شکنجه و تجاوز درکودکی

    آهنگ از راه دور اوا بهرام پخش بود ...خیلی شلوغ بود به هر طرف نگاه میکردی دختر پسرایی می‌دیدی که کنارهم نشسته بودن :) منم که تنها بودم یجا نشسته بودم ...داشتم به دختر پسرا نگاه میکردم که یهو داداشم صدام کرد ,شایان شایان ...رفتم ببینم چی میگه که یهو بهم پول دادو گفت با آژانس برو امشب خونه دوستت ...همینجوری خشکم زد گفتم داداش میخام اینجا بمونم +نه نمیشه برو فردا صبح میام دنبالت :/
    پولو نگرفتم و از خونه خودمون اومدم بیرون :(
    چقد دوس داشتم اونجا بودم نگاه کردن به اون همه دختر خوشگل ....هوووف عجب چیزی رو از دست دادیم :| نرفتم خونه دوستم و طرفای خونمون یجایی نشستم که خونمونو هم می دیدم مهمونارو میدیدم که میرفتن خونمون که یهو امیر دوست رامین منو دید ...
    شایان جان چرا اینجا نشستی پاشو بیا تو ،گفتم نه راحتم
    +عه پاشو بیا تو ببینم ...اون فک کرد با رامین دعوام شده :/
    باامیر ودوس دخترش رفتیم تو ،منم که انگار مهمون بودم بااین که خونه خودمون بود رفتم کنار امیر نشستم دوس دخترشم کنارامیر :)
    که یهو رامین اومد گفت آقایون خانوما بفرمایین شام ،دیدم میاد طرف من
    +مگه تو نرفتی _نه داداش بذار اینجا باشم دوستم خونه نیستش ...
    یه نگاه عصبانی بهم انداخت :(
    +باشه بیا بریم شام ...خوشحال شدم پشت سر رامین رفتم که یهو دوس دختر رامین اومد :/عزیزم ازش خوشم نمی یومد ...یه بشقاب برداشتم رفتم از رومیز غذا هارو نگاه کردم ...انگاری که غریبه بودم یه کم غذا براخودم کشیدم
    اومدم نشستم تو مبل :(بدون این که کسی به منم توجه کنه ...از هیچکس انتظار نداشتم ولی از داداش خودم که انتظار داشتم :(ای کاش تو این دنیا نبودم رامین هم اسیر من شده :(
    خیلی ناراحت و با بغض داشتم غذامو می‌خوردم که یهو چن تا دختر اومدن نزدیک من که یهو یکیشون گفت :ای وای این پسر کوچولو رونگاه کن تو چرا اومدی اینجا کوچولو :/از حرفش عصبانی شدم گفتم من داداش رامینم
    +ای وای ببخشید عزیزم حالت خوبه پس چرا اینجا نشستی
    _خوشم میاد اینجا بشینم
    هیچی نگفتن و رفتن ...همینطوری داشت می‌گذشت که بعد غذا و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه نوبت کیک تولد بود چه کیک تولد قشنگی بود دهنم آب افتاد :(
    ایشن دوس دختر رامین با کلی دک وپز اومد تا شمعای کیکشو فوت کنه
    منم عین عقب مونده ها کنار ایستاده بودم :/
    بغضم داشتم خیلی شدید ...که رامین ایشنو بغل کرد :)
    +عشقم تولدت مبارک صدساله بشی گل من
    _واوو مرسی عشقم تو بهترین عشق دنیایی
    داشتم به این فک میکردم که چرا تا حالا من تولدی مثل این نداشتم و عین منگولا گریم گرفته بود تا این که دوتا پسر اومدن سمتم
    +تو چرا گریه می‌کنی نکنه دوس دختر نداری بخاطراونه... خخخ وبعدش خندید
    _اذیتش نکن سامان خخخخ
    خخخ وزهرمار ...بیشرفای کون گشاد ...حالم از همشون بهم میخورد
    دلم بابا ومامانمو میخاس
    احساس کردم حالت تهوع دارم وار هوای مهمونی واقعا داشت حالم بد میشد که دیدم رامین اومد سمتم و برام تو بشقاب کیک آورده بود ...
    بشقاب و گرفتم و محکم کوبوندمش رو زمین و به سرعت از خونه رفتم
    رامینم افتاد دنبالم ولی انقد تند دویدم که دیگه نتونس بگیره
    گریه میکردم و از اونجا رفتم ...رفتم تو خیابون دیروقت بود من اون موقع ها ۱۳سالم بود که دیدم رامین زنگ میزنه به گوشیم
    از یه طرف خوشحال بودم که رامین نگرانم شده و از یه طرف ناراحت بودم :(
    جواب ندادم و دیدم بازم اون حالت تهوع رو دارم توان حرکت نداشتم اصلا
    یهو احساس کردم ته دلم خالی شدو افتادم رو زمین ...اصلا نمیتونستم پاشم احساس کردم دارم میمیرم که یهو چن نفر اومدن سمتم ...خدا خیرشون بده یکیشون رفت برام از داخل یه دکه آب قند درس کرد آورد اونو که خوردم کم کم حالم بهتر شد ...
    از اونجا دور شدم و رفتم سمت پارک ...
    که دیدم باز یه نفر زنگ زد شماره غریبه بود جواب دادم دیدم رامینه
    سریع گوشیو قطع کردم دیدم دوباره زنگ زد که جواب ندادم :/
    که دیدم پیام اومد
    +اگه تا بیس دیقه دیگه خونه نباشی من میدونمو وتو
    خیلی ترسیدم گفتم نرم اما بعدش گفتم آخرش باید برم هرچی زودتر برم بهتره
    پاشدم رفتم سمت خونه ...دیدم مهمونا دارن میرن کم کم ...صبرکردم همشون برن ...بعدشم رفتم تو که دیدم چند تا از دوستای رامین و چن تا دختر هنوز اونجان
    رامین گفت بیا اتاق کارت دارم
    میدونستم بخاطر این که بشقابو و اونطوری انداخته بودم زمین یه سیلی باید می‌خوردم :(
    +کجابودی _میرفتم خونه دوستم مگه خودت نگفتی برو خونه دوستت
    +تو غلط کردی من اول مهمونی گفتم برو _میدونم سر بشقاب ناراحتی ببخشید
    +یه لحظه بشین الان میام
    رفت کیک تولدو آورد و گفت بخورش دندوناتو مسواک بزن و بعدشم بخاب ولطفا از اتاق بیرون نیا باشه؟؟
    نمی‌دونستم چی بگم و گفتم باشه ...رفت از اتاق بیرون
    منم کیکو خوردم و اونقد خسته بودم که گرفتم خوابیدم ...ساعت طرفای سه بود بیدار شدم دیدم یه صداهایی میاد صدای رامین ودوسستاش
    گفتم خدایا اینا هنوز نرفتن
    پاشدم و بدون توجه به حرف رامین از اتاق اومدم بیرون
    که دیدم کنارهم نشسته بودنو وداشتن مشروب میخوردن همشونم مسست بودن :/
    رامین از همشون بدتر بود حالش تو خودش نبود رفتم کنار رامین هرچی صداش میزدم می‌گفت از یخچال برو بردار :(
    امیر ودوس دخترشم داشتن لب میگرفتن ...گفتم بشینم اونارو نگا کنم که یهو دیدم رامین که تو حالت خواب آلود بود بلند شد سریع رفتم سمت اتاقم و درو بستم
    حالم از زندگی خودم بد میشد داشتم به این فک میکردم که کاش کنار مامان وبابام بودم کاش منم یه مامان بابای خوبی داشتم
    که دیدم رامین اومد تو اتاق ....
    +واسه چی اومدی بیرون آخه چقد بگم بچه چرا گوش نمیکنی
    _تشنم بود اومدم آب بخورم
    +تا فردا صبح وسایلاتو جمع کن هرچی لازم داری بردار باید بری چن روزی خونه مامان بزرگت
    _نه توروخدا رامین ...من اراونا خوشم نمیاد بزار اینجا بمونم
    +با من بحث نکن میری اونجا چن روز دیگه برمی‌گردی
    دیگه شروع کردم به داد زدن گفتم من اونجا نمیرم اینجا خونه منم هست تو برو لاشی بازیاتو جای دیگه ای بکن من از اینجا نمیرم
    گفت دلت کتک میخاد گفتم آره بیا بزن دیگه ازت نمی‌ترسم
    مست بود و شروع کرد به کتک زدن من ....فکر نمی‌کردم که محکم بزنه ولی زد ...دادو بیداد میکردم که دوستاش اومدن و جلوشو گرفتن ...


    خلاصه انقد گریه کردم بعدش خابم برد :) صبح که پاشدم هیچکس خونه نبود دوستاش رفته بودن ...خوشحال شدم البته خیلی خوشحال شدم رفتم دریخچالو باز کردم عین این گشنه ها هرچی دستم می‌رسید میذاشتم دهنم خیلی هم تشنم بود ...
    دوچرخمو برداشتم رفتم کوچه ...خونه ما بجایی بود که خیلی خلوت بود و منم کسی رو پیدا نمی‌کردم باهاش بازی کنم بخاطر همین احساس تنهایی بیشتری میکردم :(....همینجوری بادوچرخم عین این آواره ها این خیابونو واون خیابون میرفتم ،اصلا معنی زندگی برام گنگ بود بعضی وقتا میشد میرفتم رو چمنا میشستمو فقط اون جا به جماعت تو پارک زل میزدم وبچه هارو نگاه میکردم ...ما وضع مالی خیلی خوبی داشتیم هرچی میخواستم برام فراهم بود ولی پول به چه دردم میخورد وقتی بچگی نکرده بودم وقتی بازی نکرده بودم وقتی هیجان بچگیو حس نکرده بودم ...اینا رو به داداشم میگفتم می‌گفت پول میدم برو اینو بخر اونو بخر باهاش بازی کن ولی من اینو واونو نمیخاستم من خودشو میخواستم من میخواستم باهم بریم بیرون ...دلم میخواست جای پدرمادر نداشتم باشه دلم میخواست اون کنارم باشه و بااون بازی کنم بااین که کم کم بچگیمم داشت تموم میشد و ....
    زیاد دوستی نداشتم بااین که چهرم خیلی خوب بود هم وضع مالیم هم درسم ولی پسرساکت وافسرده ای بودم بخاطرهمین اینا باعث شده بود دوستی نداشته باشم ...
    یه روز داشتم از مدرسه میومدم بیشتر وقتا مسیر خونمونو سعی میکردم از خیابون برم و وارد کوچه ها نشم یابیشتر اوقات اژانس می‌گرفتم ولی اون روز گفتم از کوچه ها برم تاراهم طولانی نشه چون اون روز اصلا حوصله نداشتم :(
    همینجور که داشتم میرفتم یدفعه نمی‌دونم چیشد به زور سه نفر منو سواریه ماشین کردن ...اصلا همه چی تو یه لحظه اتفاق افتاد نفهمیدم چیشد انگار اون لحظه هم دست و پاهام سست شد هم زبونم قفل شد ...تو ماشین داد زدم ولی پتورو انداختن روم ودیکه همه چی برام تاریک شد خیلی دست وپازدم ولی زور اونا بیشتر بود آخرش دیگه خسته شدم و هیچ حرکتی نکردم


    فوقش فکر کردم منو گروگان گرفتن و میخان ازداداشم پول بگیرن اصلا تجاوزو اینا برام نامفهوم بود اونم به یه پسر !....
    بعد یه راه طولانی که رفتیم رسیدیم وماشینوو نگه داشتن پتورو برداشتن ...وقتی پیاده شدم دیدم تو یه باغچه ایم که هیچکس اونجا نیست و یه خونه ویلایی هم داخل باغچشه
    دیگه شروع کردم به گریه کردن هر صدای بلندی که ازم میشنیدن یه پس گردنی خیلی محکم می‌خوردم وهمونجا برا چن دیقه لال میشدم ...


    منو بردن داخل خونه ،پاهامو قفل کرده بودنو ونمیخاستم برم ...یکیشون همونجا افتاد به جونمو و یه کتک حسابی همونجا خوردم :(


    تو اون لحظه ها یاد رامین و مامان بابام افتاده بودم دلم برا رامین تنگ شده بود ...هرضربه ای که می‌خوردم احساس میکردم الان میمیرم ،دیگه هیچ توانایی برا دفاع از خودم نداشتم کاملا بی دفاع !دیگه هر چی گفتن گوش کردم ،رفتیم داخل خونه ،بوی عرق حال ادمو بد میکرد البته من عادت داشتم ...
    محکم منو کوبیدن زمین و یکیشون اومد طرفم
    +می‌دونی من کیم _نه من از کجا بدونم بخدا من شماهارو نمیشناسم
    +ولی رامین می‌شناسه ....تو الان یه قربانی هستی میدونستی ؟


    جواب ندادم وبخاطر همین عصبانی شد و یه لگد محکم به شکمم زد منظورشو اون لحظه از قربانی بودن نمی‌فهمیدم !اشکام همینجوری داشتن میومدن و وقتی من گریه میکردم اون پسر که بعدش فهمیدم اسمش سعید بود انگاری لذت میبرد و می‌گفت بلندتر گریه کن ...
    انقد برام باکنایه حرف زد که بعدش متوجه همه ماجرا شدم
    رامین به خواهرش تجاوز کرده بود و حالا میخاست انتقامشو ازمن بگیره


    از دست رامین عصبانی بودم از یه طرفم اون موقع ها فکر میکردم اگه به یکی تجاوز بشه میمیره ... حس کردم خواهرش مرده و منم اگه باهام اینکاروکنن میمیرم ...
    افتادم به التماس و خواهش کردن با بدن بی جونی که داشتم واقعا قدرت هیچ کاریو نداشتم ،تا این که به رامین زنگ زدن ...پشت تلفن معلوم بود که رامین باور نمی‌کرد !منو مجبور کرد اونجا حرف بزنم ...بعدش دیگه گوشیو قطع کرد ....
    +دوس داری صورتتو خط بندازم و کلا همه جاشو خط خطی کنم خونی خونی بشه
    _نه تو رو خدا غلط کردم
    فقط میگفتم غلط کردم هیچ چیز دیگه ای نمیتونستم بگم ...تا این که به صورتم با یه چاقو چن تا خط انداخت وهمون لحظه سوزش شدیدیو تو صورتم حس کردم !دوباره باصدا بلند گریه کردم گفتم شاید دلش به رحم بیاد اما انگاری دلش خیلی پربود:(
    تا این که اومد جلوم نشست و از کاری که که رامین با خواهرش کرده گفت
    و وسطشم گریه میکرد
    باخودم گفتم اینا هیچ وقت منو نمیکشن مطمعنم !
    به سعید گفتم ...من چیکار کنم من تقصیری ندارم بخدا
    گفت :می‌دونم تقصیری نداری ولی اینطوری رامین بیشتر درد می‌کشه و دوباره بلند شد و یه دوربین آورد دوستاشم فقط سیگار میکشیدن ....
    پیرهنشو درآورد !دیگه زندگی برام تموم شده بود اصلا معنی ابرو و این چیزا رو درک نمی‌کردم فقط از این میترسیدم که بعدش میمیرم


    دوربینو روشن کردو خودش اومد طرف من ...پیرهن من و زیرپیراهنمو درآورد منم ساکت ساکت بودم هیچی نمیگفتم نمی‌دونم انگار زبونم قفل شده بود ...
    هرچقدم داد میزدم فایده نداشت ...قسمش دادم گفتم تو رووو جون مادرت ت جووون هرکس دوست داری منو ولم کن من نمیخام بمیرم ...هیچ تو جهی به حرفهای من نمیکرد شلوارمو وشورتمو درآورد و کامل لختم کرد من خیلی بدنم موی کمی داشت و لی نمی‌دونم دلش میخواست منو بزنه و بهم گفت چراموهاتو نزدی بیشرف و بازم مشتاشو تقدیمم کرد ، فقط داد میزدم اون لحظه انقد زد که دلم میخواست بمیرم چون دیگه تحمل نداشتم ...


    بی اختیار مامان بابامو صدا میکردم مادربزرگمو که ازش بدم میومد صدا میکردم


    بدبخت ترین آدم رو زمین بودم و دیگه داشتم بی هوش میشدم که ولم کرد ...دوستشم نشسته بود رو مبلو وفیلم می‌گرفت :/
    ژیلت آورد و موهای بدنمو بااون زد و خیلی جاهامو برید میدونستم که از قصد این کارو میکرد هنوز صورتمم درد میکرد ...دستامو بردم سمت صورتم و بعدش به دستام نگا کردم پرخون بود ....
    فقط احساس میکردم ته دلم خالی میشه ودارم ازهوش میرم
    شلوارشو درآورد واومد سمتم کیرشو درآورد و گفت بخورش ...همینجوری ماتم ومبهوت مونده بودم ....سرمو کشیدم کنار و دوباره سرمو‌ برگردوند بهم می‌گفت مال خودته بخورش انگاری که من خیلی خوشم میاد بخورمش می‌گفت مال خودته ....
    کیرشو به زور کرد تو دهنم وهی می‌گفت دندوناتو نزن بلد نبودم اصلا ...ولی سعی میکردم درست بخورم تا نزنه ...میکرد تو دهنم بعدش یهو درمیورد یه سه چهار دیقه همین کارو کرد بعدش آبش اومد اون موقع ها همه ی اینا برام عجیب بود چون واقعا زیاد نمی‌دونستم ...آبشو ریخت رو بدنم و طرف سینم و بعدش با دستش همه جا اونو مالید و دیگه احساس کردم تموم شده ولی تمومی نداشت


    داشت با بدنم بازی میکرد بعدش بهم می‌گفت بگو کیر سعید تو دهن رامین !نمیخاستم بگم ولی نمیگفتم میزد
    گفتم کیر سعید تو دهن رامین ....بگو کیرسعید تو دهن مادرم ...وقتی اینو نگفتم دوباره به شکمم لگد زد اون لحظه احساس میکردم نفسم بالا نمیاد به شدنی دردناک بود :(
    همشو گفتم ...می‌گفت بگو من شایانم مامانمم جندس ...دیگه همون لحظه مامانمو صدا کرد خدارو صدا کردم دیگه دلم میخواست بمیرمممممم


    اینم گفتم دیگه تحمل هیچیو نداشتم گفتم به خدا تحمل ندارم دیگه


    می‌گفت اصله کاریه مونده ...تا این که اون یکی دوستش اومد اونم لخت شد و عین دیونه ها بدنمو میخوردن و اون یکی رفیقش از بدنم تعریف میکرد و مست بودش ...نوک سینه ها محکم گاز میگرفتن بدنمو محکم گاز میگرفتن ...


    بدنم انقد کتک خورده بود انگاری دیگه درد اونارو نمی‌فهمید ....اونا تو عالم خودشون بودن منم تو عالم خودم ....زیرزبونم فقط مامانمو صدا میکردم و سعید منو برگردوند وبادستش با سوراخم ور می‌رفت و سرشو میآورد نزدیکشو لیسش میزد وقتی اینکارومیکردن برام لذت داشت ولی ....


    به کونم سیلی میزد و باز مجبورم میکرد بگم من شایانم مامانم جندس !:/
    انگشتاشونو میکردم تو سوراخم و یه ده دیقه باهمینکار مشغول بودن منم عین این مرده ها هیچ حرکتی نداشتم وچشام فقط به یه جا خیره بود انگار قدرت چرخوندن چشام حرکت چشمامو هم نداشتم


    وقتی کیرششو خاست بکنه اصلا حواسم نبود و وقتی سررشو خاسست بکنه همون موقع فهمیدم ودوباره داد زدم ...هرچقد تلاش کرد نتونست بکنه هی تف میزدو دوباره این کارو میکرد ...
    وقتی سر کیرش رفت تو کونم یه سوزش شدیدی رو حس کردم وباتمام وجودم داد زدم ...دیگه تحمل نداشتم


    الکی خودمو به بیهوشی زدم گفتم شاید تموم کنن چشمامو بستم که رفیقش گفت سعید سعید درش بیار... با سیلی محکم رفیقش پریدم ...


    دوباره شروع کردن ...باهم حرف میزدن و دوستش اسمش محمد بود ...از حرفاشون فهمیدم کونم خونی شده ...ولی توجهی نمیکرد و دوباره کیرشو کرد تو کونم ...دیگه داشتم فحششون میدادم ...میگفتم خدا بکش راحتم کن میخام بمیرم ...مامانمو صدا میکردمممممم همش میگفتم تقصیره توعه مامان ...


    الان که تعریف میکنم فقط دارم گریه میکنم ...


    به نوبت هر سه تاشون باهام اینکاروکردن که تو سومی واقعا از حال رفتم


    واون موقع دیگه تموم کردن ...اونا لباساشانو پوشیدن و منم لخت افتاده بودم روزمین و همه جام خونی ...دلم براخودم می‌سوخت مامانم کجابود ببینه رامین کجابود ببینه :/
    سعید با دستمال داشت صورتمو پاک میکرد وهی می‌گفت گفتم که تو قربانی بودی ...لباسامو تنم کرد انگار همون سعید قبلی نبود حتی بغلمم کرد


    منو بردن یجایی انداختن ورفتن چون نمیتونستم حتی خودمو حرکت بدم همونجا مونده بودمومنتظر رامین بودم چون به رامین گفته بودن


    تو اون بیابون وقتی ماشین رامینو دیدم خوشحال شدم ...از تنها چیزی که خوشحال بودم این بود که زندم ولی ای کاش مرده بودم ...


    وقتی رامین از ماشین پیاده شد و اومد سمتم فقط داشت گریه میکرد همش میگفت منو ببخش ولی من تو دلم میگفتم نمیبخشمت هیچ وق نمیبخشمت
    بغلم میکرد و می‌بوسید سروصورتمو ...شاید برا اولین بار بود که محبت رامینو‌اونطوری میدیدم وفقط داشتم گریه میکردم ...


    الان ۱۷سالمه چن سال از اون ماجرا گذشته من کنار رامینم ...
    حتی نتونستم از آدمایی که باهام اینکارو کردن انتقام بگیرم تا ته دلم خنک بشه چرا؟؟
    چون رامین نذاشت می‌گفت اون موقع منم باید اعدام بشم چون منم تجاوز کردم...
    این سالها رامین فقط کنار من بود حتی برای یه مدتی دیگه مغازه هم نرفتو وفقط پیش من بود من الان باهاش حرف میزنم ولی بازم ته دلم هیچ وق نبخشیدمش ...
    رامین دیگه دوس دختر نداره و دیگه رفیقاشو نمیاره خونه دیگه مست نمیکنه دیگه کار کثیف نمیکنه دیگه دور همه این کارارو خط کشیده ولی من نابود شدم من دیگه خودم نیستم من از همون پسر ساکت گوشه گیرم گوشه گیرتر شدم من عین آدمای ضعیف فقط گریم میگیره :)من زندگی نمیکنم فقط فقط نفسه که میکشم ....
    رامین دیگه یه داداش واقعیه ته دلم نبخشیدمش ولی الان خیلی دوسش دارم


    نوشتم اینجا ته دلم خالی بشه تا همه بدونن من داداشمم و نبخشیدم همه بدونن همین .


    نوشته: شایان


    _

  • 24

  • 5




  • نظرات:
    •   Mahoor132
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • فقط ميتونم بگم متاستفم . اميد وارم زود تر حالت بهتر شه


    •   هاودی
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • هعععی
      هیچی نمیشه گفت
      ولی داداش گذشتتو فراموش کن
      میدونم دارم چرت میگم و شدنی نیست
      اما تنها راهت همینه
      تو میخوای پنجاه شصت سال دیگه عمر کنی
      همش ک نمیشه اینجوری باشه
      سعی کن تغییر کنی
      توی بیست و چهار ساعت اخیر این دومین داستانی بود که با این موضوع میخوندم :(


    •   Ggaayy
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • نمیدونم چی بگم
      فقط میگم کاش داستان باشه


    •   sazessssh
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • ای خدااااااا


    •   عاشقجورابنازک
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • لعنت خدابرهرکسی که انتقام ازکسی دیگه میگیره،،،امیدوارم هرچی زودتربهتربشی،،،روان درمان برو برادرعزیز


    •   Elenajoon
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • بمیرم برات دلمو خون کردی


    •   azar.khanomi
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • ای کاش میشد کاری کرد با تاسف خوردن چیزی حل نمیشه


    •   ماهان..ماهان
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • :(


    •   Idingun
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • حتما به یه رواندرمانگر مراجعه کن، واقعا موثره، روشهای خاصی دارن که کاملا فراموشش میکنی، حتما برو پسرم


    •   maaraazzzi
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • آرزو میکنم بهترینها برات رقم بخوره


    •   جانسینا66
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • داستانتو خوب نوشتی ولی کاش اون ایموجیا رو اضافه نمیکردی
      لایک با یه دنیا آرزوی خوب تقدیمت پسر


    •   soheilrezaloo
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • خیلی ناراحت شدم
      ولی سعی کن تا جای ممکن بهتر زندگی کنی همین


    •   merlinjan
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • متاسفم


    •   آزادفر
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • خدا یه راهی رو میذاره سر راهت نگران نباش


    •   yoosef4242
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • لعنت بر هرچی کودک آزاره .. کیر خر تو کس مادر و خواهر هر چی کودک آزاره .. آخه بیشرفا یکی نیس به شما بگه چیکار بچه ها دارین .. اخه حروم زاده ای که کودک آزاری میکنی تو رو مگه خر بزرگ کرده ..
      عزیزم شایان میدونم سخته برات ولی دیگه بهش فکر نکن و آیندتو بساز تو به هر چی که بخوای میتونی برسی .. باورکن راس میگم ..
      داستانت هم خیلی احساسی و زیبا نوشتی .. نزدیک بود گریه کنم .. ولی حرف منو جدی بگیر و بهترین زندگی رو برا خودت بساز.. فقط تلاش کن


    •   romsezar
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • لعنت به هر چی گرگ صفته


    •   TINAAAAA
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • (rose) (rose) (rose)


    •   امیرپایدار
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه خدا بهت صبر بده ریفیق


    •   Di.ck
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • الان یه مشت کوسخل قربون صدقش میرن ، اخه کیرم تو مخت با این داستان نوشتنت (dash)


    •   Imanameriyoon
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بچه بازی!!! ننویسین
      آخع این چه مرامیه


    •   Sina_at
    • 2 ماه
      • 0

    • ???من اصولا كامنت نميزارم ولي كسه ننت اين چه كسشعريه باو كمتر جق بزن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو