین بشین ولی چرا عاشق یکی ک بهتون نمیخوره
      یکم فکر هم بکنین قبلش


      قلمت خوبه واقعا لایک ١٠ مال منه


    •   Neshane21
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • منم خوشم اومد فعلا.. لایکِ دَوآزدَهُم..


    •   Blackhorse
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • شاید تو گیتار زدن فاجعه ایی ولی تو نوشتن خوبی، گیتار رو ول کن و بنویس.
      منم همینکارو کردم البته جز نوشتن عکاسی هم می کنم.


    •   S_503694
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • كنجكاويمو تحريك كرد. منتظر ادامشم


    •   S_503694
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • راستي يادم رفت بگم. شخصيت مرد داستان منو ياد دوست برادرم ميندازه كه يه جورايي تو همين مايه هاس براي همين تصور كردن شخصيت و درك جذابيتش برام اسون بود. شايد نظر بقيه اينطور باشه كه شخصيت مسخره و حوصله سربره ولي اگه واقعا با يه ادمي مثل اين افراد اشنا بشين ميفهمين اينطور نيست. البته بستگي به شخصيت و معيارهاي جذابيت خودتون هم داره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو