شیطان در برابر شیطان (۳ و پایانی)

    1396/11/28

    ...قسمت قبل


    قبل از شروع داستان از دوستانی که انتقاد کردن ممنونم و سپاس از کسایی هم که داستانمو دنبال کردن یه اعتراف کوچولو باید داشته باشم ؛ اینکه شاید اون ومپایر که گفتم یکم وزن داستانو کم کرد ولی خب بخاطر اینه که داستان اونو قبلا اماده کردم که بعد این داستان اگه دوستان پسندیدن اونم میزارم
    ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
    باد پاییزی زوزه کشان برگ های خشک درخت ها رو از چنگ شاخه ها جدا میکرد ؛جیر جیرک ها شروع کرده بودند به آواز خوندن ولی این باد بود که نبرد بین صدا ها رو میبرد . ابر تیره ای نیمی از ماه کامل داخل اسمون رو گرفته بود .جغد خاکستری روی تیر چراغ برق رو به ساختمون نشسته بود ،باد شاخک های پری جغد رو به رقص در اورده بود ،شاخه خشک درخت نامنظم به شیشه پنجره اتاق میخورد . داخل اتاق اما خبری از هیاهوی باد نبود، صاحبان جوان ویلا غرق خواب بودن . چوب های شومینه همچنان میسوختن . نسترن اروم در اغوش ماهان خواب بود ،دست ماهان روی خرمن سیاه موهای نسترن اروم گرفته بود ؛ ارامش عجیبی توی چهره ی تک تک افراد خوابیده موج میزد ،انگار خواب سپیده ای طلایی رو میدیدن ولی این زمان بود که میتونست فردایی سپید براشون رقم بزنه یا روزی سیاه .
    جغد روی تیر چراغ برق پر میکشه و نزدیک تر میاد ؛ساعت روی دیوار 3:40 رو نشون میداد
    تیک تاک ساعت ریتم تند تری به خودش گرفته بود انگار دوست داشت سریع تر حرکت کنه و به ساعت 17برسه ،ساعت ها یکی یکی میگذشت ولی هیچ کدوم از ساکنین خبر نداشتند که اتفاقی شوم در انتظارشونه .
    ساعت به سرعت 12رو رد میکنه ، به سرعت بیشتری به کارش ادامه میده ؛ صدای جیغ دختری کل سالن رو میگیره ؛ گیج و مبهوت همه از خواب بیدار میشن هلن با حالت گریه رو به ماهان میپرسه
    -'مگه نگفتی ساعت 17هر روز میاد الان که ساعت ...
    نگاهش روی ساعت خشک میشه ساعت روی 17بود و تکون نمیخورد ،ارش به صفحه ی گوشیش نگاه انداخت اما اونم ساعت 17 رو نشون میداد.
    صدای برخورد شاخه ای به شیشه به وضوح شنیده میشد همه به سمت پنجره برگشته بودند ولی ماهان با چهره ای عصبانی به سمت اینه قدی کنار راه پله نگاه میکرد ، صدا از برخورد شاخه نبود صدای ناخن هایی بود که با ریتمی خاص به آینه میخورد ؛ ترس از چهره ی تک تک افراد خونده میشد هادی به سمت در فرار کرد ، فریاد کشدار ماهان که میخواست اونو متوقف کنه بی فایده بود ،هادی قبل از رسیدن به در از زمین بلند میشه و به سمت دیوار روبه رو پرت میشه آرش میخواست به سمت هادی بره که دست ماهان مانع کارش میشه .
    +پشت سر من بمونید
    نسترن که دست هلن رو گرفته بود پشت ماهان پناه میگیرن و آرش هم عقب تر میره تا پشت ماهان قرار بگیره ؛هادی که بعد از برخورد به دیوار تقریبا بی هوش بود داشت کم کم به هوش میومد .
    ماهان به صورت دایره ای عرض ساختمون رو طی می کنه و بقیه هم پشت سرش بودن ؛ صدای قهقه ی شیطانی تمام ویلا رو پر میکنه و لحظه ای بعد دوباره سکوت داخل ویلا حاکم شد ،
    +*یعنی رفت ؟
    آرش بود که با لکنت زبون از ماهان این سوال رو پرسید
    لحظه ای بعد صدای خراشیدن دیوار سالن به گوش میرسید
    +ارش،هادی رو برادرین با هلن و نسترن از ساختمون برید بیرون
    ارش اروم به سمت هادی میره و اونو روی زمین میکشه تا به در میرسه هلن دست گیره در رو فشار میده ولی در باز نمیشه
    -'باز نمیشه هر کاری میکنم باز نمیشه
    نسترن به سمت پنجره کنار در حرکت میکنه و اونو باز میکنه .
    صدای خراشیدن دیوار بیشتر میشه و نقشی روی دیوار درحال پدید اومدن بود . ارش ، هادی رو از پنجره رد میکنه و هلن پشت سرش از پنجره رد میشه ولی نسترن سرجاش میمونه
    -ماهان بیا دیگه
    نقش روی دیوار کامل شده بود . دو مثلث روی هم ،نیزه سه شاخه و صلیب وارونده با خطی قرمز روی دیوار حک شده بود کنار اون همون شیطان روز قبل ظاهر شد ، صدای خنده شیطانیش دوباره داخل ساختمون طنین انداز شد
    -ماهان بیا بریم دیگه
    ماهان به سمت پنجره میره ولی قبل از حرکت ماهان جسم سیاه با سرعت به سمت نسترن میره ولی قبل از اینکه به نسترن برسه این ماهانه که خودش رو به سمت جسم سیاه پر تاب میکنه و سد راه اون میشه ، آرش از پشت پنجره دست نسترن رو میگیره تا از خونه خارجش کنه ، نسترن با نگرانی به ماهان نگاه میکنه ولی با کشیدن های ارش از پنجره بیرون میره .
    جغد روی شاخه درخت کمی جابه جا میشه ، همه با ترس به ساختمون نگاه میکنن و به صدا هایی که از داخل میومد گوش میدادن ؛
    داخل اتاق ماهان نفس نفس میزد و خون از کنار گوشش پایین میومد
    -بهت هشدار دادم که از اینجا برید ،بهتون گفته بودم نیاید اینجا
    +اینجا خونه ماست و این تویی که باید از اینجا بری .
    هیولا خنده کننان کنار پنجره میاد و به نسترن نگاه میکنه
    +میزارم بری چون دوست دارم خودت ببینی که میکشمش
    ماهان با شنیدن این حرف به شدت عصبی میشه
    -این تو بودی که با بزدلی شاهد مرگ ندا بودی ولی من با تو فرق دارم نمیزارم این اتفاق بیافته
    صدای جیغ دختری دوباره تمام تمام سالن رو پر میکنه
    -صداشو میشنوی هنوزم صداش توی این خونست یادت که نرفته اونجا افتاده بود .
    اشاره دست ماهان به جلوی شومینه بود .
    هیچ کس از ادم های بیرون ساختمون مکالمه ماهان و شیطان داخل بنا رو نمیفهمه ؛صدای نعره ی هیولا بلند میشه ؛نسترن دلهره عجیبی داشت و از بیرون شاهد نبرد بین ماهان و اون هیولا بود ؛هادی که از درد روی زمین افتاده بود چشمش به جغد روی درخت میافته
    +اونو بزنید نزارید اینجا بمونه ماهان گفت نباید بزاریم اینجا بمونه
    ارش شروع میکه به پرتاب کردن سنگ به طرف جغد روی درخت کرد ، صدای شکسته شدن شیشه های پنجره اونا رو دوباره به سمت ساختمون برمیگدونه ، صورت ماهان با برخورد به شیشه پر از خون شد ، نسترن طاقت نیاورد و به سمت خونه دوید، چوب خشکی پاهای برهنه اش رو بین راه رخم میکنه ولی بی توجه به خونی که از پاش میرفت باز هم به حرکتش ادامه داد ؛دری که تا چند لحظه قبل باز نمی شد با اولین برخورد دست نسترن باز شد ، ماهان روی زمین غرق خون افتاده بود نسترن به سمت ماهان حرکت میکنه و سر ماهان رو به آغوش میگیره ؛ در سالن با صدای بلندی به هم میخوره پشت در ایستاده بود و داشت میخندید
    +حالا جلوی خودت میکشمش تا مرگش رو ببینی.
    و با صدای بلند تری خندید ؛اروم قدم برداشت و به سمت نسترن میره ، ماهان خودش رو بالا می کشه و نسترن رو پشت خودش می کشه .
    قدم های شمرده و آروم برمیداره و نزدیک میشه ولی بین راه پاش رو روی چیزی میزاره و به سرعت عقب میره انگار چیزی اذیتش کرده بود روی زمین رد خون پای نسترن بود .
    نسترن بلند میشه و به سمت شیطان گوشه اتاق حرکت میکنه هیولا دوباره به سمت نسترن حرکت میکنه و دستش رو به سمتش میبره ولی قبل از اینکه به نسترن برخورد کنه به عقب پرتاب میشه ؛
    جسم و روح و خون نسترن مقدس تر از اون بود که بتونه بهش دست بزنه .
    نسترن پاش رو روی زمین میکشه و دور تا دور هیولا میچرخه و بعد دور میشه و پیش ماهان برمیگرده.
    دیگه رمقی برای ماهان نمونده و شاید دیگه به ساعت بعد هم نرسه ؛ ماه کامل بود و ماهان نیاز به خون داشت تا بتونه دووم بیاره ؛نسترن نمیدونست چه کاری انجام بده .
    پیشونی ماهان رو میبوسه و سرش رو روی شونش میزاره و به گردنش نزدیک کرد .
    جغد روی درخت بالاخره پرواز میکنه و از خونه دور میشه و لحظه ای بعد صدای نعره ای داخل ویلا می پیچه و بادی از سمت ساختمون به بیرون شروع به وزیدن میکنه
    ارش با ترس به سمت در ویلا حرکت میکنه و اونو باز میکنه ؛ یه دایره از خون جلوشه که داخلش پر از خاکستره ، روی دیوار نقشی که انگار با رنگ قرمز کشیده بودن و در حال پوسیدن بود حتی تکه هایی از اون کاملا افتاده بود ؛گوشه اتاق ماهان نشسته بود و نسترن توی بغلش بود ، از پشت سرش هادی و هلن وارد سالن میشن به سمت ماهان حرکت میکنن ،نسترن دست هاشو بالا میاره و پشت ماهان قفل میکنه و چشم هاش رو باز میکنه ولی دیگه رنگ قبل نیست ......


    نوشته: mahanamir

  • 18

  • 2




  • نظرات:
    •   مسیحـا
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • جالب بود ماهان عزیز. مثل قسمت های قبل.
      البته فکر میکنم یه کم عجله ای تمومش کردی. اما به هر حال خوب بود. از نوشتن دست نکش و بیشتر بنویس. قلمت میتونه از این بهتر ها رو هم بنویسه.
      موفق باشی.


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • دوستان عزیز درست میگید حق با شماست بنا به دلایلی روحیه خوبی توی چند روز اخیر نداشتم واسه همین فقط میخواستم تموم بشه وگر نه اول قصد داشتم چهار بخش باشه
      از همه عزیزان بابت این اتفاق معذرت میخوام


    •   Matin.T
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • داستانتو دوست دارم بازم بزار
      ولی هنوزم از اون دراکولا خوشم نیومده


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • متین جان اونو داستانشو فرستادم به ادمین پیام میدم که امشب اپش کنه اونو بخون حتما نظرت عوض میشه
      اسم اون داستان من کی هستمه


      سامی عزیز حق با توعه از این به بعد اول تموم میکنم داستانمو بعد میزارمش


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • z عزیز ممنونم که دنبال کردی ، با شه حتما با حوصله تر مینویسم


    •   dickerman
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • مرسی خیلی خوب بود فکر کنم تجربه اولت در مورد تریلر بود .


      من خیلی میخواستم تریلر بنویسم ولی جراتشو نداشتم ولی دست بکار میشم بزودی و یک تریلر تک قسمتی بلند میزارم . امیدوارم بتونم خوب بنویسم


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • دیکرمن عزیز سپاس دوست عزیز
      کلا اولین تجربم توی نویسندگی بود


    •   leonmark
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • عجله ای تمام شد ولی خوب بود منتظر بقیه کارات هستم


    •   azar.khanomi
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • لایک 12


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • لیون مارک ممنون بابت نظرت . اره یکم عجله ای شد
      اذر خانوم سپاس بخاطر لایکت


    •   حسین۷۹
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • ی پایان باز و اسمی


    •   mahya321
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • فكر نميكردم اينجوري تموم بشه خيلي با عجله تمومش كردين ميشد خيلي چيزهاي ديگه بهش اضافه كرد اين قسمت از ابتدا ضعيف آغاز شد - اول اينكه همه چرا بايد يكجا با هم بخوابند و مخصوصا توي اون ساعت كه ازش اطلاع داشتند - دوم اينكه برام سواله ، هيچ همسايه اي اون نزديكي ها نبود كه بداد اينا برسه و يا اينكه صداي جيغ ها رو بشنوه چه از داخل چه بيرون ساختمان
      در كل از اين قسمت راضي نبودم ولي قلم تون رو دوست دارم و منتظر داستانهاي بعدي تون هستم لايك ١٤


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • حسین 79 ممنون بابت نظرت .پایان باز رو دوست دارم
      مهیای غزیز )امیدوارم اسمتو درست نوشته باشم (
      اره یکم عجله ای شد ولی بابات اون ایراداتی که گفتی اولیش که به خاطر ترس همه یه جا خوابیدن چون با هم بودن ترسشون رو کم میکرد و بابت همسایه هم چون خونه ویلایی بزرگ بوده و از اولم بدنام بود کسی سراغش نمیومد و اطرافشم شما همه رو ویلایی حساب کن خخخخ
      ممنونم بابت لایکت


    •   Crazy.about.tits.2
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • خیلی داستان بی خودی بود اصلا خوشم نیومد نه فضا سازی جالبی داشت نه جذتبیتی


    •   mahanamir
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • دوست عزیز بالایی اگه خوشت نیومد ببخشید و ممنونم که نظر دادی


    •   Dead_queen
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • چرا حس میکنم با بی حوصلگی نویسنده عزیزم تموم شد داستان؟قسمتای اول خوب ادمو غرق خوندن میکرد اما انگار برا تموم کردنش زیادی عجله داشتی


    •   ماهان..ماهان
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • عالی


    •   mahanamir
    • 1 سال،1 ماه
      • 1

    • ملکه مرده عزیز ممنونم که خوندی توی داستان بعدیم جبران میکنم
      ممنون بابت دلگرمیت دوست هم نام


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو