شیطونی های من با پسر گوگولی رومینا

    سلام


    اسم من هلناست ۳۱ سالمه ولی مجرد، ۱۷۵ قدم و ۶۸ هم وزنم،
    الان که دارم این خاطره رو براتون میگم تو ویلای رومینا اینا هستم تو نوشهر،
    پزشکی خوندم تو یکی از دانشگاه‌های تهران و الان هم دارم تخصصم رو تو رشته زنان میگیرم،
    یه دوست دارم به اسم رومینا که ۳۹ سالشه و همسرش فوت کرده و فوق تخصص زنان و یه پسر ۱۸-۱۹ ساله داره که اسمش سجاد هستش، رومینا اینا تهران (الهیه) زندگی میکنن و من خانوادم شمال اما به خاطر دانشگاهم اومدم تهران،
    رومینا هم به خاطر شغل همسرش که فوت کرده و هم خودش وضع مالی فوق‌العاده‌ای دارن [خونه ۳-۴ هزارمتری تو الهیه] - [ماشینشون هم پورش کاین] اما من از یه خانواده معمولی و شهرستانی اومده بودم تهران درس بخونم که با رومینا اشنا شدم و بعد از ۲-۳ ترم دیگه خوابگاه نمیموندم و میرفتم خونه رومینا اینا،
    رومینا با این که یه بار زایمان کرده و سنش هم از من بیشتره ولی واقعا جوون مونده و خیلی هم جذابه تو این مدتی هم که من خونشون بودم ۱۵-۲۰ تا خواستگار داشته بعضیاشون واسه ازدواج اولشون به رومینا پیشنهاد میدادند
    ‌پسر رومینا هم خیلی جذابه موهاش خرماییه و بدنش بی اندازه سفید، ولی اشکالش اینه که خیلی مذهبیه و هیچ وقت نماز صبح و شبش رو ترک نمیکنه و تابستونا میره اردو جهادی و مناطق محروم کار میکنه (البته با توجه به سوسول بودنش بعید میدونم بتونه بیل بزنه) رو اتاقش عکس رهبر و یه اتاق مخصوص نماز و اینا داره و این طور که معلومه تا حالا دوس دختر نداشته،
    حتی به مامانش میگفت که با ماشینشون نیاد دنبالش چون ممکنه یکی از نداشتن همچین ماشینی حسرت بخوره
    حتی یه بار که یکی از همکلاسیای دختر دانشگاهش ازش جزوه خواسته بود به من گفت که من با اکانت خودم براش بفرستم
    خلاصه نمونه زیاده اما طولانی میشه و حوصلتون سرمیاد


    من از زمانی که باهاشون هم خونه شدم سجاد ۱۲ سالش بود و بعد از مدتی چون خاله و عمه نداشت منو خاله صدا میکرد و واقعا هم دوسم داره و داشت وقتی بزرگ و بزرگتر میشد به جذابیتش هم اضافه میشد ( با این که ۱۹ سالشه ولی هنوز هم ۱ مو تو پاش در نیومده و دیونه کننده است وقتی با کتونی یا دمپایی مشکی و شلوارک میبینیش )
    از اونجایی که مامانش بعضی موقع مجبور بود شب‌ها بره بیمارستان من و سجاد تنها میموندیم ولی من میترسیدم بهش پیشنهاد سکس بدم چون خیلی مذهبی بود و میترسیدم موضوع رو به مامانش بگه و من دیگه نتونم تو خونشون بمونم و از همین دید زدن معمولی هم محروم بشم،
    پس تصمیم گرفتم یه جوری به خواستم برسم که متوجه نشه،
    - وقتی ps4 بازی میکردیم سعی میکردم عمداً بهش ببازم و به همین بهونه قلقلکش میدادم و دستم رو به پاهاش و شکمش و بعضی موقع ها هم به ک ی ر ش میزدم اونم بعضی موقع با متکا میزد منو که خیلی کیف میداد، یا وقتی میرفت استخر منم کلی به خودم میرسیدم و به مامانش میکفتم که ما هم بریم و تو استخر کلی دیدش میزدم و لمسش میکردم،


    چند وقتی به همین منوال گذشت و من دیگه از دست مالی و دید زدن خسته شده بودم و دلم میخواست که یه رابطه باهاش داشته باشم اما نمیدونستم چطوری


    گذشت و گذشت تا اینکه تابستون ۹۶ شد، دیدم سجاد صورتش قرمز شده و لبش هم خون میاد، ترسیدم گفتم چی شده گفت دیدم دختر همسایمون کنار خیابون واستاده یه یه ماشین با دوتا پسر دارن بوق میزنن و میخوان سوارش کنن و مزاحمت دارن براش ایجاد میکنند رفتم به راننده ماشینه گفتم آقا سوار نمیشن برین لطفا بعد میگه پسرا گفتن به شما ربطی نداره و دخالت نکن و برو بعدکه اصرار کرد پسرا پیاده شدن و کتکم زدن منم دیدم زورم بهشون نمیرسه فرار کردم اومدم خونمون ولی فکر کنم خونمون رو بلدن و فهمیدن کجا زندگی میکنیم گفت که نمیخواد مامانش این طوری ببینتش و از قضیه امروز چیزی بفهمه منم زخم لبش رو ضدعفونی کردم و خونش رو پاک کردم و دیدم که پاش هم لنگ میزنه دیدم ساق پاش هم بر اثر ضربه کبود شده بعد گفتم یکم استراحت کن تا خوب بشی منم به مامانت چیزی نمیگم بردمش خوابندمش تو تختش شب شد و دیدم مامانش نیومد باهاش تماس گرفتم گفت که یکی از بیمارهای همکارش زودتر از موعد زمان وضع حملش شده و کرجه و همکارش نیست و رومینا باید به جاش بره ...


    رفتم به سجاد بگم که مامانش شب نمیاد دیدم تب داره و دمای بدنش زیاده، بعد که معاینه‌ش کردم دیدم که بدجوری عفونت داره بدنش، بعد رفتم داروخونه و براش ۲ تا سفازوئین گرفتم،
    اومدم و دید که امپوله میگفت خوبم و تو تشخیصت درست نیست و از این چرت و پرتا و کلی ناز کرد تا امپول بزنه اما بالاخره راضی شد، واسه امپول زدن لازم نیست شلوار رو کامل پایین کشید ولی من کامل شلوارکش رو کشیدم پایین و بعد شرتش رو هم همین طور یه شلوارک سرمه ای و یه شرت آبی تنش بود شرتش رو که کشیدم پایین یکم از بیضه هاش معلوم شد و حسابی دیدش زدم بعد هم با یه ست قسمت بالایی باسنش رو جمع کردم تا امپولش رو بزنم بعد که زدم حسابی دردش اومده بود (به خاطر نوع امپول بود البته) بعد شرت و شلوارکشو نکشیدم بالا و رفتم پایین (خونه شون دوبلکسه اشپزخونشون پایینه) یکم براش اب هویچ گرفتم و زنگ زدم برامون کباب برگ بیارن از اونجایی که پولشون نمیدونم کجا بود مجبور شدم برگ رو با پول خودم حساب کنم ...


    بعد شام رو بردم اتاقش که با هم بخوریم ولی یکی دو قاشق بیشتر نخورد و گفت ببخشید من میخوابم


    اون خوابید و منم به صورت حالا دیگه بیشتر سفید شدش خیره شده بودم و لبش که یکم زخمی شده بود و پاهای سفید بدون موش و شکمش که یکمش از زیر تیشرت استین حلقه ایش معلوم بود


    بعد شام رو جمع کردم و بردم پایین و یه فکری به ذهنم رسید، “پاشویه” اره این طوری میتونستم کلی پاهاش رو لمس کنم و ماساژش بدم بلکه تونستم تحریکش کنم، یه ظرف آب برداشتمو بردم تو اتاقش تب نداشت ولی باید به به بهونه ای لمسش میکردم که اون بهونه هم پاشویه بود بیدارش کردم و گفت که خجالت میکشه من براش اینقدر زحمت میکشه و گفت که زحمت نکشم بعد از کلی ناز بالاخره پاهاشو شستم وسطاش دیدم داره میلرزه از سرما و دیگه دلم نیومد و تموم کردم پاشویه رو ...


    بعد بهش گفتم راستش مامانت شب نمیاد خونتون هم که بزرگه ادم میترسه توش اشکال نداره شب تو اتاقت بخوابم، گفت اشکال که نداره ولی تخت یکی داریم و گفت که من زمین میخوابم شما رو تخت بخواب خاله، منم بهش گفتم که تو تب داریو اینا درست نیست زمین بخوابی ولی قبول نکرد و زمین خوابید و من رفتم رو تختش ... گرمای بدنش رو تخت حس میشد و حسابی لذت میبردم ازش، یکم که گذشت گفتم خاله راستشو بخوای تو حیاطتون سر و صدا میومد و سایه دیدم واسه همین گفتم بیام اتاقت که احساس امنیت کنم گفت احتمالا همون پسرایین که صبح کتکم زدن بزار زنگ بزنیم پلیس گفتم نه حالا که اتفاقی نیافتاده بزاردر اتاقت رو قفل کنم اگه اتفاقی افتاد به پلیس میگیم ...


    در اتاقش رو قفل کردم و اومدم کنارش خوابیدم رو زمین خودشو جمع کرد گفتم ببخشید خاله ولی اینجوری حس امنیت بیشتری میکنم که کنار یه مرد قوی مثل تو بخوابم اگه دوس نداری برم بالا ولی اگه برم تا صبح خوابم نمیبره گفت اشکال نداره بخوابین همین جا، دو سه دقیقه بعد پشتش رو به من کرد و پاهاش هم جمع کرد منم هر از چند گاهی خودم رو میچسبوندم بهش و بعد جدا میکردم که فکر کنه از عمد نبوده بعد از حدودا ۱۵ - ۲۰ دقیقه دستم رو انداختم روش یکم تکون خورد ولی بیدار نشد پاهام رو هم خر از چند گاهی میزدم به پاهاش بعد از چند دقیقه که خیلی داغ شده بودم و خیس شده بود ک-م دستم رو از روش برداشتمو شروع کردم به مالیدن ک-م در حالی که سرم رو نزدیک شونه‌هاش کرده بودمو گردن و شونه‌هاشو بو میکردم ک-م رو میمالیدم بوی شامپو بچه میداد موهاش که خیلی تحریکم میکرد بعد دستی که باهاش داشتم ک-م رو میمالیدم که خیس هم شده بود رو در اوردم و خیسیش رو به پشت موهاش مالیدم بعد بلند شدمو گفتم خاله تب داری پتو ننداز روت پتو رو از روش برداشتمو به شونش فشار اوردم که به پشت بخوابه بعد دیدم از چشماش اشک میاد چند تا لپشو بوس کردم دیدم تعجب کرده گفتم خیلی دوست دارم سجاد جون دوس ندارم تو این حال ببینمت و زود جمش کردم که شک نکنه


    بعد گفتم که من برم پایین سر و گوش اب بدم ببینم چه خبره مخلف بود و میگفت برات خطرناکه ولی بعد راضیش کردم، رفتم پایین یه کمد لباس داشت شرتو شلوارکشو برداشتم بو میکردم و ک-م رو میمالیدم تا بالاخره ارضا شدم ...


    بعد لباساشو گذاشتم سر جاش و رفتم تو اتاق و کنارش خوابیدم و خواب رفتم،
    بعد دیدم موبایلش داره زنگ میخوره مثل این که الارم گذاشته بود واسه نماز صبح، وقتی بیدار شدم دیدم کامل بقلش کرده بودم دو دستی و اونم پشتش به من بود و یه پاش جلو و یه پاش عقب تر و منم یه پام جلو و روی پای عقب اون و یه پام عقب ...
    دیدم بیداره ولی تکون نمیخوره و گوشیشم زنگ میخوره گفتم چرا قطعش نمیکنی گفت اخه تنکون میخوردم بیدار میشدین گفتم یعنی الان بیدار نشدم لبخند زد و بلند شد و رفت دشویی و وضو و نماز، منم که تو اون پوزیشن حسابی خیس کرده بودم با خودم داشتم ور میرفتم


    باد از ۵ دقیقه رفتم لباسمو عوض کردم یه شورت و سوتین ست که از ترکیه خریده بودمو پوشیدم و یه پولوشرت که جلوش باز بود و شلوارک اسپرت اومدم و سر جام خوابیدم و پتو رو پیچیدم دور خودم که یهو نبینه شوکه بشه ...


    حدودا ۲۰-۳۰ دقیقه منتظرش بودمو به زور جلوی خواب رفتنم رو گرفته بودم اما نیومد نگرانش شدم و رفتم دنبالش احتمال میدادم رفته تو اون اتاقی که واسه نمازشه پس اول رفتم سمت همون اتاق درش نیمه باز بود و برقی هم روشن نبود و فقط برق راه پله ها و راه رو ها روشنایی خفیفی ایجاد کرده بود در باز کردم دیدم کنار قالیچه نمازش خوابش برده ببیدارش کردم تا منو با اون لباسا دید جا خورد و سرش رو انداخت پایین گفتم ببخشید حواسم نبود، هوا گرم بود تو هم کنارم بودی گرم تر کرده بود محیط رو و بدنم عرق کرده بود کولر رو هم که به خاطر تو نمیشد روشن کرد واسه همین اینا رو پوشیدم که گرمم نشه تازه خودت مگه شلوارک و تی شرت نپوشیدی ؟! پس به منم حق بده تو هم منو جای خالت بدون لازم نیست خجالت بکشی
    گفت حق با شماست بلند شد که جانمازشو جمع کنه گفتم بهش بره بخوابه که من جمع کنم به اون گفتم چون تب داره ولی دلیل اصلیش این بود که اگه اول من میخوابیدم دیگه اون نمیومد کنارم بخوابه واسه همین اول باید اون میخوابید که من برم کنارش ...


    بعد از جمع کردن جانمازش رفتم دیدم رفته رو تختش خوابیده منم رفتم کنارش، از اونجایی که تختش یه نفره بود خیلی به هم نزدیک بودیم، دست کشیدم رو لبش گفتم ببین چیکار کردن باهات نامردا، همین طور که داشتم دست میکشیدم نقطه زخمشو یکم فشار دادم دردش اومد و خودشو کشید عقب، ازش عذرخواهی کردمو قربون صدقش رفتمو دیدم بغض کرده و لوس شده بقلش کردم و حسابی خودمو مالیدم بهش و پاهامو نزدیک ک-رش میکردم و سینه‌هامو چسبونده بودم به سینه‌هاش بعد گفت ممنون خاله ولی دارم خفه میشم و جفتمون خندیدم، باز کنر هم خوابیدیم و وقتی خوابش برد دستم رو جوری گذاشتم نزدیک کیرش که اگه بدار شد فکر کنه ناخداگاه بود و قصدی نزاشتم بعد هم با اون یکی دستم میمالیدم ک-م رو و چونمو گذاشته بودم رو شونش نزدیک گردنش و لبام رو میمالیدم به گردنش و بوش میکردم تا این که ارضا شدم،
    اون شب رو تا صبح کنارش خوابیدمو لذت بردم از گرما و بوی بدنش ...


    این همه کارایی نبود که باهاش انجام دادم شیطونیای سکسی تر دیگه‌ای هم کردم و حتی لخت لخت دیدمش اما چون طولانی میشد تو داستان‌های بعدی میگم


    اسم این داستان رو میزارم شیطونیای من با پسر دوستم قسمت اول تا قسمت های بعد به درود


    نوشته هلنا

  • 20

  • 7




  • نظرات:
    •   fesher1978
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • ک-م تو ک-ت و ک-نت با این داستان نوشتنت!
      آخه مسخره مگه واسه کودکان داستان می نویسی و میترسی بدآموزی داشته باشه ک.م می نویسی.غلط نکنم کارمند صدا و سیمای میلی هستی.
      ضمنا با اینجور داستان نوشتن نمیتونی به خورد مخاطبت بدی که خانم هستی.


    •   haamed khan
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • قشنگ بود


    •   pikasoo1
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • پورششون با ۲۰۰ سرعت تو مغز جلقید بیاد :/


    •   emadtxtxtx
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ????????


    •   عنترخان
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • قزوینی هستی؟ ک.ر تو ک.ت


    •   mohamad4853
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • مذهبی بود اما با دوتا جنده تو استخر میموند


    •   feeeeeriiiii
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • لایک جلب انگیز بود


    •   maaaaziar.k
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • زحمت بکش بقیشو ننویس پسرجون


    •   ALINM
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • مرز های مذهبی بودن رو با این داستانت جابه جا کردی


    •   shakola
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • نه بابا


    •   Gosh.aria
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • پسره خیلی کسخل و فانتزیه


      اول کسخله که زده دعوا کردن
      دومم کسخله که مذهبیه
      سومم بازهم کسخله
      چهارمم فوق فانتزیه که میره جهاد که این قدر هم پولداره
      نتیجه این که داستان و خودت هم به اندازه پسر فانتزیه


    •   Amiralikeyvani
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • همونجاکه نوشتی سی و یک سالمه و تخصص دارم میخونم اومدم این کامنتو بذارم که جقی عزیز کسی که تخصص میخونه وقت نمیکنه پشمای کسشو بزنه چه برسه این جنده بازیارو دراره یکم بپرس بعد خالی ببند دکی
      تراوشات ذهن شانزده ساله جقی


    •   کامران71
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • موضوع داستانت خوبه یه کم روی انشا و نوع نگارش دقت کن . این رو باید در نظر بگیری کسی که داستان سکسی مینویسه برای یک سایت کاملا سکسی پس دلیلی برای سانسور و رعایت حجب وحیا نداره. منتظر ادامه داستانت هستم با یک قالب بهتر


    •   Mr.Mostafa.bu
    • 1 هفته
      • 0

    • گلم ساقیت عوض کن جنس های تاریخ گذشته بهت انداخته


    •   Arsham.Arsham
    • 1 هفته
      • 0

    • تا حالا فکر میکردم داستان یوسف فقط مال کتاباست. امروز فهمیدم یوسف میتونه تو سایت شهوانی باشه، پسر رومینا باشه، لخت تو بغل هلنا باشه ، بعدش تو سجادش خوابش ببره (dash)


    •   maaahya
    • 1 هفته
      • 0

    • خدا ازین خاله ها فقط نصیب مذهبیا میکنه
      نماز بخونین به‌شمام میده


    •   mimi1368
    • 1 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟
      خدا خیرت بده ، هلنا خانم ، رستم خان ، آقا مرتضی ، الی خانم یا هر کوفتی که اسمت هست همین یه قسمت بسه ممنون دیگه زحمت نکش هم خودت رو خسته نکن و هم وقت ما رو نگیر


    •   دکترروزبه
    • 1 هفته
      • 0

    • دِ آخه جقیییییی,ببخشید,خانم دکتر,میشه بگید اون یکی از دانشگاهای تهران کدومشون بود که کسخلی مثل تو رو قبول کرده؟


    •   نانسی_۸۵۸۵
    • 1 روز،10 ساعت
      • 0

    • موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو