شک

    لبامون به هم گره خورده بود . طوری از طعم لباش ارضا میشدم که هیچ حسی نمیتونست این حالمونو توصیف بکنه . یه ربع بود که لبامون رو لبای همدیگه جا به جا میشد .
    خیلی دوسش داشتم ؛ ولی بهش اعتماد نداشتم . این شک لعنتی مثل خوره به جونم افتاده بود .
    تازه از مواد ترکش داده بودم . تازه آزمایش مورفینش منفی شده بود .
    اونموقع که لب میرفتیم از ته دلم لباشو میخوردم ولی بهش اعتماد نداشتم . فقط میدونستم باید بی هدف لباشو بخورم و آعوش زنونشو به سمت تنم بکشم .
    دستمو به زیر شورتش بردم و کس خیس و تحریک شدشو با دستم مالیدم . صدای ناله هاش توی خونه پیچیده بود ؛ فقط ا
    آه میکشید و میگفت : تند تر صدرا ، کیرتو در بیار تورو خدا .
    جوری ناله میکرد که دلم میخواست هر دومون با تموم وجود ارضا بشیم . دلم میخواست هردومون با هم ارضا بشیم .
    دستامو بین پاهاش فشار میدادم و انگشتمو به کس تنگ و خیسش فرو میکردم .
    بغل گوشم به تندی آه میکشید و لاله ی گوشمو میخورد و ازم میخواست زود کیرمو در بیارم و وارد کسش بکنم ..
    هر دومون لخت بودیم و بعد از خیس کردن کیرم توسط فریبا کیرمو به پهلو تو کسش کردم.
    جوری کمر میزدم که حتی نمیتونست ناله قبلی رو با ناله ی حال چفت و جور کنه .
    با هر ناله ای که میکرد کیرمو بیشتر فشار میدادم و ناله ی قبلی رو قطع میکرد و دوباره ناله میکرد . این جیغ و دادش بیشتر تحریکم میکرد که با شهوت زیادی به کسش کمر بزنم .
    یکباره با کمر های وحشیانه و پر از هوسم
    پاهاشو از هم جدا کرد .
    کیرم که از کسش بیرون اومد ؛ لبامو به لباش گرفت و با دستش کیرمو رو کسش تنظیم کرد . چند لحظه ای بود که تو حالتی که دوست داشت میلرزید و دلش میخواست منم تموم بشم .
    هیچ هدفی نداشتم فقط میدونستم باید کمر بزنم و ارضا بشم . عرق سرد رو پیشونیم طوری گرفته بود که اصلا توقع نداشتم ارضا شدن خودمو حس کنم .
    صدای ناله هاش و ناله هام خونه رو پر کرده بود و صدای ساعت دوز تحریک شدنمو یکم پایین تر میورد .
    هر موقع که احساس میکردم دارم خالی میشم ، کیرمو در میوردم و بعد از خوابیدن هوسم وحشیانه به کسش کمر میزدم .
    با صدای آه گفتن از ته وجودم و ناله های صدای نازکش که نشان از بی خوابی میداد کل آبمو توی کسش خالی کردم .
    با اینکه هنوزم بهش اعتماد نداشتم ولی از ته وجودم دوسش داشتم .
    هنوزم چشاش بهم التماس میکرد که بهش اعتماد بکنم ولی من نمیتونستم ؛ هر چقد زور میزدم بهش اعتماد کنم نمیتونستم .
    هر روز در رو به روش قفل میکردم تا مبادا بازم دچار بشه به اعتیاد لعنتی . قبلا که تو خیابون باهاش آشنا شدم یه دختر معتاد بود که واسه گرفتن گل تن به هر کاری میداد . میدونستم که خلاف میکنه ، میدونستم که به خاطر اینکه خمار نمونه هر کاری میکنه ولی من اینطور قبولش کرده بودم .
    همون اولا که باهاش آشنا شدم و بهش گفتم دوسش دارم و اون جوابمو داد :که خیلی وقته به فکرمه ، فکر میکردم داره باهام بازی میکنه ولی بعدش که به خاطرم مواد رو ترک کرد فهمیدم شاید یه ذره دوسم داره . ازش خواستگاری کردم و بر خلاف تصمیم خانوادم فریبا رو دست آوردم و توسط خانوادم طرد شدم .
    بابام میگفت : اون یه روز به خاطر موار میفروشتت ... مامان هم میگفت یه روز به خاطر موار میای خونه میبینی با یه نرد غریبه رو تخت خوابیده ... ولی من به هیچ کدومشون توجه نکردم و با فریبا ازدواج کردم .
    هر روز وقتی سر کار میرفتم در رو به روش قفل میکردم و فرییا بدون هیچ گله ای این وضع رو تحمل میکرد . حتی یبارم بهم نمیگفت مگه من زندانیم که اینقد بهم سخت گیری میکنی .
    خودشم میدونست چقد دوسش دارم و دلم نمیخواست تو دام این گند کاری گرفتار بشه
    .
    فریبا بدون هیچ گله ای هر شب برام شام میپخت و بدون هیچ سوالی بهم محبت میکرد . از این اخلاق بد خودم نفرت داشتم ولی هر کاری میکردم نمیتونستم بهش اعتماد کنم .
    گاهی وقتا مردد بودم که واقعا کاری ‌که با این زن میکنم درسته یا نه . گاهی وقتا که شک تا استوخونام رخنه میکرد میخواشتم ولش بکنم و برای همیشه برم .
    گاهی وقتا به حس خودم غلبه میکردم و میگفتم : من که دوسش دارم حتما اونم دوسم داره و هیچوفت سراغ این عادت غلط نمیره .
    گاهی وقتا روش غیرتی میشدم و بی خود سر هر کی که تو ساختمون اجاره ای بود خودمو خالی میکردم . با هر مردی که تو آپارتمان میشد دعوام میشد . شاید خودم جای فریبا بودم نمیتونستم خودمو تحمل کنم .


    ظهر بود و دوست داشتم بر خلاف بقیه ظهرا ناهارمو با فریبا تو خونه بخورم .ولی با صحنه ای رو به رو شدم که کل زندگی رو برام حرام و خراب کرد .
    فریبا قفل در رو باز کرده بود و از خونه ی من رفته بود .
    دستامو به سرم گره کرده بودم و تموم ظهر رو منتظر فریبا بودم تا شاید خبری ازش بشه .
    بعد از یک ساعت فریبا اومد و منو جلوی دری که به روش قفل کرده بودم دید.
    به حدی به غرور و غیرتم خورده بود که دندونامو بهم فشار میدادم . با خشم و داد از فریبا خواستم بره داخل خونه تا صدای عربده و گله ی منو همسایه ها نشنوه .
    فریبا خیلی ترسیده بود و ازم میخوست احساسی نشم و به حرفش گوش بدم . بدون اینکه حرفی بزنم در رو به روش باز کردم تا بره داخل .
    به حدی عصبی و خشمگین بودم که دلم نمیخواست حرفی بهم بزنه . فقط دستای سنگینمو رو صورت و بدنش بلند میکردم و به شدت میزدمش . انگار غم و کله ی کل دنیا رو میخواستم رو سر فریبا خالی کنم .
    بدون اینکه سوالی ازش بپرسم به سمتش حمله کردم .
    فریبا گریه میکرد و فقط ازم میخواست این وضعو تموم بکنم . فریبا تند حرف از آزمایشگاه و بچه میکرد ولی من بهش توجه نمیکردم و فقط فریبا و غرورشو زیر دستام له میکردم .
    ازش پرسیدم بازم رفتی با دوستای مفنگیت مواد مصرف کردی ؟؟ شب میام میبرمت آزمایش بدی ... فریبا فقط دعا کن مثبت نباشی اگه مثبت باشی به جون هردومون آتیشت . فریبا با گریه میگفت : صدرا بخدا اونجور که فکر میکنی نیست تو رو خدا به حرفام گوش بده .
    بدون گوش کردن به حرفاش فقط دست روش بلند میکردم و میزدمش .
    انگار میخواستم کل عقده ی تو دلم رو ، کل خشم تو وجودمو رو سر این دختر معصوم و بی پناه خالی کنم .
    بعد از کلی کتک کاری و مرافعه در رو قفل کردم و رو به جسم بی حالش گفتم : فریبا این کلید سازو پیدا میکنم . زن و بچشو جلوی چشاش
    میارم .
    بهش بگو جلوی چشام آفتابی نشه .اگه ببینمش میکشم اون بچه کونی رو . دیگه حق نداری از این خونه بیرون بری . اگه رفتی هم دیگه دنبالت نمیام ؛ میری همون خراب شده ای که قبلا بودی فهمیدی یا نه ؟؟
    فرییا بدون گله بهم گفت : چشم صدرا ، عشقم هر چی ت بگی فقط ناراحت نباش برو شب بیا با هم حرف بزنیم ... اصلا در رو ببند هر کی باز کرد با هم بریم بکشیمش ... بغض گلوش به هق هق تبدیل شد و گفت : اصلا تو بگو بمیر من بمیرم ... اصلا امشب میمیرم ببینی که پای حرف و قولم بهت هستم ... بیا ببر منو آزمایشگاه ببین که از وقتی تو رو شناختم پاکِ پاکم .


    .........................................................................


    با خودم حسابی کلنجار رفتم و از این همه خشم پیشخودم شرمنده شدم . فریبا رو با تمومی وجودم دوست داشتم . شرمنده بودم از این همه دعوا و مرافعه . هزار بار با خودم میگفتم : کاش میپرسیدم چرا از خونه بیرون رفته ؟؟
    تا خر خره با دوستام مست کرده بودم و دلم آغوش گرم و لذت بخششو میخواست . با همه ی وجود سردم دلم آغوش گرم فریبا رو میخواست ... با همهی بد اخلاقیام کنار اومده بود و تحملم کرده بود .
    شب براش کلی خرید کردم و لباسی که دوست داشت دخترمون بپوشه رو براش خریدم و اومدم خونه .
    کلید رو ، رو قفل در چرخوندم و فریبا رو صدا زدم .هیچ صدایی از خونه نشنیدم . فریبا رو با اون صورت بور و مو های یخی تو بغلم تصور کردم . نگامو دوختم به چشای غمگینش که هیچوقت نتونسته بودم بهش اعتماد کنم و تو چشای قهوه ای پر از سوالش گم شدم . فریبا رو تو خونه نمیدیم و دیونه وار صداش میزدم ....
    فریبا ،،، فریبا قربونت برم جواب بده
    هیچ صدایی نشنیدم و حسابی بهم ریختم .
    وقتی لکه ی خون روی سرامیک هارو دیدم فکرم هزار جای جور و ناجور رفت ...
    دنبال خون رو گرفتم و به در حموم رسیدم ....
    در حموم رو وحشیانه میزدم و از فریبا میخواستم بیاد بیرون ... اشکام دید چشامو کم تر میکرد . فقط میدونستم باید گریه کنم و غصه بخورم تا خالی بشم ...
    اشک از چشام پایین میومد و سیلی میزد به صورت پر از خواهش و التماسم ...
    تو کف حموم بود .
    .دستامو مشت کردم تا شیشه ی حموم رو پایین بیارم ... دستمو به سمت شیشه ی حموم بردم و یکباره در حموم باز شد. دست مشت شدم همون بالا خشک شد وفتی ظاهر داغون فریبا رو دیدم .
    فرییا روشو ازم برگردوند و از حموم به سمت پذیرایی رفت .
    تو شک و کما بودم که فریبا صدام زد ...
    صدرا بیا شامتو بخور گرسنه میمونی... درسته که باهات قهرم ولی دلیل نمیشه که شامی که دوست داری رو برات نپزم .... قورمه سبزی خوردم منم میرم بخوابم ...
    خوشحال شدم و به دنبال بوی قورمه سبزی به سمت آشپزخونه قدم برداشتم ...
    فریبا رو تو بغلم گرفتم و ازش خواستم منو ببخشه ... زیپ کیفشو باز کرد و برگه ی جواب آزمایشو جلوم گرفت ...
    بهم گفت که امروز به آزمایشگاه رفته بود که بفهمه بارداره یا نه . میخواست منو سوپرایز کنه ولی من بدون اینکه به حرفاش توجه کنم وجود زنونشو کتک زدم و کل غرورشو زیر دستام له کردم ....
    روشو ازم برگردوند و گفت : امروز جسم من اذیت نشد ولی بچت توی شکمم خیلی عذاب کشید . حال دخترت خوبه ولی دلش شکسته باید از دلش در بیاری ...
    با چشایی نم به سمتش قدم برداشتم و با اعتماد کامل بغلش کردم ...
    دستامو پس زد ولی به زور تو بغلش خودمو جا کردم و ازش خواستم منو به خاطر همه چی ببخشه ...
    با صدایی غمگین و ناراحت و به آرامی تو دل زمستون بهم گفت که دلش گوجه سبز میخواد ....


    پایان


    نوشته: secretam

  • 26

  • 18




  • نظرات:
    •   Terminator1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • اولا گل اعتیاد حساب نمیشه
      دوما آزمایش مورفین نداره
      مگه تریاک کشیده؟
      نمیدونم چرا باب شده تو کستانتون از مواد اسم می‌برید
      سوما مردِ داستانت بیشتر کسخل بوده تا شکاک
      چهارما سکرت نیستی میشناسمت


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • درو روش قفل می کردی؟ مگه مجرم گیر آوردی؟ افراد معتاد مجرم نیستن، فقط به خاطر اعتیادشون بیمار حساب میشن که زن تو هم این دوره رو پشت سر گذاشته بود.


    •   Terminator1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • اینم بگم واسه گرفتن گل تن به هرکاری میداد؟
      گوزو تو اصلا تو عمرت گل کِش از نزدیک دیدی؟
      اولا پول زیادی نباید بابتش بدی
      دوما گل تنهایی نمیشکن معمولا سه‌چارتا رفیق باهم میکشن یعنی پولشو یه نفر حساب میکنه و بقیه درکنارش میکشن و نیازی نبود دخترِ داستانتو واسه خریدن گل جنده کنی


    •   Pesareperspolisiy
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • کیرخر تو کون اون مرد حروم زاده ای ک دست رو زنش بلند کنه,


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک سوم
      به نظرم داستان های قبلیت خیلی بهتر بود, به هر حال موفق باشی دوست عزیز


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • لایک چهارم تقدیم شد، چه عجب این یکی تهش غم نبود!!!
      یه پاراگراف انگار تو ویرایش از دستت در رفته بود .در کل خوب بود ممنون


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • قشنگ بود،دو سه تا ريز غلط داشتي فدا سرت. طرف رو گل مصرف داشته بعدا به چيزاي بالاتر رفته. اينو بايد ميگفتي دوستان به اشتباه بد فكر نكنن.


    •   telmaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • دوسش نداشتم :(


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • عوضی، خیلی خوب بود!!!! آفرین


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • اولا خیلی خیلی لایک داری و دوما


      جناب ترمیناتور گل مواد مخدر محسوب میشه. و در رده بندی از لحاظ ترک کردن موادها ۱.سیگار.۲.حشیش۳.شیشه۴کوکایین ۵.هرویین ۶گل ۷.مواد سنتی (تریاک و شیره )و۸.....


      گل رو چون در ایران دیگه واقعا میشه گفت اکثر جوونا پسر و علی الخصوص دختراا مصرف میکنن و تخریبش در مغز چون به صورت آهسته ولی پیوسته هستش و با گذر زمان تقریبا بیشتری اثرات مخرب خودش رو نشون میده


    •   uncle_nigga
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • اونایی که احیانا شک دارن به تخممونن. اگه نمیخاستی زنت معتاد و جن.ده نباشه چرا رفتی همون زنو گرفتی؟ یعنی به یک بچه جقی بگن برو زن بگیر از تو بهتر زن میگیره.


    •   Minow
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • هیچ هدفی نداشتم فقط میدونستم باید کمر بزنم و ارضا بشم . اين جمله رو برام توضيح بده مگه هدف ميخواد اصلا ؟؟هدف سكس و لذت بردنه ديگه خيلي جمله ي بي معني اي بود قبل ترشم تكرار كردي اينو
      ديس ميدم بخاطر اينكه دست بلند كردي روي زن


    •   arash.abi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام
      دوست خوبم، لایک 13 م رو به شما و این داستان زیبا دادم
      یه قسمتهایی از این داستان واقعی بود
      این که بعضی مردای ایرانی خیلی راحت دست رو زنشون بلند میکنن
      ساعت 0725 ومن بی اختیار اشکامو رو گونه ام حس میکنم
      خیلی ممنون، ولی باید چنتا داستان شاد هم بنویسی


    •   Niiloo-far-78
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • بد نبود


    •   Caboos1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • شما مگه هدفدار لبای همو میخورید دیوثا بگید ما هم بدونیم
      ما از اول هیچ هدف خاصی رو دنبال نمی کردیم فقط مثل گشنه ها میفتادیم به جون طرف


    •   Sepidarsal
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کودن


    •   Robinhood1000
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • درود. جدای از غلط های نگارشی،، واقعا جالب بود. 19 (rose)


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ايراد كه زياد داشت داستانتون ولى بيشتر تلاش كنيد شايد موفق شديد.
      گل ماده مخدر محسوب ميشه و ١٠٠٪؜ اعتياد آور و مخرب.
      شخصيت دختر و پسر داستان و دوست نداشتم.
      تا زمانيكه با يك فرد معتاد براى مدت طولانى زندگى نكنيد به عمق فاجعه پى نميبريد.
      زندگى كه بر پايه شك و بدبينى به طرف مقابل استارت زده بشه اثرات جبران ناپذيرى و بدنبال داره.


    •   mrchicco
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • من چند وقتی هست فقط میخونم و کامنت نمیزارم چون واقعا دوستان اصلا کامنتهای درستی نمیزارند فقط فحاشی میکنند اتفاقات اینجا یا خاطره هست یا داستان خاطرات که خوب مشخصه


    •   mrchicco
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستانها هم یا واقعی اند یا خیال پردازی. این که دیگه فحش نداره ادمها میدونند رویا پردازی کنند یا براشون اتفاق افتاده باشه چرا فکر میکنید همه دروغ میگند بعضیها اینقدر سطحی میخونند


    •   mrchicco
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • که حتی مفهوم داستان رو مت‌وجه نکیشند و جالب هست غلط هم‌میگیرند انگار قرار جایزه ادبی بدند خوبه که درست نگارش انجام بشه اما نباید افراد رو سرزنش کرد و به فحش بست


    •   mrchicco
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • برای همه ارزوی سلامت دارم سکرت عزیز موضوع خوبی بود و تقریبا فارغ از ایرادهایی که بچه ها گرفتند من خوشم اومد امیدوارم کارهای بهتری ازت بخونم خشونت علیه زنان خیر


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 0

    • مردی که دست روی زنش بلند کنه رو باس فقط رید تو دهنش و تو سر و کله ش
      بعد هم بذاری تو‌گوه خفه شه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو