شیر مامان

    1398/5/18

    جک با یک کیسه پلاستیکی بزرگ از پوشک یکبار مصرف در یک دست و در دست دیگرش دو کیسه از مواد غذایی وارد خانه شد و در حالت نامتعادل با پشت پا در را بست، بسته ها را روی میز آشپزخانه گذاشت. "مامان؟" جوابی نشنید او در اتاق خواب نگاهی کرد و مادرش را دید که برادر نوزادش بابی را در کنار خود قرار داده و خوابیده اند. مادرش پیراهن زرد پوشیده. جک متوجه شد که دکمه های جلوی لباس او باز است و نوک پستان صورتی رنگش چون خورشید میدرخشد و از میان لباسش بیرون زده است. جک چند لحظه به سینه مادرش که برای شیر دادن به بابی از لباسش بیرون مانده است خیره ماند ولی ناگهان نگاهش را قطع کرد و احساس شرمساری کرد. به اتاق خوابش رفت و سرش را روی بالش گزاشت و در نور ملایم اتاق برای چندلحظه بفکر رفت. مادرش باید خسته شده باشد صبح به مدرسه جک آمده بود. او یک فرد قوی بود، کسی که سهم زیادی از سختی ها را در زندگی داشت، کسی که به ندرت شکایت می کرد. او هنوز یک زن جوان بود، تنها 32 سال داشت و هنوز هم جوان بود و امیدوار که شادی در زندگی پیدا کند. با چشم های درخشانش، موهای طلایی، و اندامی با ظرافت و بسیار جذاب و چهره ای مهربان؛ جک در حالی که به خواب میرفت صورت مهربان مادرش را تجسم میکرد. زیبا و بدون آرایش با موهای زیبا.
    صبح زود مادر برای شیر دادن به جک بیدار شد ولی ضعف بابی در شیر خوردن و مشکلات تغذیه جک و مادر را مجاب کرد تا نزد دکتر بروند
    دکتر پاورز میگوید بر خلاف نظر مردمی که میگویند نوزادان مشکلات تغذیه با شیر مادر ندارند بابی نمیتواند از شیر مادر استفاده کند و روز به روز ضعیف تر میشود دکتر پاورز به ​​مامان توضیح داد که عوامل مختلفی ممکن است شامل موارد زیر باشد: رژیم مادر و میزان استرس و اندازه نوک سینه. ولی خوشبختانه نوزادانی که قادر به گرفتن سینه مادر نیستند با استفاده از بطری شیشه شیر میتوانند تغذیه کنند سارا بعنوان یک مادر احساس ناراحتی داشت. اما باید بابی را به پرستار می سپرد جک مخفیانه صحبتهای دکتر پاورز و مادرش را میشنید جک فقط 17 سال داشت. از زمان بلوغ او پسر شاداب و نوجوان معمولی بود اما هیچ تجربه سکسی نداشت فقط چند بار تجربه موفق دست زدن به سینه مادرش را از روی سینه بند داشت و احساس نرمی که برایش خوشایند بود مادرش سینه های بزرگی داشت. جک هیجان زیاد و کنجکاوی شگفتی در مورد سینه زنان داشت بخصوص در دوران شیردهی. جک به موضوع شیر دادن زنان علاقه زیادی داشت و در کتابی خوانده بود که یک سینه زنان می تواند به اندازه دو فنجان شیر دهد.
    بابی برادر ناتنی جک است زمانی که سارا سخت افسردگی داشت با بیل دوست شد دوست پسر مامان، بیل کمتر با آنها زندگی می کرد. بیل یک مرد خشن بود که به صورت دوره ای به خانه آنها میامد هنگامی که بیل یک شب در اواخر شب به خانه آمد، مامان به سختی سردرد داشت و شام هم سرد شده بود. ببل با سارا وارد یک جنجال شدند. جک سعی کرد مداخله کند، اما بیل او را در اتاق انداخت، مادر فریاد زد "لطفا بیل، با جک کاری نداشته باش او فقط از برخورد تو با من ناراحت شده". جک سرش به دیوار خورده و احساس سرگیجه کرد اما توانست بر روی پای خود بایستد او دوباره به سمت بیل حمله کرد. جک میخواست دست مادرش را از دست بیل خارج کند بیل در حالی که نگاه مادر و پسر در هم گره خورد بود مامان را به سمت اتاق خواب برد، و در اتاق را پشت سرشان قفل کرد جک بیرون از اتاق ایستاد و شروع به گریه کرد "لطفا بیرون بیایید، بیل مادرم را رها کن" صدای آنها در ابتدا خشمگین و بلند بود. چند دقیقه بعد جک صدای آه و ناله های مادرش را میشنید.
    آن شب گذشت، چند ماه بعد جک فهمید مادرش باردار است، بیل گفته بود که با سارا ازدواج می کند اما با شنیدن باردار شدن سارا دیگر به خانه نیامد. مامان سعی کرد بارها و بارها با بیل تماس بگیرد ولی او دیگر در دسترس نبود اخرین بار بیل وقتی صدای مامان را شنید تلفن را قطع کرد، مامان بهم ریخت و خود را در آغوش جک انداخت و اشک میریخت. جک به مامان دلداری میداد به او میگفت: نگران نباشد، آنها به هیچ کس دیگری نیاز ندارند. او مرد خانه است و در تمام کار ها به مادرش کمک میکند و از او مراقبت میکند. جک به یک کار نیمه وقت بعد از مدرسه در فست فودی مشغول شد تا بتواند مخارج زندگی را تامین کند. مشکل قلبی سارا مانع کار در بیرون از خانه شده بود


    شب در هنگام شام مادر سخت در فکر بابی بود صبح باید به بیمارستان میرفت و شیر خود را با دستگاه پمپ مخصوص میگرفت تا پرستار به وسیله شیشه شیر به بابی بدهد جک متوجه لکه های خیس روی لباس مامان، قسمت نوک سینه ها شد یک هفته از زایمان بابی نمیگذشت و سینه های بزرگ مامان پر از شیر میشد و از شدت زیاد بودن خود به خود جاری میشد
    مامان از نگاه های جک فهمید و رفت تا سریعا لباس خود را عوض کند.
    صبح فردا جک به همراه مادرش به بیمارستان رفتند وقتی که پرستار دستگاه پمپ را به پستان های مامان وصل میکرد جک از پشت شیشه به پستان های بزرگ و سفید مامان نگاه میکرد و نوک صورتی آنها و قطره های شیر که از نوک سینه های مامان خارج میشد حالت عجیب و حس فوق العاده ای را برای جک بوجود میاورد
    سارا با دیدن جک که محو تماشای او شده اخم کرد و جک سرش را به زیر انداخت و احساس پشیمانی کرد.
    دکتر پاورز به مامان میگوید بابی باید در بیمارستان بستری بماند تا ضعف جسمانی او برطرف شود دکتر رو به جک میکند و میگوید نگران برادرت نباش او حالش خوب میشود بهتر است به مادرت کمک کنی و او را درک کنی. دکتر اتاق را ترک میکند و پرستار بطری شیر را به همراه بابی از اتاق خارج میکند مادر در حالی که اشک میریزد با لبخند به جک نگاه میکند و پیشانی جک را میبوسد و کمی بعد با خنده میگوید "ای جک ناقلا تو از نگاه کردن به سینه های برهنه من خجالت نمیکشی" جک سرش را پایین انداخته و شرمسار از کار خود مادر دست بر سر او میکشد و باز با خنده میگوید میدانم که پسران نوجوان کنجکاوند و چه حسی دارند. جک از مادر خود معذرت میخواهد ولی پستان های برهنه مادرش را در نظرش دارد.
    در خانه بار ها و بار ها جک نگاهش را به سینه های مامان می انداخت که لکه های شیر روی لباسش عحیب به چشم میخورد بخصوص وقتی مامان لباس شب میپوشید و با خیس شدن لباس نازک سفیدش به نوک سینه هایش میچسبید و این صحنه شگفت انگیز و خوشایندی برای جک بود
    اوه جک ناگهان شوکه میشود و متوجه بالا آمدن لباس خوابش شده و سریع دستانش را جلوی پایش میگذارد و پنهان میکند. از خدا میخواهد که مادرش متوجه راست کردنش نشود، به اتاق خوابش میرود و احساس گناه میکند که نگاه جنسی به مادر خود داشته اما در دل آرزوی چشیدن شیر مادرش را دارد
    روز بعد هنگامی که جک بعد از مدرسه برای ناهار به خانه آمد در اتاق خواب مادرش را دید که نیمه برهنه روی تخت نشسته وفقط یک شرت پوشیده و سینه هایش متورم شده و بشدت درد میکند جک، پستان های آویزان مادر را که نوک آنها قرمز شده میبیند و هر دو با هیجان و ترس نزد پزشک میروند دکتر پاورز میگوید که اتصالات دستگاه پمپ باعث شده تا نوک سینه هاقرمز شود و میزان تولید شیر سینه های شما بیشتر ازحدمعمول است این باعث متورم شدن سینه هایتان شده است و نیاز است که هر روز تخلیه شوند
    شیر خشک تغذیه اصلی بابی شده و دیگر شیر مادر را نمیپذیرد این یعنی باید شیر داخل پستان ها روزانه تخلیه شود حالا یا با دستگاه پمپاژ و یا بهتر است بشکل طبیعی در غیراینصورت ممکن است درد قفسه سینه و مشکل قلبی افزایش یابد.
    شب در خانه، سارا بشدت سینه اش درد گرفته و جک نگران است. هر لحظه پستان ها شیر تولید میکند و این باعث درد میشود. سارا از شانس بد خود ناراحت است و گریه میکند به جک میگوید که مادر خوبی برایش نبوده و از مشکل قلبی خود اعتراض میکند از شرایط بابی احساس ناراحتی عمیقی میکند.
    جک میخواهد به مادرش کمک کند ولی نمیداند چه کند.مادر به جک میگوید که باید شیر داخل سینه هایش تخلیه شود و از جک میخواهدتا اینکاررا برای مادرش انجام دهد.
    لطفا جک از تو میخواهم این کار رابرای من انجام دهی من مادرت هستم و هیچ اشکالی ندارد اگر تو این کار را بکنی، جک شوک زده وبا تعجب میپرسد
    "اوه، مامان. چگونه می توانیم این کار را انجام دهیم؟" جک درچند قدمی محقق شدن فانتزی یکی از رویاهایش بود او با خود میگفت که درمقابل مادرش هست و فقط باید همچون دستگاه پمپ عمل کند. و نه هیچ چیز وکار دیگری.
    مامان به اتاق خوابش رفت لباس خواب پوشیدو با محبت و صدایی آرام گفت: بیا اینجا عزیزم. جک به اتاق خواب مادرش رفت و در مقابل مادر ایستاد. او به مادرش نگاه کرد و منتظر ماند. جک درذهن خود تمام فانتزی خود را مرور میکرد. مامان لباس خوابش راباز کرد و جک بادیدن پستان های مادر سرش را پایین انداخت و نگاهش را قطع کرد. مامان از جک خواست تا خجالت نکشد و سرش را بالابگیرد او باید به مادرش کمک کند تا درد و ورم سینه اش خوب شود. مادر لباسش را کامل باز کرد به شکلی که تمام سینه و شکمش در مقابل چشمان جک بود لباس بلندسفیدونازکی که اندام دیگر مادرش را نمایان میکرد. و پاهای لخت او نیز در زیر لباس مشخص است
    جک تا آنموقع بدن برهنه مادرش را زیاد و واضح ندیده بود و حتی سینه های لخت او را فقط با نگاه های کوتاه دیده بود امااین فرصت خوبی برای او بود


    نوک پستانهایش به رنگ قرمز روشن بود و با قطره های شیری که از بین آن جاری بود خیره شده بود. مادر روی تخت خواب خود دراز کشید و جک در بالای سر او لبه تخت نشست، مادر از او خواست تا در کنارش بخوابد، مادر به پهلو به سمت جک خوابید. جک به آرامی دستانش را کنار سینه های مادرش گزاشت و باحالتی هیجان زده لبهایش را بر روی نوک سینه های مادرش گزاشت. با دستش پستانی که در دهان داشت بلند کرد سنگین بود و نوک سینه ها سفت شده بود. با اولین مکیدن شیر در دهانش جاری و پر شد بسیار شیرین است، شگفت زده شد شیر مادرش مانند شیر گاو بود، کمی شیرینتر بود. او با مکیدن شیر را جاری ساخت. شیر شروع به سرریز کرد و از چانه اش تا روی سینه مادر ریخت. او شیر مادر خود را برای متوقف کردن بلعید و فهمید که این اقدام موجب شد که جریان شیر بیشتر شود. او سخت تر می خورد، عمیق از مایع زندگی می نوشید. همانطور که او شیر بیشتری از پستان مادرش بیرون میکشید، تورم سینه او را به آرامی کاهش داد. بدن مادر شروع به آرام شدن کرد، زیرا او فشارهای دردناک را از بین برد. در حالی که مک میزد، مامان چشمانش را بسته بود و چهره اش آرام میشد.


    مادر سر جک را در اغوش کشید و انگشتانش را در میان امواج موهای او فرو برد و سر و پیشانی جک را میبوسید درحالی که جک سینه دیگر مادرش را مکیده و شیر را با ولع می بلعید. او به شدت مک میزد با هر دو دست پستان های مادر را گرفته بود و احساس میکرد کمبود نیازی در وحودش در حال جبران شدن است همانطور که در حال مکیدن بود، او فکر میکرد که تمام تجربیات دیگر زندگی در مقایسه با این موضوع کم رنگ است. او احساس کرد که بدن مادرش با هیجان شروع به لرزیدن می کند. او سرش را به شدت به سینه مامان فشار داد و پاهایش را جمع کرد. "آه، جک." مادر شروع به ناله کرد جک همچنان به سختی مشغول خوردن نوک سینه مادرش بود. در هر لحظه جرعه ای از شیر دهانش را پر میکرد. پاهای مادرش اکنون در اطراف زانوی جک پیچیده شده است. جک کمی احساس لرز کرد ناخودآگاه او شروع به مالیدن پاهای خودش از روی شلوارش به ران های نرمِ مادر کرد. و به مکیدن و مالیدن ادامه داد تا عمیقا در شهوت فرو رفته بود جک تصمیم گرفت تا نوک پستان را با زبانش بمکد وقتی با زبانش به آرامی نوک پستان را لمس کرد، احساس کرد که برق از بدن مادرش پرید او همچنان به خوردن نوک پستان مشغول بود و بدن مادرش میلرزید. او متوجه احساس سستی در پاهای مادرش شد جک ناگهان متوجه شد که شورتش خیس شده و همچنین احساس رطوبت در کشاله ران خود داشت "آه، عزیزم... او اکنون صدای آه و ناله های مادرش را میشنید سینه ها به طور کامل تخلیه شد. جک آخرین قطره شیر را هم خورد، همانطور که نوک پستان را با زبانش تکان داد." اوه .. آه .. آه! "مادر بدنش را رها و اندام اسپاسم شده اش ول شد. آنها انزال شده بودند و هر دو آنها در سکوت ارضا شدند. جک لبانش هنوز روی سینه مادرش بود، ولی مکیدن متوقف شده بود. مدتی گذشت مادر صدا زد "جک؟" اوه جک در آغوش مادرش خوابیده است.


    صبح زود مادر جک را به آرامی صدا زد" جک فکر میکنم وقت بیدار شدن است باید به مدرسه بروی، جک به سختی و آرام نشست و در حالی که چشمانش را میمالید به مادرش نگاه کرد و احساس خجالت و گناه کرد. اما مامان فقط لبخند زد و گفت که تو دیشب به من کمک کردی از تو ممنونم بابت اتفاق های دیگر بهتر است فراموش کنیم و یک راز بین ما باقی بماند میدانم که از عمد نبود و همه چیز اتفاقی بود. مادر صورت جک را بوسید و جک احساس کرد که سینه های مادرش به او چسبیده است، جک احساس میکرد تمام اتفاق های شب گذشته رویا بود.
    جک بعد از دوش گرفتن به مدرسه رفت و سارا هم بعد از جک به حمام رفت و سپس برای دیدن بابی به بیمارستان رفت و دکتر پاورز وضعیتش را چک کند. جک در مدرسه احساس تنهایی و اشتباه میکرد. و با دوستانش صحبت نمیکرد
    بعد از کار هم شب با چند همبرگر به خانه آمد و سعی کرد خودش را مشغول کند، در اتاق خواب باز شد و مادرش با یک لباس شب سفید دیگر ظاهر شد "اوه، سلام مامان"، جک پیش خود فکر میکرد که طرز پوشش مادرش عوض شده البته میدانست که مادرش فعلا نمیتواند سوتین ببند
    مامان متوجه شد که جک دستش را روی اجاق مغازه سوزانده است اوه جک حالت خوبه دستت رو سوزاندی
    "بله مامان حالم خوبه مشکلی نیست از بابی چه خبر حالش بهتره؟"
    مامان دست جک را گرفت و بوسید
    بابی به زودی از بیمارستان مرخص میشود.
    "جک میخواهم از تو سوالی جدی بپرسم تو از کاری که دیشب انجام دادیم ناراحت هستی؟"


    جک سکوت کرد و فقط نگاه میکرد
    مادر ادامه داد"ببین پسرم ما هیچ کار اشتباهی نکردیم، جک، تو پسر من هستی درست مثل بابی. سپس به سرعت گفت: "ببین، من می دانم که تو احتمالا از آن لذت بردی. من قبلا به تو گفتم که در مورد پسران نوجوان می دانم." و لبخند زد. و گفت "من که اعتراف می کنم از آن لذت بردم. این روش آناتومی بدن یک زن است که با مکیده شدن سینه هایش به ارگاسم برسد. جک، تو به من کمک کردی زمانی که من به شدت به آن نیاز داشتم. و این واقعیت که ما هر دو از آن لذت بردیم و به آن نیاز داشتیم، پس نباید شرمنده باشی و احساس گناه کنی." سپس او یک بوسه مادرانه بر پیشانی جک زد. حالا جک احساس خوبی داشت.
    مامان خندید و گفت"ما باید باز این کار را انجام بدهیم، امشب هم سینه هایم پر از شیر شده و متورم شده، بهتر است خودت را با همبرگر سیر نکنی و کمی گرسنه باشی."
    سرانجام وقت تخلیه سینه های پر از شیر مادر فرا رسید چهره برافروخته مادر نشان میداد که سخت در سینه احساس درد میکتد. ابتدا مادر به اتاق خوابش رفت سپس جک بعد از نیم ساعت وارد اتاق شد، اتاق تاریک بود.. مادر در کنار تخت خوابش نشسته بود و لباس تنگی بر تن داشت.


    او لبخندی زد و گفت "من منتظر تو هستم، جک، سینه هایم شدیدا متورم شده، مامان پیراهنش را از بالای سرش از تن درآورد و روپوشی که روی پاهایش بود کنار زد و تنها با یک شرت در مقابل جک ایستاد پستانهای سفید بزرگ مامان متورم شده بودند، نوک سینه های مامان در تاریکی میدرخشید جک با چشمانی کاملا گشوده و دهان باز لحظه ای مبهوت ماند "اوه ... مامان." بلافاصله خجالت زده نگاهش را به زیر انداخت. مادرش لبخند زد و گفت: "خجالت نکش، جک. به مادر خود برس. او دست جک را گرفت و جک را به سمت تختش برد. قبل از آن به سمت پایین صندلی نشسته بود و کمی پاهایش را باز کرد و جک را به میان پاهای خود نشاند صورت جک زیر پستان های مادرش قرار داشت و جک بلافاصله شروع به خوردن کرد. او می دانست که چه باید بکند، به طوری که او به طور پیوسته سینه های مادرش را تخلیه کند. او احساس می کرد که از بدن مادرش شیره ای زندگی برداشت می کند. شیرش گرم و شیرین عمیق و با لذت غیرقابل وصف در حالی که او می مکید و با نوک پستان مامان بازی می کرد، دستش را روی ران داخلی مادر گزاشت و احساس نرمی گرما و لطافت شور مکیدن را در او افزایش داد به طوری که با صورت به زیر سینه ها ضربه میزد و هر بار قسمت بیشتری از پستان مادرش را در دهان خود جای میداد. به محض کم شدن شدت جریان شیر در یک پستان به پستان دیگر حمله میکرد و با ولع و قدرت مشغول مکیدن سینه دیگر میشد و صورتش را حرکت میداد شیر گرم به دهان او سرازیر میشد، به محض اینکه دهانش بر روی نوک پستان میفتاد، او می توانست هیجان را احساس کند برای لذت و آرام شدن مادر بدنش را به بدن جک فشار میداد ناخودآگاه یا عمدا وضعیت بدنشان تغییر کرد و وارد پوزیشن سکس شدند بدن آنها به شدت بهم فشرده می شد. کیر راست شده ی جک بر روی پای مادرش فشار می آورد در نهایت جک نتوانست مقاومت کند در حالی که آه و ناله های حشر مادرش درآمده بود او هم غرق در شهوت شلوار و شورت خود را به یکباره از پایش درآورد و با هم به رو تخت خوابیدند جک در آخر سینه دوم را هم کامل تخلیه کرد اما به طور مرتب به پستان مادرش مک میزد همچون دو مار که به هم پیچیده اند در حال راندن و مالیدن به یکدیگر بودند.


    جک در تب هیجان، محتاطانه دستش را از زیر کمر به شورت مادرش رساند. مادرش به سرعت دستش را گرفت و آن را دور کرد. جک شروع به کشیدن مادرش به طرف خودش کرد، و به او فشار آورد. مادرش را سخت در آغوش کشید بطوریکه اندامش کاملا تحت فشار بود. اوه خدای من، جك جك جك ... سینه های مادر و جک محکم به یکدیگر چسبیده بود و صورتشان مقابل هم قرار گرفت آه و ناله های مامان بلند شده بود. هر دو احساس گرما از بدن هم میکردند ناگهان در حالی که مادر محکم پاهایش رو به پاهای جک چسبانده بود بدنش همچون زلزله در آغوش جک به حرکت درآمد جک هرگز یک ارگاسم زن ندیده بود، اما اکنون شکی نداشت که این همان چیزی است که مادرش احساس کرده است. او فکر کرد که مادرش به اندازه کافی لذت برده است. چیز دیگری هم فرق میکرد؛ این بار جک احساس شرمساری که قبلا احساسش را داشت نکرده بود. او هنوز تا حدودی مطمئن بود اما او می دانست که این بار دوم او و مادرش میدانستند چه کاری انجام می دهند. اولین بار می توانست تصادفی باشد، اما در این زمان ارضا شدنشان کاملا تحت کنترل هم بود.
    مادر با حالتی خسته چشمانش را باز کرد و به جک گفت:"جک حالت خوبه؟ "آره، مامان، من خوبم. " به یکدیگر نگاه کردند و لبخند زدند. مامان گفت "خوبه که آن را دوست داشتی، جک. ما هیچ کاری اشتباه انجام ندادیم.»
    «آره، مامان، ... من آن را دوست داشتم. من آن را خیلی دوست داشتم.


    جک نمیخواست تخت مادر را ترک کند ، اما مادرش به او گفت که وقت آن است که هر دو آنها در تخت های جداگانه خود باشند. جک قبول کرد و با شرتش خودش را پاک کرد و لباسهایش را برداشت بوسه ای بر لب مادرش زد که مدت کوتاهی در همان حالت ماند. مادر از این حرکت جک تعجب کرد. مدت زیادی بود که کسی از او لب نگرفته بود. جک در تاریکی اتاق را ترک کرد.. جک تمام فانتزی که در ذهن خود با مادرش داشت آشکار میکرد، جک بی سر و صدا، بی حوصله و خسته به اتاقش رفت و در تخت خوابش افتاد لحظه ای چشم هایش را باز کرد و مادرش را در تاریکی اتاق دید. "مامان چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا نخوابیدی؟". جک به ساعت دیجیتالش نگاه کرد و دید 3:15 صبح بود. او سکوت کرده بود و منتظر جواب مادر بود در نهایت مادر با بغض گفت مدتها بود که کسی ازم لب نگرفته بود من واقعا حال روحیم خوب نیست به تو نیاز دارم پسرم لطفا به اتاق من برگرد و درکنار من بخواب. سپس دست جک را گرفت و به اتاق مادر رفتند. مامان لامپ اتافش را روشن کرد و شرتش را جلوی چشمان جک درآورد و کاملا لخت شد، جک برای اولین بار تصویری از برهنگی کامل مادرش را میدید.اتاق بوی شیر او را برداشته بود، بر روی تخت دراز کشید و پاهایش را تا جایی که میتوانست باز کرد "جک تماشا کن میدانم که همیشه کنجکاو بودی که بین پاهای مرا ببینی حالا با خیال راحت نگاه کن دست بزن دیگر دستت را نمیگیرم جک به بین پاهای مادرش خیره شده بود انگار نیرویی غیرآگاه جک را به سمت زادگاه تولدش میکشید چشمانش محو و جذب کس زیبا و بدون موی صورتی مادرش شده بود به جک به بالای تخت رفت و دستش را روی پستان مادرش گزاشت و احساس کرد که بدن مادرش در برابر او رام و آرام شده. مادرش پاهای خود را بیشتر باز کرد، دست جک را گرفت و بر روی کس خود گزاشت ناگهان حس عجیبی گرمای خوشایندی به دست جک منتقل شد. مادر هم با اثابت دست جک با لبه های کسش نفس دز سینه اش حبس شد او خود را در مقابل بدن مادرش قرار داد. کیرش دوباره راست شد در حالی که مادر به کیر بلند شده و کلفت جک خیره شده بود و دهانش آب باز کرده بود، جک شروع به انگشت کردن کس مادرش کرد و آب از کس مادرش جاری میکرد امادرش هیچ مقاومت نداشت. و خودش را در اختیار جک قرار داده بود
    جک با یک دست سینه های مادرش را میمالید و با دست دیگرش کس داغ مادر را انگشت میکرد. مامان با احتیاط و کف دستش را زیر کیر جک گزاشت و انگشتانش را به دور کیر کلفت جک حلقه کرد و سفت گرفته بود.


    آب از کیر جک سرازیر شده بود و قطره قطره روی تخت میچکید جک خودش را حرکت داد و در میان پاهای مادرش نشست و در حالی خم شده بود و ران های داخلی مادرش را لیس میزد بوی آب کس مادرش او را مست کرده بود و دلش میخواست زودتر از اسرار آن تنگه تاریک و پر حرارت که محل تولدش بود سردربیاورد آب جاری از کیرش را با دست به تمام کیرش مالید و آرام وارد تنگه نرم و انعطاف پذیر کس مادرش کرد صدای جیغ مادرش درآمد و جک هم قلبش به تپش افتاده بود. حس فوق العاده ای داشت انگار وارد بهشت شده بود و بجای آنکه احساس بدی داشته باشد که کیرش را در کس مادرش کرده احساس زیبا و شگفتی داشت به این عشق می ورزید که زن زیبا و تپلی که او را به دنیا آورده هم اکنون در زیر اوست و مشغول گاییدن اوست دلش میخواست تمام وجودش را وارد آن تنگه گرم و لطیف و مرطوب کند مامان در حالی که سینه هایش را چنگ میزد از جک میخواست تا او را به شدت بگاید و کسش را جر دهد و پاره کند. جک در حالی که به طور متوالی کیرش را تا انتها وارد کس مادرش میکرد و درمیاورد ران های سفید و درخشان مادرش را نوازش میکرد آرام روی مادرش خوابید دستانش را به زیر بغل و پشت کمر مادرش برد و خیسی و گرمای زیر بغل مادرش را با مچ و ساق دستانش احساس کرد کرد لحظه صورتشان مقابل یکدیگر بود جک زبانش را وارد دهان مادرش کرد و شروع به غلطاندن کرد و بزاق دهانشان با هم مخلوط میشد و زبانشان را به هم میمالیدند. مادر و پسر غرق در هم شده بودند و گویی جک در مادر خود شنا میکرد و مادر چون دریاچه ای گرم جک را در خود فرو میبرد. مادر و پسر یکدیگر را غرق در بوسه کردند. لحظه ای از فشار زیاد جک به میان پاهای مادرش نوک کیر جک به دریچه رحم مامان خورد و انگار که برق از مادرش پرید بشدت احساس درد کرد و دستش را روی شکمش گزاشت. جک شوک زده از روی مادرش بلند شد و از مادرش معذرت خواست "اوه مامان متاسفم ببخشید چیزی که نشد؟" مادر جوابی نداد و به آه و ناله ادامه داد از جک میخواست تا به گایش ادامه دهد هر چه بیشتر میگذشت مسیر کس مرطوب تر میشد و اب کس و آب کیر با هم ترکیب شده بودند و گایش را راحت تر کرده به شکلی که کیر جک خیلی راحت تر از قبل عقب و جلو میشد. گرمای داخل و اسپاسم های ماهیچه های واژن بیشتر میشد. جک لگن خودش و مادرش را تحت فشار قرار داده بود، دیگر قادر نبود خودش را کنترل کند فشار او برای لحظه ای متوقف شد و آبش را با تمام قدرت در کس مادرش خالی کرد و نزدیک به یک دقیقه منی در کس مامان تخلیه میشد چند لحظه بعد در حالی که آب کیر جک از میان کیرش و کس مادرش جاری شد به روی مادرش دراز کشید و لبهایش را روی نوک پستان مادرش گزاشت و شروع به مکیدن کرد در حالی که از میان موهایش عرق میریخت با ولع شیر میخورد و مادر آه و ناله میکرد و خودش را انگشت میکرد در حالی که همچنان شیر مادرش را می خورد، بدن مادر شروع به لرزیدن کرد و او نیز ارضا شد. مدت کوتاهی گذشت مادر غمگین بود جک روی پستان های مادرش که شیر نشت میکرد افتاد بود و مشغول شیر خوردن بود. و سینه لختش را به شکم مادرش چسبانده بود و گاهی هم سینه و شکم مادرش را میبوسید ناگهان مادر احساس ضعف شدید کرد و بیحال شد و در قفسه سینه احساس درد کرد جک بی توجه به مشکل قلبی مادرش مکیدن را متوقف نمیکرد تا اینکه متوجه شد مادرش از حال رفت "مامان؟ مامااان؟! چرا جواب نمیدی اوه خدای من ماماااان" او خودش از روی مادرش کنار کشید و سریعا به سراغ تلفن رفت و با اورژانس تماس گرفت ساعت پنج صبح بود و مادر در بیمارستان به علت افت فشار خون و مشکل قلبی بستری شد.
    جک به شدت احساس گناه میکرد و خیلی خسته بود فکر میکرد بخاطر گناهی که کرده در این شرایط قرار دارد هر لحظه تصاویر شب قبل را در ذهن خود مرور میکرد اشک روی گوپه هایش جاری شده بود . اکنون برای او شرم آور بود که چنین روابط مادر پسری را تغییر داده و مادرش را نیز در گناه خود شریک میدانست.


    چند ماه گذشت و مشکل قلبی سارا رو به بهبود میرفت، بابی دیگر ضعف در تغذیه نداشت و حالش خوب شده بود، جک مدتی بود که در مدرسه تمرکز نداشت و نمیتوانست کلاسهایش را کامل برود اما تلاش میکرد آنچه در قبل اتفاق افتاده فراموش کند و دیگر تکرار نشود.
    جک خسته از کار برمیگشت و در اتاق خواب مادرش را دید که کاملا برهنه نشسته و در حال شیر دادن به بابی است. جک نمیدانست که باید چه کند همه چیز برایش سخت شده بود آیا کاری که میخواستند انجام بدهند اشتباه است؟ آیا این رابطه باید ادامه پیدا کند؟ جک مدتی در سکوت اتاق به شیر خوردن بابی خیره شد کمی صبر کرد و با لبخند مادر به تخت خواب رفت.
    پایان.


    نوشته: Sexstories

  • 32

  • 14




  • نظرات:
    •   ماینر
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • امشب شهوانی به همه رکب زد و درساعت22.30دقیقه داستان جدیدمنتشرکرد


    •   زبنمت
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان جالبی بود ترجمه هم خوب بود. لایک


    •   Nonooo
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی طولانی بود نخوندم


    •   lovely_grl
    • 3 ماه،1 هفته
      • 4

    • نخوندم ، کلا حس خوندن ندارم محض احتیاط دیسلایک


    •   lovely_grl
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • نخوندم ، کلا حس خوندن ندارم محض احتیاط دیسلایک


    •   Zhazha
    • 3 ماه،1 هفته
      • 4

    • اکبر امشب زود داستان گذاشته.


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی گرته برداری و کتابی ترجمه کردی . ترجمه باید روان باشه...


    •   Z.R.M
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی خوب بود


    •   arian.hd
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   SWORD60
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خ


    •   سکس_69
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • گوهی کردی اینجارو لعنتی


    •   mahyar.rhp
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خدایی چ کصی گفتی?


    •   Masterm75
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی جالب بود


    •   Masterm75
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی جالب بود


    •   badman.pir
    • 3 ماه
      • 0

    • داستان بد نبود ولی ترجمه خیلی کتابی بود


    •   badman.pir
    • 3 ماه
      • 0

    • داستان بد نبود ولی ترجمه خیلی کتابی بود


    •   Scott12
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کسشعر


    •   بهـــرام
    • 2 ماه
      • 0

    • ممنون بابت ترجمه ...
      فانتزی خوبی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو