شهامت و جسارت پل موفقیت

1400/01/14

نوشتن و بررسی خاطرات زندگی یکی از شیرین ترین حس ها رادر درون انسان بوجود میاره مدتهای زیادی رو در سایت ها بودم و این خاطره که دراین از قسمت از زندگی ام اتفاق افتاد کلا در ذهنم همیشه مرورهای برای چنین اتفاقاتی داشتم. می خواهم قبل از شروع این خاطره یک پیش زمینه رو براتون بنویسم .
دراوایل زمستان 1387 ما هم مثل هرجوانی زن گرفتیم و از شانس خوب منم مدتی در یه شرکت دولتی در ایلام مشغول کار بودم تقریبا یه کار نیمه رسمی ودر مورد جوانی ام یه زندگی عادی داشتم و هیچوقت شرایط اینکه یک رابطه داشته باشم چه در دانشگاه و دبیرستان برام فراهم نشده بود. وحقیقتا هم در کف بودم اما واقعیتش جرات و شهامت این رو نداشتم که مستقیم با خانم ها دوست داشتن یا علایق خودم رو مطرح کنم همیشه یه ترس بزرگی در وجودم بود که مبادا جیغ وداد وفریاد و آبرو ریزی بشه . این بود که در دوران نامزدی واقعا باتمام حس های سرکوب شده ام از هر فرصتی برای لذت بردن با نامزدم استفاده می کردم وبعداز چند ماه که شرایط مساعد شد عروسی رو راه انداختیم اون شب هیچ وقت صدای زیبای تلوووووووپ رو یادم نمیره که بعدش کمی خون رو دیدم که از گوشه های کیرم نمایان می شد. روزها می گذشتند ومن هم مانند هر جوانی وقتی بر می گشتم خانه تنها کارمون فقط کردن بود وکردن در اداره اینترنت کم کم داشت در کارهای اداری ازش استفاده می شد . و این بود منم برای خوم شخصی یه رایانه شخصی خریدم .روزی در خیابون می گشتم که یه آقای انبوهی از دی وی دی گذاشته بود برای فروش ومنم بهش گفتم چند فیلم می خوام اونم بهم گفت این چند رو ببر اما سعی کن در جمع خانواده وفامیل نگاه نکن این سخنش برام کمی تحریک آمیز بود و منم زودتر که رسیدم خونه وفیلم های پر هیجانو دیدم صحنه های زیادی داشتن اما از میان اونها تنها فیلمی که تا الان رو من بعداز 12 سال تاثیر گذاشته فیلم ZEBRA LOUNGE 2001 بود .که زوجی رو نشون میداد که بعداز مدتی دچار بی حوصلگی شده بودند و به دنبالا تنوع بودند در کارشون و اتفاقاتی که میافتاد و چندباری رو با زوجی دیگر ضربدری انجام دادند که بهترین حس را در وجودم زنده کرد وشاید چندها بار فیلم رو دیدم و بازهم بعداز سالها دانلودش می کنم ومی بینمش.
بطور خلاصه تعریف کنم براتون در یه شرکتی نیمه دولتی مدت زیادی کار میکردم در اتاق همیشه یک تا دونفر دیگه بودن اما چندسالی میشد این پست ها خالی بودند ومنم بیشتر مواقع تنها ، تا ا ینکه شایعه استخدام یک نفر به گوش می رسیدوبعداز چند روزی که وقت معرفی فرارسید دست بر قضا یکی از دوستان قدیمی ودبیرستانی خودم بود .از دیدن هم بعداز سال ها دوری که داشتیم روزهای اول همش شده بود خاطرات مقداری که جلوتر بریم خونه دوستم نزدیک محل کارمون بودبا خواهش وتمنا و مارو دعوت می کرد خونش ،اولین بار که رفتم اونم مثل من دوتا پسر داشت 11 و 7 ساله وخانمش هم برعکس خانم من که تپل بود ایشان بلند قد با اندامی کشیده وزیبا فرم خیلی عالی و دل پسند خودم بود باسن کوچیک سینه های باحتمال زیاد 75 اما فقط یه نگاه کردن عادی بود و یه تخمین سریع ذهنی البته من در دوران نوچوانی وجوانی هیچ دوست دختری نداشتم وتا زن گرفتم معنی هیچ رابطه ای رو درک نکردم وواقعیتش این بود ادم زیاد با دل وجراتی نبودم خیلی دوست داشتم مثل بقیه باشم اما رسمی و بدون رفتار های خوب وگرم اجتماعی در وجودم اما فرد جذابی بودم. همینکه در اولین برخورد ومعرفی با خانم دوستم داشتم یه نگاهی در چشم هم و چند ثانیه کوچیک مکث یه حسی رو فکر کنم در وجود هردومون که حس شد. و بعدا فهمیدم حدود 12 سال اختلاف سنی هم داشتند باهم ولی ما اختلاف سنی مون 5 سال بود.
بعداز این روز اول، چندباری هم دوستم زحمت دعوت روکشیدن ومارو به خونه شون دعوت کردن . واقعیت رو بگیم در حس درونیم خانم دوستمو خیلی دوست داشتم اماهمون حس های قدیمی که فقط در سینه حبس می شد و ودر اونجا هم دفنش میکردم فقط لحظه ای رو مبل نشسته بودیم بعد غذا که چائی رو آوردن وماهم می خواستیم زود رفع زحمت کنیم. یه مانتوی یه باز داشت و شلوار لی همین که تعارف کردن ناخوداگاه یه لحظه به بین رانش نگاهم رفت و تا چای وقند رو بردارم چند ثانیه مکث کردم در این حالت روبه من بود و پشت به شوهرش ومنم نگاهم در حدود 2تا3 ثانیه قفل اونجاش بود گفت بفرمایین ویه لحظه متوجه شدم با یه تکون لب و اشاره سر بهم گفتن چایی رو بردارم و دقیقا فکر کردم متوجه شدند که اونجاشو نگاه میکردم . وتمام بدنم یه حس سنگینی داشت. بعداز مهمونی گشتی در بازار زدم گرچه زیاد به دلم چنگی نمیزد . کمی وسایل خریدم وبه طرف خونه راه افتادم و شب هم بچها بودن وشلوغی فیلم وفوتبال تا اواخر شب هرکس به اتاق خودش رفت دوتا پسر داشتیم ماهم 10 و6 ساله که اوناهم رفته بودن اتاق خودشون وماهم روتخت باخانم دراز کشیده ودر تخیلاتم که حس میکردم دوباره به دورانی برگشتم می دیدم و سرکوب می کردم اما حقیقتا اون شب یاد بدنش بودم ران های کشیده وباریک شلوار لی آبی سینه های کوچیکی که نمیدونستی داره فکر کنم همون سایز 70 یا 75 باشه کون خوش فرم کوچیک چهره جذاب لب های نرم هم دوست داشتم کوس و کونشو بکنم بدنم همش پر حس بود. حدود ساعت 1 بامداد بود که یهویی گرم شدم و شروع به ممه خوردن و لمس میکردم رو تخت دارز کشیده بودیم ومنم روشکم خانم داشتم با دستم هم سینه هاشو می مالیدم و کیرم هم لا پاش بود. بقول اونایی که میگفتن فانتزی داریم حس فانتزی ماهم گل کرد. و در تاریکی اتاق خانم دستم رو مجسم میکردم ودقیقا لحظات شیرین یادم می اومد.
دوستم که از اواخر تابستان کارش رو شروع کرده بود در این مدت باهم رفت وآمدهای خانوادگی داشتیم ومنم چون حس رسمی بودن و محبت دوستانه با دوستم داشتم سعی میکردم زیاد تابو نشم فقط وقت های برای دیدزدن استفاده میکردم که کسی نباشه ولی این حس بهم دست داد که خانم دوستم تاحدی فهمیده من دوست دارم دیدش بزنم مدت زیادی در این سایت بودم وداستانهای زیاد وعکسها ومطالبی که بودند رو مطالعه میکردم . نه مثل اون داستانها که می گفتند من ورزشکارم تیپ خوبی دارم طرف خودش اومد پیشم واینا. فقط دوبار بهم یه تبسم های زد که حس شیطانی داشتن یه بارو وقتی که برای چایی به وسط رانش خیره شده بودم و یه بارم وقتی تو شب نشینی یه گردنبند قشنگ داشت تا خط سینه هاش میومد خیلی بهش خیره میشدم البته با خانمم صحبت می کردند. من ودوستم هم باهم گهگاهی توچه همون بهشون جلب میشد وقتی سئوال می پرسیدند از ما ومنم در این فرصت دقیق خط سینه و گردنبندو دید میزدم در این موقع دیدم با دستش دستی به گردنبندش زد و یه تبسمی رو لبهاش نشست.
در سایت شهوانی روزی داستانی خوندم از چندتا زوج رفته بودن مسافرت این فمرم در ذهن من افتاد و بادوستم در محل کار سرصحبت باز شد گفتم چرا یه سفر نریم کجا بریم و چکار کنیم وچند روز واینا تقویم رو نگاه کردیم یه تعطیلات توپ در اواخر شهریور پیداشد. درماه تیر بودیم وحدود 9 ماهی رو باهم گذرانده بودیم.البته بادوستم وقتی سرصحبت بازمیکردیم از زنهای هم تعریف وتمجید میکردیم . مثلا میگفتم فلانی چطور شد که با دختر فامیلتون ازدواج کردی عمدا بحث ها رو به مسایل دیگه می کشیدم. تا وقتی داشتیم تو محوطه بیرون باهم سیگار می کشیدیم ومنتظر سرد شدن چایی بودیم. گفتم فلانی خوش بحالت زن بلند قد و اندامی داری من دیروز خانمم بهم گفت بیا قابلمه رو برام بیار پایین ، منم به خانمم گفتم خوش بحا دوستم که کارش به قابمه آوردن نمی رسه خندید و یه تبسم شیطانی کرد وگفت شما هم خانمت بدن پر و خوبی داره در کشتی گرفتن کم نمیارین منم می دیدم ببحث داره به جای خوبش میره کمی کشش دادم وگفتم در هرصورت توهم با خیا ل راحت جابجایی هات راحت با کنایه برای هم می گفتیم حس کردم اوهم از بدن پر و سفید خانمم با ممه های 85 خیلی خوشش میاد. مبحث سفر روهم مرور کردیم که بله بریم شمال سوئیت می گیریم و یکی از فامیل هامون هم کار فرهنگی شو میاریم جا نشد لاقل مدرسه رو داشته باشیم.روزهای عادی در حا سپری بودن منم از سفر در ذهنم فقط یه چیز می خواستم مثلا اگر رفتیم بازار یا جای شلوغ بتونم یه لحظه کیرمو به کونش بمالم یا دستم به سینه وبدنش بخوره برام کافی بود. واقعیتش نه جراتشو داشتم ونه اراده که بی پروا باشم. وهیچ تجربه ای هم از دوستی و جوانی هم از این مسایل نداشتم.چند روز مانده بود به سفر خانم ها باهم در حال هماهنگ شدن بودند آخرهای شب بود وچند روز دیگه بامید خدا می خواستیم بریم شمال یا گرگان یا ساری یا رشت هرکجا مسیر باب میل بود می ریم.شهر ماهم یکی از شهرهای همدان بود.اونشب یهویی حس کردن بهم دست داد و گفتم نکنه بریم سفر وفرصت نشه پس کمی خانم رو دست مالی کردیم و تحریک شدیم و شب خوبی برامون رقم خورد. البته من شبها بزور خوابم میاد اینه بیشتر مواقع همیشه قرص های دیاز پام10 میخورم همیشه چند بسته ای ازش داشتم چون دیر وقت هم شده بود یه قرص خوردم تا 7 صبح با زنگ ساعت بزور بیدارشدم و دوش گرفتم و رفتیم سرکار.قرار شده بود. پس فردا برای حرکت مرخصی ها رو جور کردیم و آماده سفر شدیم.
صبح اون روز از ساعت 6 صبح به طرف تهران راه افتادیم که بریم طرفهای ساری دوتا ماشین حرکت کردیم ودر مسیر ها پیاده می شدیم برای استراحت چایی ودیدن مناظر من ودوستم یه شلوار راحتی ورزشی پوشیده بودیم وخانم ها هم مانتوی باز البته خانم من بیشتر به چشم میومد سینه و ران های پر وخانم دوستم هم یقه بازی داشت و سفیدی گردن وسینش کمی مشخص بود وخیلی دوست داشتم ثانیه ای دیدش بزنم . به نزدیکهای فیروز کوه رسیدیم و در ی جایی نوشته بود سوئیت بادوستم حرف زدیم الان دو سه ساعتی مونده به غروب بریم یه سوئیت دواتاقه پیدا کنیم . با طرف کمی حرف زدیم و با 400 هزا تومن راضی شد . واقعا لوکس وزیبا بود دوتا اتاق خواب با حیاط بزرگ و دیوارکشی شده. رفتیم داخل و بچه ها در حیاط مشغول بازی شدند و ماهم وسایل مورد نیاز رو خالی میکردیم. ماهم وسایل خودمونو بردیم اتاق البته اتاق ما چون نزدیک در ورودی وآشپزخونه بود تمام وسایل رو گذاشتیم اتاق خودمان . دوستم رفت برای حموم ومنم تواتاق دراز کشیدم تنهایی وخانم ها هم باهم در مورد غذا وسفر و عوض کردن لباس وراحت شدن حرف میزدن . رو تخت دراز کشیده بودم و در یه حالت خواب ونیمه خواب بودم که در اتاق باز شد.و خانم دوستم با یه آستین کوتاه و دامن اومد تو منم تکونی خوردم گفت ای وای ببخش اومدم کمی سیب زمینی وپیاز ببرم که در داخل سبد شما هست. منم ته اتاق بودم. اونم که جلو اتاق ونزدیک به در بود خم شد پشت به من که سیب و پیاز هارو پیداکنه داخل سبد، واقعا دیدن ران ها وکونش برام یه لذت وافری داشت البته یه ساپورت هم پوشیده بود. احساس کردم یه حس شیطونی بین هردومون هست . چون اون فهمیده بود من اتاق هستم اومده بود . گفتم واقعا خسته شدین الان نوبت شما خانمهاست با خستگی شام رو درست کنین اونم همینطور که مشغول بود . گفت ماهم دوست داریم شمها بهتون خوش بگذره و از زیبایی های که هست استفاده کنید. منم گفتم امیوارم چون تنها چیزی که لذت بخشه همون زیبایی ها ودیدنشونه در این لحظه که خواست بره یه لبخند زد بهم وگفت : اونم دیدن زیبایی ها یه آدم تیز و زرنگ می خواد اینو گفت بعد رفت بیرون منم که دیر فهم بودم اون لحظه متوجه نشدم چی میگه در اوج لذت دیدن رانهای کشیده و کونش بودم که زیر دامن دیدم بودم . که یه لحظه باخودم بعداز مدتی در فکر حرفهاش افتادم ایا اون منظورش من هستم که باید زرنگ باشم .
دراین فکرها بودم دوستم که از حموم بیرون اومد اومد پیشم و حرف زدن هامون شروع شد گفت توهم برو دوش بگیر واقعا حمومشون لوکس لوکسه منم گفتم حموم به تنهای چه فایده لوکس باشه باید دونفری بری وحال کنی خندید وگفت چرا نمیرید گفتم با این بچه های که دور وبرمون هستم کجا برم هرلحظه رو کول من ومامانشونن گفتم الان حوصله دوش ندارم بذار آخر شب باهم حرف میزدیم دوستم گفت حیفه ادم بیاد سفر و چندتایی رو نره با خانمش منم در جوابش گفتم فلانی دوستهام که می فرتن سفر یه روشی برای این کار داشتن مثلا یکی از خانواده ها بچهارو می بره بیرون به بهانه گردش و این زن وشوهر باهم میکنن و وقت بعدی اون یکی من وتوهم باید این کارو بکنیم. گفت اره فکر خوبیه باهم رفتیم تو حیاط با بچه ها بازی و شوغ کاری وخانم ها هم دور وبر آشپزخونه وباهم گرم حرف زدن البته قبلش خانمم باهم حرف می زدیم بهم گفت که اون وخانم دوستم چون کمی گرم بود و احساس شرجی وعرق کردن داشتن سوتین و شورت ها رو در اوردن منم گفتم کار خوبیه راحت باشین.
واقعا ذتی داشت خوردن چایی دیدن مناظر خوب و زیبای شمال البته این سوئیت ما در یه منطقه روستائی بود 30 تایی کنار هم بودن دور وبرمون کمی شلوغ بود واین یه حس امنیت خوبی به ادم دست می داد شام رو خوردیم و تا اخرهای شب درکنار هم بودیم وحرف می زدیم از فرط خستگی ساعت 11 نشد بچه ها خوابیدن ماهم چهارنفری داخل یه آلاچیق کوچیک حرف می زدیم خانمها روبروی ما بودن ومنم گفتم ببخشین خسته م و دراز کشیدم یهوی که حرف می زدیم متوجه شدم بین رانهای خانم دوستم شدم که ساپورت کرمی رنگشو زیر دامن خیس کرده بود نمیدونستم عرق هست یا آب کوس هاشه که خیسش کرده اینقدر خوب نشسته بود که همه مون در فاصله یک تا یک ونیم متری هم بودیم و میوه وتخمه هم وسط بود می خوردیم وخانم منم یه پیراهن دکمه دار و ساپورت مشکی پوشیده بود .وهردوهم بدون روسری بودن
حالا از خودم ودوستهام بگم براتون من 40 سال سن با قد 183 ووزن 80 بدون شکم وخانمم هم 165 و حدود 70 وزن و دوستم هم در مایه های من ولی شکمش به چشم میومد خانمش هم فکر کنم 175 میشد ووزنش هم تخمینی خودم حدود 60 تا 65 کیلو ساعت های شب نزدیک به یک تا یک ونیم بامداد بود که خانمم گفت برم چای بیارم وبلند شد و بعداز چند ثانیه دوستم هم گفت تا چایی نیومده بریم بار ماشین رو خالی کنیم منظورش دستشویی بود من وخانم دوستم تنها شدیم دنبل ججملات بودم که زود بگم از دهنم پرید و بهش گفتم واقعا زنی هستین فکر کنم خستگی ناپذریر به قیافت نمیاد اصلا خسته باشی وخوابت بیاد که جواب داد نه من همیشه دیر می خوابم و دوستدارم همیشه مشغول کارها باشممنم گفتم چی گفتی بیشتر شبها منم با قرص خواب می خوابم الانم دو بسته باخودم آوردم. داشتم حرف می زدم دیدم یه لحظه حالتشو عوض کرد و پاهاشو کامل باز کرد و و فرم نشستنش عوض شد اون لحظه حرکتهاش من مات ومبهوت خط کوسش که رو ساپورت نازکش به خوبی دیده میشد شده بودم . یه لحظه زن دوستم گفت به به چایی هم اومد برامون با صدای بلند که دیدم خانمم از در اومد بیرون داره میاد پیشمون و منم گفتم به به الان چایی مزه میده . از این حرکت اون خوشم اومد مثل اینکه فهمیده بو دارم نگاه میکنم وخودش هم دوست داشت ومراقب اطراف ، اینو گفت که قبل از دیدن خانمم من نگاهمو عوض کنم.این اتفاقات باعث شده بود که یه حس خوب و امیدوارکننده ای رو داشته باشم. چند دقیقه ای دور هم جمع شدیم وبعداز صرف چایی من بند شدم رفتم دوش گرفتم .واقعا حمام زیبا و لوکسی بود. یاد هم داخل حمام دوست داشتم جلق بزنم خوشم نیومد و از حموم بیرون اومدم دیدم همه خوابن اروم بعداز خشک کردن خودم رفتم اتاق دیدم خانمم هم نیمه خواب هست گفت عافیت باشه منم گفتم ممنون سلامت باشی وخوابیدیم صبح بلند شدیم و بطرف ساری راه افتادیم.ودر اونجا هم برنامه سه روز اقامت داشتیم که خونه بگیریم واطراف رو خوب بگردیم روز اول تنها اتفاق خاصی که داشت. یه سوئیت بیرون شهر گرفتیم ولی نزدیک تقریبا و عصری رفتیم بازاربازار ترکمن ها و بازار خرید می گشتیم تنها یه لحظه در شلوغی که باهم بودیم به عمد که خانم دوستم مشغول خرید بودند و همه شون روبه مغازه و پشت به من در شلوغی اروم دستمو به کونش مالیدم ونرمی شو خوب حس کردم اما اون که قطعا فهمید و عادی بود حتی از صحبت با فروشنده که جر وبحث میکرد یه ذره ا زحرفاش کم نشد و لی بعدش در مورد خرید کفش بود گفت : بنظر شما مردها رنگ کدوم قشنگتره که من گفتم از رنگ چشم رو نوازش میکنه چشم نوازه بهم گفت جمله خوبی بکار بردی ونیم نگاهی بهم کرد.منم سرمست یه دست زدن کوچولو شده بودمشب اول هم عادی گذشت. تافردا شب که بازم صبح رفتیم بیرون واز کنار شهر بازی رد شدیم و تصمیم براین شد شب بریم اونجا و نقطه شروع ماهم اون شب زیبا بود.
شب شد و بچه ها در شور و شوق شهر بازی البته این مدت جاهای رو هم می رفتیم می گشتیم ولی چون اتفاق خاصی نداشت برام گفتنشون لازم نیست. در شهر بازی هم حدود دو ساعتی می گشتیم و ساعت 11 بودکه ترن هوایی یا یه چیز اونجوری بود که دیدیم بچه ها و خانم دوستم مشتاق سوار شدن بودند اما صف خیلی شلوغی داشت .منم حقیقتا مشتاق هیجان ولذت بودم در این موقع پسر 6 ساله ام اصرار و پسر بزرگ اوناهم اصرار همراه باخانم دوستم منم گفتم خوب حالا شما که دوست ندارین بیایین ما میریم شما یه دوری بزنین . دوستم گفت نگاه کن چه صف شلوغی داره یک ساعت هم نوبتتون نمیرسه گفتم بچها دوست دارن . خودمم اولین باره و دوست دارم که گفت پس نگو آقا خودش رفته حس بچگی . دیگه ما هم بلیط گرفتیم ورفتیم تو صف چند دقیقه ای اونا دور برما بودن که پسر بزرگم گفت بابا ما میریم می گردیم تمام شد بهمون زنگ بزنین باشه اونا رفتن خانمم با دوستم و پسر 7 ساله شو وپسر 10 ساله منم نیومد. و من وخانم دوستم همراه با پسر بزرگش و پسر کوچیکم رفتیم تو صف صف شلوغی بود ودو طرفش نرده داشت همه مون بهم نزدیک بودیم بچها جلو ما بودن منم دیگه فرصت حرف زدن وشوخی داشتم که در ذهنم این فکر اومد باید از لحظات استفاده کنم وزرنگ باشم وبرای یکبار در زندگیم پا بذارم رو جراتم پسر اون جلو بود و پسر منم دقیقا جلوی پاهای خانم دوستم یه لحظه فکری به سرم زد نشستم و دستمو گذاشتم رو سر پسرم اما آرنجمو کمی به ران های اون چسبوندم و یعنی داشتم به پسرم میگفتم خیلی خوشحالی؟ نظرت چیه ؟ اما نوک آرنجم بطور محسوسی نرمی ران پاشو حس میکرد کمی دیگه فشار دادم .
با اجازه تون بقیه رو هم می زاریم برای بعد

نوشته: هیرمند


👍 7
👎 11
17801 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

801592
2021-04-04 00:11:14 +0430 +0430
+A

تو اول حرف زدن و جمله بندی یاد بگیر بعد فکر کون و کپل زن مردم باش

1 ❤️

801603
2021-04-04 00:21:31 +0430 +0430

هیرپند ،& یه چیزی رو میدونی تو خایه کس کردن نداری ابی…

0 ❤️

801604
2021-04-04 00:23:36 +0430 +0430

چقدر لفتش دادی

1 ❤️

801683
2021-04-04 07:34:15 +0430 +0430

کیر ناصرالدین شاه قاجار در اعماق وجودت
یارو همکلاسی دوران دبیرستانت بوده؛
بعد اختلاف سنی اون با زنش ۱۲ سال بوده؛
اختلاف سنی تو با زنش ۵ سال!!!
مطمئنا داستان اینجوری بوده:
این همکار جدید همون بکن قدیمی من بوده ک وقتی دیدمش دوباره کونم خارید و منو برد خونشون و کرد 😁😁!!!

0 ❤️

801720
2021-04-04 11:40:38 +0430 +0430

تا نرینی به زندگیت دست بردار نیستی،وحتما ریدی شک ندارم

0 ❤️

801725
2021-04-04 11:52:48 +0430 +0430

عرضم به درزت دوست عزیز،آدمی که تا قبل از تاهل با وجود تو کف بودن سراغ کسی نرفته،هیچوقت بعد از ازدواجش سراغ کس دیگه ای بجز زنش نمیره چون توی ذاتش نیست!پس کصشعر تفت نده!مرسی

پ.ن:دول خیانتکاران را بریدیم و به دهانشان گذاشتیم.و همانا خداوند کصتان نویسان را دوست ندارد

1 ❤️

801736
2021-04-04 13:39:36 +0430 +0430

خوب و واقعی نوشته شده بود. نگران فحش‌ها و حرفه‌ای بی ربط خوانندگان این سایت نباش. همینکه اینقدر جسارت و شجاعت داشتی که علیرغم اینکه میدونستی چه برخوردی باهات خواهد شد تونستی داستانت رو بنویسی خیلی خوبه.
فضای مجازی فرصتیه که هرکس بی پروا بتونه ذات درونی خودش رو نشون بده. پس اگه کسی فحش و ناسزا نوشت باکی نداشته باش، اون فقط داره ذات خودش رو نشون میده.
خواننده های اینجا اکثرا خودشون دو جمله بدون غلط نمیتونن بنویسن اما توقع دارن داستان‌ها در حد کتاب‌های درسی ویراستاری شده و بدون غلط املایی و انشایی باشه.
بیشتر کسانی که نظر میدن فکر میکنن هرچیزی که از نظر اونا غیرممکن باشه واقعا غیرممکنه و خودشون رو مرکز عالم و افکارشون را حقیقت محض میدونن پس به نظراتشون اهمیت نده.
اینجا وقتی کسی خاطره ای مینویسه و خواننده با این نوع رفتار و سکس موافق نیست بخودش اجازه میده هرنوع توهینی به نویسنده بکنه. در صورتی که خود اون فرد به احتمال زیاد رفتارها و سکسهای تابو و ممنوعه داشته اما کیه که بتونه خودش رو هم مثل دیگران قضاوت کنه. به قول خیام:
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صدلقمه خوری که می غلامست آنرا
منتظر ادامه داستانت هستیم. فقط لطفا خیلی به تاخیر ننداز که قسمت اولش فرامشون نشه

1 ❤️

801779
2021-04-04 20:54:25 +0430 +0430

عزیزم شما ریدید

1 ❤️

801869
2021-04-05 01:29:03 +0430 +0430

با اجازت کص ننت

0 ❤️