داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

شوهر متجاوز

1399/05/10

بعد از چهار سال دوباره طعم آزادی رو چشیدم،دیگه میتونسم آزادانه بگردم آزادانه لباس بپوشم آزادانه با هرکی که دوست دارم گَرم بگیرم و بگم و بخندم دیگه کسی نبود که بهم گیر بده که چی بپوشم و چطوری رفتار کنم.بعد از طلاق توافقی با رضا تازه زندگی روی خوش خودش رو بهم نشون داده بود،چیزی از طلاقم با رضا نگذشته بود که با آرش آشنا شدم،آرش برعکس رضا یه مرد امروزی و روشنفکر بود،آرش هم مثل من مدتی بود که از همسرش جدا شده بود و دلیل جدا شدنشونم(به گفته ی خودش)تمکین نکردن همسرش بوده،آرش همون مرد ایده آل رویا هام بود،من و آرش یه مدت کوتاهی با هم بودیم و بعد از شناخت از همدیگه ازدواج کردیم.

_خانوم ببخشید!
+بله؟!
_عسل خانوم؟
+خودم هستم شما؟!
_ندا…همسر قبلی آرش.
+خب امرتون؟
_میخواستم در مورد آرش یه چیز هایی رو بهتون بگم که لازمه بدونید.
+ببینید خانوم محترم من همه چیز رو در مورد آرش میدونم و گذشته اش اصلا برام مهم نیست،لطفا دیگه مزاحم من و زندگیم نشید.
_ولی خانوم…خانوم…

مشغول شستن ظرفهای ناهار بودم که آرش اومد و از پشت بغلم کرد و آروم پشت گردنم رو بوسید و گفت:امشب علی برای شام میاد خونمون ازت میخوام که سنگ تموم بزاری.
+خیالت راحت دوست داری چی بپزم؟
_اونش مهم نیست میخوام یه جوری لباس بپوشی و خودتو خوشگل کنی که علی بفهمه چه زن هات و سکسی دارم.
+چرا میخوای علی بفهمه که زنت هات و سکسیه؟!
_احساس غرور میکنم…

تعریف و تمجید های آرش از اندام من جلوی علی تمومی نداشت و این یکمی منو آزار میداد،منتظر بودم علی بره و دلیل این کارای آرش رو ازش بپرسم ولی اونطور که معلوم بود علی قصد رفتن نداشت و قرار شد شب خونه ی ما بخوابه،جای علی رو تو حال انداختم و خودم و آرش رفتیم تو اتاق خواب.
چشام تازه داشت سنگینی میکرد که دست آرش رو،روی سینه هام حس کردم،آروم در گوشش گفتم:امشب نه علی اینجاست،بی اعتنا به حرفام لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به بوسیدنم،دستش رو از پشت گذاشت رو کمرم و آروم آروم برد داخل شورتم و در حالی که لبامو میک میزد با انگشتش با سوراخ کونم بازی میکرد،نفسام تند تر شد،آروم در گوشم گفت:میخوام امشب بهترین سکس زندگیمون رو تجربه کنیم و سوپرایزت کنم،تاب و سوتینم رو از تنم در آورد و با شال کنار میز اومد و چشم هامو بست،گفت:امشب میخوام فقط حس کنی و نبینی،اینکارش برام جذاب بود چون وقتی چشم هام بسته باشه نمیتونم حرکت بعدیشو پیش بینی کنم و سکس پر هیجان تری رو تجربه میکنم،ساپورت و شورتم رو یکجا در آورد و پرت کرد گوشه ی اتاق،بعد دستام و پاهامو محکم به گوشه های تخت بست و گفت:دوست دارم امشب اینجوری بکنمت.کارش خیلی جالب و متفاوت بود قبلش هیچوقت از این کارا نکرده بود،همه جا تاریک بود،آروم در گوشم گفت:صبر کنم الان برمیگردم،چند دقیقه بعد صدای در اومد و فهمیدم که برگشته،دستشو رو کسم حس کردم آروم آروم کسم رو میمالید و با چوچولم بازی میکردم،خودم رو کنترل میکردم که صدای ناله هام بلند نشه،بعد شروع کرد با زبونش لیس زدن کسم،خیلی لذت بخش بود،بعد از چند دقیقه خوردن کسم،نشست بین پاهام و محکم کیرشو کرد تو کسم و خوابید روم،یه حس عجیبی بهم دست داد حس میکردم اونی که داره میکنتم آرش نیست،بوی بدنش رو که حس کردم مطمئن شدم که این آرش نیست،ترسیدم شروع کردم به جیغ کشیدن و صدا زدن آرش،صدای آرش از اون طرف اتاق اومد که گفت:آروم باش جیغ نزن،علی با صدای حشریش در گوشم گفت:آروم باش جنده ی خوشگل من آروم باش که میخوام امشب جرت بدم.حالم بد شد جیغ میکشیدم و تقلا میکردم که خودمو باز کنم،آرش اومد بالا سرم و دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:مگه نمیگم ساکت شو؟خفه میشی یا خفت کنم،گفتم:آرش تورو خدا ولم کن داری چیکار میکنی من زنتم دیوونه شدی؟
در حالی که علی وحشیانه و بی رحمانه تو کسم تلمبه میزد،آرش شروع کرد به سیلی زدن به صورتم و میگفت:خفه شو میگم خفه شو بزار‌‌ کارشو بکنه،بعد اومد رو گردنم نشست،وحشیانه با دستاش دهنم رو باز کرد و کیرشو تا ته کرد تو حلقم و گفت:اگه خفه نشی همینجوری خفت میکنم فهمیدی؟پس آروم باش و بزار علی کارشو بکنه منم ببینم و لذت ببرم،دیگه باید کم کم خودتو به این شرایط عادت بدی.
بعد با دستش محکم دماغمو گرفت و وحشیانه تو دهنم تلمبه میزد داشتم خفه میشدم ولی نمیتوستم خودمو نجات بدم…
آرش کلا عوض شده بود انگار اصلا نمیشناختمش دلیل این کاراشو درک نمیکردم،خیلی ترسیده بودم،بعد کیرشو از دهنم در آورد و گفت:هیس آروم باش اگه سر و صدا کنی دفعه ی بعدی حتما خفت میکنم،آروم شدم و بی صدا گریه میکردم،علی بعد از چند دقیقه وحشیانه تلمبه زدن ارضا شد و آبشو رو صورتم خالی کرد.
بعد دست و پام و شال روی چشممو باز کردن،در اتاقو روم قفل کردن…
گوشه ی اتاق نشستم و زانو هامو بغل کرد و بی صدا گریه میکردم،حتی دیگه نایی واسه جیغ زدن و کمک خواستن نداشتم.

صورت آرش رو تار رو سرم دیدم،ای کاش اتفاق دیشب فقط یه خواب بود:
_عسلم،خانوم خوشگلم پاشو واست صبحونه آوردم.
+هه صبحونه؟خیلی بی شرفی ازت متنفرم،سگ خیابونی شرافتش بیشتر از توه.
_صبحونه ات رو بخور بعدا راجبش باهم حرف میزنیم.
+چه حرفی؟!ولم کن میخوام برم.
_کجا بری؟تازه اولشه،باید خودتو با این شرایط وفق بدی وگرنه همین آشه و همین کاسه.
+آرش داری چیکار میکنی؟با من با خودت با زندگیمون این کارا چه معنی داره؟
_ببین بیا مثل آدم حرفامو گوش کن،مثله قبل باهم زندگی میکنیم چند شب یه بارم علی میاد سه نفری باهم سکس میکنیم هم من لذت میبرم هم تو،قبوله؟به پیشنهادم فکر کن اگه قبول کردی که هیچ اگر هم نه مجبورم اینجا زندانیت کنم و علی بیاد جلوی چشمام به زور بکنتت.

پیشنهاد بی شرمانه اش رو قبول نکردم،سه روز گذشت و من تو اتاق خودم زندانی بودم واسه اینکه جیغ نزنم و یا بلایی سر خودم نیارم دست و پام و دهنم رو بسته بود و فقط واسه غذا خوردن دهنم رو باز میکرد هر چند تو اون سه روز لب به غذا نزدم،اون روز ها بزرگترین آرزوم مرگ بود…
تو اون مدت تموم خاطراتم با رضا برام تداعی شد،هیچوخت قدر رضا رو ندونستم هیچوخت نمیفهمیدمش و درکش نکردم،بدجور دلم براش تنگ شده بود،رضا کجا و آرش کجا…

رضا تو دانشگاه با همه ی دانشجو ها فرق داشت،لباس پوشیدنش،حرف زدنش،نگاه کردنش،تو اون چهار سالی که دانشجو بود حتی یکبار هم تو مهمونی های مختلط شرکت نکرد،هیچوخت ندیدم با دختری لاس بزنه یا چشمش دنبال کسی باشه،خیلی مذهبی نبود ولی ساده لباس میپوشید و سر به زیر بود،از همون اول یه حس عجیبی بهش داشتم،رضا با حیا و نجیب بود خیلی نجیب.
بچه ها میگفتن که بچه ی حاشیه ی شهره،بعد دانشگاه هم کار میکنه تا کمک خرج پدرش باشه،یه مدت پدرش مریض بود و نمی تونست تو کلاس ها شرکت کنه،اون موقع بود که فهمیدم ندیدنش چقد میتونه سخت باشه.

_ببخشید ممکنه جزوه هاتون رو چند روزی بهم قرض بدید کپی کنم بعد بهتون برگردونم؟
+خواهش میکنم مشکلی نیست تا هروقت که خواستید میتونید نگهشون دارید.
بعد چند هفته دوباره دیدمش دلم لرزید،دستام سرد شد،از استرس زانوهام میلرزید،با خودم میگفتم چرا از بین این همه همکلاسی از من جزوه خواست؟شاید اونم دوستم داره و حسمون دو طرفه ست کل روز رو به چشماش و مکالمه ی کوتاهی که باهم داشتیم فکر میکردم.
بعد از چند روز جزوه هامو بهم پس داد و گفت:یه سری نمونه سوال رو تو یکی از جزوه هاتون واستون تو صفحات آخر نوشتم خیلی میتونه کمکتون کنه،حتما مطالعه اش کنید.وقتی برگشتم خونه صفحات آخر جزوه ام رو نگاه کردم خبری از نمونه سوال نبود ولی تو یکی از صفحه ها با خودکار قرمز دور چندتا حرف رو خط کشیده بود،وقتی حرف هارو کنار همدیگه گذاشتم این جمله درست شد:
“دوستت دارم”
بهترین و زیباترین و تاثیر گذار ترین جمله ی ممکن تو دنیا،اصلا فکر نمیکردم انقدر رمانتیک باشه،کلی ذوق کرده بودم و اون روز خوشبخت ترین دختر عاشق دنیا بودم.
رضا دوست نداشت قبل از اینکه باهم محرم بشیم رابطه ای داشته باشیم به همین دلیل خیلی زود اومد خواستگاریم،شب خواستگاری رفتیم تو اتاق که باهم دیگه حرف بزنیم:
_عسل من تو زندگیمون فقط سه چیز رو ازت میخوام،اینا خط قرمز های منن.
+خب؟
_عشق،حیا و نجابت،وفاداری.البته دوست دارم جلوی نامحرم ها با حیا و با نجابت باشی،واسه خودم باید بی حیا ترین زن دنیا باشی.
+تو گفتی سه تا این که چهار تا شد،اینا که چیزی نیست تو فقط کنارم باشی بقیه ش مهم نیست.

ساعت دو نصفه شب بود تازه از تالار برگشته بودیم و کلی خسته بودیم،رضا از پشت بغلم کرد و گفت:امشب قشنگترین عروس دنیا بودی،بعد مثله بچه بغلم کرد و بردم تو اتاق خواب،رو تخت کنار همدیگه دراز کشیدیم،رضا شروع کرد به بوسیدنم،یکم تو چشمام نگاه کرد و آروم لبهاش رو گذاشت رو لبهام،بعد در حالی که بازو هامو نوازش میکرد شروع کرد به بوسیدن گردنم و گوش هام،آروم آروم لباس هامو از تنم در آورد،با دستهای مردونش برجستگی های بدنم رو نوازش میکرد،مطمئن بودم که من اولین زنی هستم که برجستگی های ظریف تنشو با دستاش لمس میکنه،رضا کل بدنم رو بوسید و قربون صدقم میرفت،زبون داغش رو،رو لبه های بیرونی کسم حس میکردم،آروم آروم شروع کرد به لیسیدن کسم و با دستاش شکمم رو میمالید،پاهامو بلند کردم و با دستام موهای لخت و بلند و خرماییش رو کشیدم سمت پایین،نوک زبونش رو گذاشت رو سوارخ کونم و لیس میزد،نفسام بلند تر شد و ناله میکردم،بلند شد،کیرش رو از تو شلوارش بیرون آورد،هیجان زیادی داشتم،خوابید روم و آروم کیر گرمش رو گذاشت تو کسم،یه درد لذتبخش،از اون دردایی که دوست داری هیچوخت تموم نشه،بعد از چند دقیقه داغی آبش رو تو کسم حس کردم،رضا با دستمال سفیدی که کنار تخت بود،کُس آغشته به خونم رو پاک کرد و خوابید کنارم و آروم در گوشم گفت:“دوست دارم”.

مددکار به رضا نگاه کرد و گفت:چرا میخواید از همسرتون جدا بشید؟!
رضا که سرش پایین بود آروم سرش رو بلند کرد و گفت:من زنم رو دوست دارم نمیخوام ازش جدا بشم این خواست اونه که از هم جدا بشیم،منم نمیخوام اذیتش کنم و به زور نگهش دارم.
مددکار به من نگاه کرد و گفت:خانوم چرا میخواید از همسرتون جدا بشید؟!
گفتم:خانوم این آقا افکارش قدیمیه،مال عصر حجره،من نمیتونم اونجوری که دوست دارم لباس بپوشم،نمیتونم بعد از غروب آفتاب بیرون باشم،نمیتونم با دوستام مجردی به مسافرت برم،من یه زنم دلم میخواد اونجوری که دوست دارم لباس بپوشم،دوست دارم زیبا باشم،زیبا بودن حق یه زنه،من که مسئول نگاه نامحرم ها نیستم،چرا نباید مثله زن های غربی آزادانه لباس بپوشم،خانوم مددکار دیگه نمیتونم دیگه بریدم.
رضا مثله همیشه آروم به من نگاه کرد و به مددکار گفت:خانوم من نخوام کسی بدن زن منو ببینه باید کیو ببینم؟من دوست ندارم یه مرد دیگه به برجستگی های تن همسرم نگاه کنه و به به و چه چه کنه،من چیزی زیادی از ایشون نخواستم فقط میخوام مال من باشه،من با لباس های ایشون مشکلی ندارم با برهنگی مشکل دارم،برهنگی به معنیه زیباییه؟برهنگی یعنی آزادی؟من میخوام زیبایی های این زن فقط مال من باشه،خودش میدونه چقدر عاشقشم خودش میدونه بجز چشمهای اون به چشمهای زن دیگه ای خیره نشدم،بجز تن اون تن هیچ زن دیگه ای رو لمس نکردم،کل وجودم مال اونه حالا اینکه میخوام کل وجودش مال من باشه زیاده خواهیه؟خود خواهیه؟

مرور این خاطرات حالمو بدتر میکرد بیشتر که فکر میکردم میفهمیدم که رضا یه مرد واقعیه و واقعا عاشقم بود،کاش نمیمردم و یکبار دیگه بغلش میکردم و تو بغلش بی صدا میمردم.
چند روزی میشد که آب و غذا نخورده بودم حالم اصلا خوب نبود،دعای هر شب و روزم فقط مرگ بود،چشام داشت سیاهی میرفت که صدای کوبیدن در اتاق رو شنیدم،یکی داشت صدام میزد:عسل اونجایی،عسل…
در با یه ضربه باز شد و یکی سریع به سمتم اومد و دست و پام و دهنم رو باز کرد و بغلم کرد،عطرش برام آشنا بود،عطر تن رضا بود،صورت رضا رو تار رو سرم میدیدم،خواستم حرف بزنم که رضا گفت:آروم باش همه کَسَم،من اینجام نمیخواد از چیزی بترسی.
آروم شدم آرومِ آروم،از همیشه آروم تر،دیگه از کسی یا چیزی نمیترسیدم خیالم از همیشه راحت تر بود،آغوش رضا امن ترین جای دنیا بود…

(رفقا داستان واقعی نیست،ممنون که وقت گذاشتید♡)

نوشته: سفید دندون


👍 34
👎 18
29000 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

904084
2020-07-31 01:07:32 +0430 +0430

انقدر مذهبی و یه دفعه بغل کردن زن‌نامحرم؟
طبق معمول تهش هندی بود
مثل یعنی شبیه و مانند
مُثله یعنی قطعه قطعه کردن بدن

+اگه این سفیددندون همیشه همین طور باشه،باید برای پیشرفتش ایستاد و تشویقش کرد.
خوشم اومد.بد نبود.روایت خوب،اشکالات در حد صفر ولی هنوز باید بیشتر کار و تمرین کنی.


904085
2020-07-31 01:07:48 +0430 +0430

عسل زن آرش شده بود. بعد رضا به خونه ارش حمله کرد درو شکست اومد داخل؟ از کجا میدونست عسل در شرایط بدی است؟؟ مگه رضا تو خونه آرش دوربین کار گذاشته بود؟پیام خوبی داشت ولی بد نوشته شده بود. میتونستید مثلا عنوان کنید که صمیمی ترین دوست عسل مثلا مهسا هر چی زنگ میزده و در میزده باز نمیکردن و آرش هم جواب سر بالا میداده به رضا زنگ زده و کمک خواسته اینجوری با وجود داستان بودن قابل قبول تر بود ولی اینکه رضا بی دلیل به خونه زن شوهر دار حمله کنه منطقی توش نداشت…


904087
2020-07-31 01:09:22 +0430 +0430

سفید دندان دیشب نبودی نگرانت شدم😁
حس کردم دلورس نوشته…می تونست خوب باشه ولی آخرش رو سمبل کردی…رضا از کجا اومد؟رضایِ غیرتی می تونه تو رو بعد از اون کارها ببخشه و از نو شروع کنه؟؟بعیده…
درسته که واقعی نیست ولی این دلیل نمی شه غیر منطقی باشه.به هر حال لایک .


904105
2020-07-31 01:19:11 +0430 +0430

سفید دندون ممنون که میای و داستان مینویسی ولی انصافا بیغیرتی ننویس .حیفه قلمت که ضدحال میزنی

2 ❤️

904106
2020-07-31 01:19:58 +0430 +0430

خسته نباشی برادر بسیجیه مادر کونی حرومزاده. عزیزان داستان رو بخونین و توجه داشته باشید که جمهوری اسلامی و سایبری هاش از مویرگ مغزتون به ذهنتون نزدیک ترن و همواره همه جا شبانه روزی در حال تلاش برای شستشوی مغزی شما مردم عزیز زحمت میکشن با تمام قوا

0 ❤️

904109
2020-07-31 01:21:44 +0430 +0430

حاشیه نداشت ،پرت و پلا نبود ،
خیلی خوب بود ،منتظر ادامشم❤

4 ❤️

904137
2020-07-31 01:44:09 +0430 +0430

Sadra.تراسور عزیز
ممنون از لطفت حق با شماست الان خودم داستان رو دوباره خوندم متوجه اشکالات شدم سعی میکنم بیشتر دقت کنم

لاکغلطگیر دوست خوبم
واقعا خوشحالم که بالاخره خوشت اومد دمت گرم😁

شاه ایکس عزیز
کاملا حق با شماست میتونست خیلی بهتر از این باشه،وقتی که داستان رو نوشتم تو تصوراتم رضا به وسیله ی ندا(زن قبلی آرش)از ماجرا با خبر میشه،به همین دلیل ندا رو تو داستان جا دادم،حس کردم خواننده متوجه این موضوع میشه،ولی متاسفانه مثل اینکه بد عمل کردم،در کل ممنون از نقد خوبت

ناژو عزیز
ممنونم هم واسه نقد خوبت هم واسه نگرانیت😁،مردای غیرتی اول سعی میکنن از بروز حادثه جلوگیری کنن ولی وقتی که حادثه اتفاق افتاد دیگه براشون مهم نیست راحت میبخشن هیچی تو دلشون نیس،البته این دیدگاه منه😁

Daland عزیز
ممنون از وقتی که گذاشتی،چشم دیگه بیغیرتی نمینویسم

Marjan.91
ممنون از وقتی که گذاشتی مرجان عزیز

3 ❤️

904143
2020-07-31 01:53:39 +0430 +0430

بازم کسشر!
خواستی یه پیامی رو انتقال بدی ولی از بس اغراق میکنی و نماد درست کردنت عمیقه به همه چی میرینی! هرکسی به زن (یا دختر و خواهر و …) خودش گیر نداد که پوششت باید حتما فلان باشه بی غیرت و زن جنده هست؟! شخصیت زن و رضا فقط تفاهم نداشتن چیزی که باید قبل ازدواج میفهمیدن و الا نه دختره جنده بود نه رضا متحجر!

آخر داستان رو هم با مشورت کارگردانای هندوستانی نوشتی! رضا از کجا پیداش شد؟! وات د فاز؟!

6 ❤️

904144
2020-07-31 01:56:34 +0430 +0430

Don andres عزیز
حق با شماست،ببخشید اگه بازم خوشتون نیومد،امیدوارم اگه بازم نوشتم بتونم راضیتون کنم دوست عزیز،بابت بحث و جدالی هم که تو داستان قبلی باهم داشتیم ازتون عذر میخوام،امیدوارم که ببخشید♡

5 ❤️

904161
2020-07-31 02:11:19 +0430 +0430

کیرم توی اون چشات

0 ❤️

904166
2020-07-31 02:16:53 +0430 +0430

شت باز تویی؟ اسم نویسنده رو معمولا نمیخونم (حالا یه عده ای نخونده اسمشون از طرز نوشتنشون پیداست به کنار) الانم اومدم کامنتا رو بخونم دیدمت!
کامنتمم فقط با توجه به داستانت بود قصد خاصی توش نیست هرچند تو اون داستان قبل هم نبود :)

دس به قلم ک میشی نصف اطلاعات رو حال نداری تایپ کنی میذاری به عهده خواننده ها! مومن مگه ما علم غیب داریم؟ یکی از این بکس همیشه در صحنه رو پیدا کن قبل ارسال داستانت بده بخونتش ایرادایی که خودت متوجه نشدی رو بهت میگه یه دست به سر و گوش داستان میکشی قشنگتر میشه. حالا باز خود دانی موفق باشی

4 ❤️

904168
2020-07-31 02:18:39 +0430 +0430

لکن به نظرمان این حقتان بود که این بلا سرتان بیاید تا قدر عافیت را بدانید .
لکن زن ایرانی باید فقط چشمهایش معلوم باشد و زیر چادر و لباس کامل و پوشیده باشد.

#لکن احسنت

2 ❤️

904183
2020-07-31 02:44:05 +0430 +0430

همه چی یه طرف اینکه طرفدار خامنه ای تو این سایت چیکار میکنه یه طرف
جقی بدبخت تو هم مث خامنه ای با دست چپ جق میزنی

0 ❤️

904185
2020-07-31 02:45:40 +0430 +0430

ساخته ذهن مریضت خوب بود دوباره بنویس

3 ❤️

904215
2020-07-31 04:49:45 +0430 +0430

با عرض معذرت مزخرف بود
متاسفانه دیس

1 ❤️

904239
2020-07-31 09:22:28 +0430 +0430

آخرش چی شد یهویی؟
رضا شزم بود یا سوپر من، که اومد نجاتش داد؟؟؟
داستانات افت کرده دوست عزیز…

2 ❤️

904240
2020-07-31 09:29:05 +0430 +0430

فیل هندی بودا! نمیگفتی هم تابلو بود داستانت زیادی تخیلی هست، پبامهای اخلاقی داخل شهوانی نشون میده که اخلاقیات هنوز در این قشر شهوانی جامعه زندست.

2 ❤️

904241
2020-07-31 09:54:13 +0430 +0430

تو که چشات بسته بود از کجا فهمیدی ساپورت و شورتو پرت کرد گوشه اتاق؟

3 ❤️

904243
2020-07-31 10:15:01 +0430 +0430

خخخخ. رضا علم غیب داشت آرش و کشته بود اومده بود نجاتت بده. داستانت غیر واقعی اما یه جوری ننویس خواننده احمق و بی‌شعور تلقی بشه.

1 ❤️

904244
2020-07-31 10:16:05 +0430 +0430

خیلی کوسشعر بود
حیف وقتی که بابتش رفت
رضا ننه مرده چطور خونه ت رو پیدا کرد اومد.
چرند بود
مزخرف

1 ❤️

904249
2020-07-31 10:40:58 +0430 +0430

شعار توش خیلی بود مخصوصا اون قسمتی که با مددکار داشتن حرف میزدن!

3 ❤️

904262
2020-07-31 11:13:03 +0430 +0430

کیرم تو کوس مادرت با ذهن بیمارت سادیسمی

1 ❤️

904268
2020-07-31 11:41:41 +0430 +0430

کسکش گیرت بیارم چنان میکنمت تا ۱۰۰تا داستان واقعی بتونی ازش بنویسی

1 ❤️

904274
2020-07-31 12:02:32 +0430 +0430

داستان باید به واقعیت نزدیک و باور پذیر باشه که متاسفانه بنظر من نبود
بیشتر تمرین کن استعداد داری

1 ❤️

904286
2020-07-31 12:45:31 +0430 +0430

جونننن ایولا
خوشمان امد

2 ❤️

904288
2020-07-31 12:49:58 +0430 +0430

بهتر از تخمی تخیلی های دیشب بود
لایک

3 ❤️

904291
2020-07-31 13:42:09 +0430 +0430

فقط اخرش 😒
سوالم از همه نویسندگان سایت که خودشونو ی٧رپا داستایوفسکی می دونن اینه :
چرا چرت و پرت می نویسید ?

2 ❤️

904299
2020-07-31 14:26:41 +0430 +0430

وا رضا چجوری اومد تو خونه؟

2 ❤️

904302
2020-07-31 14:58:55 +0430 +0430

تخیلی و کصشر

1 ❤️

904308
2020-07-31 15:35:17 +0430 +0430

فقط چون آخرشو خوب تموم کردی نریدم به کاسه کوزه‌ت:/

1 ❤️

904312
2020-07-31 16:01:36 +0430 +0430

نویسنده عزیز فیلم های هندی هیچ ارتباطی با زندگی واقعی ندارند👤

1 ❤️

904314
2020-07-31 16:08:33 +0430 +0430

خوب بود
مرسی

1 ❤️

904320
2020-07-31 16:22:28 +0430 +0430

هرگز گنجشکی را که توی دستت داری
به امید گرفتن کبوتری که در هواست رها نکن
با این داستانت یاد یه بنده خدایی افتادم که سرنوشتش و اینجوری کرد و خودش و بدبخت کرد
چیزی که تو نوشتی از نظر تو داستان بود ولی تو زندگی واقعی خیلی ها اتفاق می افته و خودشون بیخبرن

تو زندگی خودم هم اتفاق افتاد ولی به شکل دیگه ای
متاسفانه قدر داشته هامون و نمیدونیم و همیشه چشمم ما دنیال دست دیگرانه
و انسان تا زمانی که چیزی و بدست نیاورد دوستش داره

1 ❤️

904321
2020-07-31 16:35:23 +0430 +0430

تف تو روت داستانتو باور کرده بودم آخرش خودت ریدی بهش.

1 ❤️

904344
2020-07-31 18:45:14 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود
ولی نکته مبهم داستان این بود ک رضا از کجا پیداش شد یهو بعد او چن روز

1 ❤️

904362
2020-07-31 20:41:32 +0430 +0430

لایک

جا برای بهتر شدن داره ولی لایک25 تقدیم شما

2 ❤️

904372
2020-07-31 21:55:07 +0430 +0430

اگه چهار تا جمله رو از اين داستان كم مي كردي ، مي شد يكي از صد ها داستان چرند و بي ربطي كه به اسم داستان سكسي ، نويسنده گداي لايكش ، مي چپونه تو اين قسمت

قبلنم گفتم ، اكثر جماعت كامنت نويس اينجا ، برو بچه هاي جقي هستند كه بخاطر احساس حقارتي كه تو زندگيشون مي كنند به اين داستانها نمره مثبت مي دند

من ديسلايك

0 ❤️

904378
2020-07-31 23:15:26 +0430 +0430

داستان خوبی بود . توصیفت از وقایع و فضا سازی هایی که داشتی واقعا جذاب بود ؛ و مهم تر از همه اضافه گویی هم نداشت . ولی به نظرم این داستان قابلیت این رو داشت که حداقل در ۲ قسمت نوشته بشه که وقایعی که باعث شده رضا به کمک عسل بیاد هم مشخص بشه .

1 ❤️

904400
2020-08-01 00:15:37 +0430 +0430

داستانی چرت ، بی معنی ، مزخرف و تهوع اور
تا وسطش خوندم و عوقم گرفت !
کیر تو کونت و داستان مهوعت
اه 👎

0 ❤️

904410
2020-08-01 00:33:50 +0430 +0430

از اول داستانت که خوندم متوجه شدم که یکم جندگی در وجودت موج میزنه . دوست داشتی جندگی کنی ولی شوهرت نمیزاشته که کار بدی نمیکرده . در کل خوشم‌ نیومد دیس

0 ❤️

904414
2020-08-01 00:50:25 +0430 +0430

سفید دندون عزیز

وقتی این مدلی با بجا گذاشتن دهها سوال واسه خواننده،داستان رو یهویی تموم میکنی،خواننده ها هم میان میگن:
جقت که تموم شد و ارضا شدی،دیگه حوصله ادامه دادن نداشتی و کیری کیری تمومش کردی.پس با دست توی شورت داستان ننویسی.یا جق یا داستان نویسی…
آخرشو بد تموم کردی.اصلا رضا اونجا چیکار میکرد؟
از تو انتظار بیشتری داریم.لایک

1 ❤️

904555
2020-08-01 03:12:00 +0430 +0430

سگ پدر گوه میخوری بااین کصشرا سربه سرما میذاری

0 ❤️

904590
2020-08-01 07:20:17 +0430 +0430

کصشر که میگن اینه،داری از گاییده شدنت توسط علی دوست آرش میگی یهویی می ی تودانشگاه از لاسیدنات با رضا میگی؟کیرتو اون دانشگاهی که تو با اون رضای کونی دانشجوش باشید

0 ❤️

904641
2020-08-01 10:15:44 +0430 +0430

قشنگ بود دستت درد نکنه
ولی اخرش چطوری رضا مثل سوپرمن ظاهر شد !!! 😁

1 ❤️

904647
2020-08-01 10:32:24 +0430 +0430

داستان خوب ❤️
فقط کاش اونجوری یهویی تمومش نمیکردی و برای اومدن رضا توضیح میدادی

1 ❤️

904655
2020-08-01 11:04:26 +0430 +0430

با اینکه تخیلی بود ولی خیلی خوب بود

1 ❤️

904796
2020-08-01 23:00:27 +0430 +0430

شوهر مگه متجاوز ميشه؟
پولت رو نداده؟ 😂

0 ❤️






Top Bottom