شیر دوشی مادر شوهر (۱)

    1396/9/16

    سلام سلام هلیام
    خیلی مقدمه گویی نمیکنم که دوستان حال خوندنشو داشتن الان جای اینجا تو مطب داشتن ویزیت میکردن خخخ

    دستمو میکشید و با پاهایی که دیگه جونی واسه راه رفتن نداشتن فقط رو زمین کشیده
    میشدم هر از گاهی جیغ میزدم و تقلا میکردم دستمو ول کنه.
    ولی فایده نداشت هیچ کس توی اون روستای خراب شده نبود
    هرچی فحش توی این سالیان مبارک عمرم یاد گرفته بودم حوالیه طاها ( شوملیم :/ مثلا منو برده بود ویلاشون شمال واسه تعطیلات ) و جد و آبادش میکردم و اونم به هیچ کدوم عکس العمل نشون نمیداد.
    طاها : رسیدیم !
    درو باز کرد یهو دستمو ول کرد کم مونده بود پخش زمین شم که سریع دستشو گرفتم
    من : بیشعور عوضی اینجا دیگه کدوم گورستونیه ؟!
    طاها : هلی درست میحرفی یا بزنم دهن دماغتو یکی کنم ؟!
    الان دقیق حرفامو یادم نیست خیلی عصبانی بودم و چرت و پرت پشت سر هم تو ذهنم ردیف میشد.
    بلند شدم و مانتو یکم تکوندم به دور و بر نگاه کنم .
    من : طاها خودمونیما با اینکه یکم اخلاق و رفتار نداری دختر مردمو درست حسابی جایی ببری ( خطاب به اینکه تا اینجا کشون کشون اورده بودم ) ویلاتون بدک نیست .
    طاها : به من چ خب راه نمیای ، تازه بعدا میریم تو استبل برفی رو نشونت میدم
    من : وای اره خیلی دوستدارم ببینمش و اسب سواری کنیم ولی از گاو خوشم نمیاد اونورا نریم ، پرده هارو زدم کنار کم کم هوا رو به تاریکی میرفت
    طاها : چشم بهت یاد میدم،خب جوجه مگه ما 3 روز بیشتر اینجاییم که انقدر لفتش میدی
    من پریدم بغلش : هوووم ؟! جوجه کیه هااا ؟!
    با یه دستش کمرمو گرفت نیوفتم و با اونیکی زد به دماغمو گفت : نگاش کنا با اون ...
    که یهو گوشیش زنگ خورد و اروم دستشو برداشت
    من : بیا دیگه بازم مامانته :| میخواد چک کنه یه وقت دندون مصنوعیاتو جا نزاشته باشیم
    طاها : هلی یه ثانیه ساکت
    من : مگه دروغ میگم زنیکه وقت و نا وقت زنگ میزنه اینجا فضولی
    یهو با گوشی حمله کرد سمتم چی میگی حرف دهنتو بفهم نزار دستم روت بلند شه
    چشمامو واسش ریز کردم و برگشتم رفتم همینجوری تو دلم بهش فحش میدادم از لحن صحبتش فهمیدم بللله حدسم بی جا نبوده مامیشه داشتم مانتو مو در میاوردم که یهو صدام کرد برگشتم و گفت هلی جان مامان جون دارن میان پیشمون سلام میرسونن !!
    یهو مثل اینا که سکته ناقص زدن همونجا میخکوب شدم فقط نگامو بین اون گوشی لعنتیو چشماش جابه جا میکردم.
    طاها ام از فرصت استفاده کرد به مامانش گفت هلیم سلام میرسونه قدمتون روی چشم و قطع کرد.
    داد زدم سرش تو که خودت میدونی ما فقط 3 روز اومدیم تعطیلات تنها باشیم اون وقت گفتی باشه بیاد اینجا ؟!؟!؟!
    طاها : عزیزم خب اونم تنهاست بیخیال دیگه بعدا هم میایم سنشون بالاست زشته چیزی بگیم
    من : چی زشته خودشون نباید انقدر ( با اشاره به بند انگشتم ) درک داشته باشن
    طاها : هلی تقصیره من که نیست ببین ...
    ادامه حرفشو گوش ندادمو دویدم تو اتاق خواستم اکشن بازی در بیارم درم قفل کنم که دیدم از این خبرا نیست ( هنوز اتاق ویلاشون امکانات قفل رو نداشت خخخ البته طاهام تقلایی نکرد که بیاد تو )
    خلاصه تا فردا که مامانش اومد یه کلمه ام باهاش حرف نزدم و بعد یه سلام علیک خشک و خالی با مامانش رفتم تو اتاق و دیگه بیرون نیومدم.
    تا اینکه طاها در زد گفت : بیا ناهار خانومم ، هلیا خانوم هنوز قهره با من ؟ اومد تو و در و بست
    زانو زد کنار تخت موهامو ناز کنه
    منم قلت زدم بهش پشت کردم اونم صداشو بچگونه کرد : پس قهل قهل تا قیامت
    خندم گرفته بود ولی بزور خوردمش اونم ادامه داد :هلیا خانوم من دارم برمیگردم تهران
    یهو انگار غم دلمو گرفت برگشتم گفتم هنوز که یه روز مونده :| بهم زنگ زدن تو اینجا بمون حال و هوات عوض شه بعد فردا با مامان برگرد.
    منم که بیشتر از قبل ازش عصبانی بودم فقط باشه ای گفتم و دوباره برگشتم خودمو به خواب زدم .
    انقدر هیچی نگفت که فکر کدم واقعا رفته و داشت گریم میگرفت تا اینکه یهو اومد رو تخت و از پشت بغلم کرد منم دیگه بغضم ترکید ولی خیلی حس خوبی داشتم که هنوز اینجاست یه حسی که فکر کنم بشه بهش گفت امنیت واسه همین مقاومت نکردم میترسیدم بره واقعا اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم منو به خودش چسبوند
    خودمو تو بغلش جا دادم و اونم یه فشار خفیف بهم وارد کرد و گفت: کوچولوی من
    و بعد محکم فشارم داد, نزدیک بود له بشم واسه همین گفتم: بابا ترکیدم فشارشو کم کرد و گفت: هروقت ترکیدی خودم جمعت میکنم میدوزمت از تصور اینکه بترکم و طاها داره با یه جارو خاکنداز جمعم میکنه از خنده منفجر شدم و اونم همراه من خندید ما ای کاش اون خنده ها و اون روز هیچوقت تموم نمیشد...ای کاش...
    من : طاهااااا منم باهات میام !
    طاها: هلی زشته مامان تازه اومده اون وقت یهو بزاریم بریم 2 تامون
    من: به من چ من که گفتم نیاد مگه کلا میخواستیم چند روز اینجا باشیم
    طاها: عشق دلم یه روز با مامی اینجا باشین فردا دوتایی برگردین جبران میکنیم بعدا هوم ؟
    من : هوم ؟
    طاها: آره دییییگه
    چشمامو ریز کردم و گفتم کووووفت ایشالا تبدیل به سوسک بالدار شی ، فقط یه روزااا
    طاها : جوووون که سوسکتم اونم بالدارش
    خندم گرفته بود گفتم گمشو لوس نشو :)
    پشت ماشینش آب ریختیم ( با مامیش یا همون ثریا ) و رفتیم تو حالا نوبت تاریخچه مادر شوهره :|
    یه زن به شدت چاق و قد کوتاه باورتون نمیشه اندازه شکمش که اونقدر گندست سینه داره، فکر کنم خانوادگی سینشون اندازه گاو بوده ( میدونم احترام بزرگتر واجبه ولی جلوتر میفهمین دلیل تنفرمو ) اخه خاله های طاهام همین شکلین با این که طاها بهم گفته بود اینا خانوادگی با سینه کوچولو مشکل دارن میگن بچه ضعیف میشه زود می میره چون بهش شیر کافی نمی رسه و از این خرافاتا ولی خب ما کلی عاشق همیم اینام یاد میگیرن طرز فکرشونو عوض کنن راستش منم سینه هام خیلی کوچیک نیستن ولی خب مطمنا به خانواده گوریلا نمیرسه :/
    من تا قبلش فکر میکردم این خرافاتا الان دیگه فقط تو دهاتا باشه ولی برعکس تصورم از همون روز خاستگاری ثریا جون باهام لج افتاد و از هرکاری دریغ نکرد که میونه منو طاها رو شکر اب کنه مثالش همین اینجا بودنش الان درست وسط تعطیلات ماست
    ثریا : به به ما روی ماه شماام دیدیممم
    من : اره یکم حالم خوش نبود
    ثریا : نگران نباش امروز حالت حسابی جا میاد
    من : میخواین جایی بریم ؟ ( حداقل نمیخواستی تو اون چاردیواری به زور تحملش کنم )
    ثریا : نه عزیزم اومدم واسه باباجونت شیر طبیعی ببرم الان میخوام برم طویله
    من : باشه پس مراقب خودتون باشی
    ثریا : چی چی مراقب خودتون باشین ؟! دخترم من با این سن و سالم زشت نیست برم شیر گاو بدوشم ؟؟؟
    ( واای خدا ننن ) من : مامان جون طاها که گفت دیگه دستی نمی دوشن دستگاه شیر دوش دارن بعدشم مگه امروز اقا عبد الله ( چون ما اینجا نبودیم از اسبا و گاواشون اقا عبد الله مراقبت میکرد ) نیستن بهشون بگین دیگه!!
    ثریا : تنبلیتم بخاطر اون بدن نحیفته دیگه نخیر بهشون خبر دادم میام ویلا، اجازه خواستن برن زود بیا بریم ببینم
    زنیکه رفت بیرون و گفت 10 دقیقه دیگه پایین باش مانتومو پوشیدم و اروم کشون کشون حرکت کردم سمت طویله
    بیا تحویل بگیر هلیا خانوم داری میری تو طویله شیر بدوشی به عنوان تعطیلات رمانتیکت همینجوری غر میزدم که یهو دیدم ثریا مثل دیو 2 سر جلوم وایساده
    من : عه مامان جون هوا سرده می رفتین تو دیگه
    ثریا : نه دخترم مگه میشه تو مراسم به این مهمی !!
    من : چی منظورتون چیه ؟!؟! :|
    ثریا : هیچی دخترم قرار با یشم گاو مورد علاقه مامانی اشنا شی بیا این چشم بند رو بگیر
    ( این زنیکه کامل روانیه )من : چشم بند واسه ی چیه ؟!؟!
    ثریا : دختره ی لاغر مردنی چقدر سوال میپرسی گفتم ببندش
    با صدای دادش هول شدم و پارچه سیاهو بستم دور چشمام ولی یکم فاصله گذاشتم که یکم ببینم جلومو لابد خیلی گاوشو دوستداره فکر کرده میخواد رو نماییش کنه خخخ
    یهو ثریا اومد و پارچه رو محکم کرد ( فکر کنم فکرمم میخوند عوضی همون یکمم نذاشت ببینم )
    هولم داد تو طویله گفتم خیلی خب ثریا خانوم این یشم کدومه ؟
    ثریا خانوووم ؟!
    وا این که گوشش سنگین نبود مامان جووون ؟!
    ترسیدم و از طرفی یه قدم نمیتونستم حرکت کنم میترسیدم پام بره رو پشگل گاو و بوی گند اونجا داشت خفم میکرد دستمو بردم که چشم بندمو باز کنم که ... فقط یادمه پخش زمین شدم و قشنگ صورتمو رو کاها حس کردم
    چشمتون روز بد نبینه وقتی بهوش اومد تا 5 دقیقه کامل متعجب بودم که اینجا کجاست به خودم اومدم دیدم تو اون طویله کثیف کامل لخت بودم اونم با دست و پای بسته
    اومدم ثریا خانومو صدا کنم که بیاد کمک ولی صدام در نمیومد چشم بند حالا بجای چشمام دور دهنم بسته شده بود
    آخ چه خنگیم من جر ثریا خانوم که کسی اونجا نبود نکنه کار خودشه ... ساعت نداشتم اون موقعه پس بعد از گذشت مدت نسبتا طولانی ... بلله حدسم کامل درست بود میخواستم هرچی از دهنمه بهش بگم جیغ میزدم حتی پارچم نمیتونست صدامو خفه کنه
    ثریا : به به گاو وحشی من اماده ای ؟ هیسسس ساکت شو
    بلند تر داد میزدم زنیکه روانی با چه حقی به من میگه گاو نشونش میدممم طلب کارانهنگاش میکردم
    ثریا : اره دیگه بهت خوبی کردم گذاشتمت رو کاه و یونجه اینجوری سرکش شدی الان که بری تو پشگلا حالت جا میاد
    نننن ننننن تند تند سرمو تکون دادم
    طناب دستمو کشید و گفت ببین اینجا جای یشمه و منو کشید
    50 سالش ایناست با این وجود انقدر قوی بود که هرچی خودمو تکون میدادم نمیتونستم در برم پرتم کرد بین دو تا میله این شکلی بودن = اینجوری | منو گذاشت بینشون و دستامو بست گفت چهار دست و پا شو زیرم کلی پشگل ریخته بود وحشت کرده بودم . بالا سرم وایستاد منم بالاخره بعد کلی تقلا تونستم دهن بند رو باز کنم عمرااا و یه لگد محکم زدم وسط پاش ( میدونم این فن رو اقایون پیاده میشه اخه چاره ای نبود دیگه همونجا دم دستم بود) جیغش رفت هوا و همینطوری ناله میکرد منم سعی کردم با دندون دستمو سریع باز کنم ولی خیلی محکم بود و کلفت یهو دیدم بالا سرمه و دستشو سریع کرد تو دهنم چشمام چهارتا شده بود دستش پره پشگل بود سعی کردم گازش بگیرم که نتونه بقیه رو بکنه تو دهنم ولی فایده ای نداشت بینیمو سفت گرفت و اول یکم مقاومت کردم ولی یهو دهنم تا ته باز شد هوا میخواستم ( البته فکر کنم دریغ از یکم هوا فقط کلی پشگل رفت تو ) یکمش رفته بود تو و حالت تهوه داشت دیوونم میکرد دستشو اورد بیرون دهنم کامل پر شده بود و منم شروع کردم به تف کردن فکر کرده زنیکه عوضی من اینارو میخورم که یهو بطری اب رو اورد من اسکلم فکر کردم نخیر دیگه خیلی دیره واسه اشتی و عوض کردن طمع دهن من زنیکه هه تازه رفته اب اورده عمرا ببخشمت جبران میکنم میکشمت همینجا پیرزن یهو بطریو باز کرد تو دهنم و سرمو گرفت بالا چشمتون روز بد نبینه منم که دیگه دهنم داشت میترکید و خفه میشدم همه آب و پشگلارو تا اخر قورت دادم فکر کن منی که از بوشم متنفر بودم گگگگگ زنیکه اشغالتو مریضی باید بری تیمارستان بستری شی !!!
    ثریا : احمق حالا فهمیدی تاوان جفتک پرونیاتو ادمت میکنم دست رو مادر شوهرت بلند میکنی سینه مورچه ای
    همینجوری داشتم تف میکردم و حالم بد بود من : عوضی همچیو به طاها میگم دیگه پسرتو نمیبینی اگه بزارم من هلیا نیستم .
    ثریا : حالا میبینی که اون هر روز منو شکر میکنه سینه مورچه ای !!! زود چهار دست و پا شو اگه میخوای بازم پشگل نخوری
    کلمه پشگل رو که گفت ناخود اگاه چهاردست و پا شدم وحشت کرده بودم مزه افتضاح غیر قابل توصیفش هنوز زیر زبونم بود
    ثریا : افرین حالا شد و پاهامو تو همون حالت بست منم دیگه تقلایی نمیکردم حالم خیلی بد بود
    ثریا :مورچه هاشو ببین چه اویزون شدن خخخ
    یهو به خودم اومدم و یادم اومد کامل لختم مورچه ؟ اهان لابد باز با سینه هامه یه نگاهی به خودم کردم
    ثریا خندش بیشتر شد و گفت نگران نباش الان خیلی اویزون نیست ولی تا چند ساعت دیگه حسابی درست میشه خخخ
    وحشت کرده بودم منظورت چیه ؟!
    ساکت شوو تو از اولم میدونستی عروس من شدن قوانین خودشو داره و دهن بند رو محکم تر از دفعه قبل بست دور دهنم میدونی این چیه سینه مورچه ای ؟!؟! نمیدونی مگه نه ؟ قراره حسابی باهاش اشنا شی اونم وقتی که وصل میشه به سینه هات قرار امروز حسابی حس یشم ( گاوشون که قبلانم ذکر شد ) رو درک کنی و بعد قهقهه زد و گفت "شیر دوووش"
    سرمو تند تند تکون میدادم و دیگه حتی حاضر بودم رو پشگلا بخوابم ولی چهار دست و پا نمونم اما انقدر محکم بسته بود دریغ از یک سانت که بتونم جابه جا شم .
    هیسس هرچی کمتر تقلا کنی راحت تر گنده میشن و کارمون تموم میشه
    گیره اول رو بهم وصل کرد و نوک سینم و توش تنظیم کرد شروع کردم به جیغ زدن و کمک خواستن با اینکه میدونستم بی فایدست هیچکی اون ورا نبود
    ثریا : هیس خفه شو دیگه اگه صدات در بیاد میزارمش رو درجه 3 فهمیدی ؟! اون وقت تو دور تند واقعا شیر ازت در میاد بدبخت پس ساکت شو به این فکر کن بچه طاهام میتونه بیشتر شیر بخوره و حداقل نمیره از گرسنگی دیگه فقط اشک میریختم ( خدایا تاوان عشقم اینه من نمیتونم دیگه گگگگ )
    نوک اونیکی سینمم تنظیم کرد و دیگه از ترس حرفش کامل ساکت بودم تا اینکه دستگاهو شروع کرد باورم نمیشد انقدر درد داشته باشه با اینکه فاصلم با زمین زیاد بود یهو سینه هام 2 برابر کشیده شدن پایین و نوکشون مور مور میشد حس میکردم کل محتویاتشون میخواد کشیده بشه و کامل خشک شن و از شدت درد بی هوا جیغم در اومده بود یهو دیدم صدای دستگاه بیشتر شد و سینمو انقدر میکشید که اگه منو نبسته بود حتما تا الان پخش زمین بودم موهامو کشید و گفت بسته مگه نمیگم ساکت باش خیلی درد داشتمو هیچ جوری نمیتونستم صدامو کم کنم موهامو ول کرد و گفت خیلی خب پس مثل اینکه اومدی که نسازی وقتی رو شماره 3 تا صبح اینجا باشی حسابی بهش عادت میکنی و یاد میگیری دفعه بعد دیگه داد نزنی رفت سراغ دستگاه .. ادامه دارد ...
    البته اگه نظرات موافق باشن ادامشو مینویسم اینم بعد تنبیه تانیا دومین داستان من اینجا بود :) فعلاااا


    نوشته: دوشیزه

  • 6

  • 12




نظرات:
  •   sexy marrrrrd
  • 5 روز
    • 0

  • واقعا که روانی هستی


  •   eyval123412341234
  • 5 روز
    • 0

  • خيلي شير تو شير بود دوشيزه جان! يعني يكي بتونه منو اينجوري گيج كنه لائق اسكاره! راستي نميدونم دقيق منم فقط شنيدم ميگن يه چيزي اومده به اسم نقطه. يه سرچ بكن ببين چيه به ما هم بگو.


  •   shadow69
  • 5 روز
    • 0

  • ﻧﺎﻣﻮﺳﻦ ﻛﺪﻭﻡ ﺳﺎﻝ ﺩﻫﻪ ﻫﺸﺘﺎﺩﻱ o_O

    ﻳﻚ ﺩﻭ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ

    ﻫﻮﻡ؟ﻛﺪﻭﻣﺶ

    ﻛﺎﺯﻛﺠﻪ ﺩﻭ ﻋﺎﻟﻤﻲ ﺍﮔﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﻱ :D


  •   sami_sh
  • 5 روز
    • 0

  • راجع ب مقدمه
    نویسنده جان کدوم دکتری 2 نیمه شب تو مطب ویزیت میکنه؟؟؟


  •   sami_sh
  • 5 روز
    • 0

  • شادو جان کازکج کجای قلیونه؟


  •   thelegion
  • 4 روز،23 ساعت
    • 0

  • میگم دیگه...واجب تر از رفع بیکاری و کنترل تورم یه کارگاه دستور زبان فارسیه.
    در مورد داستان...شت...نمیدونم چرا شما حتی دیالوگا رو هم همونجور که میخوای نوشتی نه همونجور که گفته شده ...داستانت فوق العاده یکنواختی لحن داشت حوصلم سر رفت.


  •   Sir_1
  • 4 روز،23 ساعت
    • 0

  • خیلی خوب نوشتی تازه رفتی رمان هم نوشتی
    یکمشو خوندم قاطی کردم .چی بود اخه؟ اول داستان فک کردم آدم ربایی شده که رو زمین کشیدنت بعد گفتم دعواست لابد بعد دیدم نه عاشقانه شد.
    هی واسه خودتم خندیدی اون وسط
    تازگیا تیمارستانم فک کنم گوشی میدن دست مریضاشون میان اینجا داستان میگن.


  •   fatiijanii
  • 4 روز،23 ساعت
    • 0

  • اعصابم کیری شد ...
    مادر شوهر من خیلی ادم خوبیه خیلی هم دوستم داره بهم احترام میزاره .
    ولی خداییش مادر شوهر اگه مادر خوده ادمم باشه بازم مادر شوهره


  •   amin.dada
  • 4 روز،23 ساعت
    • 0

  • واقعا دیگه شده دیونه خونه تو این چند سال که من عضو اینجام
    دیگه تو نوبرشی
    چی میزنین واقعا مغز تعطیل


  •   ساشکا
  • 4 روز،22 ساعت
    • 1

  • په یو چه بید ؟؟؟؟؟


    با این فکر بکر مادر شوعر گرامیت بسلامتی هر کدوم از اون مورچه های نحیفت الان کمه کم باهاس قاعده یه اورانگوتان شده باشه و خودتم حکما سامانتا بانویی شدی واسه خودت جانم ...اره؟؟؟؟
    دوشیزه ....راه میره و قر میریزه
    غوغا بپا کن عزیز
    نازک کرشمه
    جونم
    شد چشمه چشمه هه هه هه هه .....‌‌


  •   انگوری32
  • 4 روز،18 ساعت
    • 0

  • ریدم تو داستانت سینه فسقلی


    مردمو سرکار میذاری


    حقته تا صبح با درجه 5 شیر بگیرن ازت


  •   romsezar
  • 4 روز،14 ساعت
    • 0

  • ریدی داداچ آبم قطعه


  •   nima2360
  • 4 روز،12 ساعت
    • 0

  • مزخرف بود


  •   shadow69
  • 4 روز،1 ساعت
    • 0

  • ﺳﺎﻣﻲ ﺣﺎﺟﻲ ﺳﺮﺷﻪ :ﺩﻱ


  •   شاعر کیر مغز
  • 3 روز،12 ساعت
    • 0

  • شک نکن که تو حاصل ازدواج فامیلی هستی عمه ننه


  •   پسرهات.عشقی
  • 3 روز،9 ساعت
    • 0

  • تو یه مریض روانی هستی اصلا نخوندم ادامشو دیگه
    تا جایی خوندم که تو طویله مادر شوهرت مصل هندیا پرتت کرد خخخخخخخخخخخخخ


    سکس خشن دوست داری معلومه


  •   گروهبان.دودو
  • 3 روز،4 ساعت
    • 0

  • واقعا نویسنده این نوع نوشتها تو افکارشون نسبت به خواننده چی میگذره واقعا خیلی دوست دارم بدونم


  •   Shiraz67sexy4444
  • 3 روز،2 ساعت
    • 0

  • کس شعر..در عجبم این حجم از چرندیات چطور تو کله یه نفر جا میشه..همون اولشو خوندم بیخیال شدم..ریدی اب هم قطع


  •   هههههههههههه
  • 3 روز
    • 0

  • همینکه از نسل جقی ها نیستی و از نسل شیشه کشها هستی کلی بخودت افتخار کن اما اگه میتونی آمفتامین اصل بزن نه افدرون،


  •   siamaklovelorn835
  • 2 روز،13 ساعت
    • 0

  • احتمالا نشستی پای این فیلمهای پورن خشن که زنها را میبندن و از این بلاها سرشون میارن جیگرم اونا فیلمه مجید جان


  •   كامبيز جون
  • 2 روز،6 ساعت
    • 0

  • سه خط
    سه خط اول و سه خط آخر خوندم
    كلا زياد بود نخوندم


  •   Oldtiger666
  • 14 ساعت،15 دقیقه
    • 0

  • چقدر چرت و احمقانه و ...


  •   sexishahla
  • 5 ساعت،14 دقیقه
    • 0

  • چرا ۲ شو نمیزارید؟ یا از اول نزارید یا کاملش کنید


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو