صاحبخونه و انتقام!

    ساعت 8 شب بود. شاید دهمین مشاور املاکی بود که امروز با احسان رفته بودیم. یه خونه مناسب و خوب برای ما داشت. خونه دوطبقه که طبقه پایین صاحبخونه بود و طبقه بالا رو واسه اجاره گذاشته بودن. اما ظاهرن به مجرد اجاره نمیدادن و به خاطر همین خواستیم بریم ولی بنگاهی گفت صبر کنید! بشینید یه زنگ دیگه بزنم به صاحبخونه شاید قبول کرد.
    بنگاهی که اولین بار بود ما رو میدید به صاحبخونه زنگ زد.


    _سلام جناب رضایی. از بنگاه آرمانم. بله.... بله! میگم یه مشتری اومده واسه خونه منتها دو تا آقای مجردن! بله .... میدونم شما گفته بودین یه زوج میخواین! منتها این آقایون هردو شاغلن و من کامل شناخت دارم ازشون! صبح تا عصر سرکار هستند و اصلن خونه نیستن. عصر هم که خود شما هستین خونه ! جای نگرانی نیست! همه جوره مورد اعتمادن! اگه خواستین یه دقیقه تشریف بیارین و خودتون از نزدیک همدیگه رو ببینید.


    بنگاهی واسه رسیدن به کمیسیون خودش هرجوری بود رضایی رو راضی کرد بیاد بنگاه. حدود نیم ساعتی معطل شدیم تا بالاخره زن و شوهری حدود 35 ساله وارد شدند. بعد از سلام و احوالپرسی روی صندلیهای روبروی ما نشستن. کمی به ما دونفر خیره شدن. بنگاهی دوباره حرفهای پشت تلفن رو با آب و تاب بیشتر تعریف کرد و گفت دیگه میل خودتون این شما و این آقایون!


    آقای رضایی با خنده و لحن کنایه آمیزی به صاحب بنگاه گفت: من که مشکلی ندارم! منتها خونه به نام خانمه و ایشون باید تصمیم بگیرن! زن بی اعتنا به کنایه شوهرش به احسان رو کرد و شروع به سوال پرسیدن کرد. از کار، سن، مجرد یا متاهل و ..... چند دقیقه ای گذشت و دیدم سوال های مربوط به من رو هم از احسان میپرسه! و کلن نگاه و توجه و صحبتش با اونه بلند شدم و رفتم جلوی بنگاه ایستادم. کمی بعد آقای رضایی هم بیرون اومد و با خنده گفت: شما هم مثل من انگار هیچکاره ای نه! خندیدم و چیزی نگفتم! سیگاری روشن کرد و شروع به حرف زدن کرد. درحالیکه حرفهای چرت رضایی رو میشنیدم از بیرون به نگاههای معنی دار و آمار دادن های تابلو همسر رضایی به احسان نگاه میکردم.


    احسان 30 سال داشت و یکسالی بود که جدا شده بود. واقعن خوش چهره و خوش هیکل بود ولی اینکه این زن همین بار اول جلوی بنگاه دار و شوهرش اینجور تابلو نخ میداد عجیب بود. زن آقای رضایی یه زن سفید و کمی کوتاه قد بود . خلاصه بخوام از اندامش بگم بالاتنه فقط سینه و پایین تنه فقط کون بود! صورت معمولی داشت و با آرایش زیاد و خنده ها و عشوه های معنی دار میون حرفهاش آدم رو تحریک میکرد. بالاخره قولنامه رو نوشتند و ما بعد از یک هفته اونجا ساکن شدیم.


    هنوز چند روز نگذشته بود که رویا خانم همون صاحبخونه اولین پیام رو به احسان داد. هرچند پیامش بی ربط و مربوط به قبض آب بود ولی معلوم بود که قصدش دادن شماره خودش به احسان بود.(چون تو قولنامه شماره خونه رو نوشته بود) به احسان گفتم این زنه بدجور چت کرده بهت! چندروز دیگه سند خونه رو هم به نامت میزنه!
    احسان هم با جدیت گفت: دیوانه طرف شوهر داره. حرفشم نزن. بیخیال.


    تو همون ماه اول متوجه رابطه عجیب رویا و شوهرش شدیم. حداقل واسه من تازگی داشت و تا به حال ندیده بودم. هیچوقت این زن و شوهر رو کنار هم تو ماشین یا پیاده ندیدیم. انگار هر کدوم واسه خودش زندگی میکرد. رویا مدام تنها و با تیپ و آرایشی جلف در حال رفت و آمد بود! و رضایی هم همیشه با ماشین یه سر به خونه میزد و دوباره میرفت. بعضی وقتها حس میکردیم رویا زن دوم رضایی باشه. یه وقتایی شک میکردیم اصلن زن و شوهر باشن!


    رویا بالاخره با مهارت خودش کم کم بااحسان دوست شد. احسان نگرانی خودش بابت شوهر رویا را باهاش درمیون گذاشت. ولی رویا بهش گفته بود:
    _از زندگی مشترک من چیزی نپرس فقط این رو میگم که خیالت راحت باشه و نگران شوهر من نباش! مشکلی از طرف اون هیچوقت پیش نمیاد!


    احسان هم بالاخره وارد این رابطه شد. هرروز رابطه اونها بیشتر میشد. رویا که وضع مالیش ظاهرن بد نبود مدام انواع کادوها رو برای احسان میخرید و از ماه دوم حتی کرایه خونه رو هم از احسان نگرفت. با مهارت زیادش احسان رو جذب و وابسته خودش کرده بود. رویا دنبال یه رابطه عاشقانه بود. نیاز به دوست داشتن و محبت و توجه داشت. ولی احسان که بعد از جدایی از همسرش سخت دلبسته و عاشق میشد بیشتر نیاز به سکس داشت و همین باعث شد کم کم اختلافات بینشون زیاد بشه.


    رویا دوست داشت اونو بدون سکس دوست داشته باشن و احسان هم مدام از نیازش به سکس میگفت و اینکه سکس وابستگی و علاقه میاره و بدون سکس نمیتونه رابطه رو ادامه بده. رویا از احسان زمان خواست و واسه آروم کردن احسان حرفها و پیامهای سکسی بینشون شروع و آزاد شد. مدتی شبها تا دیروقت بهم پیام سکسی میدادن و سکس چت شده بود برنامه شبهاشون. ولی این دوای درد احسان نبود! و بیشتر از قبل شهوت احسان رو بیدار و اونو علاقمند به سکس با رویا کرد. اصرارهای احسان به رویا واسه اومدن پیشش و سکس تمومی نداشت و رویا هم قبول نمیکرد و میگفت همینجوری عاشقم باش!


    دوتا آدم تو دو تا فاز مختلف که هیچکدوم اون یکی رو به ظاهر درک نمیکرد دچار هم شده بودن و بالاخره خیلی طول نکشید که رابطه شون به بن بست رسید و تموم شد.


    هردو هنوز بهم فکر میکردن و چندروز یک بار هرکدوم سراغی از هم میگرفتند ولی رویا کوتاه نمیومد! میگفت هیچ تعهدی به شوهرش نداره و رضایی با چند نفر رابطه داره. میگفت خیلی هم زن داغ و پر حرارتیه! و از سکس لذت میبره ولی واسش علاقه مهمتره و دوست داره احسان اون رو واسه خودش بخواد نه سکس. احسان هم میگفت بهش علاقه داره ولی نیاز طبیعی به سکس که به خاطر جداییش الان بیشتر از قبل تو وجودشه داره اذیتش میکنه و نمیتونه سرکوبش کنه و نادیده بگیره.


    رویا درخواست احسان رو قبول نکرد ولی گفت: واسه اینکه بدونی چقدر بهت علاقه دارم میتونم یکی از دوستهای نزدیکم رو واسه سکس برات جور کنم! دوستی که اونم شرایطش مثل توست و تازه جدا شده و خیلی هم زیباست. احسان اول کمی تعجب کرد و باور نمیکرد ولی درنهایت قبول کرد.


    رویا چندروزی واسه صحبت وتوضیح دادن شرایط واسه دوستش وقت خواست. بعد از یک هفته یه روز بعد ازظهر قرار شد دوستش رو با خودش بیاره خونه و از احسان خواست آماده باشه و خودشو خوب خالی کنه!


    هربار که احسان شک و ترس ازین رابطه به دلش راه میداد رویا با زبون چرب و نرم خودش مثل یه زن منطقی و کاملن روشنفکر احسان رو آروم میکرد و میگفت من به هرحال کم یا زیاد با شوهرم سکس دارم ولی تو رابطه ای نداری و من درکت میکنم و با کمال میل اینکار رو برات میکنم و دوست دارم تو هم نیازت برطرف بشه و آروم بشی.


    اونروز من واسه راحت بودن احسان از خونه بیرون رفتم و یکی دو ساعت بعد با زنگ احسان به خونه اومدم. احسان به محض دیدنم گفت:
    _اووووف.... اووووف..... نمیدونی چه تیکه ای بود! جیگرم حال اومد! یه زن تیکه و حشری! با یه هیکل توپ! تنگ و داغ......


    هفته ی بعد هم رویا دوستش رو دوباره آورد و احسان هم از سکسش بیشتر از قبل لذت برد. تا اینکه بار سوم بود که رویا به احسان گفت دوستت (یعنی من!) لازم نیست از خونه بیرون بره . میگفت بزار تو اتاقش بمونه و شما بیرون کار خودتون رو بکنید.


    اونروز من تو اتاق مثل زندانی ها حبس بودم! صدای رویا و دوستش رو موقع وارد شدن به خونه و پذیرایی شنیدم. بعد از کمی خوش و بش احسان به رویا گفت: خوب عزیزم تو برو دیگه خونتون! ازینجا به بعدش با خودم! رویا سراغ من رو گرفت و گفت خونه کاری ندارم و میرم تو اتاق پیش دوستت تا اون هم تنها نباشه. شما هم به کارتون برسین راحت باشین!


    با شنیدن حرف رویا با تعجب و عجله شروع به مرتب کردن اتاق کردم. رویا بعد از در زدن وارد شد. بعد از سلام لب تخت نشست و سعی کرد با حرفهاش باهام خودمونی بشه. حس میکردم قراره الان من هم با رویا سکس کنم ! با تصور سکس احسان اون بیرون و شنیدن صدای اونها ناخوداگاه شهوت همه وجودمو پر کرد.


    رویا که کاملن با برنامه جلو میرفت متوجه این حس من شد. بهم نگاه کرد و گفت: دوست داری تو هم با دوستم سکس کنی؟؟؟!!! من که منتظر سکس با خودش بودم و اندام خودش رو با شهوت نگاه میکردم از حرفش متعجب شدم و گفتم: دوستت که الان در حال دادنه! رویا خیلی آروم و با شهوت گفت: دوستم جا واسه کیر تو هم داره! دلش میخواست دوتایی ترتیبشو بدین و من واسه همین خواستم تو امروز توی خونه بمونی! دستمو گرفت و ازم خواست دنبالش برم. در اتاق رو باز کرد و با هم به پذیرایی رفتیم.


    دوستش "سحر" روی کیر احسان نشسته بود و خودش رو بالا پایین میکرد. تکون خوردن سینه های سفید و بزرگش و پخش شدن موهای بلند و بلوندش جلوی صورت جذابش داغم کرد. چشمشون به ما افتاد. احسان تو همون حالت تلمبه زدنش رو متوقف کرد و با تعجب پرسید: اینجا چیکار میکنید؟؟ رویا گفت: نگران نباش! خواستم دوستت هم یه حالی بکنه.


    سحر با اخم به رویا نگاه کرد و گفت رویا این کارا چیه میکنی؟؟ ولی رویا هرجوری بود راضیش کرد که یه بار تجربه کنه و با دوتا مرد سکس کنه. با اصرار و اشاره رویا آروم جلو سحر ایستادم و کیرمو در اوردم تا ساک بزنه. با اولین کام که از سر کیرم گرفت، احسان هم تلمبه هاش رو دوباره شروع کرد. رویا مثل کارگردان مارو دقیقن تو مسیری که میخواست قرار داد و بعد از شروع شدن سکسمون خودش بی سرو صدا به پایین و خونه خودش رفت.
    احسان از پایین کون سحر رو روی کیرش بالا پایین میکرد و تو کسش فرو میکرد و من از بالا سینه هاشو میمالیدم و تو دهنش تلمبه میزدم.


    کمی بعد من تو حالت داگی با زدن کاندوم از کس میکردمش و احسان هم جلوش رو زانو کیرش رو تو دهن سحر میکرد. سحر هرچقدر محکمتر گاییده میشد بیشتر لذت میبرد. یه زن 30 ساله داغ و حشری که از کیر سیر نمیشد. کسش خیس و پرآب شده بود. خواستم با انگشت کونش رو باز کنم که با التماس گفت: نه! از پشت نه! خواهش میکنم! منم بیخیال شدم و محکمتر کسش رو میکردم. اونروز تو یکساعت و نیم اینقدر تو کس و دهن سحر کیر زدیم که هردومون دوبار باهاش ارضا شدیم و خودش هم خیس عرق و خسته و داغون کف پذیرایی دراز کشیده بود. روی سینه هاش، صورتش، شکم و لای کونش آب کیرمون رو خالی کرده بودیم و دیگه شهوت و توان واسه بیشتر گاییدنش نداشتیم.


    رویا کمی بعد اومد و با یه چادر سحر رو پوشوند و اونو با خودش به خونه خودش برد. من و احسان با تعجب در مورد ماجرای امروزمون حرف میزدیم و از کار عجیب رویا میگفتیم. اینکه چرا خودش وارد سکس نشد و رفت. اینکه چجوری مخ سحر رو زد تا با هر دومون همزمان سکس کنه و از لذت زیادی که نصیب ما کرده بود.


    تا شب ساعت 12 از رویا خبری نبود و جواب زنگ و پیام احسان رو نمیداد و ماهم نگران بودیم. ساعت 12 زنگ زد و با لحنی جدی و متفاوت در حالی که احسان رو به فامیل و آقای مقدم خطاب کرد! گفت:


    جناب مقدم! لطفن خوب به حرفهام گوش کنید! چون بار آخره که باهم صحبت میکنیم. امیدوارم من رو درک کنید.
    یکسالی از ازدواجم با رضایی گذشته بود. ارتباط و دوستی عمیق و زیادی با خواهرشوهرم که مجرد بود داشتم. خواهرشوهرم همین سحر بود! زنی که امروز از خجالتش دراومدین! سحر دوست پسر داشت و مدام از سکس لذتبخش خودش با اون پسر واسم تعریف میکرد. تمام جزییات سکس و رابطشون رو واسم میگفت و سعی میکرد من رو تحریک کنه. یه روز خونه مادرشوهرم با سحر تنها شدم و بالاخره من رو بدون اطلاع قبلی با دوستش روبرو کرد.
    دوستش شروع به بوسیدن و تحریک من کرد و سحر هم با حرفهاش آرومم میکرد. میخواست که سخت نگیرم و فقط یه بار امتحان کنم. خودش شروع به ساک زدن واسه پسر کرد و با شیطنت و البته حماقت خودم هرجور بود من رو با خودشون همراه کردند. اونروز دو نفری به دوستش حال دادیم و قرار شد دیگه تکرار نشه و این موضوع بین خودمون بمونه. مدتی بعد خود سحر تو یه دعوای خانوادگی با شوهرم که ربطی هم به من نداشت موضوع رو کف دست شوهرم گذاشت و گفت: به جای گیر دادن به من برو به زن خودت گیر بده که فلان کار رو کرده!
    همین کارش زندگی مارو نابود کرد و باعث شد الان به جای یه زوج خوشبخت فقط دوتا هم خونه ای بدون تعهد باشیم و اگه مهریه سنگینم نبود رضایی قطعن ازم جدا شده بود.


    مدتها با سحر اختلاف داشتم و قهر بودم. تا اینکه شما دونفر رو تو بنگاه دیدم! شما برعکس دوستت محو دید زدن سینه ها و بدنم بودی. ناخواسته فکر و نقشه ای تو ذهنم نقش بست و شما واسه عملی کردن نقشه ام بهترین گزینه بودید.
    سحر دوسالی میشد که با مردی 15 سال بزرگتر از خودش و پولدار ازدواج کرده. تو این چندماه اومدن شما بهش نزدیک شدم و تا جایی که میشد اعتمادش رو جلب کردم. روزها و ساعت ها غرور و نفرت درونم رو پنهون کردم و سحر رو مهیا کردم.


    آقای مقدم! من هم انسانم و قطعن دلم میخواست با شما رابطه و سکس داشته باشم ولی واسه اجرای نقشه ام لازم بود شما رو تحریک و وابسته کنم ولی خودم رو وارد این رابطه نکنم. باور کنید واسه من سخت ترین کار همین بود. میدونم از شما سواستفاده کردم و به بازیتون گرفتم ولی لطفن درک کنید!


    بارها و بارها می خواستم بیام و کنارت باشم ولی این درد و نفرت چند ساله از سحر که زندگیم رو نابود کرده بود بهم اجازه نمیداد. باید به شوهری که سالهاست من رو جنده صدا میزنه و خواهرش رو فرشته میدونه ثابت میکردم جنده واقعی خواهرشه نه من!


    امروز همون کاری که سحر چند سال پیش باهام کرد رو با خودش انجام دادم. تحریک و تشویقش به سکس با تو. قرار دادنش تو شرایط و بعد هم وارد کردن دوستت به ماجرا واسه ضربه آخر به سحر! بعد از بردن سحر به خونه در حالی که لخت بود و آب منی هایی که تمام بدنش رو پر کرده بود رو نشونم میداد و با هیجان از لذت سکس امروزش میگفت جوری که متوجه نشه ازش فیلم گرفتم.


    ازتون میخوام تا ماه دیگه جای جدیدی واسه سکونت پیدا کنید و از اینجا برین! چون به زودی قراره شوهر سحر متوجه خیانت و سکس زنش با دو نفر دیگه بشه! رضایی هم قراره خواهر جنده خودشو بهتر بشناسه! من هم با نابودی زندگی اون شاید کمی آروم بشم.
    چیزی که عوض داره گِله نداره!!
    ............................................................................................................


    نوشته: مهران

  • 177

  • 12




  • نظرات:
    •   ehsan9000
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • باحال بود.


    •   boy.t0p
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • عاااالی بود.


    •   erfan.ttt
    • 2 ماه،2 هفته
      • 6

    • زنها سیاست دارن


    •   bezar.tooosh
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • داستان و نگارشت خوب بو برادر. درود


    •   Aziiii
    • 2 ماه،2 هفته
      • 6

    • عالی بود


    •   eli-naz
    • 2 ماه،2 هفته
      • 6

    • خخخ دعوای عروس و خواهر شوهر به نفع شما شد. قشنگ بود.


    •   shahx-1
    • 2 ماه،2 هفته
      • 11

    • به عنوان یک داستان خوب برد اما هرگز نمیتونه واقعی باشه چون اگر هفته دوم زنه نده. اقای سی ساله خوشتیپ ولشمیکنه اون بچه مدرسه ایان که ماهها صبر میکنن کسی که هم سنش بالاست هم پول داره هم خونه شخصی هم..... هرگز نمیاد ماهها صبرکنه اونم برا زن شوهردار که مشکل پرده و... رو نداره.


    •   boy.t0p
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • تو داستان از مهارت زن تو وابسته کردن پسر نوشته. از کادو دادن و نگرفتن کرایه و سکس چت و..... پس دلیلی نبود که پسر رابطه شو بهم بزنه. من که دوست داشتم.


    •   iman.mardi
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • میشد بهتر باشه ولی راضیم ازت لایک 15


    •   شیخ_حشری
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • عالی بود دمت گرم


    •   befro66
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • افرین بعد مدتها یه داستان خوب دیدیم ولی ناقلا یه ساعت ونیم رو دروغ گفتی کمتر حساب کن مشتری شیم


    •   @mehraaan
    • 2 ماه،2 هفته
      • 11

    • یک ساعت و نیم واسه دوبار ارضا شدن با استراحت بین دو نیمه خیلی هم زیاد نیست داداشم.


    •   ک+ک+ک
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کوس کش


    •   Sara_takhasosi
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • آخ آخ جیگرم حال اومد
      چه مغزی داشت دختره ‌ . ای ول
      عاقو میگم اگر زحمتی نیست بیام مشکلمو باهات مطرح کنم ی راهی پیش پای من بزار اجرا کنم بلکه دلم آروم شه
      خیلی مخی
      جااااان . به خدا کیف کردم


    •   m.k8890
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • چه داستان جذابی. مرسی مهران


    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • لایک ۲۴ ام


    •   mana.n
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • از خدیجه چه خبر داداش؟؟


    •   mehregan90
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود. لایک


    •   alame-dahr
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • اکانت باز کردم فقط واسه لایک به شما....


    •   megamaind
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • از این زنها باید ترسید بعد هم ما باید یاد بگیرم از سکس هر دو طرف بدون نگرانی لذت ببرن


    •   M.mis.m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • زیبا بود بازم بنویس که بالاخره نویسنده خوب پیداشد اینجا


    •   Master.Kink
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • بعله...چیزی که عوض داره گله نداره! داستان خوبی بود. شوک های داستان برام جالب بود. نثر روانی داشت. روی اروتیک بیشتر کار کنید.


    •   Siren77
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • عااالیییی بود حتما بازم بنویس،آخرش حدس میزدم فیلمبرداری باید تو کار باشه ولی فکر می کردم از احسان میخاد انتقام بگیره بخاطر اینکه اونو واسه سکس دوس داره...خیلی آخرش جالب تموم شد


    •   Eyes.blue
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ??عجب


    •   Eyes.blue
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • مرسی از مهران عزیز لایک ۳۳ تقدیم به شما


    •   ronin555
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چه عن تو عنی شده اینجا.خر صاحبشو نمیشناسه....!!


    •   SSAa699
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • واای مهران جان مثل داستانهای قبلیت خیلی قشنگ بو د افرین گلم افرین منتظر داستانهای بعدی از شماهستیم.
      لایک39. :) (rose)


    •   girl+angel
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • پسندیدم.تلافی خوبی بود


    •   مهدی۶۲
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • کاری با راستو دروغش ندارم اما قشنگ بود


    •   Jiboti75
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان جذابی بود


    •   ناصر39
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • یک ایده بکر به همراه نگارش مناسب و فضا سازی ایده آل، نتیجه اش همین می شود ! مهران عزیز قلمت طلا


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،2 هفته
      • 8

    • يكبار زن ومردي باهم در خانه قصد سكس داشتند لحظه اي كه مرد اومد توش بكنه در زدند مرد رفت درب را بازكرد ديد شيطان است شيطان گفت بخاطر اينكه داريد زنا ميكنيد وگناهيست كبيره ميخوام هركاري ازم بخواي واست بكنم مرد گفت برو بزار كارمونو بكنيم گفت نه بايد حتماً ازم خواسته اي داشته باشي
      مرد گفت برو تمام برگهاي درختهاي دنيا را بشمار
      شيطان رفت ومرد دوباره تا اومد توش بكنه شيطان مجدداً در را زد وگفت شمردم وفلان قدر بود
      مجدداً مرد گفت خب برو تمام دانه هاي شن وماسه دنيا را بشمار ومجدداً بداخل خانه برگشت تا اومد بكنه توش دوباره در زدند ومرد عصباني شد وگفت اين شيطان مارو گاييد ونميزاره كارمونو بكنيم زن گفت بزار اينبار من جوابشو بدهم باهم بجلوي در رفتند وشيطان گفت شن وماسه هاي دنيارو شمردم فلان اندازه بود خواسته بعديتونو بگيد
      زن يكي از پشمهاي كسشو كند وداد دست شيطان وگفت اينو واسم صافش كن وبه اتفاق مرد بداخل خانه برگشتند و تا صبح سكس كردن صبح كه داشتند ازخونه بيرون ميرفتن ديدن شيطان پشت در نشسته تو ي دستش پشم راگرفته با دوانگشت دست ديگرش و بازبون انگشتاشو خيس ميكنه وميكشه به پشم يكلحظه پشم صاف ميشد دوباره فر ميخورد
      اونجا مرد به زن ميگه الحق شما زنها شيطان را هم درس ميدين،،قيافه اون پسر ديدني بود حالا بايد از اين بنگاه به اون بنگاه ميرفت ودنبال خونه ميگشت


    •   shahvanii139797
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • بسیار زیبا لاییک


    •   Sirvanmh1373
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • کل تاریخ بشر رو که نگاه میکنی رد پایه سیاست کثیف زن رو میبینی یعنی 90درصد جنگ های دنیا سر زن و انتقام هاشون بوده حالا هم دم از نداشتن حقوق برابر میزنن والا وقتشه ما حقوق برابر بخوایم خخخخخ


    •   badman.pir
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • نمیخوام موضوع داستان را تجزیه تحلیل کنم .بقیه دوستان زحمتش را کشیدند .ولی در کل افرین .موضوع کاملا متفاوت و غیر منتظره ای بود


    •   reezaa123
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • صاحب خونه ها کوصده شدن همشون انگار


    •   شیخ_حشری
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • همه اکانتا مرد هستن ینی یه دونه ام دختر یا زن پیدا نمیشه اینجا از ارومیه باشه که چه بهتر


    •   nazanin_24
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خخخ عجبااا چه صاحبخونه ایی


    •   Redboy2014
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • یعنی کسشعر تر از این داستان هم داریم؟؟؟


    •   mohammad 47007
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ای وای از دست زنا


    •   losetareol
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالیییییی بود دمتگرم بابا


    •   Detergent
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • کارهای دیگه ت رو بیشتر پسندیدم.
      بخش آخرش خیلی واقعی نبود.


    •   soheil_koni_22
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • سکسی بود


    •   Meh-Meh
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • همه نویسنده ها مهران شدن
      ای بابا چ جالب
      نه واقعا دقت کنید همه مهرانن


    •   حامدیپس
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی داستان مضخرف و کسشری بود ... ریدی باو


    •   ziba1981
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی زیبا بود .


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • به عنوان یک داستان بسیار عالی و جذاب بود داستانت جناب مهران،با کمال احترام لایک شصت و دوم تقدیم شما


    •   zenadost
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان جالب و متفاوتی بود


    •   Saba_sayna
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالیی


    •   Robinhood1000
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • درود، جدای از چندتا غلط املایی که داشتی، موضوع ِجالب و باپایان جذاب، از کینه و نفرت زنانه به نگارش درآوردی. آفرین 64 (rose)


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • لایک های زیاد توجهمو جلب کرن ک بخونمش،
      اولین داستانی بود ک از این نویسنده میخونم. تا انتها بدون وقفه خوندم. جالب بود و کشش داشت... قوائد داستان نویسی، حتی فاصله ی بعد از علائم نگارشی رعایت شده بود. خب حرفه ای و عالی...


      کمی راحت سحر گول خورد.. خب باید بعد از جریان گذشته اش با زن داداشش، متوجه نقشه میشد...


      بنویسید کماکان..
      لایک ۷۲


    •   Taghato
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی عالی بود واقعا کف کردم


    •   Taghato
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی عالی بود واقعا کف کردم


    •   DAmirksdk
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالییی


    •   Garnish
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کص گفتی و بسوزد جگرت... کیر بزغاله به کونه پدرت


    •   Raho35
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • افرين جنده خوب افرين


    •   kooos.topol
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   مری.جون
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   ehsan balae
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • عجب روباه مکاری بود اینجور خانمی شیطونو درس میده


    •   Ateist
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ای ول، اجرت با کل انبیا


    •   shadow69
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • مث خوندن گزارشای طلاق دادگستری اروتیک تر البته.

      جالب بود مهران جان لایک ۸۵ (biggrin)


    •   aliii.goli
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • باید همون رویا هم میکردین تا ادب بشه


    •   اسکافیلد999
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • یاد فرار از زندان قسمت اخر فصل ۵ افتادم نمیدونم چرااااا
      ولی عالی بود


    •   Lithium.440
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • آورین ... آورین ....


    •   Reza_shavati826
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • دخترایی عاشق لز و سکس سه نفره با زوج هستن پیام بدن ما زوج هستیم و دنبال نفر سوم دختر میگردیم


    •   Ahmad.nami
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • مهم شما بودین که حال خوبی کردین


    •   jahan001
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • من میگم همین زنه رو بفرستیم واسه مذاکره با امریکا


    •   MiladCyber20
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ولی انصافا عجب مخی ب کار گرفتی دمت گرم خوشم اومد با داستان هایی دگ فرق داشت ....


    •   amu.khosrow
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک. تو یه نویسنده ای. منو یاد گابریلو گارسیو مارکز میندازی:'/


    •   jaber226
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • فک کنم این رویا معلم سیاسی سروینستون چرچیل بوده


    •   barannn.123
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • کاش بیشتر مینوشتی


    •   nilajooni
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • مهران عزیز مدام داری پیشرفت میکنی


    •   Poorya.bm
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی


    •   mohsen7084
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • واقعا عالی بود


    •   mobham330
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • بد نبود


    •   Donya_lonsi
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • لیست داستان های برگزیده همیشه حرفای جالبی درباره ی کاربرهای سایت برای گفتن داره...


    •   raul14
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • بد نبود
      جالب و متفاوت


    •   Farhad0237
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • یا حضرت عباس


    •   Panda+
    • 2 ماه
      • 1

    • دمت گرم خیلی عالی بود .
      مقدمه بی نقص داستان کامل و نتیجه خیلی عالی .
      موفق باشید


    •   aramesh39n@
    • 2 ماه
      • 1

    • وای اب کسم در اومد عالی بود


    •   Excalibur61
    • 2 ماه
      • 1

    • تخیلی بود ولی تخیل خوبی بود
      لایک


    •   fazi20
    • 2 ماه
      • 2

    • چ آدم دیوثی بود صاحبخونه :/


    •   Amir3411
    • 2 ماه
      • 1

    • فکم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو