شیرینی تلخ

1399/10/29

این داستان بخشی از زندگی منه و فقط یه تیکش سکسیه پس اگه دنبال همچین چیزی هستید ادامشو نخونید
من آرمینم ۲۴ سالمه و تهران زندگی میکنم ، آدم خیلی درونگرا و توداری هستم، هر چند تا قبل ۱۷ سالگیم هیچوقت اینجوری نبودم توی اون سنِ لعنتی دنیا رو سرم خراب شد از تهران برگشتیم شهر خودمون تبریز البته من از بچگی تو تهران بزرگ شدم به دلیل شغل پدرم و تا حالا تبریز زندگی نکرده بودم.
خونمون چهار سال بود که همش جنگو دعوا بود لای این دعوا ها من همیشه قربانی میشدم و جفتشون عصبانیتشونو سر من خالی میکردن، دیگه دعواها به کتک کاری رسید من مجبور شدم برم و جلوی پدرم وایسم و اونو بزنم اون روز، روزِ سقوط من بود کارشون به جدایی کشید و من با مادرم رفتیم خونه مادربزرگم تبریز فکر میکردم برم اونجا از اون جهنم خلاص میشم ولی همه چی بدتر شد ، دعوا های خوانوادگی، پیام اوردن و پیام رسوندن بین خوانواده پدریم و مادریم، نگاه های توهین آمیز فامیل، شرایط سخت عادت کردن به شهر جدید و خیلی چیزای دیگه که اینجا جاش نیست منو از اون پسرِ پُر از شوق و احساس تبدیل کرد به یه جوون بی روحِ سرد که دیگه به هیچ چیزی اهمیت نمیده تک تک رفیقامو از دست داده بودم هیچ دوست و رفیقی نداشتم و تنها ترین آدم روی دنیا شده بودم هر کیم میخواست یکم بهم نزدیک بشه شدید میزدم تو برجکش و اصلا نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم با یه دختری هم وارد رابطه شدم که همه جوره منو بازی داد و ازم سوع استفاده کرد و آخرش با بدترین خیانتا منو انداخت دور دیگه تقریبا امیدمو برای زندگی از دست داده بودم اونجا توی اون محل به فکرم زد از یه جایی اسلحه جور کنم و خودمو خلاص کنم و واقعا حتی با یکی که اسلحه میفروخت حرف زدم و قرار گذاشتیم…
ولی یه روز صمیمی ترین رفیقم که از بچگی تو تهران باهم بزرگ شدیم و همه چیو باهم تجربه کرده بودیم اولین بار باهم دوست دختر پیدا کردیم باهم کلی خندیدیم کلی گریه کردیم داستان سکس هامونو برا هم میگفتیم و خلاصه کسی که بیشتر از هر کس دیگه ای تو دنیا دوستش داشتم دو سال پیش بهم زنگ زد و گفت داریم میایم تبریز با دوستای دانشگاهم میخوایم بیایم اونجارو بگردیم تو هم بیا با هم این چند روزه بگذرونیم .
خیلی خوشحال شدم و نمیتونستم تا روز اومدنش صبر کنم قرارمو با اسلحه فروشه کنسل کردم و آماده اومدن رفیقم شدم بالاخره اومد منم رفتم دنبالش
۵ سال بود ندیده بودمش بعد از کلی بغلو احوال پرسی منو به دوستاش معرفی کرد همشونم دختر بودن. فائزه دوست دختر خودش و ستاره و لِیلی دوستای فائزه باهم سلام کردیم و بعد آشنایی رفتیم که بچرخیم بعد از نزدیک ۵ سال شادی رو تو زندگیم دوباره دیدم خیلی خوش گذشت من با همشون خیلی گرم گرفتم و صمیمی شدیم ولی یه چیزی راجب لیلی فرق میکرد خیلی حس خوبی ازش میگرفتم خیلی حس میکردم میفهمتم و تنها کسی بود که میتونستن دو کلمه باهاش حرف بزنم تو تمام دنیا تو اون یه هفته ای که تبریز بودن هرروز رفتیم بیرون چرخیدیم و دو شب هم نشستیم خونه ای که یه هفته ای اجاره کرده بودن عرق خوردیم خیلی خوش گذشت شب قبل برگشتشون که هممون مست بودیم یهو رفیقم به فائزه برگشت گفت پاشو بریم تو اتاق بخوابیم خستم برگشتم گفتم شیطون چرا فیلم بازی میکنی هممون میدونم چی تو سرته دیگه همه زدیم زیر خندا اون دوتا رفتن تو اتاق
منم رفتم بیرون از خونه که یکم هوا بخورم یهو دیدم لیلی هم پاشد با من اومد رفتیم بیرون یه سیگاری کشیدیم و برای اولین بار تونستیم باهم دوتایی حرف بزنیم چقدر دختر شیرین و دوست داشتنیی بود از هر نظر عین خودم بود سلیقه هاش توی موسیقی فیلم کتاب و اعتقادات و حتی رفتاراش خیلی ازش خوشم اومد سریع به دلم نشست منی که دیگه حوصله حرف زدن با هیچ بنی بشریو نداشتم و ۵ سال میشد واقعا نشسته بودم با یه نفر دو کلمه مثل آدم حرف بزنم به خودم اومدم دیدم دارم دو ساعته برای لیلی از خاطره های خوبمون با رفیقم و هر چیز دیگه ای بود حرف میزدم و اون چقدر با علاقه گوش میکرد برای من خیلی عجیب بود همچین حسی بعد این همه سال تونسته بودم مزه شیرین این زندگیو دوباره بچشم و این باعث شد من دیوونه لیلی بشم تا صبح با لیلی تو خیابونا قدم زدیم و حرف زدیم آخرش دیگه هوا که داشت روشن میشد برگشتیم خونه و رفیقامو بردم ترمینال که برگردن تهران بعد خداحافظی برگشتم خونه و باز با همون وضعیت مضخرف قبلی روبرو شدم ولی اینبار یه شیرینی ته دلم بود که تمام اون غصه هارو میشست
شیرینی لیلی…‌
از روز بعدی که رفت ما یک شب نبود که باهم حرف نزنیم هر روز و هر روز صمیمی تر میشدم و وابسته تر جوری که اگه یه شب باهم حرف نمیزدیم تا صبح خوابمون نمیبرد من عاشق لیلی شده بودم ولی نمیتونستم بروزش بدم دلیلشم فاصله مضخرفی بود که بینمون بود اونم همین حسو داشت بعد شش ماه از اولین دیدار دوباره اومد تبریز و ما همو دیدیم کلی باهم وقت گزروندیم ولی جوری رفتار نمیکردیم که رابطه خاصی بینمون وجود داره حتی بک بارم همدیگرو بغل نکرده بودیم همش به خاطر فاصله لعنتی
هر بار که باهم حرف میزدیم دلم میخواست فقط وسط حرفاش لبامو بزارم روی لباش ببوسمشون و بغلش کنم و بهش بفهمونم چقدر عاشقشم ولی هیچوقت این اتفاق نیافتاد روز رفتنش فرا رسید با هم خداحافظی کردیم ولی اینبار خداحافظیه دردناکی بود حس دلتنگی قشنگ قلبمو فشرده میکرد نمیتونستم آروم بگیرم همش انگار یکی داره مغز و قلبتو با دستاش فشار میده ولم نمیکنه
بعد سه ماه از اون روز بالاخره یه موقعیت شغلی عالی برام توی تهران پیش اومد و این یه روزنه امیدی بود برای تامین آیندم ولی بیشتر از اون از این خوشحال بودم میتونستم برم نزدیک لیلی باشم میتونم کنار کسی که عاشقشم زندگی کنم به لیلی خبرشو دادم و اونم از خوشحالی داشت بال در میاورد دو روز قبل از مصاحبم با اون شرکت رفتم تهران که اگه اوکی گرفتم برم یه خوابگاه پیدا کنم و برگردم وسایلمو از تبریز بیارم تهران برای اون سه روزی که قرار بود تهران باشم یه خونه کوچیک اجاره کردم و به لیلی هم گفتم که بیاد
روز رفتنم فرا رسید از تبریز تا تهران ۸ ساعت راهه تمام این ۸ ساعت یک لحظه نمیتونستم تحمل کنم همش دعا میکردم زود تر برسیم بالاخره رسیدم اونم دم ترمینال منتظرم بود تا دیدمش بی اختیار وسط اون همه جمعیت بغلش کردم اونم تعجب کرد به هر حال اولین بار بود بعد خودشم محکم تر منو بغل کرد یه دقیقه تو بغل هم بودیم وسط ترمینال که یکی اومد گیر داد و ما بالاخره همو ول کردیم هندیدیم و رفتیم
برای اولین بار بغلش کرده بودم یکی از شیرین ترین لحظات عمرم بود
با هم رفتیم اون خونه ای که اجاره کرده بودیم و تا داخل خونه شدیم خودش پرید بغلم جوری که نزدیک بود بیافتم زمین دو دقیقه همینجوری تو بغل هم بودیم بهش گفتم بسه دیگه مُردم بیا بریم لباسامونو در بیاریم دوری خوشگلم اونم گفت چشم لگولاس قشنگم اینا لقبایی بود که برا هم انتخاب کرده بودیم اون چون اکثرن لباساش آبی بود و یکم سریع همه چیو فراموش میکرد بهش میگفتم دوری توی انیمیشن در جستجوی نمو اونم به من میگفت لگولاس توی فیلم ارباب حلقه ها چون موهام خیلی بلند بود و همیشه شیش تیغ بودم مثل خودش و یکمم کصخل میزد مثل خودم :)
تا شب نشستیم و کلی فیلم دیدیم حرف زدیم و کتاب خوندیم و کارای مختلف کردیم توی خونه یه تخت دو نفره بود شب رفتیم که بخوابیم ولی من مگه خوابم میبرد همش فکرم پیش لیلی بود فقط میخواستم ببوسمش و تمام حرفایی که تو دلم بودو بهش بگم ولی میترسیدم نمیدونم چرا شاید به خاطر گذشته مضخرفم بود یا دوس دختر خائن قبلیم هرچی بود میترسیدم
دو ساعت با خودم کلنجار رفتم دیگه جرعتمو جمع کردم برگشتم سمتش دیدم اونم همونطوری که دراز کشیده داره بهم نگاه میکنه تعجب کردم یعنی اونم مثل من خوابش نبرده بود و میترسید؟ چند دقیقه به چشمای خوشگلش خیره شدم برگشتم گفتم خوشگل ترین چشمای دنیارو داری اونم خندید و گفت مثل خودت لگولاس جونم دستمو بردم و موهای بورشو نوازش کردم اونم با لبخندش منو بیشتر به این کار تشویق میکرد بهتر از این حس تا حالا تجربه نکرده بودم یواش یواش دستمو کشیدم رو صورتش بعدشم بردم سمت لباش و آروم و ملایم نوازششون کردم خودشو بهم نزدیک تر کرد و سرشو گذاشت رو سینم قلبم انقدر تند تند میزد که میتونست قشنگ حسش کنم اونم همینجوری بود دیگه صبری تموم شد کلشو گرفتم و لبامو بردم‌گذاشتم رو لباش اونم مثل اینکه تمام روز منتظر این لحظه بود دستشو گذاشت پشت گردنم و شروع کردیم به بوسیدن لبای همدیگه
انگار دنیارو بهم داده بودن حسی که داشتم ورای واقعیت بود آروم آروم تیشرتمو داد بالا و دست میکشید به کل بدنم منم یه لحظه رفتم عقب تیشرتمو کندم و دستم بردم سمت تاپ اون و کشیدمش بالا و شروع کردم به مالیدن سینه هاش سینه هاش بهترین سینا های جهان بود حتی از سوپر مدلایی که توی فیلم پورن هم دیده بودم بهتر بود سوتین نپوشیده بود و راحت باهاشون بازی میکردم اونم رفت عقب تاپشو یهو کنو و دستشو برد داخل شلوارم یکم از رو شرت کیرمو مالید بعدش دستشو کرد تو شرتم و کیرمو گرفت تو دستش و همزمان داشتیم لبای همو میبوسیدیم
کیرم دیگه بیشتر از این نمیتونست سفت بشه منم دستمو کردم تو شرتش و با کصش بازی کردم چه چقدر لذت بخش بود قشنگ صدای نفس نفس زدنای جفتمون بلند شده بود همینجوری که دستامون تو شرت هم هم بود یه لحظه ازش جدا شدم شلوار و شرت خودمو کندم بعدم مال اونو و دوباره شروع کردیم به خوردن لبای هم ولی اینبار وحشیانه تر و خشن تر انشگتمو آروم بردم سمت کصش و یواش یواش کردم داخش یه آه ریزی کشید و با لخند قشنگش منو به ادامه دادن تشویق کرد همینطور که داشتم انگشتش میکردم برگردوندمش و رو کمر خوابوندمش رو تخت و رفتم بالای بدن فوق سکسیش یهو برگشت گفت تا حالا دخول نداشتم کاندوم بزار منم همیشه محض احتیاط با خودم دوتا کاندوم همه جا میبرم گفتم نگران نباش جیگرم آماده اومدم برگشت گفت ای لاشی میدونستی قراره اینجوری بشه گفتم صد درصد خندیدیم و بعد کاندوم گذاشتم برگشتم رفتم سمت کصش گفت اول برام بخور گفتم با کمال میل رفتم و شروع کردم به لیسیدن کصش عجب کص خوشگل و تمیزی داشت بهترین کصی که تو زندگیم دیده بودم شروع کردم به خوردنش و با اون یکی دستم انگشتمو کردم داخل کصش چقدر لذت بخش بود حس میکردم کیرم الانه که بزنه کاندومو پاره کنه به خصوص با اون ناله های ریز سکسیش که دیوونم میکرد بعد چند دقیقه ناله هاش شدید تر شد دستشو برد لای موهای بلندم و محکم فشار داد تو کصش و با یه آه ریز طولانی ارضا شدم تا فهمیدم بلند شدم کیرمو آرم مالیدم لای شیار های کصش بعد یه دقیقه گفت بسه دیگه بکنش تو همشو میخوام
یواش یواش کیرمو بردم سمت سوراخ کصش و آروم آروم شروع کردم به فشار دادن کیرم داشت میترکید تهت فشار اون کص تنگش چند بار داخل کصش عقب جلو کردم تا یکم روون تر شه و بعد آروم آروم تا ته کردم داخل کصش چه حس نابی بود آروم شروع کردم به عقب جلو کردن آه آه سکسیش شروع شد یواش یواش سرعتو بیشتر کردم دیگه آخرش به تلمبه های سنگین رسید قشنگ میتونستم حسش کنم یه حسی بیش از حس فیزیکی دیگه داشتم یواش یواش ارضا میشدم سرعتو بردم بالاتر آهو ناله هاشم بیشتر شد بالاخره ارضا شدم و تمام آبم داخل کاندم ریخت اونم دیدم همزمان با من بدنش یه لرزش کوچیکی زد و با یه آه نرم ارضا شد رفتم و کنارش دراز کشیدم و بهش گفتم عاشقتم اونم گفت منم همینطور بالاخره به عشقم رسیدم تمام و کمال ،بعد چند دقیقه گفتم بازم میخوام گفت منم همینطور ایندفعه اون منو خابوند رو تخت کاندمو در اورد کاندوم دوم و آخریو کشید رو کیر و رفت نشست روی کیرم و با دستش هدایتش کرد داخل کصش و شروع کرد به بالا پایین کردن سینه هاشو گرفتم تو دستم و منم از پایین بدنمو تکون میدادم تا بیشتر لذت ببرم بعد چند دقیقه دوباره ارضا شدیم همونجوری صورتشو گرفتم و لباشو اوردم سمت لبام و شروع کردم به خوردنشون بعد چند دقیقه دوباره حوس کص نازشو کردم و گرفتم بَرِش گردوندم رو تخت و کاندومو در اوردم و اینبار بدون کاندوم کردم تو کصش یهو گفت بدون کاندوم خطر ناکه گفتم واقعا میخوای الان بس کنیم با یه لبخند شیرینی گفت نه منم لباشو بوسیدم شروع کردم به جلو عقب کردن بدون کاندوم خیلی لذتش بیشتر بود دیگه جون نداشتم بدنمو تکون بدم کیرمو آروم آروم تو کصش جلو عقب کردم و بعد از چند دقیقه دوباره ارضا شدم و قبل از اینکه آبم بریزه تو کصش کشیدم بیرون و کیرم که دیگه جون نداشت دو قطره آب ازش اومد و ریخت رو شکمش بعدش رفتم بغلش خوابیدم و تا صبح تو چشمای هم نگاه کردیم و همو نوازش کردیم این بهترین سکسی بود که تو کل طول زندگیم داشتم و همینطور بهترین حسی که تجربه کردم توی اون سه روزی که تهران بودم حسابی باهم دیگه عشق بازی کردیم و بعدش که دیگه کلن اومدم تهران برای زندگی، کلی خاطره های شیرین و سکسی دیگه باهم ساختیم زندگی بهشت شده بود برام هم کار مورد علاقمو داشتم هم عشقمو ولی بعد از یک سال یه روز رفت مسافرت با خوانوادش شهر خودشون کاشان دیگه جواب پیام منو نداد جواب تلفنمم نمیداد دو هفته همینجوری گذشت بعد دو هفته برگشت تهران بهم زنگ زد و گفت آرمین دیگه دوستت ندارم ازت سرد شدم منم مات و مبهوت مونده بودم که یعنی چی چطور ممکنه ما شده بود باهم بحثمون بشه ولی همیشه با گفتگو حلش کرده بودیم و رابطمون فوق العاده بود هیچ خاطره بدی از هم نداشتیم…
قلبم برای بار دوم خورد شد فقط به دیوار نگاه میکردم و با خودم دنبال دلیل میگشتم ولی هیچ جوابی نرسید بهم هر شب کارم شده بود گریه و زاری دیگه نای کار کردنم نداشتم حتی و قلبم ی ضخم خیلی بزرگ ورداشت
از اون موقع یک سال میگذره ولی هنوز ذهنم درگیرشه دیگه هیچکس نیست مثل اون منو درک کنه با هیچکس نمیتونم راجب ریزترین اتفاقات روزم حرف بزنم سعی کردم برم سراغ آدمای دیگه ولی هیچکس برام لیلی نمیشد با این حال هنوز دارم به زندگیم ادامه میدم ولی بازم با یه روه سرد و قلب مُرده…

نوشته: آرمین


👍 6
👎 3
5401 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786959
2021-01-18 00:46:00 +0330 +0330

امید وارم برای هیچ بنی بشری همچین سختی هایی پیش نیاد!

خدا مث اینکه اشاره می کنن:میره که ای طو شه!

1 ❤️

786968
2021-01-18 00:56:50 +0330 +0330

تحت تاثیر قرار گرفتم خوب بود داستانت

0 ❤️

786970
2021-01-18 00:57:53 +0330 +0330

دختری که با پسر غریبه یه هفته میرفته سفر شب خواب شهر غریب! سیگار هم که اهلش بوده پرده هم که نداشته همون روز اول اومدنت به تهران هم که کس داده یعنی رسما اینکاره بوده از دست دادنش تاسف داشته؟ نکنه میخواستی بری بگیریش؟؟ خدا رو شکر کن از زندگیت رفت بگرد یه تر تمیزشو پیدا کن مثل ادم باهاش آیندتو بساز

5 ❤️

786988
2021-01-18 01:50:31 +0330 +0330

کسی که میخاد بره،راهو نشونش بده،یه لقمه نون پنیرم بده دستش یوقت تو راه گشنش نشه برگرده…

0 ❤️

786999
2021-01-18 02:16:00 +0330 +0330

مزخرف درسته . فقط چرا همجا با خودت کاندوم میبردی اینطوری که تو اولش گفتی من یه ادم افسرده درون گرا خجالتی برداشت کردم !!! امیدوارم باز تو زندگیت یکی رو پیدا کنی که درکت کنه فراموش کن از زندگیت لذت ببر

1 ❤️

787050
2021-01-18 07:39:26 +0330 +0330

این لیلی شما چیزی به اسم بکارت نداشت؟🙄🙄🙄🙄

0 ❤️

787427
2021-01-20 09:48:41 +0330 +0330

مشتی زندگی کودکی و نوجوونیت مث من بوده درکت میکنم…ولی اصن خودتو بخاطر این دختر ناراحت نکن طرف اینکاره بوده

0 ❤️

787502
2021-01-20 23:26:48 +0330 +0330

من یه رفیقی داشتم که زیادم باهم صمیمی نبودیم ولی بخاطر بچه محل بودن و هم سن بودنمون باهم در ارتباط بودیم.یادمه وقتی سِمون کمتر بود و دائم دنبال مسائل سکسی و خانوم بازی بودیم،این بدبخت هم تقریبا هم سرنوشت تو بود.هر دختری که باهاش اوکی میشد، بعد یکی دوماه باهاش بهم میزد…میدونی دلیلش چی بود؟ …این بود که دهنش همیشه بوی مستراح میداد.من این موضوع رو بارها بهش گفتم ولی هیچوقت دنبال اصلاح این عیب نبود تا اینکه ازدواج کرد.الانم که متاهله متاسفانه زندگی جالبی نداره.حالا اینکه دلیلش چیه رو نمیدونم.
من گمونم تو هم چنین مشکلی داشته باشی.درکل مشکلت به تخممون هم نیست.چون کاری برات نمیشه کرد.

0 ❤️








Top Bottom