داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

صبحِ رو سیاه

1398/11/05

کسی نمیدونست که پشت اون همه شیطونی و قلدر مأبی، چه رازی پنهان بود.
درسم خوب بود. یه جورایی سلبریتی بودم برای خودم، همه دوستم داشتن. پرانرژی و خندان بودم، تا بسته شدن در حیاط خونه؛ انگار آدم دیگه ای میشدم. تا جایی که میشد، سعی میکردم به خونه نرم، بعد از مدرسه هم اغلب روزا میرفتم خونه دوستام، چه چیزی رو از دست میدادم؟ عربده کشی و کتک کاری که تا آخر شب همیشه ادامه داشت.
من ته تغاری بودم، کتک خوردن مادر و خواهر، برادرم رو نگاه میکردم، بدون اینکه آسیبی ببینم.
یادم نیست چطور شد، اصلا گیرم یادم هم باشه، به چه دردی میخوره؟ مگه نه اینکه زندگیمون شده بود بوی الکل پدرم و صدای جیغ و گریه؟
روزی که مست افتاد توی چالِ سرویس و شاگرداش خندیده بودن و کمکش نکردن، پدرم تموم شد. نشست توی خونه و بند کرد به موهای خواهرم، به صدای برادرم و تمام مادرم.
از اینکه کتک نمیخوردم عذاب وجدان داشتم، توی مدرسه دعوا راه می انداختم که کتک بخورم.
خواهرم دورترین شهر ممکن رو برای دانشگاه انتخاب کرد و رفت؛ در واقع فرار کرد. آینده اش رو نجات داد. ما موندیم که گند بخوره به باقی زندگیمون.
بعد از دوره ابتدایی مدرسه ام رو عوض کردم، نمیخواستم دوستان قدیمیم رو ببینم.
داشتم خفه میشدم، ریسمان الهی رو چسبیدم، نماز و قرآن، به امید نجات. اما افاقه نکرد، توی خونه همچنان بوی الکل و صدای جیغ بود.
پونزده سالم بود که خونه رو بانک مصادره کرد. پدرم موند و قرض هاش، مادرم، من و برادرم رو برد خونه پدریش، محله ای پایین شهر و اتاق کوچکی که جای عربده های پدرم اونجا خالی بود.
برادرم دوستای جدیدی پیدا کرد. صمیمی ترینشون، قد بلند و بور بود، همزمان با برگشتن من از مدرسه می اومد دم در تا برادرم رو ببینه.
نگام میکرد، نه داد میزد ونه بوی الکل میداد، توی دلم خالی میشد.سلامی میکردم و می دویدم تو، داد میزدم
-:داداش، بیا آرام دم دره، کارت داره.
و دوباره اسمش رو زمزمه میکردم:آراااام…
تمام روز منتظر دیدنش بودم که بیاد، نگاش کنم و تا آخرشب برای خودم تفسیرش کنم و هزارعاشقانه نا گفته از اون نگاه در بیارم.
نگاه ها بدل شد به اشارات و کلمات و نامه های دزدکی و شروع یک ممنوعه خوشایند.
از مدرسه تا خونه اسکورتم میکرد، گاهی می اومد دنبالم با هم برمیگشتیم. کم کم شروع کرد به بهانه گیری، با لباس پوشیدنم، دوستام، حتی برادرم که دوست خودش بود، مادرم،خواهرم و…
هر بار که میگفتم تموم کنیم، تهدیدم میکرد که معتاد میشم، میرم تزریق میکنم اصلا خودم رو میکشم!
من میترسیدم و باز ادامه میدادم، سه سال به همین منوال گذشت. همکلاسی هام برای کنکور آماده میشدن ومن برای ازدواجی که هیچ موافقی نداشت.
سیزده بار خواستگاری و هر بار پدرم بیرونشون میکرد. راضی نبود، برادرم هم نبود؛ آرام، که خیلی وقت بود نا آرام شده بود، هربار یه واسطه جدید پیدا میکرد و میفرستاد پیش پدرم و پدرم راضی نمیشد که نمیشد.
چاره ای نبود، یه آخوند پیدا کردیم که با دادن پول، بدون رضایت پدر عقد مون کرد.
وقتی خونواده ها فهمیدن، به ناچار راضی شدن و رسمی عقد کردیم.
پدرم در هیچکدوم از مراسم شرکت نکرد. من در حالتی بین غم و شادی ؛ ناامیدی و امیدواری، لباس سفید پوشیدم.
دوستام در تبِ کنکور بودن و من عروس شدم.
شب اول عروسی، برای من نه حجله بود نه معاشقه و نوازش؛ بعد از کلی دعوا و جروبحث و گریه، زنِ آرام شدم و مادرپسرم.
مرد برای من از عربده و بوی الکل و کتک، به عربده و تهدید و درد، تبدیل شد.
بعد از سال ها، با شکم براومده و تشت و لگن به دست، یکی از دوستای قبلیم رو دیدم.
تولد کودکم بهانه ای شد که باز با دوستای قدیمی رفت و آمد کنم واین اولین باری بود که میزبان بودم.
تموم خونه ام یک اتاق ۱۲متری بود، گاز و ظرفشویی توی پاگرد راه پله و توالت و یه دوش برای حموم.
پسرم بدنیا اومده بود و دوستام با سر و وضع آنچنانی، معذب روی زمین چهارزانو نشسته بودن و ترحم از نگاهشون پیدا بود.
بهمن ماه بود و من مادر شده بودم. تظاهر رو خوب بلدبودم، میخندیدم؛ خاطرات بامزه تعریف میکردم و جوری رفتار میکردم انگار همه چی در بهترین و نرمال ترین حالتش هست.
اون اتاق ۱۲متری، هر شب پر از مهمون بود؛ آرام، غروب که میخواست بر گرده، حتما کسی رو با خودش می آورد.
پسرم بی قرار بود، تمام شب گریه میکرد؛ صبح که می شد بی خواب و خسته، مجبور بودم کهنه و لباسهاش رو توی تشت روی کاسه توالت چنگ بزنم، غذا بپزم؛ خرید برم و باز شب، از چند نفر پذیرایی کنم.
اگر اعتراضی میکردم به اوضاع، جوابش یا عربده بود یا کتک. ته تغاری آرام که نبودم.
تقاص کتک های پدرم بود که من معاف میشدم و حالا دنیا داشت عدالت رو بر قرار میکرد.
چه کاری از دستم بر می اومد؟ انتخاب خودم بود؛ خودم کردم که…
کجا برمیگشتم؟ پدرم خونه ای داشت که پسرم رو بردارم لااقل قهر کنم برم اونجا؟
میرفتم پیش مادرم؟ توی اون اتاق کوچکی که با منت گوشه حیاط مادربزرگ به ما داده بودن؟
زندگیم درست شبیه داستانای آبکی و سوزناک شده بود و من جز مدارا و تظاهر، چاره ای نداشتم.
از بین دوستام، نگار از همه به من نزدیک تر بود، حالا بعد از اینهمه سال دوری، بازهم دوست صمیمیم شده بود.
بعضی روزا به دیدنم می اومد، با هم حرف میزدیم و دردودل میکردیم. من فقط ظاهر زندگیم رو میگفتم، نگارهم عاشق بود؛ دنیا براش جای قشنگی بود و آرزوش این بود که زن اون پسر یه لاقبا بشه و شبا بیان خونه ما مهمونی.

همیشه بعد از رفتنش فکر میکردم اگر میدونست دیشب اینجا چه بلوایی بوده، اگر میدونست زیر این لباس چقدر کبوده و… چی میگفت؟
اگر میدونست من آینده مجسمش هستم چی؟
میخواستم نصیحتش کنم، بگم اشتباه میکنه، اما سکوت میکردم. نمیخواستم چهره واقعی زندگیم رو ببینه.
روزها سخت میگذشتن، هیچی مثه وعده هایی که میداد نشد، تنها هوای تازه برام، فرزندم بود. پسرکم، تمام زندگیم، یگانه دلخوشیم؛ گنج من بود. توی آغوشم میفشردمش و ثروتمند ترین آدم دنیا بودم.
بعد از پنج سال، زندگی کم کم داشت روی خوشش رو نشون میداد، وضع مالیمون بهتر شده بود، خونه بزرگتری گرفتیم، تقریبا بالا شهر بود، یه اتاق خواب داشتم و پذیرایی که با یه دست مبل کهنه پر شده بود.
همین که اینبار دوستام روی زمین ننشستند، خیلی خوب بود. پسرکم بزرگ شده بود، شیرین زبونی میکرد و اونها قربون صدقه اش میرفتن. براش اسباب بازی خریده بودن و منو مادر کوچولو صدا میزدن.
نگار از عاشقی فارغ شده بود، دانشجو بودن و بحث درس و واحد و کلاس و استاد داغ بود. و من دور از دنیای آنها، همین که خونه بزرگتری اجاره کرده بودیم و آرام، مهربون تر شده بود و کمتر دعوا میشد، خوشحال بودم.
نگار، گاهی عصرا می اومد، دختر متفاوتی بود؛ لباس پوشیدنش، حرف زدنش، همه کارهاش.
آرام، مدام ازش تعریف میکرد، هم خوشم می اومد هم نه.
ترجیه میدادم وقتی بیاد که آرام خونه نباشه.
با نگار مشکلی نداشتم، شوهر خودم بود که …
از سر همین جریان، حساس شدم، کارای آرام رو زیر نظر گرفتم، رفت و آمدهاش رو، تماس هاش رو و علت مهربونی اخیرش برام روشن شد.
زندگی، برای من روی خوشی نداشت، یه روی بد دیگش رو نشونم میداد.
حالا نوبت خیانت و زنبارگی بود. هر بار یه جوری مچش رو میگرفتم. هربار با دعوا و کتک کاری، قضیه رو ماست مالی می کرد و کاری میکرد که من، مقصر هم می شدم و آخر سر، درحالی که من از روی ناچاری تسلیم شده بودم می گفت
-:زمستون رفت و رو سیاهی به ذغال موند!
بخاطر پسرم، سکوت میکردم. خودم رو به ندیدن و نشنیدن میزدم، اونم در عوض کاری به کارم نداشت.
برام ماشین خرید، باج بزرگی بود؛ قطعا برای یه گند بزرگ.
نگار ماشین رو که دید، چشماش از خوشی پر از اشک شد، بغلم کرد؛ خوشحال بود که زندگی دوستش سروسامون گرفته، که شوهر خوبی داره که به فکر زنشه.
ماشینی زیر پام بود و کبودی هایی زیر لباسم و بغضی توی گلوم.
عادت کرده بودم، به خیانت های بزرگ و کوچکش، دیر اومدن ها و زود رفتن ها؛ مکالمات طولانی، گوشی همیشه سایلنت و رمز دار…
با خودم کنار اومده بودم، من پسرم رو داشتم و شرایط مالی ای که بهتر شده بود.
اما هر چه من کوتاه می اومدم، اون بدتر می شد.

بعد از دوازده سال، داشتیم خونه می خریدیم، برای خرید وسایل ذوق زده بودم،که همه چیز بهم ریخت. با زن دوست خودش رابطه داشت. شک کرده بودم، اونقدر بلا سرم آورده بود که مثل یه کارآگاه کار کشته شده بودم، یه «رکوردر» تهیه کردم و صبح جمعه به هوای کوه از خونه بیرون رفتم.
نتیجه، مکالمه طولانی مدت و پر از جزئیات جنسی ای بود که نتونستم کامل گوش کنم.
قشرق به پا شد، جیغ میزدم و صدای خودم رو نمی شنیدم.
اول سعی کرد مثل همیشه با کتمان کردن و حرف زدن قانعم کنه، آخرش هم به کتک ختم شد.
پسرم رو برداشتم و رفتم خونه خواهرم. گفتم طلاق میخوام. یه ماه با اومدن و رفتن و عجز و التماس و اشک تمساح ریختن و واسطه کردن صد نفر آدم، راضی شدم .اما شرط داشتم؛ حق طلاق و نصف خونه ای که میخواستیم بخریم.
راضی شد.
تهدیدش کرده بودم فایل صداش رو به دوستش میدم.
محضر دار گفت: چرا سه دنگ!؟
من تمام زار و زندگیم به اسم زنمه، اصلا مرد کار میکنه برای زن و بچه اش، تو که داری خوبی میکنی، یکسره شش دنگ بزن خلاص.
جو گیر شد، موند توی معذورات اِهِن و تُلُپ های همیشگی خودش، که همه جا می نشست و اُلدُروم بُلدُروم میکرد.
در کمال ناباوری، سند خونه شش دنگ به نامم خورد!
حالا خونه و حق طلاق داشتم، حسی که تموم این سالها، ازش محروم بودم؛ پشت گرمی.
و برگشتم!
تا مدتی شرایط خوب بود، ترس؛ افسار محکمی بود. اما نه اونقدر که ذات یه آدم رو عوض کنه.
نگاه های ترحم آمیز یکی از دوستای نزدیکش گویای همه چیز بود، یه روز دلم رو به دریا زدم و پرسیدم.
فقط گفت: شما حیفی.
حیف بودم؟
گفتم: توام مثه برادرم، کمکم میکنی؟
کمکم کرد.
قبح گناه ازبین رفته بود!
نه ترس و نه شرم، هر بار با لبخندی پیروزمندانه، داستان ذغال و زمستان رو تکرار می کرد.
پیام تلفنی، لکِ رژ لب روی لباس، بوی عطر تند زنونه توی ماشین، کادوهایی که به من داده نمیشد و…
همچنان توی هر جمعی آنچنان حرف میزد که زنها برای داشتن همسری با اینهمه درک و شعور و مهربونی، به من غبطه میخوردن.
با پیدا شدن یک لنگه گوشواره کنار صندلی ماشین و خنده موذیانه ای که نصیبم شد، تصمیمم رو گرفتم.
با دوستش قرار گذاشتم، سیر تا پیاز، همه چیز رو تعریف کردم و کمک خواستم و قول داد کمکم کنه.
منتظر یه فرصت مناسب موندم. ۱۳سال صبر کرده بودم، چند روز دیگه هم میتونستم.
بالاخره زمانش رسید، مهمون داشتیم، خونواده یکی از دوستاش برای تبریک منزل نو اومده بودن.
همسر دوستش، شهرستانی بود، حرف پیش اومد که فردا قراره بره شهرستان.
از شوهرم اصرار، از من انکار، که تو هم برو هوایی عوض کن. زن مدام میگفت: واقعا شما نمونه هستین آقا آرام، شوهر به این مهربونی ندیدم و طعنه گوشه چشمش متوجه شوهر خودش بود.
من خوب میدونستم قضیه از چه قراره، بعد از کلی اصرار و رفع تمام بهونه ها از جمله مدرسه پسرم، راضی شدم.
فردای اون شب، راه افتادیم. دم غروب حرکت کردیم و اواسط شب رسیدیم. تموم راه نقشه رو مرور میکردم. دلم آشوب بود، نه اشتها داشتم نه حرفی میزدم. ساعت پنج صبح بیدار شدم و گفتم خواب بد دیدم و اصلا نمی تونم بمونم. مدیونش کردم به کسی حرفی نزنه:مخصوصا آرام، نمیخوام نگران بشه و یا بگه نیا. خواب پسرم رو دیدم و باید برگردم.
سواری دربست گرفتم و ۷.۳۰ توی پارکینگ خونه بودم.
به آرام زنگ زدم که خواب نمونه .نگران مدرسه پسرم بودم، گفت:خودم میرسونمش، خیالت راحت. یه ربع بعد آرام و پسرم بیرون رفتن و من رفتم که نقشه ام رو عملی کنم.به سر آمده حکیم است.
یه پا کارآگاه شده بودم، نقشه کاملا حساب شده بود.
توی کمد دیواری اتاق پسرم، برای خودم جاساز درست کردم. یه چارپایه کوچک برای نشستن، یه سطل برای تخلیه، یه لیوان آب و چند تا آرامبخش.
تهوع شدیدی داشتم، نفسم بریده بریده بود، زانوهام تا میشدن، چند بار پشیمون شدم، اما غرورم مانع شد.
با دوستش که قول داده بود کمکم کنه، مدام در تماس بودم.
حواسش به تماس ها و پیام های آرام بود و ساعت ۲ پیام داد که: رفت دنبالش.
از ۸صبح تا۴بعد از ظهر، توی کمد انتظار کشیدم.
صدای باز شدن در، همراه با پچ پچ اومد؛ عق زدم.
تمام صداها بطرز عجیبی واضح بود، جمع شدن فوم مبل از فشار نشستن، بازشدن شیر آب، یخچال؛ در کابینت؛ بشقاب های طبقه بالا رو در آورد همون ها که تازه خریده بودم.
بیست دقیقه گذشت، برای من توی کمد، مضطرب؛ با معده خالی و تهوع شدید؛ بیست سال!
در کمد اتاق خوابمون باز شد، چشمهام از اشکی خشمگین سوخت.
پنج دقیقه صبر کردم، سکوت که شد، رفتم بیرون.
توی خونم، روی فرش هام و لابلای رختخوابم؛ شوهرم! لخت توی آغوش زن دیگه ای بود. با دیدن من شوکه شدن، فکر کردم اگر من بودم همونجا میمردم.
زن رو نگاه نکردم، دلم براش سوخت، صورتم رو برگردوندم تا لباس بپوشه. رفتم توی اتاق، آرام همونطور بدون لباس دنبالم اومد، نگاهش نمی کردم. دلم برای اونم میسوخت، اما با وقاحت زل زد توی صورتم و گفت: اونطوری که تو فکر میکنی نیست!!!
من چه فکری میکردم؟ اصلا جای فکر کردن گذاشته بود؟ در حین دعوای ما، زن لباس پوشید و بیرون رفت.
منم با جیغ و داد، زدم بیرون.
تا شب توی خیابونا سرگردون بودم، نگام خالی و قلبم خالی تر. شب برگشتم توی همون خونه. واقعا نمیدونستم چکار کنم؟!
اونقدر ضربه برام بزرگ بود که نمیتونستم تصمیم بگیرم، خالی خالی بودم.
با دیدن من شوکه شد و شروع کرد به حرف زدن، عذر خواهی کردن و دست و پام رو بوسیدن و توجیه کردن به متعفن ترین شکل ممکن
-: بخدا من نیت بدی نداشتم، این زن بیچاره بیوه س، تنها بود. من خواستم کمکش کنم، حتی صیغه ش کردم که مشکل شرعی نداشته باشه؛ براش مثل یه حامی بودم، اونم خواست اینجوری جبران کنه.
با هر کلمه دلم آشوب می شد و می خواستم بالا بیارم.صفرا دهنم رو تلخ کرده بود و آرام زندگی ام رو.
کاری نکردم، حرفی هم نزدم.انگار نه انگار چیزی شده، به زندگی ادامه دادم، توی همون خونه با همون مرد.هیچکس چیزی نفهمید، نه مادرم، نه پسرم، نه حتی نگار؛ دوست صمیمی ام.
بعد از اون ماجرا بود که نگار رو با شوهرش یه شب دعوت کردم. نگار با حسرت به حرفهای پوچ آرام گوش میداد، من با حسرت به چشمهای پاک شوهرش نگاه میکردم.
یکی دو ماه در آرامشی ظاهری گذشت. عصر بود که دوستش زنگ زد، گفت که نمیدونه کار درستی میکنه یا نه، اما نمیتونه سکوت کنه. گفت که آرام، با گوشی اون به زن پیام داده که
-:خانوم مراقبمه مدام، تا خودم پیام ندادم تو پیام نده، پرینت گرفته.
تشکر کردم و تصمیم گرفتم.
۱۴سال زندگی کردم و صبر و گذشت.
در یک لحظه…
آدم نمیدونه کی تمام میشه!
مثه یه ظرف تیره که نمیشه داخلش رو دید،
الله بختکی پرش میکنی، خیال میکنی حالاحالا ها جا داره و یهو، سر ظهر یا نصفه شبی، میبینی پر شده؛ میریزه بیرون و تمام.
وکالت نامه طلاق داشتم، رفتم و بدون اینکه خودش بفهمه، کارهای طلاقم رو کردم و خلاص.
هم خونه به نامم بود، هم حضانت پسرم رو داشتم، باج هایی که به تاوان گند کاریهای مداومش داده بود و دیگران خیال میکردن از بزرگ منشی و مهربونیش بوده.
گوشی رو برداشتم و فقط یک جمله گفتم:
زمستان رفت و روسیاهی به ذغال موند!

پایان

نوشته: sepideh58


👍 86
👎 15
46909 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

840152
2020-01-25 20:01:52 +0330 +0330

سپیده خانوم، فردا عمری باشه میخونم و نظرمو میگم خدمتت.


840158
2020-01-25 20:05:33 +0330 +0330

باشه فردا در اولین فرصت. مخصوصا که تم سکسی نداره و میشه مورد علاقه بنده.


840201
2020-01-25 20:47:16 +0330 +0330

ترس افسار محکمی بود ولی نه اونقد که بتونه ذات یک آدمو عوض کنه.جمله طلایی داستانت این بود.
روان و جاافتاده بود داستانت.
نوشتنتو دوس داشتم اما جاش تو این سایت نبود.
من لایک دادم

5 ❤️

840207
2020-01-25 20:49:45 +0330 +0330

قشنگ بود…خسته نباشی سپیده خانوم…ترکوندی دیگ دمت گرم مشتی باشی

1 ❤️

840208
2020-01-25 20:50:08 +0330 +0330

قلمتون دوس دارم:) ولی موضوع خیلی از داستاناتون خیانت دیگ:|

2 ❤️

840210
2020-01-25 20:51:15 +0330 +0330

داستانا چقدر بی کیفیت شدن!

1 ❤️

840222
2020-01-25 21:08:38 +0330 +0330

ب دلم نشست . نگارشت حرف ندارع سپیده عزیز 🌹

خیلی دوست دارم یه ژانز متفاوت ازت بخونم . منتظر داستان های دیگت هستم … =)

3 ❤️

840226
2020-01-25 21:13:46 +0330 +0330

تو این سایت یکی شما نویسنده‌ای و یکی هم جناب ایول، الباقی گوز ادعا تشریف دارن و کستان‌نویسی بیش نیستند
لایک به داستانت
هرچند هنوزم به کامنتی که زیر یکی از داستانای قبلیت گذاشتم معتقدم.

2 ❤️

840231
2020-01-25 21:20:45 +0330 +0330

تلخ و زیبا
تهش اگه ی انتقامی چیزی بود به نظرم کامل تر میشد

1 ❤️

840239
2020-01-25 21:41:51 +0330 +0330

اینجا نه کلاس داستان نویسیه نه مجله ادبی.اروتیک تم غالب اینجاس.کمااینکه کسی تو مجلات ادبی دنبال اروتیک نیست.متفاوت بودن صرفا آدمو به چشم میاره اما متمایز نمیکنه.اگه بخواهیم این داستانو ببریم تو مجلات ادبی چاپ کنیم شاید سال ها تو لیست انتظار یه مجله زرد بمونه و قطعا به اینجا هم تعلق نداره چون محتوایش نزدیک نیست به این سایت.بقول معروف با عشق دیسلایک

1 ❤️

840265
2020-01-25 23:26:00 +0330 +0330

مثه همیشه عالی
لایک 7 بهت

13

1 ❤️

840272
2020-01-26 00:22:51 +0330 +0330

لايك 🌹
١٤سال صبر و گذشت 🌹
از خوندن داستان لذت بردم ،خيلى زيبا بود
ازدواج منحوس و سياه :(

2 ❤️

840292
2020-01-26 02:37:28 +0330 +0330

واای جقدر خوب بود سپیده جون

1 ❤️

840294
2020-01-26 02:47:55 +0330 +0330

لایک 12 رو دادم . داستان خوبی بود این داستان منو یاد زندگی یکی از دوستانم انداخت .
فقط یه مورد کوچولو داشت . شهرستانی که این خانم رفته بود کجا بود که با شهر محل سکونت نهایتا دوساعت فاصله داشت؟ برای این مسافت کوتاه هیچ ادم عاقلی ریسک نمیکنه. بازم ممنون و بیشتر بنویس. موفق باشی .

5 ❤️

840297
2020-01-26 03:03:46 +0330 +0330

به به سپیده خانم
کاش یه روز بفهمیم که خیانت طرف مقابلمون رو چقدر میشکنه
زنده بگورش میکنی

5 ❤️

840299
2020-01-26 03:29:53 +0330 +0330

نتیجه اینه اقایونی که خانم باز هستید به اسم زنتون چیزی نخرید وگرنه کارتون خواب میشید…خخخخخ

1 ❤️

840302
2020-01-26 03:34:03 +0330 +0330
NA

من باور نمیکنم زنی باشه که با این همه چیزی که میدونه ۱۴ سال آروم بمونه .

2 ❤️

840304
2020-01-26 03:34:51 +0330 +0330

قلم این نویسنده ستودنیست .
یه نامه به مجله ی روزهای زندگی می نویسم تا چاپش کنند زودتر .‌…


840305
2020-01-26 03:43:44 +0330 +0330

زیبا بود

2 ❤️

840308
2020-01-26 03:56:28 +0330 +0330

راستی اسم آرام دخترونه است یا پسرونه ؟ یکی بهم کمک کنه !

4 ❤️

840314
2020-01-26 04:46:18 +0330 +0330

نقد برای وقتیه که با یه داستان بی سر و ته روبرو باشیم، نه این داستان که هیچ ایرادی نداره. واقعا هم نداره، قرار هم نیست منِ منتقد به زور بگردم یه ایرادی رو پیدا کنم!

سپیده خانوم چقدر خوبه که شما مینویسی، خیلی داستان زیبایی بود، من همه ی داستانای شما رو پیدا نکردم ولی بین اونهایی که خوندم؛ یکی از یکی بهتره. این داستان، نه ایراد پاراگراف داشت، نه به طور کلی ایراد نگارشی. محتوا هم که خیلی قشنگ بود. لایک ۱۷ تقدیم شما. حیف که نمیشه بیشتر لایک داد.

داستان، به طرز عجیبی من رو به یاد داستان (ببخشید مادر) مسیحای عزیز انداخت، با اینکه هیچ ربطی به هم ندارن؛ ولی یهو اون داستان به یادم اومد.

فقط یه چیزی، آرام اسم پسر هم هست؟؟؟ من از قبلی، سر همین قضیه ایراد گرفتم. 😁

8 ❤️

840330
2020-01-26 05:47:21 +0330 +0330

سپیده خانم من منظورم این بود که با دوساعت فاصله ، سکس همراه با خیانت ، خیلی پر ریسکه.
وگرنه فاصله شهرهای استانهای شمالی خیلی کمتره .
این نظر منه و داستانتون خیلی خوب بود .

3 ❤️

840335
2020-01-26 06:11:51 +0330 +0330

نظر

اول اینکه اگر یکی غیر از سپیده این داستان را گذاشته بود، تنبونش رو بادبان کرده بودند که اینجا جای داستان سکسیه و با کلی فحش بدرقه‌اش می‌کردند ولی خب دیگه سپیده است و همه دوستش دارند. من هم که از خیلی قدیم قدیما سپیده را می‌شناسم و جرات نمی‌کنم جیک بزنم که برعکس ایشون تنبون منو پرچم میکنه.
دوم اینکه چند جای داستان را خوشم نیومد، اینکه پدر خانواده الکلی باشه و معلوم نیست خرج الکلش از کجا میرسه و کلا پدر الکلی خیلی کلیشه‌ای و بهانه‌ای برای توجیح باقی داستان است و یا نقش برادر که از دوستان صمیمی آرام بود، بعد از ازدواج محو و نابود شد. فقط نوشته شده که برادرم نبود.
سوم اینکه خیلی خوب و روان نوشته شده و خوشم اومد.
چهارم اینکه آرام هم اسم دختر و هم اسم پسر است. جهت اطلاع خوانندگان عزیز.

ها کـُ‌کا


840365
2020-01-26 08:24:51 +0330 +0330

لایک 26 در نهایت احترام 🌹
واقعا عالی بود و لذت بردم.
هیچ ایرادی به داستان به این زیبایی نمیشه گرفت و چقدر خوبه که نویسنده هایی مثل شما داریم که با قلم قوی میتونن چنین داستان زیبایی خلق کنن.
موفق باشی شپیده بانوی عزیز.

3 ❤️

840368
2020-01-26 08:34:05 +0330 +0330

چقدر روون و صمیمی نوشته بودی عزیزم
به به از خوندنش لذت بردم 🌹
موفق باشی عزیز دلم (inlove)
لایک27

5 ❤️

840387
2020-01-26 10:23:01 +0330 +0330

نخوندم ولی …عجب!!! 😁

2 ❤️

840396
2020-01-26 11:15:47 +0330 +0330

ادمین… من احتمال میدم مشکل ارور از ترافیک سایت باشه. اینو پیگیر باش

3 ❤️

840397
2020-01-26 11:24:53 +0330 +0330

خیلی دوسش داشتم لایک عزیزجان
قلمت خیلی قوی و زیباست
ادامه بده

1 ❤️

840404
2020-01-26 11:53:01 +0330 +0330

سپیده ی عزیز لایک.
کاش آخرش رو یکم بیشتر هیجان میدادی یا یه اتفاق خاص می افتاد که خواننده به وجد بیاد.
در کل ما که خوندیم و لذتم بردیم.لایکم دادیم.
tanks

6 ❤️

840411
2020-01-26 12:44:55 +0330 +0330

نکته اول: سه تا داستان در کمتر از یک ماه، از نویسنده ای مثل شما رو، باید به فال نیک گرفت!!! 😁 😁

نکته دوم: تو داستان یکی دیگه از عزیزان هم گفتم. صنعتای ادبی بیمعنی و استعاره و تشبیهای زورکی، بیشتر حال خواننده رو میگیرن. مخصوصا وقتی اکثرشون بدون هیچ دلیلی وجود دارن و اکثرا فقط برای خودنمایی نویسنده گذاشته شدن. بین نویسنده های فعال سایت، نوشته های شما و شادی بانو رو به این دلیل، ارجح تر از بقیه میدونم. به دلیل اینکه خودنمایی درشون نیست. داستان به تنهایی، به اندازه کافی بار و معنا داره که نیازی به زرق و برق الکی پیدا نکنه.

نکته سوم: خودم هم میدونم بسیار تکراریه و اعصاب خورد کن. ولی پاراگراف بندی حرفه ای درد مشترک همه ماست!!! ظاهر متن که زشت باشه، از گیراییش کاسته میشه. حالت یه خط - یه جمله، باعث میشه پیوستگی مطالب از هم بپاشه. این مشکل تو این داستان واقعا وجود داره. مخصوصا نیمه دوم.

نکته چهارم: داستان تصویر سازی بسیار خوبی داره. شخصیت ها خیلی خوب به خواننده شناسونده میشن و خیلی راحت میشه اعمالشون رو برای هرکدوم به درستی تعریف کرد. دلیلشم به نظر من همین کم بودن تعدادشونه. ینی درستی نسبت تعداد به طول داستان!

نکته پنجم: پایان بندی داستان قابل پیشبینی و کلیشه ای بود. به این خاطر که روند داستان افت و خیز نداشت. نقطه اوج و فرود نداشت. برای مقایسه، ارجاعتون میدم به داستان لوبیای سپید!!! 😁

نکته ششم: لایک 35 ام! ولی مطمئنا از شما بهتر از این بر میاد. احتمالا خودتون هم میدونین اینو؛ ازونجا که اینبار بجای سپید، کلمه سیاه تو عنوان اومده!

4 ❤️

840419
2020-01-26 13:38:25 +0330 +0330

چقدر عالی بود
چقدر این داستان آشنا بود
دلم میخواست میدونستم چرا این داستان را به کررات از آدم‌های مختلف شنیده م، کجای تربیت ما ایراد داره؟
چه دانشی از ما گرفته شده؟
چکار میشه کرد تا آرام ها یا زن آرام های دیگه این اشتباه را تکرار نکنند؟

2 ❤️

840440
2020-01-26 15:51:43 +0330 +0330

درسته این داستان جاش اینجا نیست اما خیلی جاهاش واقعیت واقعیت زندگی خیلی هاست قلمت خوب بود وخاطراتموکه گذشته زنده کردی گرچه خاطرات فراموش شدنی نیست 👌

1 ❤️

840444
2020-01-26 16:09:03 +0330 +0330

درمورد نکته پنجم کامنتم و توضیح شما در موردش (!) : (ابتدا بسیار ممنون بابت پاسخگویی خوبتون به تک تک کامنتا) شما میگین پایان معمولی. من میگم پایان خوش. مشکل من با این پایان بندی دقیقا همینه؛ زیادی گل و بلبله! زن داستان خودش رو از غذاب روح و زوانش رها کرد، پسرش موند و شیش دانگ خونه! این اگه پایان خوش نیست، من نمیدونم دیگه چه اسمی باید روش گذاشت.
اشتباه نگیرید منظورمو. من خودم به شدت طرفدار پایان خوش انتهای داستان ها ام. ولی چیزی که با واقعیت هم جفت و جور باشه. من بخاطر محل زندگیم و موقعیت خونوادگیم، تا دلتون بخواد سیاه روزی تو زندگی و سرنوشت اطرافیانم، از آشنا و غریبه، دیدم. اینطور پایان خوشی، تا حالا حداقل، برای هیچکدومشون پیش نیومده بود.
پایان بندی این داستان برای من قابل پیشبینی و ساده بود، چون برخلاف بقیه داستان، همسو با واقعیت نمیدیدمش. دنیای واقعی به هیچ وجه اینقدر ساده و ساده انگارانه نیست.

2 ❤️

840451
2020-01-26 16:36:09 +0330 +0330

قلمت عالیه سپیده جان‌. خسته نباشی 🌹 :-*

1 ❤️

840462
2020-01-26 18:21:29 +0330 +0330

خیلی سنگین بود و قشنگ ادمو با خودش حرکت میداد مثل همیشه بیست

1 ❤️

840466
2020-01-26 18:36:14 +0330 +0330

تا حالا همچین داستانی تو این سایت نخونده بودم دستخووووش 👌

1 ❤️

840475
2020-01-26 19:05:51 +0330 +0330

بابا ای ول ، اما اما چند علامت سوال بزرگ ایجاد شد در ذهنم و۱- اینکه صاحب این قلم آیا آثار وتالیفات رسمی ( کتاب ) دارد ؟ ۲- صاحب چنین قلمی در این سایت ضعیف و بی محتوا چه میکند؟ ۳- حیف این قلم نیست در میان مزخرفاتی درب و داغون و ضعیف که بنام داستان دراین سایت منتشر میشه ، حضور داشته باشه و در پایان اینکه حرفه ای ، پربار ،وبسیار قوی و غنی نوشته بودید و سپاس

1 ❤️

840476
2020-01-26 19:07:51 +0330 +0330

تلخ و زیبا، واژگانی بود که به ذهنم رسید، لایک چهل و دوم تقدیم شد.
یجا ترجیح، ترجیه تایپ شده بود.

1 ❤️

840480
2020-01-26 19:26:47 +0330 +0330

خیلی خوب نوشتی تحسینت میکنم عالی بود
راستشو بگم پر از احساس خدایی یجاش اشک توچشام چشم جمع شد فقط شکل پولدار شدن ارامو فاکتور گرفتی هرچند مهم به نظر نمیرسه ولی تو داستانایی که سرگذشت زندگی ادماس خالی از لطف نیست
ولی به داستان انچه همه خوبان دارند نمیرسه 🌹

1 ❤️

840481
2020-01-26 19:29:34 +0330 +0330

لایک 43 👌

1 ❤️

840482
2020-01-26 19:42:26 +0330 +0330

ازون جایی که نقد نکنم خوابم نمیبره شرمنده sepideh 58
نقش کمک رسانی دوس ارام چی بود فقط بگه ارام میخواد یا داره خانوم میاره خونه ؟!
بجای منتظر موندن را دست نبود دوربین بزاری؟
واسه یه صب تا بعدظهر سطل بردی تو کمد دیواری اونوقت بوشو چیکار کردی نمیزد بیرون آیا ؟

2 ❤️

840611
2020-01-26 21:31:30 +0330 +0330

سپیده ی عزیز … خیلی خوشحالم که می بینم دست به قلم شدی و بی نهایت از داستان زیبا و خوش ریتمت لذت بردم . قلم عالی مستدام … ارادتمند ، دکتر کامران

2 ❤️

840615
2020-01-26 21:35:44 +0330 +0330

سپیده
اون بند آدم نمی دونه کی تمام میشه عالی بود. دستت درست.

2 ❤️

840629
2020-01-26 22:13:26 +0330 +0330

عالی بود

1 ❤️

840635
2020-01-26 22:26:38 +0330 +0330

سپیده جان عالی بود ! همچنان امثال شما هستند که به ما انگیزه میدن به این سایت سر بزنیم ، باز هم بنویس ، یه عالمه آرامش و عشق برات آرزو دارم

3 ❤️

840742
2020-01-27 05:51:15 +0330 +0330

بله سپیده جان خودم هستم . بعد از چند سال غیبت ، دیشب سری به سایت زدم و اولین چیزی که توجه منو جلب کرد اسم داستان شما بود . خوندمش و چه لذتی بردم از نگارش روان و نابت . کلی کیف کردم . آخر داستان وقتی اسم شما رو خوندم خیلی خوشحال شدم که دیدم بین این همه کاربر جدید هنوزم سبک نگارش بچه های قدیمیه که خودنمایی میکنه … خیلی از کامنتها رو خوندم و دنبال خیلی از رفقای سابق گشتم اما ظاهرا اونها هم خیلی وقته که نیستن …

1 ❤️

840789
2020-01-27 07:52:19 +0330 +0330

لطف شماست . امیدوارم مشغله ها اجازه بده و بتونم دوباره بنویسم

1 ❤️

840818
2020-01-27 11:29:12 +0330 +0330

آخخخخخ سپییییید ای امان از دست تو
خیانت…
انقدر حس قلمت لعنتیه قلبم داره سنگینی میکنه
دوستت دارمااااااا

1 ❤️

840965
2020-01-27 20:18:27 +0330 +0330

خسته نباشی لایک تقدیمت

1 ❤️

841094
2020-01-28 03:21:18 +0330 +0330

سپیده عزیز
من فقط در همون حد غلط تایپی میتونم نظر بدم، وگرنه شاگرد رو چه به نقد نوشته ی استاد.

1 ❤️

841162
2020-01-28 07:30:20 +0330 +0330

عاقا در یک روز بیش از 2 بار ارضا نکنید…ضررش چند برابر میشه…بخاطر فشاری ک وارد میشه ب بیضه ها تخمدان ها

1 ❤️

841164
2020-01-28 07:33:26 +0330 +0330

مگه میشه جز تعریف چیزی نوشت. به امید اینکه شاهد داستات های شادت هم باشیم.

1 ❤️

841261
2020-01-28 16:35:33 +0330 +0330

قشنگ بود آفرین

1 ❤️

841291
2020-01-28 19:13:44 +0330 +0330

آدم دوست داره خیانت کنه ولی خیانت نبینه
ها ها
دوست دارم کیرم بزرگ و کلفت و کمرم هم سفت بشه

0 ❤️

841675
2020-01-29 19:44:56 +0330 +0330

اینو قبلا خونده بودم قشنگه لایک

1 ❤️

842491
2020-02-01 03:49:33 +0330 +0330

اوووف…سپیده جان شما نوشتید؟
مثل همیشه عالی بود…تلخی داستان کمی آزار دهنده بود و وسطاش داشتم آماده میشدم که خوندن رو قطع کنم و بیام یه چیزی به نویسنده بگم و برم.
لطفا لطفا لطفا اگه امکانش هست تلخ ننویسید.زندگیامون همینجوری تلخ هست و هر روز تلخ ترم میشه.مرسی
لایک تقدیمتون.

1 ❤️

842494
2020-02-01 03:57:13 +0330 +0330

خیلی خوب و روون و قشنگ ومنطقی

1 ❤️

842507
2020-02-01 05:54:50 +0330 +0330

نمیدونم تا چه حد حقیقت بود
ولی ایتنو بگم که شما هم ندونسته خیانت کردین

1 ❤️

842597
2020-02-01 15:29:22 +0330 +0330

به نظر من هم خیلی پایان گل و بلبلی نمیتونه در انتظار این زن باشه از همه مهمتر مطلقه بودن اونم توی این خراب شده و بعدشم تامین زندگیش که به خاطر این موضوع مجبور جزئیات زندگیشو بریزه رو داریه که اونم داستانای خودشو داره.
نمی‌خوام بگم از چاله درومد و افتاد تو چاه ولی عملا این اتفاق خواهد افتاد.

1 ❤️

843243
2020-02-03 11:58:01 +0330 +0330

حیف این قلم که از سیاهی بنویسه…
کاش یکی به نویسنده ها و فیلمسازان ایرانی میفهموند این مردم به شادی و خوشبختی نیاز دارن نه سیاه نمایی


فوق العاده بود، اینو از ضربان تند قلبم فهمیدم…
حتی نمیتونم اب دهنمو تو گلوم قورت بدم، جای این داستان اینجا نبود…

1 ❤️

843981
2020-02-05 16:27:37 +0330 +0330
NA

من خجالت میکشم وین جمله رو تایپ کنم
ولی من با کیره شق اومده بودم ولی کلا برنامم عوض شد
نویسنده داستان هر کی هست به نظرم وقته خودشو اینجا نزاره بره یه کتابی رمانی چیزی بنویسه

1 ❤️

844344
2020-02-06 17:00:20 +0330 +0330

عالی ??

1 ❤️

844345
2020-02-06 17:00:23 +0330 +0330

عالی ??

0 ❤️

844346
2020-02-06 17:00:24 +0330 +0330

عالی ??

0 ❤️

844347
2020-02-06 17:00:24 +0330 +0330

عالی ??

0 ❤️

844348
2020-02-06 17:00:28 +0330 +0330

عالی ??

0 ❤️

844751
2020-02-07 20:02:54 +0330 +0330

عالی بود ممنون خسته نباشی

1 ❤️

844901
2020-02-08 06:19:00 +0330 +0330

69 واسه من

بسیار زیبا و ملموس

1 ❤️

845009
2020-02-08 17:14:02 +0330 +0330

دست مریزاد سپیده خانم قلم بسیار زیبایی داری ، ممنون

1 ❤️

845266
2020-02-09 07:40:34 +0330 +0330

خب اول دورود . بعد از مدتها دوری از پیله در اومدم . اما داستان . قلم سپیده خاص خودش هست.یک سبک ساده و بی تکلف و ملموس به دور از استعاره های ادبی و صناعی . من به شخصه این سبک رو خیلی دوست دارم . صادق چوبک یکی از اولین ها تو این سبک داستان بود. نوشتن از روزمره زندگی . اون هم نه زندگی های لاکچری همین مردم عامه با کمی هوشیاری و خلاقیت میشه از همین زندگی ها داستان های عالی نوشت . البته این خلاقیت و سلیقه رو برای پردازش داستان نویسی هر کسی نداره . از جمله خودم. سپیده گرامی خوبه که باز دست به قلم شدی . به من چسبید . گرچه تم داستان تلخ بود . اما تلخی هم گوشه ای از مزه زندگی هست مثل یک قهوه تلخ . لایک هفتاد و دوم تقدیم شما .

1 ❤️

845414
2020-02-09 19:42:18 +0330 +0330

دسخوش

1 ❤️

849519
2020-02-21 11:56:38 +0330 +0330

خیلی کارت درسته.دمت گرم???

1 ❤️

858881
2020-03-21 04:45:55 +0430 +0430

خوب بود سپیده خانوم ولی من داستانای مهران رو بیشتر دوست دارم

0 ❤️







Top Bottom