صبحِ رو سیاه

    کسی نمیدونست که پشت اون همه شیطونی و قلدر مأبی، چه رازی پنهان بود.
    درسم خوب بود. یه جورایی سلبریتی بودم برای خودم، همه دوستم داشتن. پرانرژی و خندان بودم، تا بسته شدن در حیاط خونه؛ انگار آدم دیگه ای میشدم. تا جایی که میشد، سعی میکردم به خونه نرم، بعد از مدرسه هم اغلب روزا میرفتم خونه دوستام، چه چیزی رو از دست میدادم؟ عربده کشی و کتک کاری که تا آخر شب همیشه ادامه داشت.
    من ته تغاری بودم، کتک خوردن مادر و خواهر، برادرم رو نگاه میکردم، بدون اینکه آسیبی ببینم.
    یادم نیست چطور شد، اصلا گیرم یادم هم باشه، به چه دردی میخوره؟ مگه نه اینکه زندگیمون شده بود بوی الکل پدرم و صدای جیغ و گریه؟
    روزی که مست افتاد توی چالِ سرویس و شاگرداش خندیده بودن و کمکش نکردن، پدرم تموم شد. نشست توی خونه و بند کرد به موهای خواهرم، به صدای برادرم و تمام مادرم.
    از اینکه کتک نمیخوردم عذاب وجدان داشتم، توی مدرسه دعوا راه می انداختم که کتک بخورم.
    خواهرم دورترین شهر ممکن رو برای دانشگاه انتخاب کرد و رفت؛ در واقع فرار کرد. آینده اش رو نجات داد. ما موندیم که گند بخوره به باقی زندگیمون.
    بعد از دوره ابتدایی مدرسه ام رو عوض کردم، نمیخواستم دوستان قدیمیم رو ببینم.
    داشتم خفه میشدم، ریسمان الهی رو چسبیدم، نماز و قرآن، به امید نجات. اما افاقه نکرد، توی خونه همچنان بوی الکل و صدای جیغ بود.
    پونزده سالم بود که خونه رو بانک مصادره کرد. پدرم موند و قرض هاش، مادرم، من و برادرم رو برد خونه پدریش، محله ای پایین شهر و اتاق کوچکی که جای عربده های پدرم اونجا خالی بود.
    برادرم دوستای جدیدی پیدا کرد. صمیمی ترینشون، قد بلند و بور بود، همزمان با برگشتن من از مدرسه می اومد دم در تا برادرم رو ببینه.
    نگام میکرد، نه داد میزد ونه بوی الکل میداد، توی دلم خالی میشد.سلامی میکردم و می دویدم تو، داد میزدم
    -:داداش، بیا آرام دم دره، کارت داره.
    و دوباره اسمش رو زمزمه میکردم:آراااام...
    تمام روز منتظر دیدنش بودم که بیاد، نگاش کنم و تا آخرشب برای خودم تفسیرش کنم و هزارعاشقانه نا گفته از اون نگاه در بیارم.
    نگاه ها بدل شد به اشارات و کلمات و نامه های دزدکی و شروع یک ممنوعه خوشایند.
    از مدرسه تا خونه اسکورتم میکرد، گاهی می اومد دنبالم با هم برمیگشتیم. کم کم شروع کرد به بهانه گیری، با لباس پوشیدنم، دوستام، حتی برادرم که دوست خودش بود، مادرم،خواهرم و....
    هر بار که میگفتم تموم کنیم، تهدیدم میکرد که معتاد میشم، میرم تزریق میکنم اصلا خودم رو میکشم!
    من میترسیدم و باز ادامه میدادم، سه سال به همین منوال گذشت. همکلاسی هام برای کنکور آماده میشدن ومن برای ازدواجی که هیچ موافقی نداشت.
    سیزده بار خواستگاری و هر بار پدرم بیرونشون میکرد. راضی نبود، برادرم هم نبود؛ آرام، که خیلی وقت بود نا آرام شده بود، هربار یه واسطه جدید پیدا میکرد و میفرستاد پیش پدرم و پدرم راضی نمیشد که نمیشد.
    چاره ای نبود، یه آخوند پیدا کردیم که با دادن پول، بدون رضایت پدر عقد مون کرد.
    وقتی خونواده ها فهمیدن، به ناچار راضی شدن و رسمی عقد کردیم.
    پدرم در هیچکدوم از مراسم شرکت نکرد. من در حالتی بین غم و شادی ؛ ناامیدی و امیدواری، لباس سفید پوشیدم.
    دوستام در تبِ کنکور بودن و من عروس شدم.
    شب اول عروسی، برای من نه حجله بود نه معاشقه و نوازش؛ بعد از کلی دعوا و جروبحث و گریه، زنِ آرام شدم و مادرپسرم.
    مرد برای من از عربده و بوی الکل و کتک، به عربده و تهدید و درد، تبدیل شد.
    بعد از سال ها، با شکم براومده و تشت و لگن به دست، یکی از دوستای قبلیم رو دیدم.
    تولد کودکم بهانه ای شد که باز با دوستای قدیمی رفت و آمد کنم واین اولین باری بود که میزبان بودم.
    تموم خونه ام یک اتاق ۱۲متری بود، گاز و ظرفشویی توی پاگرد راه پله و توالت و یه دوش برای حموم.
    پسرم بدنیا اومده بود و دوستام با سر و وضع آنچنانی، معذب روی زمین چهارزانو نشسته بودن و ترحم از نگاهشون پیدا بود.
    بهمن ماه بود و من مادر شده بودم. تظاهر رو خوب بلدبودم، میخندیدم؛ خاطرات بامزه تعریف میکردم و جوری رفتار میکردم انگار همه چی در بهترین و نرمال ترین حالتش هست.
    اون اتاق ۱۲متری، هر شب پر از مهمون بود؛ آرام، غروب که میخواست بر گرده، حتما کسی رو با خودش می آورد.
    پسرم بی قرار بود، تمام شب گریه میکرد؛ صبح که می شد بی خواب و خسته، مجبور بودم کهنه و لباسهاش رو توی تشت روی کاسه توالت چنگ بزنم، غذا بپزم؛ خرید برم و باز شب، از چند نفر پذیرایی کنم.
    اگر اعتراضی میکردم به اوضاع، جوابش یا عربده بود یا کتک. ته تغاری آرام که نبودم.
    تقاص کتک های پدرم بود که من معاف میشدم و حالا دنیا داشت عدالت رو بر قرار میکرد.
    چه کاری از دستم بر می اومد؟ انتخاب خودم بود؛ خودم کردم که....
    کجا برمیگشتم؟ پدرم خونه ای داشت که پسرم رو بردارم لااقل قهر کنم برم اونجا؟
    میرفتم پیش مادرم؟ توی اون اتاق کوچکی که با منت گوشه حیاط مادربزرگ به ما داده بودن؟
    زندگیم درست شبیه داستانای آبکی و سوزناک شده بود و من جز مدارا و تظاهر، چاره ای نداشتم.
    از بین دوستام، نگار از همه به من نزدیک تر بود، حالا بعد از اینهمه سال دوری، بازهم دوست صمیمیم شده بود.
    بعضی روزا به دیدنم می اومد، با هم حرف میزدیم و دردودل میکردیم. من فقط ظاهر زندگیم رو میگفتم، نگارهم عاشق بود؛ دنیا براش جای قشنگی بود و آرزوش این بود که زن اون پسر یه لاقبا بشه و شبا بیان خونه ما مهمونی.


    همیشه بعد از رفتنش فکر میکردم اگر میدونست دیشب اینجا چه بلوایی بوده، اگر میدونست زیر این لباس چقدر کبوده و... چی میگفت؟
    اگر میدونست من آینده مجسمش هستم چی؟
    میخواستم نصیحتش کنم، بگم اشتباه میکنه، اما سکوت میکردم. نمیخواستم چهره واقعی زندگیم رو ببینه.
    روزها سخت میگذشتن، هیچی مثه وعده هایی که میداد نشد، تنها هوای تازه برام، فرزندم بود. پسرکم، تمام زندگیم، یگانه دلخوشیم؛ گنج من بود. توی آغوشم میفشردمش و ثروتمند ترین آدم دنیا بودم.
    بعد از پنج سال، زندگی کم کم داشت روی خوشش رو نشون میداد، وضع مالیمون بهتر شده بود، خونه بزرگتری گرفتیم، تقریبا بالا شهر بود، یه اتاق خواب داشتم و پذیرایی که با یه دست مبل کهنه پر شده بود.
    همین که اینبار دوستام روی زمین ننشستند، خیلی خوب بود. پسرکم بزرگ شده بود، شیرین زبونی میکرد و اونها قربون صدقه اش میرفتن. براش اسباب بازی خریده بودن و منو مادر کوچولو صدا میزدن.
    نگار از عاشقی فارغ شده بود، دانشجو بودن و بحث درس و واحد و کلاس و استاد داغ بود. و من دور از دنیای آنها، همین که خونه بزرگتری اجاره کرده بودیم و آرام، مهربون تر شده بود و کمتر دعوا میشد، خوشحال بودم.
    نگار، گاهی عصرا می اومد، دختر متفاوتی بود؛ لباس پوشیدنش، حرف زدنش، همه کارهاش.
    آرام، مدام ازش تعریف میکرد، هم خوشم می اومد هم نه.
    ترجیه میدادم وقتی بیاد که آرام خونه نباشه.
    با نگار مشکلی نداشتم، شوهر خودم بود که ....
    از سر همین جریان، حساس شدم، کارای آرام رو زیر نظر گرفتم، رفت و آمدهاش رو، تماس هاش رو و علت مهربونی اخیرش برام روشن شد.
    زندگی، برای من روی خوشی نداشت، یه روی بد دیگش رو نشونم میداد.
    حالا نوبت خیانت و زنبارگی بود. هر بار یه جوری مچش رو میگرفتم. هربار با دعوا و کتک کاری، قضیه رو ماست مالی می کرد و کاری میکرد که من، مقصر هم می شدم و آخر سر، درحالی که من از روی ناچاری تسلیم شده بودم می گفت
    -:زمستون رفت و رو سیاهی به ذغال موند!
    بخاطر پسرم، سکوت میکردم. خودم رو به ندیدن و نشنیدن میزدم، اونم در عوض کاری به کارم نداشت.
    برام ماشین خرید، باج بزرگی بود؛ قطعا برای یه گند بزرگ.
    نگار ماشین رو که دید، چشماش از خوشی پر از اشک شد، بغلم کرد؛ خوشحال بود که زندگی دوستش سروسامون گرفته، که شوهر خوبی داره که به فکر زنشه.
    ماشینی زیر پام بود و کبودی هایی زیر لباسم و بغضی توی گلوم.
    عادت کرده بودم، به خیانت های بزرگ و کوچکش، دیر اومدن ها و زود رفتن ها؛ مکالمات طولانی، گوشی همیشه سایلنت و رمز دار...
    با خودم کنار اومده بودم، من پسرم رو داشتم و شرایط مالی ای که بهتر شده بود.
    اما هر چه من کوتاه می اومدم، اون بدتر می شد.


    بعد از دوازده سال، داشتیم خونه می خریدیم، برای خرید وسایل ذوق زده بودم،که همه چیز بهم ریخت. با زن دوست خودش رابطه داشت. شک کرده بودم، اونقدر بلا سرم آورده بود که مثل یه کارآگاه کار کشته شده بودم، یه «رکوردر» تهیه کردم و صبح جمعه به هوای کوه از خونه بیرون رفتم.
    نتیجه، مکالمه طولانی مدت و پر از جزئیات جنسی ای بود که نتونستم کامل گوش کنم.
    قشرق به پا شد، جیغ میزدم و صدای خودم رو نمی شنیدم.
    اول سعی کرد مثل همیشه با کتمان کردن و حرف زدن قانعم کنه، آخرش هم به کتک ختم شد.
    پسرم رو برداشتم و رفتم خونه خواهرم. گفتم طلاق میخوام. یه ماه با اومدن و رفتن و عجز و التماس و اشک تمساح ریختن و واسطه کردن صد نفر آدم، راضی شدم .اما شرط داشتم؛ حق طلاق و نصف خونه ای که میخواستیم بخریم.
    راضی شد.
    تهدیدش کرده بودم فایل صداش رو به دوستش میدم.
    محضر دار گفت: چرا سه دنگ!؟
    من تمام زار و زندگیم به اسم زنمه، اصلا مرد کار میکنه برای زن و بچه اش، تو که داری خوبی میکنی، یکسره شش دنگ بزن خلاص.
    جو گیر شد، موند توی معذورات اِهِن و تُلُپ های همیشگی خودش، که همه جا می نشست و اُلدُروم بُلدُروم میکرد.
    در کمال ناباوری، سند خونه شش دنگ به نامم خورد!
    حالا خونه و حق طلاق داشتم، حسی که تموم این سالها، ازش محروم بودم؛ پشت گرمی.
    و برگشتم!
    تا مدتی شرایط خوب بود، ترس؛ افسار محکمی بود. اما نه اونقدر که ذات یه آدم رو عوض کنه.
    نگاه های ترحم آمیز یکی از دوستای نزدیکش گویای همه چیز بود، یه روز دلم رو به دریا زدم و پرسیدم.
    فقط گفت: شما حیفی.
    حیف بودم؟
    گفتم: توام مثه برادرم، کمکم میکنی؟
    کمکم کرد.
    قبح گناه ازبین رفته بود!
    نه ترس و نه شرم، هر بار با لبخندی پیروزمندانه، داستان ذغال و زمستان رو تکرار می کرد.
    پیام تلفنی، لکِ رژ لب روی لباس، بوی عطر تند زنونه توی ماشین، کادوهایی که به من داده نمیشد و....
    همچنان توی هر جمعی آنچنان حرف میزد که زنها برای داشتن همسری با اینهمه درک و شعور و مهربونی، به من غبطه میخوردن.
    با پیدا شدن یک لنگه گوشواره کنار صندلی ماشین و خنده موذیانه ای که نصیبم شد، تصمیمم رو گرفتم.
    با دوستش قرار گذاشتم، سیر تا پیاز، همه چیز رو تعریف کردم و کمک خواستم و قول داد کمکم کنه.
    منتظر یه فرصت مناسب موندم. ۱۳سال صبر کرده بودم، چند روز دیگه هم میتونستم.
    بالاخره زمانش رسید، مهمون داشتیم، خونواده یکی از دوستاش برای تبریک منزل نو اومده بودن.
    همسر دوستش، شهرستانی بود، حرف پیش اومد که فردا قراره بره شهرستان.
    از شوهرم اصرار، از من انکار، که تو هم برو هوایی عوض کن. زن مدام میگفت: واقعا شما نمونه هستین آقا آرام، شوهر به این مهربونی ندیدم و طعنه گوشه چشمش متوجه شوهر خودش بود.
    من خوب میدونستم قضیه از چه قراره، بعد از کلی اصرار و رفع تمام بهونه ها از جمله مدرسه پسرم، راضی شدم.
    فردای اون شب، راه افتادیم. دم غروب حرکت کردیم و اواسط شب رسیدیم. تموم راه نقشه رو مرور میکردم. دلم آشوب بود، نه اشتها داشتم نه حرفی میزدم. ساعت پنج صبح بیدار شدم و گفتم خواب بد دیدم و اصلا نمی تونم بمونم. مدیونش کردم به کسی حرفی نزنه:مخصوصا آرام، نمیخوام نگران بشه و یا بگه نیا. خواب پسرم رو دیدم و باید برگردم.
    سواری دربست گرفتم و ۷.۳۰ توی پارکینگ خونه بودم.
    به آرام زنگ زدم که خواب نمونه .نگران مدرسه پسرم بودم، گفت:خودم میرسونمش، خیالت راحت. یه ربع بعد آرام و پسرم بیرون رفتن و من رفتم که نقشه ام رو عملی کنم.به سر آمده حکیم است.
    یه پا کارآگاه شده بودم، نقشه کاملا حساب شده بود.
    توی کمد دیواری اتاق پسرم، برای خودم جاساز درست کردم. یه چارپایه کوچک برای نشستن، یه سطل برای تخلیه، یه لیوان آب و چند تا آرامبخش.
    تهوع شدیدی داشتم، نفسم بریده بریده بود، زانوهام تا میشدن، چند بار پشیمون شدم، اما غرورم مانع شد.
    با دوستش که قول داده بود کمکم کنه، مدام در تماس بودم.
    حواسش به تماس ها و پیام های آرام بود و ساعت ۲ پیام داد که: رفت دنبالش.
    از ۸صبح تا۴بعد از ظهر، توی کمد انتظار کشیدم.
    صدای باز شدن در، همراه با پچ پچ اومد؛ عق زدم.
    تمام صداها بطرز عجیبی واضح بود، جمع شدن فوم مبل از فشار نشستن، بازشدن شیر آب، یخچال؛ در کابینت؛ بشقاب های طبقه بالا رو در آورد همون ها که تازه خریده بودم.
    بیست دقیقه گذشت، برای من توی کمد، مضطرب؛ با معده خالی و تهوع شدید؛ بیست سال!
    در کمد اتاق خوابمون باز شد، چشمهام از اشکی خشمگین سوخت.
    پنج دقیقه صبر کردم، سکوت که شد، رفتم بیرون.
    توی خونم، روی فرش هام و لابلای رختخوابم؛ شوهرم! لخت توی آغوش زن دیگه ای بود. با دیدن من شوکه شدن، فکر کردم اگر من بودم همونجا میمردم.
    زن رو نگاه نکردم، دلم براش سوخت، صورتم رو برگردوندم تا لباس بپوشه. رفتم توی اتاق، آرام همونطور بدون لباس دنبالم اومد، نگاهش نمی کردم. دلم برای اونم میسوخت، اما با وقاحت زل زد توی صورتم و گفت: اونطوری که تو فکر میکنی نیست!!!!
    من چه فکری میکردم؟ اصلا جای فکر کردن گذاشته بود؟ در حین دعوای ما، زن لباس پوشید و بیرون رفت.
    منم با جیغ و داد، زدم بیرون.
    تا شب توی خیابونا سرگردون بودم، نگام خالی و قلبم خالی تر. شب برگشتم توی همون خونه. واقعا نمیدونستم چکار کنم؟!
    اونقدر ضربه برام بزرگ بود که نمیتونستم تصمیم بگیرم، خالی خالی بودم.
    با دیدن من شوکه شد و شروع کرد به حرف زدن، عذر خواهی کردن و دست و پام رو بوسیدن و توجیه کردن به متعفن ترین شکل ممکن
    -: بخدا من نیت بدی نداشتم، این زن بیچاره بیوه س، تنها بود. من خواستم کمکش کنم، حتی صیغه ش کردم که مشکل شرعی نداشته باشه؛ براش مثل یه حامی بودم، اونم خواست اینجوری جبران کنه.
    با هر کلمه دلم آشوب می شد و می خواستم بالا بیارم.صفرا دهنم رو تلخ کرده بود و آرام زندگی ام رو.
    کاری نکردم، حرفی هم نزدم.انگار نه انگار چیزی شده، به زندگی ادامه دادم، توی همون خونه با همون مرد.هیچکس چیزی نفهمید، نه مادرم، نه پسرم، نه حتی نگار؛ دوست صمیمی ام.
    بعد از اون ماجرا بود که نگار رو با شوهرش یه شب دعوت کردم. نگار با حسرت به حرفهای پوچ آرام گوش میداد، من با حسرت به چشمهای پاک شوهرش نگاه میکردم.
    یکی دو ماه در آرامشی ظاهری گذشت. عصر بود که دوستش زنگ زد، گفت که نمیدونه کار درستی میکنه یا نه، اما نمیتونه سکوت کنه. گفت که آرام، با گوشی اون به زن پیام داده که
    -:خانوم مراقبمه مدام، تا خودم پیام ندادم تو پیام نده، پرینت گرفته.
    تشکر کردم و تصمیم گرفتم.
    ۱۴سال زندگی کردم و صبر و گذشت.
    در یک لحظه...
    آدم نمیدونه کی تمام میشه!
    مثه یه ظرف تیره که نمیشه داخلش رو دید،
    الله بختکی پرش میکنی، خیال میکنی حالاحالا ها جا داره و یهو، سر ظهر یا نصفه شبی، میبینی پر شده؛ میریزه بیرون و تمام.
    وکالت نامه طلاق داشتم، رفتم و بدون اینکه خودش بفهمه، کارهای طلاقم رو کردم و خلاص.
    هم خونه به نامم بود، هم حضانت پسرم رو داشتم، باج هایی که به تاوان گند کاریهای مداومش داده بود و دیگران خیال میکردن از بزرگ منشی و مهربونیش بوده.
    گوشی رو برداشتم و فقط یک جمله گفتم:
    زمستان رفت و روسیاهی به ذغال موند!


    پایان


    نوشته: sepideh58

  • 74

  • 15




  • نظرات:
    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 23

    • دوستان عزیز این داستان تم سکسی نداره، عزیزانی که علاقه ندارن وقت خودشون رو هدر ندن(rose)


    •   navida.x
    • 3 هفته
      • 8

    • قلم رویایی سپیده بی نظیره چه با سکس چه بی سکس :)


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 11

    • سپیده خانوم، فردا عمری باشه میخونم و نظرمو میگم خدمتت.


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 12

    • باشه فردا در اولین فرصت. مخصوصا که تم سکسی نداره و میشه مورد علاقه بنده.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته
      • 3

    • حتما فردا میخووونمش سپیده خانوم نظرمو میگم هرچند که میدونم عالیه (rose)


    •   _deniz_
    • 3 هفته
      • 1

    • عالی بود.ممنون


    •   Tomas39
    • 3 هفته
      • 5

    • ترس افسار محکمی بود ولی نه اونقد که بتونه ذات یک آدمو عوض کنه.جمله طلایی داستانت این بود.
      روان و جاافتاده بود داستانت.
      نوشتنتو دوس داشتم اما جاش تو این سایت نبود.
      من لایک دادم


    •   amiiir_h
    • 3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود..خسته نباشی سپیده خانوم..ترکوندی دیگ دمت گرم مشتی باشی


    •   chiiman
    • 3 هفته
      • 2

    • قلمتون دوس دارم:) ولی موضوع خیلی از داستاناتون خیانت دیگ:|


    •   Zoje_tehrani.76
    • 3 هفته
      • 1

    • داستانا چقدر بی کیفیت شدن!


    •   AH_art1
    • 3 هفته
      • 3

    • ب دلم نشست . نگارشت حرف ندارع سپیده عزیز (rose)


      خیلی دوست دارم یه ژانز متفاوت ازت بخونم . منتظر داستان های دیگت هستم .. =)


    •   loveteen1
    • 3 هفته
      • 2

    • تو این سایت یکی شما نویسنده‌ای و یکی هم جناب ایول، الباقی گوز ادعا تشریف دارن و کستان‌نویسی بیش نیستند
      لایک به داستانت
      هرچند هنوزم به کامنتی که زیر یکی از داستانای قبلیت گذاشتم معتقدم.


    •   ali80xx
    • 3 هفته
      • 1

    • تلخ و زیبا
      تهش اگه ی انتقامی چیزی بود به نظرم کامل تر میشد


    •   Meisam65
    • 3 هفته
      • 1

    • اینجا نه کلاس داستان نویسیه نه مجله ادبی.اروتیک تم غالب اینجاس.کمااینکه کسی تو مجلات ادبی دنبال اروتیک نیست.متفاوت بودن صرفا آدمو به چشم میاره اما متمایز نمیکنه.اگه بخواهیم این داستانو ببریم تو مجلات ادبی چاپ کنیم شاید سال ها تو لیست انتظار یه مجله زرد بمونه و قطعا به اینجا هم تعلق نداره چون محتوایش نزدیک نیست به این سایت.بقول معروف با عشق دیسلایک


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته
      • 4

    • میگم بیست سال دو تا آدم رو با این همه تناقض چجوری پیش هم نگه میداره
      اینو تازه فهمیدم
      بدبختی
      کسی که تو اون شرایط قرار میگیره اگه روزنه دیگه ای داشته باشه یه ثانیه دیگه هم اونحا نمیمونه
      بدبخت کسی که تنها داراییش مثلا یه ماشین فکسنی یه پول پیش واسه اجاره خونه ته شهر یه عشق داغون تنها داراییشه که اگه از آسمون سنگ هم بباره دودستی بهش چسبیده ولش نمیکنه چون جایی و کسی رو نداره بهش پناه ببره
      اگرم از دست بده میشه یه روانی بی پناه داغون و افسرده
      چه خوشبختن کسایی که چند تا شغل چند تا خونه چند تا ماشین چندتا دوست چند تا زن یا بخیالشون موقعیت بهتر دارند
      این نشد کون لقش اون یکی هست
      اینجور آدما اصلا نمیدونن افسردگی چی هس


    •   Siin-miim
    • 3 هفته
      • 1

    • مثه همیشه عالی
      لایک 7 بهت


      13


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته
      • 2

    • لايك (rose)
      ١٤سال صبر و گذشت (cry)
      از خوندن داستان لذت بردم ،خيلى زيبا بود
      ازدواج منحوس و سياه :(


    •   ssonna
    • 3 هفته
      • 1

    • واای جقدر خوب بود سپیده جون


    •   arsh2452
    • 3 هفته
      • 5

    • لایک 12 رو دادم . داستان خوبی بود این داستان منو یاد زندگی یکی از دوستانم انداخت .
      فقط یه مورد کوچولو داشت . شهرستانی که این خانم رفته بود کجا بود که با شهر محل سکونت نهایتا دوساعت فاصله داشت؟ برای این مسافت کوتاه هیچ ادم عاقلی ریسک نمیکنه. بازم ممنون و بیشتر بنویس. موفق باشی .


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 5

    • به به سپیده خانم
      کاش یه روز بفهمیم که خیانت طرف مقابلمون رو چقدر میشکنه
      زنده بگورش میکنی


    •   Binamariai
    • 3 هفته
      • 1

    • نتیجه اینه اقایونی که خانم باز هستید به اسم زنتون چیزی نخرید وگرنه کارتون خواب میشید....خخخخخ


    •   nahana
    • 3 هفته
      • 2

    • من باور نمیکنم زنی باشه که با این همه چیزی که میدونه ۱۴ سال آروم بمونه .


    •   ایکاروس
    • 3 هفته
      • 9

    • قلم این نویسنده ستودنیست .
      یه نامه به مجله ی روزهای زندگی می نویسم تا چاپش کنند زودتر .‌..


    •   Mtn1360
    • 3 هفته
      • 2

    • زیبا بود


    •   arsh2452
    • 3 هفته
      • 4

    • راستی اسم آرام دخترونه است یا پسرونه ؟ یکی بهم کمک کنه !


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 4

    • Navida.x
      مرسی از لطفی ک بهم داری دوست خوبم (rose)


      سامان
      TheBitchKing
      Ufo_barber
      منتظر نقد و نظرات خوبتون هستم(rose)


      deniz(rose)


      Tomas39
      ممنونم که به دقت خوندید و لطفتون به من.
      دوست عزیزم درسته این سایت سکسیه اما برای داستان هایی با تم اجتماعی و خیانت هم ادمین جایگاهی در نظر گرفته، همینجوری که مشاهده میکنید داستان من رو آپ کرده.
      پس اگر جاش نبود قطعا بهم تذکر میداد و اپ نمیکرد .
      درسته اینجا به سایت سکسیه اما دلیل نمیشه از ناهنجاری ها و نامردی ها نگفت(rose)


      koloft30cm(rose)


      amiiir_h
      مرسی ازت دوست عزیز(rose)


      chiiman
      چیمن عزیزم ممنون که خوندی. من از معضلات مینویسم و یکی از اونا و نابود کننده ترینش خیانته. روح و جسم هر دو رو تحت الشعاع قرار میده .چشم از چیز های دیگه هم مینویسم :-*
      (rose)


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 8

    • نقد برای وقتیه که با یه داستان بی سر و ته روبرو باشیم، نه این داستان که هیچ ایرادی نداره. واقعا هم نداره، قرار هم نیست منِ منتقد به زور بگردم یه ایرادی رو پیدا کنم!


      سپیده خانوم چقدر خوبه که شما مینویسی، خیلی داستان زیبایی بود، من همه ی داستانای شما رو پیدا نکردم ولی بین اونهایی که خوندم؛ یکی از یکی بهتره. این داستان، نه ایراد پاراگراف داشت، نه به طور کلی ایراد نگارشی. محتوا هم که خیلی قشنگ بود. لایک ۱۷ تقدیم شما. حیف که نمیشه بیشتر لایک داد.


      داستان، به طرز عجیبی من رو به یاد داستان (ببخشید مادر) مسیحای عزیز انداخت، با اینکه هیچ ربطی به هم ندارن؛ ولی یهو اون داستان به یادم اومد.


      فقط یه چیزی، آرام اسم پسر هم هست؟؟؟ من از قبلی، سر همین قضیه ایراد گرفتم. (biggrin)


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 2

    • Zoje_tehrani.76
      داستان با کیفیت از نظر شما چه داستانیه ؟ کاش بیشتر توضیح داده بودید! (rose)


      AH_art
      رفیق عزیز من ! مرسی همیشه همراهی و من رو میخونی .معمولا آدم ریسک پذیری هستم اما نه در مورد نوشتن! یکی دو کار با تم روانشناسی نوشتم اما هیچ وقت جرات نکردم اپ کنم. تلاش میکنم ژانر دیگه ای رو امتحان کنم.چشم (rose)


      loveteen1
      باعث افتخار منه که اسم من رو کنار اسم شادی عزیز آوردین.راه درازی در نوشتن هنوز جلو رومه.
      چه کامنتی بوده ؟یادم نمیاد (rose)


      ali80xx
      مرسی دوست عزیز .خب زن داستان با گرفتن هر چیزی که آرام طی این سال ها برای داشتنش زحمت کشیده بود انتقام گرفت .خودش ،بچش و خونه !(rose)


      Meisam65
      دوست عزیز! کسی اینجا ادعای نویسندگی نداره که اگر هم داشته باشه باید بهش خندید .متمایز شدن در یه سایت سکسی ؟! کسی عقده دیده شدن نداره .اینجا همه تمرین میکنند برای نوشتن منم یکی از اونا .
      طبق گفته خودتون تم اغلب داستان ها اروتیکه اما نه همش!
      اینجا یه ادمین داره که ایشون تصمیم میگیره چه داستانی اپ بشه !
      داستان اگر تم اروتیک داشته باشه بدون نوبت اپ میشه و اگر نداشته باشه میره توی لیست انتظار ! اما باز هم منتشر میشه!
      برچسب هایی بالای داستان زده میشه که محتوا و تم داستان رومشخص میکنه قطعا تم اجتماعی و خیانت هم یکی از اوناس. پس اگر ادمین نمی خواست قطعا همچین چیزی رو منتشر نمیکرد!
      داستان های من معمولا اروتیک نیست پس اگر برچسب اسم من رو دیدید وقتتون رو تلف نکنید دوست خوبم هرچند که زیر داستان پر رنگ نوشتم تم اروتیک نداره .هر شب کلی داستان منتشر میشه و میتونه نیاز خوندن شما رو برآورده کنه .(rose)


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 4

    • عشقبازمست...
      اجبار چیزیه که آدم رو به خیلی کارا وا میداره حتی زندگی با آدمی که ازش متنفری چون راه گریزی نداری .متاسفانه دیدم که میگم ...(rose)


      siin_miim
      مرسی رفیق خوبم(rose)


      Sexybreasts
      مرسی منو خوندی. بله من زندگی آدمی رو دیدم که ۵۰ ساله به همین شکل داره زندگی میکنه اما جرات متفاوت بودن و رفتن رو نداره.میسوزه و می سازه (rose)


      ssonna
      مرسی عزیز دلم (rose)


      arsh2452
      مرسی که خوندی آرش عزیز.
      اگر شیراز تشریف بیاری متوجه میشی که شهرستان هایی که اطرافش هستن از یک ساعت تا ۳ ساعت هم باهاش فاصله دارن.
      مثلا یکی از شهرستان های اطرافش با اتوبوس ۳تا ۴ ساعت راهه اما با سواری ۲ ساعت تا ۲ساعت و نیم.
      زن داستان شب به شهرستان رفت و قرار بود فرداش هم بمونه که ۵ صبح با سواری برگشت .آرام با خیال اینکه اون روز تنهاست دوست دخترش رو آورده بود .(rose)
      پ.ن: یکی از پسر های فامیل من اسمش آرامه


      Caboos1
      مرسی که من رو خوندی کابوس عزیز(rose)


      Binamariai
      ماجرا انقدر تلخه که فقط به کامنت شما میتونم زهرخند بزنم دوست عزیز .امیدوارم هیج وقت باهاش مواجه نشی(rose)


      nahana
      اگر شما ندیدی دلیل بر باور ناپذیر بودن نیست .
      من این زندگی ها رو با پوست و خونم حس کردم چون دیدم ...ترجیه میدم باز نکنم قضیه رو اما پشت هر داستانی یه واقعیته(rose)


      ایکاروس
      قربون دستت حالا که قلم دستته به اداره فرهنگ و ارشاد بنویس داستان های منو کتاب کنن :-)
      مرسی از کامنتت دوست بسیار عزیزم(rose)


      Mtn1360(rose)


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 3

    • .سامان.
      دوست خیلی خوبم واقعا از این همه لطف و بزرگی ممنونم. امیدوارم لایق این تعاریف باشم.نهایت تلاشم رو کردم که پاراگراف و علائم نگارشی رو صحیح و به جا بکار ببرم.
      آرام اسم پسر هم هست والا یکی از پسرای فامیل اسم کوفتیش همینه (biggrin)
      البته دلیل انتخاب این اسم بیشتر بخاطر دختر داستان بود.
      زندگی پر تنش در خونه پدری با اومدن این مرد به زندگیش فکر میکرد آرامش سهمش میشه مث اسم مرد اما زهی خیال باطل
      مرسی که هستی (rose)


    •   Jigar2020
    • 3 هفته
      • 1

    • هر چند تم سکسی نداشت اما مشخصه نویسندش سواد نوشتن داره و در کل یک داستان کوتاه جالب بود بدون سکس خاص


    •   arsh2452
    • 3 هفته
      • 3

    • سپیده خانم من منظورم این بود که با دوساعت فاصله ، سکس همراه با خیانت ، خیلی پر ریسکه.
      وگرنه فاصله شهرهای استانهای شمالی خیلی کمتره .
      این نظر منه و داستانتون خیلی خوب بود .


    •   kokarostam
    • 3 هفته
      • 9

    • نظر


      اول اینکه اگر یکی غیر از سپیده این داستان را گذاشته بود، تنبونش رو بادبان کرده بودند که اینجا جای داستان سکسیه و با کلی فحش بدرقه‌اش می‌کردند ولی خب دیگه سپیده است و همه دوستش دارند. من هم که از خیلی قدیم قدیما سپیده را می‌شناسم و جرات نمی‌کنم جیک بزنم که برعکس ایشون تنبون منو پرچم میکنه.
      دوم اینکه چند جای داستان را خوشم نیومد، اینکه پدر خانواده الکلی باشه و معلوم نیست خرج الکلش از کجا میرسه و کلا پدر الکلی خیلی کلیشه‌ای و بهانه‌ای برای توجیح باقی داستان است و یا نقش برادر که از دوستان صمیمی آرام بود، بعد از ازدواج محو و نابود شد. فقط نوشته شده که برادرم نبود.
      سوم اینکه خیلی خوب و روان نوشته شده و خوشم اومد.
      چهارم اینکه آرام هم اسم دختر و هم اسم پسر است. جهت اطلاع خوانندگان عزیز.


      ها کـُ‌کا


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 3

    • Jigar2020


      ممنونم دوست عزیز (rose)


      kokarostam
      دوستان به من لطف دارن که داستان های بدون اروتیک منو میخونن .
      تو هم بهم لطف داری که میخونی. رفیق قدیمی و عزیز من .
      هر بار اسمتو میبینم دلم پر میکشه برای اون سال ها و گروهی که داشتیم و لحظات خوشی که کنار هم بودیم .بمونی برام رفیق(rose)


      اون پدر دائم الخمر مکانیک بود و وقتی توی چاله مکانیکی افتاد و شاگرداش بهش خندیدن دیگه کار رو ول کرد (توی داستان نوشتم خب با دقت بخون)
      در مورد کلیشه ای بودن باید بگم معمول زندگی ها همینه پدر و مادر یا معتاد یا دائم الخمر و فقیرن و وقتی حمایتی از سمت خانواده نباشه دختر یا پسر دنبال آرامش و امنیت بیرون لز خونه هستن .
      در مورد برادر من توضیح دادم که مخالف ازدواج این دوتا بود و چون دزدکی رفتن و عقد کردن یه جورایی از جمع دورافتاد و دگ روی برگشت نداشت .
      مرسی خوندی (love)


    •   miss_thetis
    • 3 هفته
      • 5

    • دیشب هرکاری کردم نتونستم وصل بشم و از دست دادم داغِ داغ خوندنشو سپیده بانو:)
      مثل همیشه فوق العاده است و خواننده رو با خودش به بهترین شکل همراه میکنه:)
      قلمتون مانا:) (rose)


    •   saeedno15
    • 3 هفته
      • 3

    • لایک 26 در نهایت احترام (rose)
      واقعا عالی بود و لذت بردم.
      هیچ ایرادی به داستان به این زیبایی نمیشه گرفت و چقدر خوبه که نویسنده هایی مثل شما داریم که با قلم قوی میتونن چنین داستان زیبایی خلق کنن.
      موفق باشی شپیده بانوی عزیز.


    •   SSAa699
    • 3 هفته
      • 5

    • چقدر روون و صمیمی نوشته بودی عزیزم
      به به از خوندنش لذت بردم (rose)
      موفق باشی عزیز دلم (inlove)
      لایک27


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 4

    • miss_thetis
      به من لطف داری عزیزم .مرسی که خوندی(rose)


      saeedno15
      ممنونم دوست عزیز (rose)


      SSAa699
      مرسی عزیز دلم .خوشحالم دوست داشتی (rose)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته
      • 5

    • چه قدر عالی بود! سپیده جان واقعا به دلم نشست! زمستون همیشه میره و رو سیاهی به زغال میمونه! :-)


    •   کاربر_ساده
    • 3 هفته
      • 2

    • عالی بود سپیده خانوم،همه دوستان حرفارو زدن:)
      من نمیتونم چیزی بگم جز این که عالی بود عاالی
      لایک 29 تقدیم به شما و داستانتون


    •   Shahanshah.kia
    • 3 هفته
      • 2

    • نخوندم ولی .....عجب!!!!!! (biggrin)


    •   outcast-1060
    • 3 هفته
      • 3

    • ادمین.. من احتمال میدم مشکل ارور از ترافیک سایت باشه. اینو پیگیر باش


    •   khanomgolllliiiii
    • 3 هفته
      • 1

    • خیلی دوسش داشتم لایک عزیزجان
      قلمت خیلی قوی و زیباست
      ادامه بده


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 6

    • سپیده ی عزیز لایک.
      کاش آخرش رو یکم بیشتر هیجان میدادی یا یه اتفاق خاص می افتاد که خواننده به وجد بیاد.
      در کل ما که خوندیم و لذتم بردیم.لایکم دادیم.
      tanks


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 4

    • نکته اول: سه تا داستان در کمتر از یک ماه، از نویسنده ای مثل شما رو، باید به فال نیک گرفت!!! (biggrin) (biggrin)


      نکته دوم: تو داستان یکی دیگه از عزیزان هم گفتم. صنعتای ادبی بیمعنی و استعاره و تشبیهای زورکی، بیشتر حال خواننده رو میگیرن. مخصوصا وقتی اکثرشون بدون هیچ دلیلی وجود دارن و اکثرا فقط برای خودنمایی نویسنده گذاشته شدن. بین نویسنده های فعال سایت، نوشته های شما و شادی بانو رو به این دلیل، ارجح تر از بقیه میدونم. به دلیل اینکه خودنمایی درشون نیست. داستان به تنهایی، به اندازه کافی بار و معنا داره که نیازی به زرق و برق الکی پیدا نکنه.


      نکته سوم: خودم هم میدونم بسیار تکراریه و اعصاب خورد کن. ولی پاراگراف بندی حرفه ای درد مشترک همه ماست!!! ظاهر متن که زشت باشه، از گیراییش کاسته میشه. حالت یه خط - یه جمله، باعث میشه پیوستگی مطالب از هم بپاشه. این مشکل تو این داستان واقعا وجود داره. مخصوصا نیمه دوم.


      نکته چهارم: داستان تصویر سازی بسیار خوبی داره. شخصیت ها خیلی خوب به خواننده شناسونده میشن و خیلی راحت میشه اعمالشون رو برای هرکدوم به درستی تعریف کرد. دلیلشم به نظر من همین کم بودن تعدادشونه. ینی درستی نسبت تعداد به طول داستان!


      نکته پنجم: پایان بندی داستان قابل پیشبینی و کلیشه ای بود. به این خاطر که روند داستان افت و خیز نداشت. نقطه اوج و فرود نداشت. برای مقایسه، ارجاعتون میدم به داستان لوبیای سپید!!! (biggrin)


      نکته ششم: لایک 35 ام! ولی مطمئنا از شما بهتر از این بر میاد. احتمالا خودتون هم میدونین اینو؛ ازونجا که اینبار بجای سپید، کلمه سیاه تو عنوان اومده!


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته
      • 2

    • چقدر عالی بود
      چقدر این داستان آشنا بود
      دلم میخواست میدونستم چرا این داستان را به کررات از آدم‌های مختلف شنیده م، کجای تربیت ما ایراد داره؟
      چه دانشی از ما گرفته شده؟
      چکار میشه کرد تا آرام ها یا زن آرام های دیگه این اشتباه را تکرار نکنند؟


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 5

    • eyval123412341234
      شادی قشنگم باعث بسی سعادته که نویسنده بزرگ و توانایی مث تو از داستانم خوشش اومده(rose)


      کاربر_ساده
      مرسی که خوندی رفیق عزیز (rose) :-)


      Shahanshah.kia
      کار خوبی کردین نخوندین. داستان های خودتون به اندازه کافی پر مغز و وزین هست که نیازی به خوندن همچین داستان هایی ندارید !
      کیاشاه و الهه! کیاشاه و فلان ...و الی آخر:-)
      عجب هم به جمالتون(rose)


      khanomgolllliiiii
      ممنونم عزیز دلم (rose)


      hamid30gari
      حمید عزیز داستان های من بیشتر ریشه در واقعیت داره ...زندگی واقعی همینه ! یک دست و در خیلی موارد قابل حدس .چون همه آدما باهوش نیستن !
      اون شوک های مهران طور برای داستان بود ! نه زندگی واقعی ...هرچند کتمان نمیکنم که خیلی از زندگی ها با شوک و سوپرایز همراهه اما من زیاد نمی پسندم. ادمای داستان های من چند رو نیستن.همینی که میبینی هستن. (rose)


      TheBitchKing
      پادشاه فلان (biggrin)
      ممنون که خوندی.
      نکته اول : زیاد امیدوار نباش به ادامش یهو ته میکشم و تا مدتی سکوتم(biggrin)


      نکته دوم:من خودمم زیر داستان نیلا و آیدا که سابق مینوشتن و علاقه زیادی به استفاده از صنایع ادبی داشتن تاکید کردم،ساده نویسی همیشه سخت تر از فرو کردن کلی تشبیه و استعاره و مجاز به داستانه! بهترین نویسنده های ما مث چوبک، احمد محمود، جمالزاده و... ساده و روون و قابل فهم مینوشتن و مخاطبین زیادی هم جذب داستان هاشون می شد و به وسیله همین موضوع میتونستن پیامشون رو به گوش مردم برسونن!


      نکته سوم: من با گوشی تایپ میکنم وقتی میفرستم سایت همه چی بهم میریزه وگرنه بلدم

      (biggrin)
      بار بعد میفرستم برا خودت پاراگرافش رو درست کن (biggrin)


      نکته چهارم:ممنونم از تعریف و نگاه تیزبینت.


      نکته پنجم:زن داستان من عامی بود و ساده بخاطر همین توقع ژانگولر بازی ازش نمی رفت. کاری رو کرد که شاید اکثر زنهایی که بهشون خیانت میشه هم نمیکنن ! کمی متفاوت تر رفتار کرد ...خب جز این چه میکرد که خاص میشد ؟ من ک چیزی به ذهنم نرسید جز این پایان معمولی برای یک زندگی معمولی ...
      صد البته این داستان رو به اندازه دوتا قبلی و حتی دو سه تا بعدی دوست ندارم اما بهرحال باید با بد و خوب من ساخت! یعنی مجبورین (biggrin)
      نکته ششم:
      سیاهی بی انتهایی همیشه هست وقتی سپیده سر نمی زند
      زن داستانم اسم نداشت ...سپیده ای در داستان نبود که نور و رنگ به زندگی بپاشه:-)


      مرسی که لایق دونستی و نقد کردی (rose)


      Hooman.esf.59


      نکته ای که بهش اشاره کردین مشکل من و ما نیست توی خیلی از کشورها با فرهنگ ها و شعورها و سطوح دانش مختلف وجود داره...طبیعت آدمی تنوع پسنده اما خیلیا به کمک اخلاقیات افساری به دهنش میزنن و بیشتر مردم متاسفانه لذت میبرن ازش(rose)


    •   mohammadm58
    • 3 هفته
      • 1

    • درسته این داستان جاش اینجا نیست اما خیلی جاهاش واقعیت واقعیت زندگی خیلی هاست قلمت خوب بود وخاطراتموکه گذشته زنده کردی گرچه خاطرات فراموش شدنی نیست (ok)


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 2

    • درمورد نکته پنجم کامنتم و توضیح شما در موردش (!) : (ابتدا بسیار ممنون بابت پاسخگویی خوبتون به تک تک کامنتا) شما میگین پایان معمولی. من میگم پایان خوش. مشکل من با این پایان بندی دقیقا همینه؛ زیادی گل و بلبله! زن داستان خودش رو از غذاب روح و زوانش رها کرد، پسرش موند و شیش دانگ خونه! این اگه پایان خوش نیست، من نمیدونم دیگه چه اسمی باید روش گذاشت.
      اشتباه نگیرید منظورمو. من خودم به شدت طرفدار پایان خوش انتهای داستان ها ام. ولی چیزی که با واقعیت هم جفت و جور باشه. من بخاطر محل زندگیم و موقعیت خونوادگیم، تا دلتون بخواد سیاه روزی تو زندگی و سرنوشت اطرافیانم، از آشنا و غریبه، دیدم. اینطور پایان خوشی، تا حالا حداقل، برای هیچکدومشون پیش نیومده بود.
      پایان بندی این داستان برای من قابل پیشبینی و ساده بود، چون برخلاف بقیه داستان، همسو با واقعیت نمیدیدمش. دنیای واقعی به هیچ وجه اینقدر ساده و ساده انگارانه نیست.


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 2

    • TheBitchKing
      پادشاه عزیز اگر داستان های من رو دنبال کنید(چه دو داستان قبل و چه باقی داستان هایی که قراره بخونی ) متوجه میشی که پایان داستان های من به هیچ وجه گل و بلبل نیست .چرا ؟چون منم زندگی در اطرافم زندگی های سیاه رو بیشتر دیدم تا سپید و روشن ...
      بهمین دلیل معمولا تلخ مینویسم و به مذاق کسی خوش نمیاد و معمولا چند سال قبل نقدهایی که به داستان هام میشد همین سیاه بودنش بود ...شاید یکی از تنها داستانهایی که پایان بندی متفاوتی داشت نسبت به باقی داستان هام همین بود ...
      با حرف هات کاملا موافقم.اما یه جورایی خودمو شخصیت زن داستان دیدم و دلم آرامشی نسبی بعد از ۱۴ سال تحمل زجر خواست.
      شاید اینجوری کمی از فشاری که تحمل میکردم کم بشه ...شاید هم به خودم دلخوشی میدادم که همیشه استثنا وجود داره و گاهی بشه رها شد از قید و بندهایی که جامعه و سنت و طرز فکر های کوتاه و سطحی به دست و پای جامعه و افراد جامعه ما بسته .‌‌..


    •   Naziiiii
    • 3 هفته
      • 1

    • قلمت عالیه سپیده جان‌. خسته نباشی (rose) :-*


    •   Avvaaa
    • 3 هفته
      • 1

    • زیبا....جذاب....روان (ok)


    •   saeed7989
    • 3 هفته
      • 1

    • خیلی سنگین بود و قشنگ ادمو با خودش حرکت میداد مثل همیشه بیست


    •   ahhahh
    • 3 هفته
      • 1

    • تا حالا همچین داستانی تو این سایت نخونده بودم دستخووووش (ok)


    •   mardekhashan
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • بابا ای ول ، اما اما چند علامت سوال بزرگ ایجاد شد در ذهنم و۱- اینکه صاحب این قلم آیا آثار وتالیفات رسمی ( کتاب ) دارد ؟ ۲- صاحب چنین قلمی در این سایت ضعیف و بی محتوا چه میکند؟ ۳- حیف این قلم نیست در میان مزخرفاتی درب و داغون و ضعیف که بنام داستان دراین سایت منتشر میشه ، حضور داشته باشه و در پایان اینکه حرفه ای ، پربار ،وبسیار قوی و غنی نوشته بودید و سپاس


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • تلخ و زیبا، واژگانی بود که به ذهنم رسید، لایک چهل و دوم تقدیم شد.
      یجا ترجیح، ترجیه تایپ شده بود.


    •   farhad3da
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • درود سپیده خانوم روش نوشتنتان و رئالیسم کثیف و تلخی که در هزار توی ذهنتان دیدم قابل تحسین است نثر روان و شیوایی دارید یه جورایی یه داستان مینیمالیست با کانسپت مناسب و معقول با شروع خوب و پایان خوب البته درام و گره ای که داخل داستان گنجاندید قابلیت پرورش بیشتری هم داشت ولی با این تفاسیر دلنوشته زیبا و دارای قالب ادبی مناسب بود.امید که داستانک جنابعالی بهانه ای گردد برای نوشتن داستانهای بلندتر در فضاهایی که در مقال خوانندگانتان بگنجد.با سپاس.


    •   Daniani
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی خوب نوشتی تحسینت میکنم عالی بود
      راستشو بگم پر از احساس خدایی یجاش اشک توچشام چشم جمع شد فقط شکل پولدار شدن ارامو فاکتور گرفتی هرچند مهم به نظر نمیرسه ولی تو داستانایی که سرگذشت زندگی ادماس خالی از لطف نیست
      ولی به داستان انچه همه خوبان دارند نمیرسه (rose)


    •   Daniani
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • لایک 43 (ok)


    •   Daniani
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • ازون جایی که نقد نکنم خوابم نمیبره شرمنده sepideh 58
      نقش کمک رسانی دوس ارام چی بود فقط بگه ارام میخواد یا داره خانوم میاره خونه ؟!
      بجای منتظر موندن را دست نبود دوربین بزاری؟
      واسه یه صب تا بعدظهر سطل بردی تو کمد دیواری اونوقت بوشو چیکار کردی نمیزد بیرون آیا ؟


    •   HADI_2322003
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • سپیده ی عزیز ... خیلی خوشحالم که می بینم دست به قلم شدی و بی نهایت از داستان زیبا و خوش ریتمت لذت بردم . قلم عالی مستدام ... ارادتمند ، دکتر کامران


    •   Kayoga
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • سپیده
      اون بند آدم نمی دونه کی تمام میشه عالی بود. دستت درست.


    •   mohammad202019
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   hot_top_boy
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • سپیده جان عالی بود ! همچنان امثال شما هستند که به ما انگیزه میدن به این سایت سر بزنیم ، باز هم بنویس ، یه عالمه آرامش و عشق برات آرزو دارم


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • mohammadm58
      ممنونم دوس خوبم(rose)


      Naziiiii
      مرسی جان دلم .رفیق جان ،خوشحالم دوسش داشتی (rose) :-*


      Avvaaa
      مرسی عزیزم .لطف داری بهم(rose)


      امیرخان۱۳۴۱
      مرسی دوست خوبم که خوندی، ممنون از توضیحات تکمیلی و متاسفم بابتش(rose)


      taranehh76
      مرسی عزیز دلم(rose)


      saeed7989
      ممنونم (rose)


      ahhahh
      (rose)


      mardekhashan
      بزرگوارید...چیزی رو چاپ نکردم،
      گاها داستان هایی مینویسم که تم اروتیک ملایمی داره ک جز اینجا نمیشه نوشت، چند ساله اینجا هستم یه جورایی مث خونم شده با کلی دوست و رفیق خوب، اینجا رو مث جایی برای تمرین کردن میبینم که با نقد و نظرات دوستان کارم بهتر بشه و ادامه بدم .ممنونم ازتون(rose)


      R.B.behruz
      غلط تایپیش رو گفتین کمی هم نقد میکردین کمکی بشه به بهبود کار .مرسی خوندین بهروز عزیز (rose)


      farhad3da
      ممنون از توضیحات حرفه ای و تفسیر قابل تعمقتون .مرسی از آرزوی سپیدتون...امیدوارم داستان های بعدی منو هم بخونید(rose)


      Daniani
      ممنونم از کامنتت دوست عزیزم.خوشحالم انقدر دقیق خوندی و برات سوال ایجاد شد .
      در مورد کار و حرفه آرام راستش خواستم داستان کوتاه بشه و پر کشش و حاشیه هایی که احساس میکردم باعث طولانی شدن داستان بشه حذف کردم .دوست آرام فقط گزارش کارهای آرام رو به زنش میداد تا بهتر بتونه فکر کنه و تصمیم بگیره کما اینکه با آخرین خبری ک داد باعث شد زن تصمیم نهایی رو بگیره و جدا بشه .شاید بشه گفت بصورت زیر پوستی کمک میکرد به زن داستان تا بهترین تصمیم رو بگیره.
      دوربین کار گذاشتن رو توی اکثر داستان ها برای مچ گیری میخونیم.ترجیه دادم متفاوت تر باشه و حضور زن در بطن ماجرای خیانت کمی هیجان بده به داستان،
      ماجرای سطل هم فقط نوشتم برای تخلیه اما از ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر زن تنها بود و اگر موردی بود میتونست بره دستشویی و استفاده خاصی ازش نشد .بیشتر برا اطمینان برده شد که اگر شوهر بیاد و گیر بیفته توی کمد استفاده کنه .باز هم ممنونم که خوندین (rose)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • Ophelia
      ممنونم جان دلم ...متاسفانه اطراف ما کم نیستن دخترایی که دچار همین سرنوشت میشن ...
      وقتی نوشتمش راستش به اروتیکش فکر کردم اما ترسیدم خراب کنم راستش اروتیک نویسیم افتضاحه:-) ترسیدم نتونم جان کلام رو بیان کنم و داستان به ابتزال بیفته و حق مطلب تحت تاثیر اروتیک کم رنگ بشه ..‌برا داستان های بعدی تلاش میکنم همه جوانب رو بسنجم.
      ممنون ک خوندی و امیدوارم داستان های بعدی رو هم بخونی (rose)


      HADI_2322003
      دکتر کامران عزیز ممنونم از بزرگواری شما ..‌.(rose)
      دکتر کامران قدیمی که نویسنده بود شمایید؟


      Kayoga
      به به کایوگای عزیز...ممنون ک وقت گذاشتی و خوندی و میدونم این داستان ها مورد علاقت نیست ...خوشحالم خوندی من رو رفیق(rose)


      mohammad202019(rose)


      hot_top_boy
      مرسی دوست خوبم (rose)
      کامنت های شما دلگرمی میده برای نوشتن .مرسی که هستین


    •   HADI_2322003
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • بله سپیده جان خودم هستم . بعد از چند سال غیبت ، دیشب سری به سایت زدم و اولین چیزی که توجه منو جلب کرد اسم داستان شما بود . خوندمش و چه لذتی بردم از نگارش روان و نابت . کلی کیف کردم . آخر داستان وقتی اسم شما رو خوندم خیلی خوشحال شدم که دیدم بین این همه کاربر جدید هنوزم سبک نگارش بچه های قدیمیه که خودنمایی میکنه ... خیلی از کامنتها رو خوندم و دنبال خیلی از رفقای سابق گشتم اما ظاهرا اونها هم خیلی وقته که نیستن ...


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • HADI_2322003
      چه افتخاری برای منه که کامنت شما رو اینجا میبینم .واقعا خوشحال شدم که برگشتین. امیدوارم باز هم افتخار بدید و داستان بنویسید (rose)


    •   HADI_2322003
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • لطف شماست . امیدوارم مشغله ها اجازه بده و بتونم دوباره بنویسم


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • دکتر کامران عزیز خصوصی رو چک کنید (rose)


    •   nilajooni
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • آخخخخخ سپییییید ای امان از دست تو
      خیانت...
      انقدر حس قلمت لعنتیه قلبم داره سنگینی میکنه
      دوستت دارمااااااا


    •   Shahab__sang
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • غم انگیزبود،بیزارم ازمردای که زن باهزارامیدوآرزوبهش تکیه میکنه،واون نارومیزنه،رسم مردونگی این نیست.


    •   sima_loveee
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • من دیس دادم چون خوشم نیومد. ببخشید واقعا حالم بد شد با خوندنش :(


    •   melissa_taaj
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خسته نباشی لایک تقدیمت


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • سپیده عزیز
      من فقط در همون حد غلط تایپی میتونم نظر بدم، وگرنه شاگرد رو چه به نقد نوشته ی استاد.


    •   metiy
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عاقا در یک روز بیش از 2 بار ارضا نکنید...ضررش چند برابر میشه...بخاطر فشاری ک وارد میشه ب بیضه ها تخمدان ها


    •   فرهاد.60
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • مگه میشه جز تعریف چیزی نوشت. به امید اینکه شاهد داستات های شادت هم باشیم.


    •   Soroush_Khi
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • قشنگ بود آفرین


    •   mamad_alone
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • آدم دوست داره خیانت کنه ولی خیانت نبینه
      ها ها
      دوست دارم کیرم بزرگ و کلفت و کمرم هم سفت بشه


    •   Alouche
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • اینو قبلا خونده بودم قشنگه لایک


    •   Marshaall_Boss
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • اوووف...سپیده جان شما نوشتید؟
      مثل همیشه عالی بود...تلخی داستان کمی آزار دهنده بود و وسطاش داشتم آماده میشدم که خوندن رو قطع کنم و بیام یه چیزی به نویسنده بگم و برم.
      لطفا لطفا لطفا اگه امکانش هست تلخ ننویسید.زندگیامون همینجوری تلخ هست و هر روز تلخ ترم میشه.مرسی
      لایک تقدیمتون.


    •   raul14
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی خوب و روون و قشنگ ومنطقی


    •   emperatuor
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • نمیدونم تا چه حد حقیقت بود
      ولی ایتنو بگم که شما هم ندونسته خیانت کردین


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • به نظر من هم خیلی پایان گل و بلبلی نمیتونه در انتظار این زن باشه از همه مهمتر مطلقه بودن اونم توی این خراب شده و بعدشم تامین زندگیش که به خاطر این موضوع مجبور جزئیات زندگیشو بریزه رو داریه که اونم داستانای خودشو داره.
      نمی‌خوام بگم از چاله درومد و افتاد تو چاه ولی عملا این اتفاق خواهد افتاد.


    •   arash.abi
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • حیف این قلم که از سیاهی بنویسه..
      کاش یکی به نویسنده ها و فیلمسازان ایرانی میفهموند این مردم به شادی و خوشبختی نیاز دارن نه سیاه نمایی




      فوق العاده بود، اینو از ضربان تند قلبم فهمیدم...
      حتی نمیتونم اب دهنمو تو گلوم قورت بدم، جای این داستان اینجا نبود..


    •   شنل_قرمزی
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی موضوع تکراری بود اما خیلی هم روون بود واسه همینم دوسش داشتم.
      اون مثل که نوشته بودی رو تاحالا نشنیده بودم به سر اومده حکیم میشه! خیلی باحال و پرکاربرد بود. (rose)


    •   Meysampor
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • من خجالت میکشم وین جمله رو تایپ کنم
      ولی من با کیره شق اومده بودم ولی کلا برنامم عوض شد
      نویسنده داستان هر کی هست به نظرم وقته خودشو اینجا نزاره بره یه کتابی رمانی چیزی بنویسه


    •   kam-love
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی ??


    •   kam-love
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی ??


    •   kam-love
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی ??


    •   kam-love
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی ??


    •   kam-love
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی ??


    •   ستار05
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • عالی بود ممنون خسته نباشی


    •   Different man
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • 69 واسه من


      بسیار زیبا و ملموس


    •   kam-love
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • دست مریزاد سپیده خانم قلم بسیار زیبایی داری ، ممنون


    •   ARYA52
    • 1 هفته
      • 1

    • خب اول دورود . بعد از مدتها دوری از پیله در اومدم . اما داستان . قلم سپیده خاص خودش هست.یک سبک ساده و بی تکلف و ملموس به دور از استعاره های ادبی و صناعی . من به شخصه این سبک رو خیلی دوست دارم . صادق چوبک یکی از اولین ها تو این سبک داستان بود. نوشتن از روزمره زندگی . اون هم نه زندگی های لاکچری همین مردم عامه با کمی هوشیاری و خلاقیت میشه از همین زندگی ها داستان های عالی نوشت . البته این خلاقیت و سلیقه رو برای پردازش داستان نویسی هر کسی نداره . از جمله خودم. سپیده گرامی خوبه که باز دست به قلم شدی . به من چسبید . گرچه تم داستان تلخ بود . اما تلخی هم گوشه ای از مزه زندگی هست مثل یک قهوه تلخ . لایک هفتاد و دوم تقدیم شما .


    •   Irish..GuNNer
    • 1 هفته
      • 1

    • به به . و البته چه حیف که دیر خوندم. انقدر جذب متنتون شدم که هیچ اشتباهی به چشمم نخورد.
      لایک + موفق باشید.


    •   ARAM375HASTAM
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • سپیده جان مثه همیشه قشنگ و صد البته واقعی
      راستش انتظار یه انتقام داشتم تا دلم خنک شه !
      اما جذابیت داستانو کم نکرد
      لایک


    •   H.SR
    • 6 روز،23 ساعت
      • 1

    • دسخوش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو