صدف برده م شد (۱)

    استرس و هیجان زیادی داشتم چون بار اولم بود و هیچ تجربه ای نداشتم ولی مصمم بودم انجام بدم. گوشیم زنگ خورد:
    من: کجایی؟
    صدف: تو کوچه ای که گفتی هستم و..(حرفش رو قطع کردم)
    من: وایستا الان میام بیرون.
    سعی کردم خیلی با اعتماد به نفس بالایی برم جلو و اصلا متوجه هیجانم نشه چون از دید اون من یه مستر با تجربه و با سابقه بودم. در رو لاز کردم و دیدم حدودا دو تا ساختمون اونورتر وایستاده و منتظر منه. تا من رو دید با لبخند اومد سمتم. منم خیلی جدی و طبیعی باهش برخورد کردم. سلام کردیم و دست دادیم. راه افتادم گفتم پشت سرم بیا. تو راهرو بدون هیچ مکالمه ای پشت سرم قدم میزد. وارد خونه که شدیم در رو بستم و کفشش رو درآورد و گفت چه خونه قشنگی که از پشت گردنش رو گرفتم و گفتم هیسس. خمش کرده بوم تا کمر و دنبال خودم آوردمش وسط سالن و هلش دادم رو مبل. یه حس رضایت همراه با ترس یا تعجب تو صورتش بود. گفتم تا من اجازه ندادم حرفی نمیزنی. گفت چشم... البته شاید به خاطر کنترل هیجان و اعتماد به نفس خودمم بود.
    گفتم بشین تا بیام.
    صدف: چشم
    رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب برای خودم ریختم و خوردم و یه لیوان هم برای اون ریختم و برگشتم تو سالن.
    آب میخوری؟
    صدف: بله ارباب
    من: دهنت رو باز کن
    صدف: آآآآ
    یه مقدار آب ریختم دهنش
    من: بازم میخوای؟
    صدف: اگه اجازه بدین بله
    من: دهنت رو باز کن
    صدف: آآآ
    آب رو سرکشیدم و تو دهنم جمع کردم. فهمید میخوام چیکار کنم. یه برق رضایتی تو چشماش دیدم, انگار تشنه تر شد. آب رو آروم آروم از دهنم ریختم تو دهنش.سریع قورت داد و دهنش رو باز کرد, عین این جوجه پرنده ها که منتظر غذا از دهن مادرشونن
    همینطور که دهنش باز بود و بالا رو نگاه میکرد دستم رو گذاشتم رو صورتش و انگشت شصتم رو کردم تو دهنش. تند تند شروع کرد به مکیدن , مثل نوزاد شیرخواری که چند روزه که شیر نخورده. از خیسی و گرمایی که انگشتم حس میکرد و اون هیجان و ولع صدف خیلی لذت میبردم. دوست داشتم بیفتم روش و لباش رو بخورم ولی باید مقاومت میکردم تا فکر نکنه ناشی و تازه کارم. همزمان داشتم با موهاش بازی میکردم. موهای نرم و لطیفی داشت جوری که دوست داشتم صورتم رو بچسبونم بهش و بوش کنم. حسابی تحریک شده بود و همراه با مکیدن ناله میکرد. موهاش رو کشیدم عقب و انگشتم رو درآوردم. خیلی آروم سیلی زدم تو صورتش
    , خیلی خوشش اومد و منتظر محکم ترش بود.
    همینطور که موهاش دستم بود کشیدمش دنبال خودم. چهار دست و پا عین سگ خونگی دنبالم میومد. خیلی حس خوبی بود. اینکه حاضر شده بود مثل سگ کنار من راه بره, حس قدرت خاصی بهم میداد . بردم تو اتاق خواب کنار تخت.
    من: کامل لخت شو
    صدف: ارباب!!!
    - خفه
    صدف: آخه...
    زدم تو صورتش
    - تکرار نمیکنم
    صدف: چشم
    لباساش رو با شرم و خجالت در آورد. دیدن اون بدن سکسی و زیباش داشت دیوونم میکرد. لخت شده بود
    من: تا کمر برو زیر تخت
    صدف: چشم ارباب
    بلافاصله عین گربه رفت زیر تخت و بدون اینکه گفته باشم قمبل کرد رو به بیرون, انگار میدونست چی میخوام. کون سفید و گردش مقاومت رو خیلی سخت میکرد اما من باید کنترل میکردم. چند دقیقه تو اتاق قدم زدم و خیره به کونش بودم.
    صدف: ارباب!! - چیه؟
    صدف: میشه بپرسم چیکار میخواید بکنید؟
    - میفهمی
    کمربند رو از کمرم باز کردم. و گذاشتم رو تخت. دونه دونه لباسام رو در آوردم و لخت شدم. نشستم رو تخت جوری که صدف بین پاهام بود. دستم رو گذاشتم رو کونش. جوری حشری شده بودم که کیرم ضربان داشت و تکون میخورد. با دستام کون نرم و سفیدش رو میمالیدم و یه دفعه با دستم زدم رو کونش.
    صدف: آخخخخخ ارباب! - چیه؟
    صدف: درد داشت - این آروم بود. درد دارش هم میزنم.
    صداش رو لوس کرد و نق نق کنان گفت: اهن اهن. نههههه اربااااااب که بلافاصله دومی رو محکم تر زدم
    صدف: آییییییییی
    - زهر مار
    صدف: چشم ارباب
    موتورم راه افتاد و شروع کردم به اسپنک کردن. لحظه به لحظه تند تر میزدم و آخ و اوخ صدف بیشتر. انگار از قصد اون کار رو میکرد که بدتر بزنم. هم دستای من و هم کون صدف قرمز شده بود. بعد چند دقیقه بلند شدم از جام و بهش گفتم بیا بیرون. اومد بیرون, ناله میکرد. صورتش خیس عرق شده بود و یه مقدار از موهاش چسبیده بود به صورتش.
    کمربند رو از قسمت سگک تو دست گرفتم و طرف دیگش رو جلوی صورتش گرفتم. نمیدونست منظورم چیه. گفتم دهن بگیر
    صدف: چشم
    راه افتادم سمت سالن و صدف هم پشت سر من با تمام وجود سعی میکرد نقش یه سگ رو بازی کنه و دنبالم میومد. وسط سالن وایستادم و اونم جلوی پام نشست و نگاه من میکرد. کمربند رو از دهنش در آوردم . انگاری زیاد تحریک شده بود افتاد روی پام و شروع به بوسیدن و لیسیدن پاهام کرد. واقعا تجربه جالبی بود, اینکه یه نفر به پام افتاده بود و به حالت سجده پاهام رو میبوسید. حس خدایی بهم دست داده بود, انگار همه دنیا مال منه.
    موهاش رو کشیدم بالا طوری که رو پاهاش وایسته ولی کمرش خم باشه دنبال خودم کشیدمش سمت مبل. - بشین تا بیام
    صدف: چشم
    رفت نشست روی مبل. - من گفتم روی مبل بشینی؟
    رنگ از صورتش پرید و گفت گه خوردم. خزید اومد پایین جلوی مبل و تکیه داد. - واقعا فکر کردی اونقدر لیاقت داری که تو اون جایگاه که قراره من بشینم بشینی؟؟
    صدف: غلط کردم ارباب
    رفتم سمت اتاقم. یه بسته گیره لباس و یه بسته از اون سوزن هایی که تهش گرد و رنگیه آماده کرده بودم واسه امروز. آوردمشون تو سالن. صدف تا اونا رو دید گفت: وایییی نه تو رو خدااااا
    - خیلی بی ادب و سرکشی ها
    صدف: ببخشید ارباب ولی آخه,,,
    - گه نخور, باشه؟؟
    صدف: چشم
    نشستم بالا سرش رو مبل و پاهام رو انداختم دورش که تکون نخوره. ترسیده بود. یادم افتاد طناب رو نیاوردم. - توله!!
    صدف: بله ارباب
    - خم شو باید به اربابت سواری بدی تا اتاق.
    گفت چشم و بلافاصله دولا شد و منتظر.
    نشستم رو کمرش ولی چون سنگین بودم فشار رو روی پای خودم انداختم تا فقط حس تحقیرش منتقل شه. - برو حیوون
    صدف: چشم ارباب
    راه افتادیم سمت اتاق در حالتی که موهاش تو دستم بود. تو اتاق کنار تخت وایستادیم. گفتم از زیر تخت اون طناب رو در بیاره. همینطور که داشت طناب رو در میاورد یهو به ذهنم رسید از شمع هم استفاده کنم. - بدو توله باید بریم تو آشپزخونه
    صدف: چشم ارباب, اینم طناب - با دهنت نگهش دار برام و بیار
    صدف: چشم
    راه افتادیم سمت آشپزخونه. نمیدونستم شمع کجاست. حدسم رو کابینت های بالایی بود. دوست داشتم ازش کار بکشم ولی قدش نمیرسید که کامل داخل کابینت رو ببینه. کار خودم بود ولی باید به یه دردی میخورد. با اینکه قدم میرسید ولی گفتم بخواب زمین. وقتی خوابید رفتم رو کمرش و تو کابینت دنبال شمع میگشتم.
    صدف: ارباااب دارم له میشم
    - چه اشکالی داره برای من له شی
    شمع رو پیدا کردم. راه افتادیم سمت سالن. - بشین همونجا
    صدف: چشم سرورم
    طناب رو باز کردم و..
    ادامه دارد...


    نوشته: ...

  • 13

  • 12




  • نظرات:
    •   What_the_fuck
    • 4 روز،21 ساعت
      • 0

    • ای جانم عزیزم صدف که نبود صمد آقا بود چقدر بهت فشار اورده صمد آقا همین کارارو میکنن اینقدر عقده‌ای زیاد شده صمد جان اگه میخونی کوتاه بیا این بچه گوه خورد غلط زیادی کرد اذیتش نکن


    •   Master.Kink
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • نچ
      نشد یه داستان ارباب و برده درست حسابی بخونیم اینجا


    •   Amirnskh
    • 4 روز،19 ساعت
      • 0

    • اولین داستانی بود که ارباب داستان مرد بود ولی کاملا معلوم بود یا فانتزی بود یا اینکه دفعه اولت بود برده داری میکنی چون هم بردت خیلی حرف میزد و ازادی بیان داشت هم تو خیلی شاستگول بی تجربه


    •   happysex
    • 4 روز،18 ساعت
      • 1

    • ادامه ندارد ......


    •   Sepehr_2000
    • 4 روز،18 ساعت
      • 1

    • قشنگ بود نسبت به کسشعرایی که امشب خوندم


    •   Siavvashhhhhhh
    • 4 روز،14 ساعت
      • 1

    • امثال شما سادیسم دارید ، منم داشتم اما درمان شدم ،


      یک لب گرفتن از روی نه فقط عشق ، حتی با یک ذره احساس ، می ارزه به کل زندگی ارباب و برده


    •   صدف هستم
    • 4 روز،7 ساعت
      • 2

    • از اسمم دیگه بدم میاد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو