شیما

    سلام خدمت دوستان شهوانی.
    بنظرم داستان طولانیی شد...از خواننده ها معذرت میخام...اگر غلط و اشتباه تایپی دارم هم ب بزرگیتون ببخشید.
    چن وقت پیش به طور تصادفی خانمی رو تو مترو دیدم که یه تایمی با هم دوست بودیم داخل دانشگاه...مدت ها بود که از هم بی خبر بودیم...


    تازه وارد فضای دانشگاه شده بودیم و جو گرفته بودتمون.خارج از فضای درس کلی به خودمون میرسیدیم و‌‌‌‌...
    اولین دختر خانمی که باهاش دوست شدم یه دختری بود ک دو ترم بالاتر از من بود.صبح زود وارد کلاس شدم و دیدم که رو یکی از صندلی ها لش کرده و خوابیده.اصلا اهل درس نبود و به گفته خودش به زور پدرش اومده بود دانشگاه.دختر خوشگلی بود و استیل بدی هم نداشت سفید بود و برا پسرا خواستنی...اسمش شیما بود و از طریق ایشون بعد ها با این سایت اشنا شدم.به هزار زور و سماجت تونسته بودم مخشو بزنم و میدونستم ک نگه داشتنش سخت بود چون دختری نبود ک بتونم باهاش رابطه احساسی برقرار کنم.اما خب خیلی باهاش بهم خوش میگذشت وضع مالیش بدک نبود اهل خوشگذرونی و به طور مخفیانه حتی از من اون اوایل اهل مهمونی و مشروب بود...
    تولدم شده بود و یکی از دوستام قرار شده بود برام کادو بیاره... شیما یه سفره خونرو اماده کرده بود و یه کیک به مناسبت تولدم گرفته بود ...چنتا از دوستاشو ب همراه دوستای من دعوت کرده بود...هر کسی یه کادویی بهم داد و دوستم پیش خودش گفته بود که ضایس اونجا شیشه مشروبو بده بهم...وقتی جشن تموم شد و همع رفتن پی خودشون منو شیما خواستیم که بریم دور دور اونجا بود ک مهدی اومدو منو کشوند کنار و شیشه مشروبو داد بهم منم بردم گذاشتم تو ماشین خودم‌‌..اومدم سوار ماشین شیما شدم.کنجکاو شده بود و بهش گفتم...انتظار نداشتم بگه بیار بخوریم ولی گفت....تا اون موقع حتی لب بازیم نکرده بودیم یکم خوردیم و راه افتادیم سمت چیتگر...حالش بهتر شده بود ازم‌خواست ک یکم بیشتر بخوریم واین کارو کردیم حسابی شنگول شده بودیم ...سر ظهر بود چیتگر خلوت بود تقریبا...تو ماشین نشسته بودیم و اهنگ گوش میدادیم میخاستیم برگردیم نمیدونم دقیقا چ اتفاقایی بینمون افتاد اما اونروز برا اولین بار بعد چن ماه ک از رابطمون میگذشت شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه....قبل این کار چنبار ک حرفش افتاده بود همیشه بهم میگفت ک لبای خوبی داری...منم چیزی برداشت نمیکردم چون تو این فاز نبودیم باهم.ولی اون روز تو مستی حسابی لبای همدیگرو خوردیم...صورت سفیدی داشت و تقریبا لبای اونم پر بود...لابلای لب خوردنا چندین بار بوسش کردم از لپش و اخرشم از پیشونیش بوسیدم...انگار یه اتفاقای غریضی بینمون افتاد که برا بار اول بهش گفتم دوست دارم‌.انگار برق چشماش تو اون لحظه کورم کرد و بهم گفت خیلی نامردی...من دلیل این حرفشو نپرسیدم ..نمیدونم چرا شاید چون تو حالت عادی نبودم....
    چن دقیقه ای دستاش تو دستم بود و ازم خواست من رانندگی کنم...تو راه برگشت اهنگ های شیش و هشتی پلی میکرد و ریز ریز میرقصید...
    از اون روز به بعد جریان دوستیمون خییییلی تغییر کرد و مدام حرفای احساسی بینمون رد و بدل میشد.جفتمونم به دلایل زیادی میدونستیم که رابطمون بی هدفه و تهش جداییه اما انگار داشتیم از وجود همدیگه لذت میبردیم....
    دختر سر به هوایی بود اهل درس خوندن نبود اما من مجبور بودم خوب بخونم ...هم علاقه داشتم هم تنها راه مایه دار شدنو تو درس خوندن میدیدم...
    یروز سر یه جلسه امتحان بودیم شیما هیچی نخونده بود و میگفت تنها امیدش منم...ولی فاصله بین صندلیامون زیاد بود....مراقب فهمیده بود ک داره تقلب میکنه خیلی شانسی شانسی جاشو عوض کردو اورد نشوندتش جلوی من....منم وقتی چهرشو دیدم تن تن برگمو پر کردمو تو یه لحظه ک حواس مراقب نبود برگمو با برگش عوض کردم تا برا اونم بنویسم...یکم ک برگشو پر کردم خواستم دوباره باهاش عوض کنم ک مراقب فهمیدو جفتمون ب گا رفتیم و اون درس جفتمونم افتادیم...کلی بابت این قضیه شیما بیشتر از من ناراحت بود و منم همینطور ...وقتی رفتیم نشستیم تو ماشین من تصمیم گرفتم که مسخره بازی درارم تا حال شیما خوب شه...بعد چن دقیقه شیما خندید و گف تو دیوونه ای...یکم که بهش توضیح دادم ک تو برام اهمیت داری گور بابای یه درس...داشتم حرف میزدم که یهو سرمو گرفت تو دستاشو محکم بوسم کرد گف سامان عاشقتم ...
    چن لحظه سکوت حاکم شد و از اون لحظه ب بعد رابطه ی نیمه احساسی ما پر شد از عشق...


    دیگه تایمای نبودنمون‌کنار هم سخت شده بود و تو دانشگاه هم خیلی تابلو شده بودیم ...همه مارو باهم میدونستن و این خیلی استرس زا بود برا من‌...چون من مطمعن بودم که تهش هیچیههه.
    سکس چتی ک تو ایام عید باهم کردیم شروع یه نوع جدید از رابطمون شد..تو لابلای همه اتفاقایی ک بینمون میافتاد بهم گفت که پرده نداره.دنیا رو سرم اوار شد و ب شدت حالم بد شده بود...اما باز هم اتفاقا و لحظه های هیجانی باعث شد تا پرده نداشتنش هم ب چشمم نیاد....یک سال و خورده ای از رابطمون گذشت تا اینکه مجددا روز تولدم رسید‌.خواست برام جشن بگیره اما مخالفت کردم.دیگه دوس نداشتم تو اکیپای قاط


    ی پاتی با همدیگه باشیم.حسود بودم و نمیتونستم نگاه پسرای دیگرو به شیما تحمل کنم...چن روزی از تولدم گذشت و شد تعطیلات قبل عید...یه روز که قرار داشتیم با هم بعد خرید یه کادو بهم گفت ک مدر و مادرش نیستن خونه...تو رفتارا و حرکتاش بارها فهمیده بودم شیما دوس داره که باهم سکس کنیم...اما بی تفاوتی من نسبت به این موضوع شیمارو بیشتر حریص کرده بود...اونروز نمیدونم چرا انگار تحمل نکردم یا انگار دلم خواست منم مثل اون سکس رو باهاش تجربه کنم....تو اون ساعت نگاهم به شیما عوض شده بود.دقتم روی اندامش بیشتر شده بودتو اون ساعت اصن به زنانه بودن اندام شیما پی برده بودم.تفاوت های ظاهر یه دختر با یه زن برام مشهود شده بود تو سرتا پای شیما....وقتی از فکر درومدم ک دیدم تو ساختمون خونشونیم...تو خیابون جمهوری ک الان دقیق ادرسش تو خاطرم نیست....


    در حال گوش دادن به موزیک بودم و لش کرده بودم رو کاناپه...بدنمو بی جون حس میکردم .شیما ک اصن نفهمیده بودم کی لباسای راحتیشو که تا قبل اون فقط تو عکسایی ک بهم شبا میفرستاد دیده بودم،پوشیده بود و با ریتم اهنگ به بدنش تکون میدادو دیدم...یه املت دونفره درست کرده بود و گفت سامان بیا که اولین غذای دونفره ک دستپخت خودمرو تست کن...کلی با ناز و عشوه تیکه هایی مینداخت ک بعد این غذا راهی بیمارستان نشی صلوات....نمیتونستم تشخیص بدم ک شیما بخاطر عشق وعلاقه و اعتمادی ک ب من داره منو برده خونشون یا دلش صرافا هوس یه سکس رو کرده...بهرجهت با تمایل جفتمون که شاید منشا تمایلمون با هم فرق میکرد بعد گذشت دقایقی و مسواک زدن و ارایش کردنش اومد نشست کنارم ...منی ک داشتم با ملی استشنش بازی میکردم....
    کارمون از اونجایی شرو شد که چنتا گل به شیما زدم و شیما با حرص بجگونه ای ک داشت منو میزد و از سر و کولم بالا میرفت...از سر و کولم بالا رفتنش باعث شد ک‌ما دیوونه وار تو بغل هم بیافتیم...غرق در لذت و گرمای وجودش شده بودم ک پیرهنمو دراوردم...بدن بدی نداشتم و سر سینه هام خوب بودن...بی اختیار بعد چنگ زدن به بدنم شرو کرد ب پاز گرفتن بازوو مکیدن گردن....تو اوج شهوت گفتم اگه ردش بمونه رو گردنم میکشمت...جووون تو فقط منو میکشی که...
    حرفای این جدلیش با عوض شدن تن صداش منو بیشتر از لحظه ای قبل تحریک کرده بود...
    مکیدن گردن و لب و خوردن سینه هاش دیگه جفتمونو ب اوج مطلب رسوند و رفتیم تو اعماق لذت ...حالت داگی قشنگترین تصویر به جا مونده از شیما تو ذهنمه...پیچوندن موهای بلند مشکیش تو دستام و قوس کمرش باعث میشد تا تو اون لحظه ها چشمامو ببندم و تو واژن دختری ک باهاش همه مدل اتفاقارو تست کرده بودم بجز سکس رو ضربه بزنم و ناله هاشو بعد گذشت چندین ماه تو گوشام حس کنم...
    تا اون لحظه این مدل گرمارو با شیما تجربه نکرده بودم....خاموش شدن این گرما بعد لرزیدن بدن شیما با خالی شدنم رو کمرش حس کردم....


    مدت کمی از این اتفاق گذشت و دیگه چون باهم به تمام چیزهایی ک قرار بود شاید اتفاق بیافته رسیده بودیم...انگار نوبت رسیده بود به این که عیب و عیوب همو ببینیم...رابطمون از اول بی اساس بود و حتی عاشقی بینمون هم بی اساس.
    من پسری بودم ک کسی از کارام سر درنمیاورد.تا قبل شیما تو نخ مهنونی رفتن و سکس نبودم اما ....به سکس شاید بصورت یه فانتزی و توهم نگاه میکردم و به وقت عمل ک میرسید پا‌ پس میکشیدم.
    سکسی بودن شیما و مهمونی رفتناش از یه طرف و فرهنگی ک خونوادش داشت یه طرف...اخرین مسافرت خونوادگیشون به ترکیه منو هوشیار کرد ک هر چه زودتر این رابطرو تموم کنیم...
    تموم شدن رابطمون اما با اساس و جارچوب بود...چون اونم معایبی تو من دیده بود...
    وقتی از هم جدا شدیم واقعا یه خدافظی سخت اما شیرین رو داشتیم.ما مال هم نبودیم و جور در نمیومدیم...
    شیما برای من و من برای اون شدیم یه تجربه و خاطره ی شیرین....
    از دیدنش خوشحال شدم تو مترو اما فرصتی برا حرف زدن نداشتیم و با یه خانم دیگه سوار واگن خانم ها شد و تمام...


    نوشته: سونامی

  • 10

  • 6




  • نظرات:
    •   Cheshm_abi_esf
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • باز هم یه نویسنده دیگه که دستش تو شورتش بود ،آخرش قشنگ پیداس یهو ارضا شدی


      طرف رفته ترکیه تو هوشیار شدی که باید به هم بزنی


    •   nima58teh
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی بود ، بهترین داستان و یا خاطره ای که امشب آپ شده ، لایک اول


    •   sarbazhashri
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • (dash)


    •   مردسکسی.....
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • چی بگم
      ما همیشه خودمونو همینجوری علاف همدیگه میکنیم تا وقتمون پر شه


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عجب...


    •   Mr.Holmes
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • طرف "همه" رو مینویسه "همع"، "مطمین" رو مینویسه "مطمعن" بعد میگه دانشجو بودم یک زمانی، وسط هفته ساعت ۹ و ۱۰ صبح رفتید سفره‌خونه برای بقول خودت جشن تولد که سرظهر رسیدید بعد تولدت چیتگر برای دور دور و خلوت بوده!؟ فقط بخاطر اینکه سایز آلت شریف‌تون رو اینجا اعلام نفرمودید دیسلایک نمیدم!


    •   kiredivoone
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • خدا شفات بده


    •   saj1998
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • اخه کیرم تو داستانت اصلا


    •   saeid4321
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عجب !!! نسبتا روون و واقعی بود !


    •   rezahot1981
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • خیلی خلاصه عرض میکنم وقت دوستان شخیص و گرام گفته نشه، کس شعر نوشتی، دیگه کس نگو، ممنون


    •   sepideh58
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • واقعا نفهمیدمت...عشق و دوست داشتن رو برای ما یه جور دیگه معنی کردن نه تجربه همه چی با هم و بعد دلزدگی...حالم بد میشه از این روابط ...دوسش نداشتم


    •   ehsan balae
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • کس خور ننویس کونی خاک تو سره دانشگاهی که تو میری درس خونش ام تو باشی


    •   off_boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • فعلا كيرم دهن نفر اول تا ببينم چي ميشه -_-
      راستي داستانتم خوندم مالي نبود.بشينم از جق زدنم داستان آپ كنم سكسي تر از اين ميشه ....


    •   sadeqqq9525
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • چه طول کشید تا یه کس بکنی


    •   مسیحی۰
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • عمو ترامپ با۱۲۰ هزار سرباز داره میاد!میدونی چرا؟؟
      بخاطر چی؟
      به مخت فشار بیار لامصب جوابش آسونه!


    •   boko+net
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • شیما از سر و چونم پالا میرفت و پازومو غاز جیریفت ...
      تو کجا دانشگاه رفتی ؟ مزارشریف ؟
      این فارسی دری بود یا کیر خری ؟
      به قول ترکه : دیگه گوزیدی !


    •   Arsene lupin
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • کون بچه دختره اپنه و بعد 1سال تازه با اکراه گذاشتی توش!رابطه ای که سر یه هفته به سکس نرسه باید یه هندونه گنده خورد و اساسی شاشید توش


    •   kokarostam
    • 1 هفته
      • 0

    • چرت


      ولک بهتر نیست‌ بری اکابر کمی سواد خوندن و نوشتن یاد بگیری و بعد بیایی داستان بنویسی؟ شاشیدم توی اون دانشگاهی که تو رو راه دادن.


      ها کوکا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو