داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

شهوت انتقام

1399/05/11

هیچ‌وقت تردید نداشتم که من انتخاب اول هستم؛ یعنی گمان می‌کردم که اگر کسی من اول انتخابش نیستم، فقط و فقط به این دلیل است که می‌ترسد که مطرح کند و جواب رد بشنود؛ و یا این که خودش را از اساس لایق من نمی‌داند! اما با خودم فکر می‌کردم که حتا چنین کسانی هم در این که من بهترین و بی‌نقص‌ترین هستم هیچ تردیدی نداشتند! و در رویاهاشان، در آرزوهاشان و در خیال و تصورشان من همیشه به عنوان بهترینِ دست‌نیافتنی‌ها حضور داشتم. نه تنها کسی را شایسته‌تر از خودم نمی‌دانستم و نمی‌دیدم، بلکه کسی را هم قابل مقایسه با خودم فرض نمی‌کردم.

اما حضور پریسا همیشه مثل یه شبح کنار من بود، یک روح، یک هم‌زاد، شاید هم یک سایه؛ پریسا نقش دوم من بود و خود من، خودِ خودِ من که همیشه با من و در من حضورداشت، یک زوج بودیم که حتی خودمان نیز یکدیگر را بدون هم تصور نمی‌کردیم، زندگی‌مان از همان اوانِ نوزادی و از شروع ایجاد خاطره، از شکل‌گیری “خود” (یا به قول فروید “ایگو”) به هم گره خورده بود. “فراخود” (به قول فروید "سوپرایگو"هایمان که دیگر در یک محیط و یک شرایط و البته با حضور یکدیگر شکل گرفته‌بود. باور کرده‌بودیم که زندگی من و پریسا مثل یک دوگانِ توامان و با هم شکل می گیرد؛ مانند دو جنین دوقلوی ناهمسان که نه ماه دورانِ جنینی خود را با هم و در کنار هم می‌گذرانند، گمان می‌کردیم که زندگی دو نفرمان در یک رقابت سالم و زیبایِ همیشگی که آکنده از مراقبت‌های دو نفره نیز هست در بهترین شکل و صورت، و درست مثل رفاقتمان که آن را تمام ناشدنی می دانستیم تا آینده‌ای دور و محو و شاید بی‌پایان با یکدیگر خواهد بود؛ سرشار از محبت و دوستی و …! خودِ پریسا هم که در واقع همیشه کنار من بود. خانه هامان نزدیک، مدرسه امان هم یکی، و در بسیاری سال‌ها کلاسمان نیز یکی بود. دنیای ما از بدو تولد به هم پیوسته بود؛ نه، شاید از پیش از تولد؛ نوزادی و نوپایی و کودکی و نوجوانی‌مان با هم پیوند خورده بود و در همه خاطرات هم حضور داشتیم، حضوری پررنگ و محوری! حضوری که در آن یکی مثل سایه آن دیگری بود! سایه‌ای که حتی اگر به دلیل فقدان نورِ کافی یا زاویه‌یِ نور دیده نشود اما بدون تردید حضور دارد و انکار ناشدنی‌ست؛ کافی‌ست کمی تکان بخوری تا آن سایه دیده‌شود. در تمام جشن‌های تولد، اگر تولد پریساست من نزدیک‌ترین کس در کنار اوهستم و اگر تولد من است، او در کنار من و بی‌فاصله ایستاده است. اگر تولد شخص ثالثی است من و پریسا یا هر دو در کنار هم در جمع هستیم و یا به صورت قرینه در دو طرف سوژه ایستاده‌ایم. اگر در مسیر مدرسه است هم‌پای هم و دست در دست یکدیگر حضور داریم، اگر تفریح و پیک‌نیک و سفر است، اگر کلاس ورزش و بدن‌سازی‌ست، اگر موسیقی و کنسرت و سینما و …؛ هر جا که هست با هم هستیم. در تمام خاطره‌هی نیک و بد من پریسا حضور دارد و پریسا هم خاطره‌ای بدون من ندارد یا بسیار کم دارد.
یک دوره 18 ساله من و پریسا با هم بودیم؛ فقط تن و کالبدی از هم جدا داشتیم، و روح و ذهن و عقل و استدلال و احساسات و عواطف‌مان در کنار یکدیگر و با هم و متاثر از یکدیگر و در تعامل با هم شکل می‌گرفت.

پریسا و من با این که دو تا دختر خاله بودیم ولی بیشتر از دو دختر خاله رابطه‌امان مثل دو دوست بود؛ پدرهامان نیز اگر چه دو برادر نبودند که بیشتر از دو برادر به هم نزدیک بودند، دو باجناق که با هم شریک بودند و کارخانه ای را به شراکت مساوی مالک بودند و مدیریت می کردند. و دوستی عمیق و قدیمی آنها که از سالهای دوره دبیرستان آغاز کرده بودند و در دوره دانشگاه نیز ادامه داشت، با ازدواج تقریباَ هم‌زمان آنها با دو خواهر، این دوستی دوران نوجوانی و جوانی و شراکت دوره دانشجویی به صورتی ناگسستنی نیز به هم پیوند زده شده‌بود. من و پریسا با فاصله کمتر از سه ماه نخستین ثمره‌هایی بودیم که از این ازدواج ها که با هم نیز انجام شده بود به دنیا آمده بودیم. تیپ و صورت ظاهری و اندام فیزیکی و شاید بیشتر مشخصات وراثتی‌مان، هر دو نفر، کمابیش به خانواده مادری‌مان کشیده بودیم؛ موهای بلند و پرپشت خرمایی رنگ، چشم و ابروی مشکی، صورتی گرد و سفید و گل‌گون، تنی آراسته و خوش ترکیب و اندامی چشم‌افسا؛ من که البته سه ماه کوچکتر بودم، اندکی از او پیش بودم، هم به چشم خودم در چشمِ ظاهر و هم داوری‌هایی که بیش و کم از دیگران می‌گرفتم! نمرات درسی، کلاس‌های فوق برنامه، …؛ بیم و امیدهای کودکی، شیطنت‌های نوحوانی، و درس‌خواندن‌های مدرسه‌امان با هم بود و رازهای جوانی‌مان را در گوش یکدیگر نجوا می‌کردیم، رازهای ناگفته و کمتر گفته‌یِ دوران نوجوانی و جوانی و عاشقانه‌هایمان هم با یکدیگر و هم در کنار هم و هم با تاثیر بر همدیگر بود.

در نوزده سالگی من یک گام بلند از او پیش افتادم و رتبه کنکورم این شانس را به من داد که در دانشگاهی خوب رشته‌ای عالی را شروع کنم. پریسا نیز در همان دانشگاه و رشته‌ای پایین‌تر و کمتر مطلوب را شروع کرد؛ به نظر می آمد که بخش رقابتی این رفاقتِ کم‌مانند با پیروزی همیشگی من به پایان رسیده است.

از سال سوم دانشگاه من و پریسا، کارآموزی و نیز همکاری‌یِ پاره‌وقتِ را در کارخانه‌ِیِ پدرانمان آغاز کردیم. البته فضای کارخانه فضایی بود که بیشتر مردانه بود و برایِ ما البته دخترکان مالکان و مدیرانِ کارخانه، دو دوست، دو یارِ شوخِ شنگِ مستِ و مغرور، مغرور از موقعیت ذاتی و موفقیت هایِ اکتسابی خویش و البته به دنبالِ شور و شرِّ جوانی و منتظر بخش های دیگر زندگی؛ بخش‌های منتظره و نامنتظره، دوست‌داشتنی و کمتر دوست داشتنی و البته وصد البته عشق! عشقی که بارها و بارها در تجربه حرف‌هایِ من و پریسا هر چه که بیشتر به پیش می‌رفت جای‌گاهِ بالاتری می‌یافت!
دوستی‌ و زندگی‌مان نیز هم‌چنان ادامه داشت؛ در باره همه چیز و همه کس با هم حرف می‌زدیم،جز در باره یک کس! گویا توافقی نانوشته بینِ ما، بین من و پریسا وجود داشت که می‌باید، می‌توانیم، می‌خواهیم، می …؛ که درباره هر چیز و هر کس، ممنوع و مُجاز، حقیقت و مَجاز، درست و نادرست، شدنی و ناشدنی، … صحبت کنیم، بگوییم، بشنویم، بخندیم، بگرییم، مسخره‌کنیم، جز در باره یک کس، مهندس رضا صداقت، رضا پسر یکی از تکنیسین‌های قدیمی کارخانه بود که پدرش نیز هم‌چنان در کارخانه کار می‌کرد؛ او با فارغ التحصیل شدن از دانشگاه از همان دانشگاهی که من و پریسا نیز در آن درس خوانده‌بودیم در همان کارخانه مشغول به کار شده بود.
رضا اینک در بیست و هشت سالگی با نشان دادن لیاقت و توانایی خویش، علاوه بر پستِ جانشین مدیر تولید کارخانه را نیز داشت و دستِ راستِ مدیر کارخانه ما بود!
تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودیم و در کارخانه نیز به خوبی درگیر کارها شده بودیم که بحث های ادامه تحصیل، ازدواج، اولویت‌ها و … اندک اندک به خانه‌هایمان راه پیدا می‌کرد، اگر چه من و پریسا سالها بود که همه این صحبت ها را با هم داشتیم و از عشق و عاشقی‌های هم‌دیگر و دل‌بستن‌ها و دل‌بریدن‌های همدیگر حکایت ها می دانستیم، نامه‌دادن‌ها و نامه‌گرفتن‌ها، دوست‌داشتن‌ها و دوست‌داشته‌شدن‌های‌مان همه با هم و در زیرِ نظرِ کاملِ یکدیگر شکل گرفته و قوام یافته‌بود.
در جشن تولد بیست و چهار سالگی وقتی پریسا داشت آرزو می کرد که شمع‌ها را فوت کند گفت: “صادقانه میگم؛ دلم می‌خاد امسال ازدواج کنم!” وقتی این حرف را زد و شمع‌ها را فوت کرد همه براش دست زدند؛ من هم زدم! اما دلم لرزید! “صادقانه”!؟! این واژه تو کلماتی که پریسا می‌گفت هیچ‌وقت نبود! شاید هم بود، ولی من نشنیده بودم! ولی نه! نبود! من پریسا را خوب می‌شناختم، این واژه، واژه‌یِ پریسا دوست بیست و چهار ساله نبود! من پریسا را کمتر از خودم نمی‌شناختم، و تردید نداشتم که در این مورد اشتباه نمی‌کردم. این واژه، واژه پریسا نبود! بارها و بارها شاید صدها بار فیلم اون لحظه از جشن تولد بیست و چهار سالگی پریسا را من در تنهایی دیدم! تعمدی در انتخاب این واژه بود! وقت گفتن این جمله کوتاه، عبارت‌ِ کوتاهی که از هر داستان و رمانی به نظرِ من طولانی‌تر می‌آمد! در زمان کوتاه 6 ثانیه‌ای که پریسا این جمله را می‌گوید ابتدا به من خیره است و با نگاهی پُراستفهام به من می‌نگرد، در آغاز جمله چشمانش به من خیره است و وقتی واژه “صادقانه” را می‌گوید چشمانش را می‌بندد و در همان بسته بودن چشم رویش را و صورتش را از من به کیک که روی میز در جلوی اوست می‌گرداند، به هنگام گفتن واژه “ازدواج” در آن جمله چشمانش را باز می کند، نه باز نمی‌کند، بلکه می‌گشاید! این پریسا، پریسای دیگری‌ست! و به کیک و سپس به میز کادوهای خیره می‌شود، و دیگر تا پایان جشنِ تولد دیگر چشمانش با من تلاقی نمی‌کند، حتی زمانی که سورپرایزترین کادویِ آن جشنِ تولد، و سورپرایزترین کادویی که در همه جشنِ تولدهایش و جشنِ تولدهایِ دیگران گرفته بودم باز کرد و تشکر کرد و مرا بوسید و بوسیدمش؛ باز هم چشمانمان در هم گره نخورد؛ بهتر بگویم آن لحظه‌ای که چشمانش را بست و واژه صادقانه را گفت، در خود، دنیایی را به پایان رساند و دنیایی دیگر را آغاز کرد. و در من، دنیایی را به پایان برد و برزخی آغاز شد. برزخی که فقط خودم می بایست و می توانستم آن را به فرجام برسانم.
آن بیست و یکم اردیبهشت، با همه جشن‌های تولد پریسا متفاوت بود و متفاوت‌تر نیز شد. تا دیر وقت به شادی مثل همیشه در بیرون، و البته در درون من و پریسا دنیای دیگری آغاز شده بود! بعدها فهمیدم که دنیای درون پریسا ماه‌هاست که تغییر کرده‌است! آن شب که شب بیست و دوم اردیبهشت بود تا صبح خواب به چشمم نیامد! نیامد که نیامد که نیامد!

بارها و بارها با پریسا در باره ازدواج حرف زده بودیم! از عشق، از شوق، از زندگی، از امید، از سرمایه‌های مادی و معنوی، جسمی و روحی، ذهنی و عقلی، احساسی و عاطفی، … برای ورود به آن دنیای جدید که ‌شوق‌مندانه و بی‌صبرانه، آرزومندانه و ناشکیبا، آن روزها را به انتظار می‌نشستیم و رویاهایمان را می بافتیم. از همه کسانی که محتمل می دانستیم پیشنهاد دهندگان بالقوه ازدواج باشند! از دانشگاه و محله و آشنایان و بستگان دور و نزدیک و مهندسان جوان کارخانه و … حرف می‌زدیم، و با هم مقایسه‌اشان می کردیم و در تنهایی‌های‌مان و گه‌گاه با هم، خود را و یا آن دیگری را در آغوش آنها می‌دیدیم و سرخوشانه و شهوت‌مندانه و کمی بیشتر موذیانه می‌خندیدیم و به شادی می‌گذراندیم! و البته هیچ کاندیدای محتملی از این بازی دونفره ما دورنمانده بود مگر همان مهندس مهندسان جوان کارخانه! جز همان یک نفر! مهندس رضا! مهندس رضا صداقتی!
سال پیش زمانی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدیم در کارخانه برای مان جشن فارغ التخصیلی گرفتند و همه کارگران، مهندسان و … حضور داشتند! جشنی بزرگ و دل‌انگیز و به یادماندنی، فیلم‌های آن جشن هنوز موجود است و بارها و بارها آن را دیده‌ام. چشماِن رضا به صورت شوق‌انگیزی به دنبال من می‌دوید و من که خود بهتر از هر کسی این شوق را می‌دیدم و می‌دانستم دلم لرزیده‌بود و با چشمانم پاسخ‌های مناسب را نیز می دادم و لرزش صدایش در حرف زدن با من کاملاً نشان‌گر آن بود که او نیز دلش درگیر شده‌است و ییام‌های مرا به خوبی و با دقت دریافت می‌کند.
رضا را می شناختم، پرونده اش را چندین بار در بایگانی کارخانه دیده بودم، کتاب‌هایی که می‌خواند می‌دانستم فیلم‌هایی را که می‌دید، موسیقی‌هایی که می‌شنید، دیگر علایق جنبیش را نیز فهمیده بودم و خودم نیز در همان زمینه‌ها بیش و کم دل‌بستگی‌هایی داشتم و اگر نداشتم می‌کوشیدم به رنگی در بیایم که او بیشتر بپسندد و مشتاق شود. خودم را به مطالعه و فیلم در زمینه‌های مورد علاقه وی علاقمند کرده و تلاش می‌کردم که بیشتر هم‌صحبت شویم و کتاب رد و بدل کنیم و برای او گفتنی و شنیدنی داشته باشم و …زمینه‌های بیشتری برای رابطه ایجاد کنم.
اما امشب! “صادقانه”!؟ پریسا همیشه صادقانه حرف می‌زد، اما هیچ‌وقت نمی‌گفت “صادقانه”! پس از آن جشنِ تولد بیست و چهار سالگی پریسا، شب‌هایِ من ناآرام و روزهایم بی‌قرار شده بود. هم من به ذهنم دروغ می‌گفتم و هم ذهنم به من، عقلم به هر دو ما؛ و ازهمه مهمتر، پریسا آخرین جمله‌یِ صادقانه‌اش را گفته بود و دیگر چشمانش همان چشمانی نبودند که همیشه به من راست می‌گفتند؛ بدنش نیز، بر دروغ‌گویی چشمانش و نیز زبانش گواهی می‌داد! زبانِ بدن پریسا را بهتر از هر کسی، حتا بهتر از خودش می‌شناختم. کاملن روشن بود که چیزی دروغ است، چیزی ناراست است، چیزی پنهان است، اما چه بود؟ واقعاً نمی‌دانستم! شاید هم می دانستم، هم‌چنان که دوست و دخترخاله و رفیق و هم‌کلاسی و هم‌کار بیست و چهارساله‌ام بلکه سایه‌یِ من به من دروغ می‌گفت، خودم نیز به خودم دروغ می‌گفتم! شاید!

هنوز به جشن تولد بیست و چهار سالگی من نرسیده بودیم که شبی نجوای مادرم را با پدرم شنیدم که مهندس رضا برای نهایی کردن خواستگاری و بله‌بُرون شبا جمعه میاند خونه خاله! یخ کرده بودم! در این شب مرداد ماه که شب را بی کولر نمی شد خوابید من از سرما یخ کرده بودم! حتی نمی توانستم به این فکر کنم که تا وقتی من هستم امکان دارد کسی به سراغ پریسا برود! چی شده بود که رضا رفته بود خواستگاری!؟ چرا من که همین امروز نیز بیش از چند ساعت با پریسا بودم از این موضوع خبر نداشتم؟!
همین پریروز بود که رضا با اس ام اس از من خواسته بود که اگر کتاب مسخ کافکا را دارم براش ببرم! که در جواب بهش گفته بودم: “دارمش، براتون میارم و وقتی خوندید اگر تمایل داشتید درباره‌اش با هم صحبت کنیم که اون هم در جواب با اشتیاق تمام نوشته بود: “خیلی خوب حتما این کار را می کنیم خیلی هم خوشحال میشم …” و جند تا شکل و شمایل گل و قلب و …! و من هم داشتم در سایت ها دنبال مطلبی در مورد کافکا و کتاب مسخ می گشتم که بخونم یه موقع کم نیارم و جذابیت‌هام را برای رضا افزایش بدم! …
مرداد ماه تابستانی تهران و این همه سرما!؟ از سربندِ همان"صادقانه” حرف زدن پریسا! که اگر چه من ردّی از بی صداقتی در آن نمی دیدم! اما رد “صداقتی” را در آن دیده بودم؟ ردّ “رضا صداقتی” که با همه زبان‌هایی که بلد بود جز زبانِ دهان به من عشق ورزیده بود و خواستگاری کرده بود و تمناها داشت! “رضا صداقتی”!، “پریسا”! ناگاه این دو نام در کنارِ یکدیگر چقدر تلخ و گزنده و شور و ناپسند شده بود؛ حالت تهوع داشتم، از بیست و دوم اردیبهشت تا حالا درست نخوابیده بودم! در خنکای آن شب نیمه بهار گرمم شده بود و گرما آشفته‌ام کرده بود و اکنون درست هشتاد و هشت روز بعد در این گرمای خرماپزان نیمه‌یِ مردادماه باید این چنین یخ کرده باشم! گریه ام نمی آمد! حس سرخوردگی داشتم! در آستانه بیست و چهار سالگی، وقتی خود را برای جشن تولد بیست‌وچهار سالگی آماده می کردم سخت ترین تجربه ام داشت شکل می گرفت! اگر چه هرگز به رضا ابراز عشق نکرده بودم اما نزدیک یک سال بود که چشمانم به او از عشق می گفت و از عشق می شنید! چرا چنین شده بود! کارِ پریسا بود!؟ پریسا، سایه‌یِ من؟ عشق مرا می‌دزدید و با خود می‌بُرد و سکوت این چند ماهه اش در خود فرورفتن این چند ماهه اش حاصل ارتباطی بود که زودتر آغاز کرده بود؟ نتیجه توان‌مندی های بیشترش در تن‌شهوت‌انگیزی بود؟ آن شب تابستان برایِ من بسیار سرد و برای دیگران بسیار گرم گذشت و هنوز صبح نشده بود که می‌دانستم در سال‌های آینده چه خواهد شد؛ برنامه‌ام با جزئیات روشن بود؛ برنامه‌ای برای انتقام! در این یکی حتما خطا نمی کردم! و حتما صداقت هم نمی داشتم! وقتی صداقتی را نداری، صداقت به چه کار می آیدت!؟

حالا بیش از 4 سال ار آن روزها گذشته است و من با این که با کسی که چند سطح از نظر مالی و خانوادگی و اجتماعی بالاتر از رضا بود ازدواج کرده ام باز هم برنامه ام برای انتقام به قوت خود باقی ماند! … شادمهر همسر من یک پزشک متخصص ارتوپدی از بهترین دانشگاه های آلمان و فرزند یک زوج پزشک متخصص! خود و پدر و مادرش از سهامداران بزرگترین و معتبرترین بیمارستان شهر؛ اما قصه‌یِ انتقام قصه‌ای دیگر است و نمی‌توان و نباید بتوان از آن چشم پوشید.

… الان من دارم با رضا لب می گیرم! با همانی که پریسا با ازدواج با اون داشت پرواز می کرد! مطمئنم پریسا با جنده بازی تونسته بود زیر پای رضا بنشینه! و رضا را از طرح پیشنهاد ازدواجش با من که سفت و سخت دنبالش بود منصرفش کنه! من تحقیر شده بودم! منی که خیلی از پریسا بالاتر بودم! همیشه سرتر بودم، همواره هم می‌شنیدم پریسا تقریباً سه ماه از تو از نظر سنی بزرگتره، ولی دیگه تو همه چیز، همه چیز تو از اون سرتری! این را از همه می شنیدم، خانه، مدرسه، دانشگاه، دوست، آشنا، خانواده، کارخانه، …؛ اما در عشق او از من پیش افتاده بود و جلو زده بود و من باید انتقام می‌گرفتم! و الان همون زمان انتقام بود.
لبهامون تو هم گره خورده و بدنمون در آشپزخانه ویلای بیرون شهر ما به پیچ و تاب افتاده! رضا آروم بغلم کرد و ایستاده لب تو لب شدیم! به آرومی منو کشوند و هل داد به سمت اتاق، به سمت تخت! من لَه‌لَه می‌زدم! لَه‌لَهِ کیر!؟ آره! لَه‌لَهِ کیرِ رضا؟! آره! اما این اصلا به خاطرِ خودِ رضا یا به خاطرِ کیرِ رضا نبود! به خاطر عشق به رضا هم نبود! به خاطر میل به سکس هم نبود!
به خاطر انتقام بود! انتقام از پریسا! انتقام از خودم که بازی بر سر تصاحب رضا را به دوستم، به دخترخاله‌م، به هم‌دانشگاهی‌م، به دختر شریک بابام، به همکارم، … نه به خودم، به سایه‌یِ خودم باخته بودم!
در این چهار سال دوستی با پریسا را شدیدتر از قبل بدون این که خمی به ابرویِ خودم یا به روی پریسا بیارم ادامه دادم و از تمام علایق سکسی و همبستریش و از تمامِ جزئیاتِ زندگیش مثل همون بیست و چهارسالی که پیش از جشنِ تولد بیست و چهار سالگیش بود سر در آوردم. و خودم را آماده انتقام و شکست قطعی پریسا کردم! تا انتقامی که میگیرم سخت تر باشه! سخت‌ترین انتقام و شکستی برگشت ناپذیر! نابخشودنی ترین گناه که دزدیدنِ عشقِ من و تحقیرِ من بود، سخت‌گیرانه‌ترینِ انتقام‌ها را هم باید داشته باشد!

او تشنه بود، رضا تشنه من بود، در این چهار سال با هر روشی که آموخته بودم و کم هم روش بلد نبودم او را به خود جذب کرده بودم! می‌دانستم و درست هم چنین بود که من انتخاب اول رضا بودم و باید او سهم من می‌شد اما این پریسا بود که نگذاشت! پس در این آتشِ انتقام پریسا می‌سوخت و رضا هم که قربانی بود، او هم باید می‌سوخت!
من هم تشنه بودم! اون تشنه‌یِ تن من! تشنه‌یِ سکس با من!تشنه‎‌یِ تصرف من! مانند هر مرد دیگری که زنی را چون عشق تصور می‌کند، ناخودآگاه هم‌چون نیاکان جانوری نرینه‌اش کیر خود را راست و کامل در کس آن زن نصور می کند، رضا هم تشنه‌یِ فروکردن کیرش در کس من بود.اما من تشنه بودم، تشنه‌یِ انتقام، انتقام از خودم! انتقام از سادگی خودم! انتقام از سایه‌یِ خودم، انتقام از پریسا! رضا دستانش را به درون سینه های من فرو برد! و انها رابیرون کشید؛ پریسا برایم گفته بود که موقعی که سکس را شروع می کند حرف نمی زند و در تمام طول سکس سکوت می‌کند و فقط گه‌گاه ناله‌ی خفیف می‌کند! پس من باید به حرفش می‌آوردم! آن قدر مقاومت کردم که به حرف بیاید! باید حرف می‌زد مگر بدون حرف ‌زدن او که جزء اصلی و جداناشدنی این برنامه‌یِ انتقام بود می توانست به من دست‌یابد!؟ هر چه خواست با تن و بدن من با دست کرد اما شروع سکس فقط باید با سخن به پیش می رفت! هر قدر با چشم و دست و لب و صورت و کیر ادامه داد نتوانست! باید به زبان می‌آمد، به زبان آمد! قفل زبانش باز شد! همه چیز گفت هر چه در این چهار سال در سکس با پریسا نگفته بود باید می گفت! باید ثبت می شد که او عاشق من بوده است! باید ثبت می شد که او عاشق من بوده است و توسط سایه ام دزدیده شده است!

وقتی خوب که به حرف افتاد توانست دستش را در شورتم فرو ببرد و با دهانی که دیگر قفلش باز شده بود قربان صدقه من می‌رفت و ناز کسم را و ناز تمام اعضای بدنم را می کشید و نیازش را به آنها فریاد می‌زد!

“این کس خیس مال من بوده”! “این کس باید مال من می شد”!

برای شروع سکس از دهان نیز باید التماس می کرد! به زبان التماس می کرد! برای شفای عقده هایم و برای ترمیم شکستی که از سایه‌یِ خودم خورده بودم و شاید مقدماتش را هم خودم با نادانی‌ها و بی‌توجهی‌هایم فراهم کرده بودم نیاز به سند داشتم! و چه سندی بهتر از صدا و تصویر رضا که التماس می کند! “فقط یه بار! بزار فقط یه بار کیرم را بکنم تو دهنت، فقط یه بار بلیسش! فقط یه بار میک بزن! …” این همان رضایی بود که در سکس حرف نمی‌زد! پریسا کجایی که ببینی رضا مثل بلبل حرف می‌زنه و برای هر کاری با تن من چند بار التماس می‌کنه!؟ هر کدام از این چملات را در حالت‌های مختلف چندین بار گفت! تا من که خود نیز تشنه لیسیدن کیرش شده بودم رضایت به لیسیدن کیرش دادم!
کل ویلا را صدای رضا برداشته بود! برای کسم لَه‌لَه می زد! برای فروکردن کیرش در کسم التماس می کرد و آن را با صدای بلند می گفت! پریسا کجا بود که ببیند این همان رضا است که می گفت در کل زمان سکس حتی یک کلمه هم نمی گوید فقط گاهی ناله هایی که نمی داند از عشق است یا شهوت، از خستگی است یا نفرت از او در می آید! باید به پریسا نشان می دادم او عاشق تو نیست که با تو در سکس حرف نمی زند! او تو را به این دلیل برگزیده است که پایینتر بوده ای و چون پایین تر و حقیرتر از من بوده‌ای برای او مطلوبتر شده‌ای و او تو را برگزید چون بی لیاقت تر و حقیرتر بودی!
کاندوم را درآورد که به روی کیرش بکشد! چون می دانستم پریسا این کار را برایش انجام نمی دهد کاندوم را از دستش ربودم و خودم آن را برایش آماده کردم و با عشوه هر چه بیشتر این کار را برایش انجام دادم تا هر بار که سکس می کند به یاد این بیفتد که این کار را من برایش کرده ام و رغبتش و لذت بردنش از پریسا و لذت دادنش به او کم و کمتر باشد!
کاندوم را که برایش کشیدم پوزیشن را به صورتی تبدیل کردم که پریسا می گفت رضا دوست دارد و لی پریسا از آن متنفر است!
پاهایم را بالا بردم تا کیرش را بتواند با تمام قدرت و یک باره در کس خیس من فرو کند! و بدون این که بداند که می دانم چقدر دوست دارد که پاهایم را به دور کمرش حلقه کنم، پاهایم را به دور کمرش حلقه کردم! فریاد لذتش از شوق به آسمان رفت و یقین پیدا کردم دیگر به هیچ مطلوبی در سکس با پریسا نخواهد رسید.
صدای شالاپ و شولوپ کیر او در کس من و صدای آه و ناله من که به جیغ تبدیل شده بود با صداهای او که بیشتر دربردارنده رضایت رضا از این نوع سکس بود"عاشقتم همیشه دوست داشتم یکی را اینجوری می کردم"! “چه کس تنگ و عمیقی داری، چقدر خوب و دلنشین کس میدی”! و در هم پیچیده بود مواظب بودم که هیچ حرفی نزنم که صدایم قابل تشخیص باشد! پس از سه دقیقه تلمبه زدن رضا درون کس من ارضا شد! و من که ارضا نشده بودم با حرکات دست و بدن وانمود کردم که ارضا شده ام. او از شدت خستگی و شاید هم پشیمانی به پهلو افتاد!

اما برنامه من تازه آغاز شده بود! و هنوز برنامه انتقام و برای تکمیل چیزهایی کم داشت! مصمم بودم هر گونه لذت سکس رضا و پریسا را از همدیگر در آنها از بین ببرم! به همین دلیل هم بود که تلاش کردم که به ارگاسم نرسم!

وقتی رضا به پهلو افتاد! می دانستم که مشتاق است که باز هم ادامه دهد و دلش می خواهد زمان بگذرد و این کار را پریسا برایش انجام دهد! پریسا نیز هرگز تن به این کار با او نداده بود و نمی داد. با لوندی و ناز دستی به کیرش کشیدم و تخم هایش را با دستانم ماساژ دادم و سینه هایم را به لب و دهانش نزدیک کردم و با ناز و غمزه در گوش او گفتم “اما من یه بار کممه و باز هم میخام”!
لبخندی از سر شوق زد و جانش برآشفت و با لذت بسیار زیاد و اشتیاق گفت “باز هم جرت می دم جنده خانم! تو باید زن من می شدی! عاشقتم! عاشق سکس کردن با تو هستم، از این به بعد همیشه دوبار می کنمت، اگر زن من شده بودی، هر شب دو بار می کردمت”! کیرش را که از کاندوم در آورده بود و نیمه خوابیده بود کردم تو دهنم و شروع کردم به لیسیدن ومکیدن! قفل زبونش باز شده شود شروغ کرد به حرف زدن و چه حرف زدن هایی! همه اش به طور کامل ضبط می شد! دوباره کیرش راست راست شد! می خواست بلند شه نزاشتم! این صحنه را هم لازم داشتم!خودم اومدم سوار کیرش شدم!
تو چشماش نگاه می کردم و بالا و پایین می کردم! شهوت تو صورت من و تو صورت اون موج می زد! شهوت اون شهوت از هیجان سکس بود! و شهوت من شهوت از حس انتقام! جس پیروزی! حس پیروزی شکست ناپذیر! چهارسال برنامه ریزی نتیجه داده بود! و من داشتم انتقام می گرفتم! و اون داشت اعتراف می کرد که عاشق من بوده و غلط کرده رفته پریسا را گرفته و اشتباه بزرگ زندگیش همین بوده! و این را بارها و بارها تکرار کرد!
بالا و پایین را ادامه دادم تا این که بهش گفتم که میخام از کون بهت بدم! میدونستم این را دوست داره و پریسا این را ازش دریغ می کنه! اما من برای انتقام هیچ مرزی نداشتم! همونجوری کونم را خودم تف مالی کردم و کیرش را با یه کاندوم جدید فرستادم تو کونم و خودم روش نشستم! همونجوری که زیر خوابیده بود اینقدر با انگشتاش با کسم ور رفت که همزمان با ارگاسم اون من هم ارگاسم شدم!
پریسا کو تا ببینه که این شوهری که بهش افتخار می کنه که با عشق با هم زندگی می کنند چه جوری داره کس و کون دختر خاله اش را صفا میده!
وقتی برای دومین بار اون هم ارضا شد! وادارش کردم که کسم را بخوره!کاری که پریسا می گفت رضاازش نفرت داره و هرگز انجام نمیده و این آخرین صحنه ای بود که برای انتقام نیازش داشتم! خورده شدن کس گاییده شده توسط رضا!
بعدش دیگه کاری نداشتم جز این که به سرعت اون را از ویلا بیرون کنم و بتونم میکروفون و دوربین هایی که جاسازی کرده بودم دربیارم و صدا و تصویر این دو ساعت را از لحظه اول تا آخر داشته باشم و تماشا کنم و بعد ببرمش برای تدوین! صدا و تصویر! و طدای خودم و تصویر خودم را دربیارم نابودش کنم و صدا و تصویر رضا را به تعداد کافی تکثیر کنم و برش بزنم و به مرور به صورت ناشناس از طریق تلگرام برای پریسا بفرستم! و بعد خودم برم پای درد دلهاش بنشینم که برام تعریف کنه که این رضا که عاشقش بوده با یه جنده چه کارهایی که نکرده! و برام گریه کنه که در زندگیش شکست خورده و من ه دلداریش بدم که ناراحت نباش!به خودت و بچه ات فکر کن! به هر حال با عشق ازدواج کردی! و پای عشقت واسا و از این چرندیات! و انتقام خودم را از سایه ام به این روش بگیرم!

بعد از اون سکس رضا دیگه برام شد یه غریبه کامل! دیگرنه برایم جذاب بود، نه شغل و شهرت شوهر منو داشت و نه شهوت و سکس اون را! و نه چیزدیگری که مرا بهش علاقمند کنه! کیرش هم چیزی نبود که آدم به خاطرش بخاد ریسک کنه و باهاش بخوابه! دیگر حتی تو جلسات خانوادگی و مهمانیها هم بهش نزدیک نمیشدم و واقعا ارزشش را هم نداشت. چندبار هم سعی کرد به من نزدیک بشه ولی بهش راه ندادم حتا تلاش کردم کاری کنم که دیگران پی ببرند اون تمایل داره به من نزدیک بشه و من پس می زنم!
من می خواستم از پریسا از سایه خودم انتقام بگیرم و لذت سکس را از این دو نفر بگیرم که به طور کامل هم موفق شدم.
انتقامی ابدی!

نوشته: فریبا


👍 7
👎 15
11000 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

904456
2020-08-01 01:20:38 +0430 +0430

بابا خدای جذابیت
بابا بهترین ادم دنیا
کونمون نزاری اینقدر تعریف کردی از خودت
اول برو دیکته یاد بگیر بعد بیا این کسشعر بباف


904470
2020-08-01 01:29:41 +0430 +0430

برای فراهم کردن یه همچین شبی که با هم تنها باشید حتما کلی تلفن و نوشته و اس ام اس لازم بوده که همش مدرکه . رضا میتونست با همونا ازت باج بگیره! درضمن چجوری فیلم سکس رو ادیت کردی که فقط یه نفر توش بود؟؟ 😁


904473
2020-08-01 01:29:57 +0430 +0430

من از همینجا فحش دادنو شروع کنم دیگه😁
نمیشه فحشت نداد اخه
پاراگراف اولو خوندم که کلشو از خودت تعریف کردی
البته از تعریف کردن رد کردی دیگه
تورو ولت کنن ادعای خدای زیبایی میکنی
تو احتمالا کیری ترین ریختو قیافرو داری و بیرون سگم محلت نمیزاره کسیم حاضر نیس بکنتت واسه همین اینقد عقده ای شدی که اینجوری از خودت تعریف کردی
داستانتم هرچی هس بخوره تو همون قیافه ی تخمیت
شلغم😁😁


904475
2020-08-01 01:31:15 +0430 +0430

اول از همه مطمئنم نویسنده این متن آقا هستند !
دوم اینکه افرین به قلم سنگین فازتون . میدونم الان چرت نویس های شهوانی متن رو به باد انتقاد می گیرن در حالیکه مغز فندقی ها زیر بار سنگین این متن مغزشون وا داده 😛 😀

4 ❤️

904481
2020-08-01 01:34:28 +0430 +0430

خیلی شروع ناامید کننده ای داشت.خیلی قلمبه حرف زدی و بیشتر داشتی سوادتُ به رخ می کشیدی.طولانی هم هست،نتونستم خودمُ راضی کنم که ادامه بدم.
ببخشین!


904490
2020-08-01 01:42:44 +0430 +0430

حاجی نثرت یخورده زیادی، بیشتر از اونی که یه داستان کوتاه نیاز داشته باشه، متکلفه. پیش از اینکه خواننده بهش عادت کنه و شاید شروع کنه به خوشش اومدن، داستان تموم میشه. میتونست خیلی ساده تر و روون تر نوشته بشه این داستان، که این همه خودنمایی هم درش نباشه. که در اون صورت باعث یه ویژگی دیگه هم میشد که این داستان از اساس ازش محرومه. ینی صمیمیت و همدردی. ذهنیتی که از شخصیت اصلی، با توجه به نوع معرفی ای که ازش میشه، و نوع روایت داستان و نحوه نگارش و ادبیات به کار رفته، باعث میشه این شخصیت توی ذهن مخاطب اونقدر سر به آسمون سابیده و دست نیافتنی شکل بگیره، که هیچجوره نشه درک و لمسش کرد. در نتیجه کاراش نه تنها برا خواننده جذاب نیست، نه تنها کوچکترین درگیری ای برای مخاطب ایجاد نمیکنه، که حتی باعث گارد گرفتن هم میشه. (نمونش رو اگه تو کامنتا ندیدی؟ که از هر 2 نفر، یکی بهت خواهد گفت خیلی گنده گوزی.) کار نداریم به ایناش.

مشخصه نوشتن رو بلدی، مشخصه که مطالعه و تمرین داری، ولی مخاطبت رو بشناسی و مطابق سلیقه اون بنویسی، مطمئنا موفق تر خواهی بود. این داستان حتی اگه جاشم اینجا باشه، به نیت اینجا نوشته نشده (بازم میگم، انگار نویسنده خواسته به زور اطلاعات و سوادشو بکنه تو چشممون و خونمایی کنه باهاشون. و چقدرم تعریف کرده از شخصیت اصلیش)

غلط املایی هم داشتی که میشد با یه دور ویرایش دیگه حل بشن. داستانت در حد دیس نیست، ولی دلم نمیاد لایکش بدم.

7 ❤️

904516
2020-08-01 01:56:16 +0430 +0430

براد پیت اینقدر از خودش تعریف نمیکنه،باشه توخوبی

3 ❤️

904533
2020-08-01 02:13:41 +0430 +0430

اگه واقعا زنی معلومه ارزوته یکی بکندت.اخه جنده ادم هم اینقدر از خود راضی؟ودر اخر کیرم تو *تک تک سلولهای مغزت.

3 ❤️

904544
2020-08-01 02:44:53 +0430 +0430

شامپانزه هرچی قیافش تخمی تره ادعای کیریش بیشتره

4 ❤️

904576
2020-08-01 05:50:39 +0430 +0430

خب … برنده این مسابقه لنگ در هوا ، کسی جز رضا کس شانس نبود …تبریک عرض میکنم …
اون جایزه هم که گرفتی زهر مارت بشه…
از فروید راجع به مغز خانمها پرسیدند…که بیچاره هنگام پاسخ دادن به سوال مغزش متصل فیوز میپروند و چند ثانیه ای تا هندل بخوره روشن شه ( استارت نمیخورد) بحالت سکته کیری ایستا…میموند …تا بالاخره بعد از 9 دفعه تکرار چنین وضعیتی بقول تُرکها
اوستورا اوستارا اینچنین جواب دادن:
مغز این جماعت انقدر پیچیده ست که واردش بشی نه تابلو داره و نه راهنما …تنها نقشه ای که دیدم نقشه بسیار بزرگی مانند صفحه بازی مارو پله بود …که تعداد جای اَمنش نسبت جای نیش خور مار…ده به صد بود …اگر در تاس ریختن هم خوش شانس باشی اقلا پنجاه دفعه کونت نیش میخوره…تازه این لِوِل یکش …ایزی پلی نوشته بود …خب داداش مگه مغز خر خوردم وارد این پیچیده گی بشم که سر هر پیچش ده بیست تا مار منتظر واستادن تا کونم رو نیش بزنند…تازه سر بعضی از پیچها آناکوندا داره.!
پدر علم روانشناسی دنیا رو ببینید مخ این خانمها به چه روزی انداختنش که از ترس پرت و پلا میگه…تازه انتقامی که نویسنده این داستان ازش حرف زده و عمل کرده یه فکری در حد دست گرمی بود وای بحالی که بخوان وارد تفکر جدی و حرفه ای بشن.
خلاصه تنها موجودی در افرینش هستند که خدا بعد از خلق اولین انها یعنی ننه حوا …بدون اینکه اپلیکیشن منوئلی ازش ارائه بده (حتما خودش هم چیزی از این موجود جدید سر در نیاورده) …زودی درب کارگاه رو بازکرده و تحویل بابا ادم داده و زودی هم در و بسته .

5 ❤️

904579
2020-08-01 06:17:50 +0430 +0430

انتقام نه…
چقدر خوب حسادت یک زن رو به تصویر کشیدی آفرین امیدوارم فقط داستان باشه…
لایک داری بازم بنویس فقط دیگه اینقدر طولانیش نکن

3 ❤️

904584
2020-08-01 06:42:07 +0430 +0430

ببین داستان گوه و طولانیتو فقط چند خط اولشو خوندم کی بی وقفه داشتی کس میبافتی و شیش تایی میامدی درمورد خودت،،والا جنفیر لارنس با اون عظمت اعتقاد داره جذابیت خاصی نداره و زیبا نیست اما تو اعتماد به سقفت از پنج جا کون خرو پاره کرده😂😂

4 ❤️

904604
2020-08-01 07:53:40 +0430 +0430

خوب بود خسته نباشی . هیچ وقت ته حسادت زنانه مشخص نمیشه

4 ❤️

904626
2020-08-01 09:04:48 +0430 +0430

دروغای زیادی بود اول گفتی دانشگاه تورشته بهتری داشتی واون …بعد باهم مهندس شدین بعدشم فیلم وصدارو تدوین کنی تو ویلای شما کست گذاشته چکار کنی عکس لختی رضای خالی وبفرسی بعد اونم از تو اصلا مدرک نگه نداشته نه برای انتقام برای دل خودش میتونستی بهتر تموم کنی ولی قلمت زیبا بود طولانی

2 ❤️

904642
2020-08-01 10:20:20 +0430 +0430

اگه اینهمه پتانسیل برای نوشتن داستان تو زمینه ی انتقام رو برای یه کار دیگه گذاشته بودی الان یه گوهی شده بودی و بجای اینکه بیای تو شهوانی داستان آپلود کنی داشتی تو آکسفورد درس میخوندی

2 ❤️

904652
2020-08-01 10:54:50 +0430 +0430

بد نبود ولی رو یه سری موارد خیلی تاکید میکردی و این اعصاب خورد کن بود

3 ❤️

904676
2020-08-01 13:05:17 +0430 +0430

این حجم از کصشر رو چجوری نوشتی

3 ❤️

904679
2020-08-01 13:13:56 +0430 +0430

چیزی نمیتونم بگم جز اینکه عقده ای کامل هستی… اینجور آدما نماینده شیطان هستن…

2 ❤️

904716
2020-08-01 15:27:04 +0430 +0430

بزا یکم راجب فلسفه حرف بزنیم ، همه ما ادما از یه مقدار کوچکی اب تخم بوجود اومدیم و یه موجود که در گذشته چهار انگشت اب بیشتر نبوده نباید انقدر از خودش کس تعریف کنه و کس مغرور باشه
بجاش برو یکم درس بخون با این ادبیاتت عبدالگولاخ دوم 💀

2 ❤️

904747
2020-08-01 17:44:43 +0430 +0430

خفه شو بخواب بابا الهه جذابیت کونیا. بیشتر کیر بخور کمتر گوه بخور عقده ای

1 ❤️

904784
2020-08-01 21:54:44 +0430 +0430

نتیجه اخلاقی غیر اخلاقی آقایون داداشام توجه کنین
با دوست صمیمیتون دو تا خواهرو نگیرین ک دختراتون ب خاطر اثبات خودشون ب شوهر اون یکی بدن مرسی بای 😐😂😂😂

0 ❤️

904794
2020-08-01 22:58:55 +0430 +0430

فریبا
دمت گرم…خیلی لذت بردم.از نوشته ت…نه از انتقامت.
یکم زیادی لفّاظی کرده بودید که اونهم مهم نبود و توی جریان کلی داستان محو بود.
اگه واقعی بوده که باید بگم زندگی دو روزه دنیا واقعا ارزش چنین کاری رو نداره،البته این نوع انتقام واسه خانومی مثل اول شخص داستان عادیه و طبیعی.
در کل حین خوندن داستان کامل خودم رو تو اون فضا حس میکردم.کار قوی ای بود.لایک تقدیم قلم تواناتون.(تا یادم نرفته اینم بگم که تا اواسط داستان فکر میکردم نویسنده بانو دلورس باشه که خوب حدسم اشتباه بود.)
موفق باشید.
حمیدرضا

0 ❤️

904798
2020-08-01 23:07:24 +0430 +0430

فریبا

کامنتهارو که خوندم بازهم به این نتیجه تکراری رسیدم که هنوز بعضی خواننده های مغز فندقی،نویسنده رو همون اول شخص داستان میدونن و خیلی راحت هرچی که دلشون میخواد بارش میکنن.این یعنی اِند حماقت و عقب موندگی خواننده.یکی دونفر هم خوب مطلب رو گرفتن و فهمیدن پیامهای اصلی این نوشته چیه.درکل بازهم بهت تبریک میگم بابت نوشته جذاب و خوندنیت.لطفا بازهم بنویس.

0 ❤️

904803
2020-08-01 23:49:55 +0430 +0430

برو باو کیرم تو کستانت گوزو اولشو خوندم اصن عنم گرفت

0 ❤️

905097
2020-08-02 22:24:57 +0430 +0430

تو تمام عمرم کثافتی به پستی تو ندیدم
از اولم عاشق تو نبود ولی چون کیرلیس بودی فکر کردی عاشقته
وقتی رضا همه جوره تورا کرد بعد وسط سکس حرف زد حرفی که هیچ وقت با پریسا نزد
(اونم جمله جنده ی من ) بود که فکر کردی به حرفش آوردی.
اره راست میگه تو جندش بودی از اولم جندش بودی و پریسا عشقش بود چون با پریسا ازدواج کرد و توی حسود را پس زد.
از اول فکر کردی هرچه قدر بیشتر کیرلیسی بکنی بیشتر عاشقت میشه ولی اون عاشق متانت و بزرگواری پریسا شد.
اومده کوس و کون دادنش به رضا را اسمشو انتقام ابدی میزاره
خدایا یکی بیاد ازین انتقاما از ما هم بگیره
کیری که هزار بار توسط پریسا به طپش در اومده را خورده بعد با افتخار میگه انتقام گرفتم
کوس دادنت به رضا انتقام برداشت کردی اما گاییده شدنت توسط کیر رضا را خیانت به شوهرت نیست ؟؟
الان شوهرت بیاد بیفته به پای پریسا حتی تو صورتش توفم نمیندازه در حالی که شوهرش با کاندوم کونتو پاره کرده ، میدونی چرا با کاندوم ؟ چون جنده ای مثل تو لایق اینم نبود آب کثیفشو بریزه تو کونت.
الحق تو همان اولش جنده بودی و جنده موندی و به درد شوهرتم نخوردی
داستانت دروغه ولی بس که از حسودایی مثل تو حالم بهم میخوره نظر دادم
در ضمن اونقدر از خودت تعریف نکن چون جنده ها فقط شهوانی رو واسه درد دل دارن نه آغوش گرم یک پزشک را

0 ❤️

905184
2020-08-03 01:34:20 +0430 +0430

بابا تو دیگه کی هستی
دست شیطون رو بستی
واقعاً رذالت وپستی حدو مرزی نداره 😕

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom