داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

صبح پادشاهی (۱)

1399/05/10

هیوا هستم 29 ساله و خاطره مربوط به 5 سال پیشه دوران دانشجوییم امیدوارم که مورد پسندتون باشه ، ساعت نزدیک به 2 بعدازظهر بود این آخرین امتحان بود و تقریباً سخت ترینش چون حدود یه هفته فرصت داشتم برگشته بودم تا خونه درس بخونم از خوابگاه بهتر بود تمرکز داشتم و از همه مهمتر دغدغه غذا پختن نداشتم چون ایام امتحانات دانشجو کم بود سلف غذا نداشت.
روز قبل از امتحان بود کوله مو جمع کرده بودم و مادرم واسم یه ظرف غذا گذاشته بود که شب رسیدم وقتم تلف نشه از طرفی مخالف سرسخت فست فوده مادرم ، کوله م سنگین بود و نم نم بارون به طرز عجیبی صورت آدمو نوازش میکرد.
واسه رفتن به استانی که دانشگاهم اونجا بود باید با تاکسی بین شهری میرفتم چون تنها یه اتوبوس داشت اونم صبح ساعت 8 حرکت میکرد ، به ترمینال که رسیدم رفتم سراغ اولین تاکسی که یه آقای مسن تنها مسافرش بود منم رفتم صندلی عقب و پشت سر راننده نشستم از معطلی تاکسی ها بیزار بودم هنذفریم رو گذاشتم و آهنگو پلی کردم بعد حدود ده دقیقه یه خانم حدوداً سی ساله با یه پسر بچه سوار شدن و حرکت کردیم.
وسط راه چشمم خورد به ساعد خانوم که خیلی سفید و تپلی و شیش تیغه بود بدون اینکه به من نگاه کنه سریع آستینشو پایین کشید،منم عمدا طوری که ببینه دستمو آروم بردم بین پاهامو یکم با سلطان ور رفتم.
بارون خیلی سنگین تر شده بود و هرچی جلوتر میرفتیم چون کوهستانی بود و مرتفع دونه های برف بیشتر میشد و وقتی که رسیدیم به یه گردنه از شدت بارش برف جاده بسته بود راننده پیشنهاد داد برگردیم که با مخالفت شدید من که امتحان داشتم و خانوم که گفت: شوهرش تو شهر ما تو بیمارستانه و عمل قلب انجام داده و بخاطر اینکه نگران نشه به شوهرش گفته بود رسیده خونه و راننده ناچار به راهش ادامه داد یکم جلوتر بعلت راه بندون ماشین کامل توقف کرد و چون فقط یه زنجیر چرخ داشت حرکتش خییییلی کند بود.
پیاده شدیم باید به هر قیمتی به مقصد میرسیدم از راننده ای دیگه یه تیکه طناب گرفتم و به شکل زنجیر چرخ به لاستیک جلو بستم لاستیک دیگه هم زنجیر چرخ رو بستم،کاپشنم رو پوشیدم و گوشیهامو دادم دست مسافر خانوم که بغل دستم نشسته بود و بهش گفتم اگه ماشینو هل ندم راننده برمون میگردونه،مسیر نیم ساعته بیشتر از سه ساعت طول کشید که به بالای گردنه رسیدیم.
هوا کاملاً تاریک شده بود و برف خیلی شدت گرفته بود سوار ماشین شدم ایندفعه خانوم پشت سر راننده بود ، پسرش وسط و منم پشت سر شاگرد نشستم کاپشنم رو که یه نخ خشک نداشت درآوردم و انداختم پشت شیشه عقب،دستامو بردم زیر بغلم و میلرزیدم از شدت سرما که خانومه یه شال بهم داد تشکر کردم و انداختم دور گردنم،پایین گردنه تو یه پمپ بنزین توقف کردیم راننده واسه بنزین زدن و پیرمرد واسه رفع حاجت به توالت تشریف بردن پایین ، پسر خانوم که طفلک چندساعت تو ماشین بود و خسته خوابش برده بود.
از فرصت استفاده کردم و شال خانومو بو کردم و بوسیدم تشکر کردم و پس دادم اونم لبخندی زد و گفت بذارید باشه شاید عمری بود باز همو دیدیم،منم که از خدا میخواستم قبول کردم،راننده و مسافر اومون و حرکت کردیم تو مسیر ک باز دستم زیر بغلم بود احساس کردم دستم به چیز گرمی خورد با انگشتم لمسش کردم دیدم دست خانومه که مثلاً دستشو گذاشته رو شونه پسرش ، بدون اینکه نگاش کنم چند دیقه دستشو گرفتم یجور دستمو فشار میداد حس میکردم انگشتام میخواد بشکنه.
هوا خیلی تاریک بود برفم جاشو به بارو شدیدی داده بود منم از فرصت استفاده کردمو دستمو از پشت بچه بردم و گذاشتم روی رون خانومه بی اختیار بیشتر جلو بردم و رسیدم به در بهشت واااای از شدت گرماش دلم نمیخواست دستمو وردارم وقتی نگاش کردم با اشاره ای به پسرش بهم فهموند که ممکنه بیدارشه منم آروم دستمو پس کشیدم و به شانس بدم لعنت فرستادم.
بعد از اون همه مکافات رسیدیم به مقصد و من فقط نصف راهو اومده بودم و یه شهر دیگه رو باید با سواری میرفتم،از شانس بد من او شهرستان غروب که میشد همه جا از جمله ترمینال تعطیل میشد.
اول شهر پیاده شدیم رفتم از صندوق کوله مو ورداشتم که یادم اومد کاپشنم پشت شیشه هست از خانوم که داشت کرایه شونو حساب میکرد خواستم که کاپشنمو بهم بده وقتی دید که حسابی خیسه و سنگینه ازم پرسید کجا میری گفتم لرستان گفت که الان هیچ ماشینی گیرت نمیاد اونم تو این هوا گفتم که مجبورم کنار جاده منتطر میشم شاید کامیون رد بشه باهاش برم پرسید حتماً باید امشب بری گفتم فردا ساعت ده امتحان دارم مکث کوتاهی کرد و با قیافه ای که کاملاً واضح بود مردده فقط یک کلمه گفت: بیا - منم بدون اینکه چیزی بپرسم دنبالشون راه افتادم.
بعد از حدود 5 دیقه یه پراید اومد که خانوم گفت دربست،سوارشدیم و مسیر نزدیکی مارو برد جلوی یه آپارتمان پیاده شدیم ، بهم رو کرد و گفت شوهرم چند روز پیش تو شهر شما عمل قلب باز کرده ما امروز رفتیم عیادتش این ساختمان که ما هستیم واحدای دیگه ش فامیلای شوهرمن اگه اومدن خونه ما واسه احوالپرسی و تورو دیدن میگم پسرخاله می و شوهرم تورو فرستاده که تنها برنگردیم.
آروم پله هارو دوتا یکی پشت سرشون رفتم که خوشبختانه طبقه اول بودن…


…وارد خونه شدیم خانوم درو بست و چراغو روشن کرد همینکه کوله مو زمین گذاشتم رفتم سراغ بخاری که رو شمع بود،تا آخر بخاریو بالا زدم و خودمو چسبوندم بهش اونام لباساشونو عوض کردن و به پسرش گفت: امید جان فردا میری مدرسه سریع برو دوش بگیر و بیا بخواب اونم با یه جواب چشم رفت.
مشغول گرم کردن انگشتام بودم که متوجه شدم خیلی بهم نزدیکه و سرپا کنار بخاری وایساده،دستامو گذاشتم رو پاهاش نگام کرد آهسته بهش گفتم ممنونم از لطفت…یادم اومد اسمشو نمیدونم که خودش گفت پروانه هستم.
-پروانه؟؟؟چه اسم قشنگی لبخندی بهم زد و پرسید متاهلی؟سرمو به نشانه رَد تکون دادم که ادامه داد نامزد چی؟جواب دادم نه سرشو پایین تر آورد و گفت واقعاً؟دستاشو گرفتم و سرمو بردم نزدیک گوشش گفتم آره عزیزم واقعاً لبامو گذاشتم رو گوشش و خیییییلی آروم نفسمو دادم داخل گوشش ، با نفس عمیقی که کشید و سعی کرد سرشو یکم دورتر کنه پایین تر اومدم و لاله گوش رو گرفتم بین لبام و با دندون آروم موی خیلی نازکشو کشیدم ، دستاشو دور کمرم حلقه کرد وقتی دیدم گاردشو باز کرد با نوک زبونم گردن و زیر گوشش رو خیلی ریلکس نوازش کردم.
نفس هاش به شماره افتاده بود تو اتاق خواب صدای دوش به وضوح به گوش میرسید خیالم از امید راحت بود که با ویبره گوشیم که تو جیبم بود به خودمون اومدیم…واااای مامانه یادم رفت بهش زنگ بزنم بعد چند لحظه جواب دادم:
-الوووو ، سلام مامان جان خوبی فداتشم
-سلام پسرم حالت چطوره،رسیدی بسلامتی؟
-آره قربونت برم ببخشید هوا خوب نبود تازه رسیدم خواستم لباسامو عوض کنم زنگ بزنم
-اشکال نداره فدات یادت نره غداتو گرم کن باقیشم بذار تو فریزر واسه فردات
-چشم عمرم،من بهت زنگ میزنم،فعلا
-باشه پسرم خداحافظ
متوجه سنگینی نگاه پروانه شدم که با لبخند داره نگاهم میکنه،رفتم نزدیک گفتم ببخشید ماردم بود، گفت خواهش میکنم آره فهمیدم هنوز حرفشو تموم نکرده بود که با اشتها رفتم سمتش گرفتمش تو بغلم ، سرشو آورد نزدیک گوشم گفت اینجا نه با سر به اتاق خواب خودشون اشاره کرد.
تو اتاق که رفتیم دیدم دراز کشید رو تخت رفتم کنارش پاها و لبامونو قفل کردیم و با دستم سینه شو میمالیدم طولی نکشید که چشماشو بردم رو سرش(عاشق این حالت چشمای زنا هستم)فهمیدم که تونستم تحریکش کنم.
دستامو رسوندم به پهلو هاش انصافاً نصبت به قد و هیکلش اصلاً نه شکم و نه پهلو،در کل اضافه وزن نداشت،با نوک انگشتام که میکشیدم رو پهلوهاش حس میکردم تموم تنش داره مور مور میشه از فرصت استفاده کردم و لباسشو بالا دادم وااااای محشر بود دومین زنی بود که تا اون موقع باهاش میخوابیدم(قبل از اون فقط با دوست دخترام بودم)با یه دستم سینه شو مالیدم و با دست دیگه م نوک سینه شو با دوتا انگشتم بازی میدادم.
کم کم صداش داشت بالا میرفت و بیشتر تقلا میکرد ک بریم سر اصل مطلب ولی خوشبختانه تو این یه مورد صبرم زیاده و تا طرفو حساااابی تحریک نکنم و کاری نکنم که تا عمر داره یادش بمونه نمیرم سراغ اصل مطلب،پس دور نافشو با زبون کشیدم و همینطور ادامه دادم تا بالا ، نوک سینه شو با دندون گرفتم و ریز گاز میگرفتم و میکشیدم اینقد این کارو کردم ک ترسیدم ناله هاش بره بیرون پس تماااام سینه شو سعی کردم تو دهنم جا بدم.
چشماش بسته بود و کاملاً خودشو در اختیارم گذاشته بود،وسط همین معاشقه دستامو رسوندم به کمر شلوار راحتیش و آروم آروم با کمک خودش کشیدمش پایین ، انصافاً بی نقص بود این فرشته بدنش مثل یه شاهکار هنری بود.
باورش واسه خودم سخت بود که یه پسر دبستانی داره عین دخترای بیست ساله و از گل نازش واستون بگم پوستش دقیقاً شبیه یه رُز سفید صاااااف و سفیییید بدون پره و خیس از شبنم ، دستمو که گذاشتم روش به وضوح نبضشو احساش میکردم،خیلی آروم انگشتمو با آبش خیس کردم و نرررررم میکشیدم وسطش و رونهاشو زبون میکشیدم.
یچیزی زیر لب زمزمه میکرد :
-همش مال خودته…همش مال…
با یه بند انگشتی که تو فرو بردم حرفشو خورد و نفسهاش تندتر شد دستاشو میکشید تو موهام و منو به خودش بیشتر فشار میداد.
رفتم روش خودمو سرتا پا چسبوندم بهش رفتم پایین یه بوس از وسط پاهاش گرفتم و واسم بازشون کرد پاهاشو ، دستشو آورد وسط پامو گرفتش نازش کرد و با انگشتاش سرشو برد در کسش با آبش سر کیرمو چرب کرد و آروم هلش داد تووووش وااااییی چه حرررااارررتیییی،به سختی میشد بفرستمش توش کم کم عقب جلوش کردم با دستاش کمرمو فشار میداد سمت خودش گردنمو لیس میزد حسی به این زیبایی هیییچوقت نداشتم.
هییییچکدوم از سکس هام به این لذتبخشی نبود از تنگیش نگم واقعاً حس میکردم داره با دستش فشارش میده،گرمای تنش واقعاً گرمم میکرد صدای وحشتناک رعد و برق رو نمیشد نشنید حتی توی اون حال و من بجای سرما غرق در آغوش زنی زیبا و خیس عرق،با حرفش به خودم اومدم که گفت:
-عزیزم زودتر الانه امید بیاد بیرون
اونو کلاً فراموش کرده بودم ، تندترش کردم حرکاتمو ولی با همون ریتم سه حرکت تا نصفه سه تای بعدیش تا ته ته تهههه،ناله هاش داشت خونه رو ورمیداشت،داغی رونهاش که جلوی شکم و زیر نافمو دااااغ میکرد حس میکردم تمااااام وجودم جمع شده میخواد بزنه بیرون هر لحظه لذتش بییییشتررر میشد حس میکردم که آب داره تو رگهای بیضه هام حرکت میکنه متوجه شده بود دارم ارضا میشم.
-عزیزم
-جاااانم پروانه من
-نریزی توش آبتو فدات
-باشه قربوووو…
حرفم تموم نشده بود که با فشاااار خیییلی زیادی حس کردم میپاشه بیرون ، دلم نمیخواست ولی کشیدمش بیرون و دستمال حوله ای که آورده بود گرفتم جلوش…(ادامه دارد)

اگه راضی هستین خوشحال میشم با نظراتتون تو نگارش راهنماییم کنید و اینکه ادامه بدم یا نه؟؟؟

نوشته: Hiva Kourd


👍 4
👎 5
6100 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

904089
2020-07-31 01:10:54 +0430 +0430

اول فک کردم شب زفافه…
باهمجنسبازی مخالفم. چه گی چه لز.
دیس فاک فاک خاک
#ادمین جان ببخش منو

2 ❤️

904091
2020-07-31 01:11:00 +0430 +0430

چه راحت رفتی خونه شون.با این دست فرمون رفته باشی الان حسابی کار بلد شدی.


904094
2020-07-31 01:12:34 +0430 +0430

گی و لز = نخونده دیس

5 ❤️

904112
2020-07-31 01:22:54 +0430 +0430

شما که اینقدر خوش شانسین چرا ایران به دنیا اومدین!! 👽


904173
2020-07-31 02:25:29 +0430 +0430

در حال خوندن این داستان بودم که رگبار زد ، وسط مرداد رگباربارون تو تهران ، قطعم نمیشه ، عجب، شاید تقصیر شما داستان نویسهاس🥴🧐

6 ❤️

904186
2020-07-31 02:52:10 +0430 +0430

باز دو تا داستان خوب آپ شد یه کسشر مثل این اومد وسط بو کون گرفت فضا. لز ایرانی تخمی‌ترین چیزیه که می‌تونه اتفاق بیوفته. ننویس گه

6 ❤️

904196
2020-07-31 03:27:49 +0430 +0430

واتتتتتت
سلطانن!!!حاجی سلطان کیرههه ها !!!
اون نانازه
و از اونجایی که خودتو لو دادی یه پسر جقی بیشتر نیستی برات ارزوی گاییده شدن میکنم

5 ❤️

904210
2020-07-31 04:18:10 +0430 +0430

هیوا اسم پسره ؟ اگه اسم کیر و بیضه رو ننوشته بودی فکر میکردم لزبین هستی .

3 ❤️

904225
2020-07-31 05:56:51 +0430 +0430

من عاشق داستانهای لز هستم.خواهشن بنویسید لز خانوم های مسن با نوجوان بنویسید.خیلی حال میده

1 ❤️

904226
2020-07-31 06:13:00 +0430 +0430

این دستمالهای حوله ای رو فقط خانم باجی خاله ها استفاده میکردند و الان هم فقط در دستان شوفر های سواری جاده ها از آن استفاده میکنند …خانم باجی خاله ها از زمان دوره نوعروسی دو سه جین از این دستمال ها رو در کمد دپو میکردند و یکی از اونها رو زیر تشک ها پنهان میکردن و تنها برای پاک کردن تهوع بچه گربه اقاشون در شب جمعه ها از لای پاهاشون بیرون میکشیدن . !
اوا خاک عالم …این بچه گربه های آقا …چه کارها که نمیکنند …ذلیل نشین الهی
حالا اعتراف کن دستمال حوله ای رو در دست کدامشان دیدی …؟ در دستان شوفر ی که تو رو رسوند …یا در دست خانم باجی خاله جوووونن

3 ❤️

904278
2020-07-31 12:13:35 +0430 +0430

بنویس بقیشو جالب شد

0 ❤️

904358
2020-07-31 20:15:31 +0430 +0430

همه پسرایی که داستان میذارن …
صبرشون زیاده و حسابی طرفو تحریک میکنن…
زن شوهر دار …
طرف بچه داره یعنی کسی پسر خالشو نمیشناسه؟
چطور خانواده ای هستن ک باهم تو ی ساختمونن ولی پسر خاله عروسشونو نمیشناسن؟؟؟؟
چه مرگتونه اخه…😐🖕

0 ❤️

904394
2020-08-01 00:04:17 +0430 +0430

ادامه بده حرومزاده خائن

0 ❤️

904723
2020-08-01 15:39:36 +0430 +0430

این تگ لزبین برای چی رو این داستان خورده؟

1 ❤️






Top Bottom