صیغه اجباری

    1394/3/17

    سلام. فاطمه هستم ۳۱ ساله. دوسال پیش شوهرمو تو یه تصادف از دست دادم. از دست دادنش بدترین اتفاق زندگیم بود. کاملا تنها و بی کس شده بودم. با اینکه کارمیکردم حقوقم کفاف زندگی رو نمیداد طوری که درعرض یک سال تمام دارایی های شوهرمو به جز خونه ای که به شوهرم ارث رسیده بود در اثر اشتباهات خودم به باد دادم. دیگه کسیو نداشتم به جز پدر و مادر پیرم که فرسنگها ازشون دور بودم و نمیخواستم مثل یه بچه وبال گردنشون بشم. این بود که تصمیم گرفتم اشتباهاتمو جبران کنم و زندگی بهتری برای خودم بسازم. سند خونه رو داشتم، از چندجا درخواست وام کردم حتی تصمیم گرفتم از مسجد محل که امام جماعت مسجد، حاج آقا ابطحی مسئولش بود هم درخواست وام کنم. قبل سحر بیدار شدم،و برای نماز صبح خودمو آماده کردم و راهی مسجد شدم. بعد از خوندن نماز منتظر شدم اون چندتا انگلی که همیشه مثل بچه مدرسه ایها بعد از نماز دور حاج آقا رو میگیرن و سوال پیچش میکنن متفرق بشن. وقتی حاجی رفت تو دفترش رفتم در زدمو وارد شدم. با خوشرویی ازم استقبال کرد. بعد از کمی گفتگو و درد و دل و توضیح شرایطم، درخواستمو مطرح کردم. حاج آقا دستشو برد زیر عمامه سفیدش و به حالت متفکرانه کمی کله کچلش رو خاروند و گفت: به نظر میرسه شما کاملا واجد شرایط دریافت این وام هستید. ولی چون سقف وام برای همه نیازمندها ۱میلیون تومان هست فکر نمیکنم این پول درد زیادی از شما دوا کنه. با این حال من برای شما یک فرم پرخواهم کرد خواهرم!! به حالتی ملتمسانه و آماده به گریه گفتم حاج آقا بخدا من یه مقدار بیشتر نیاز دارم، تنهام و سایه کسی بالای سرم نیست. امروزم به اول به امید خدا و بعد شما اومدم اینجا. کمکم کنید مشکلاتم کم بشه! حاج آقا باز کله کچلشو از زیرعمامه خاروند و بعد از کمی زیرورو کردن برگه ها و پرونده ها و نگاهی به گاوصندوق گفت: خواهرم من میتونم به شما تا ۱۵میلیون تومن وام بدم، فقط به شرطی که کسی نفهمه و همچنین یک صیغه محرمیتی بین ما خوانده بشه.
    از این حرفش جا خوردم! مرتیکه دیوث حشری دیگه این خواهرم خواهرم گفتنش چی بود؟
    -شما باید بیشتر به فکر خودت باشی، جوونی، زیبایی باید کسی رو داشته باشی که حمایتت کنه.
    سعی کردم حالت طبیعیمو حفظ کنم. لبخند زدم و گفتم چشم حاج آقا. هرچی شما صلاح بدونید من همون کارو میکنم.
    قرار شد شب حاج آقا بیاد خونه و خودش صیغه رو بخونه. بیش از دوسال بود سکس نداشتم و ولی دلم نمیخواست بعد دوسال با یه آخوند پشمالوی چرک بخوابم! سعی کردم این افکارو از خودم دور کنم. تا شب خونه رو مرتب کردم غذا پختم،حمام رفتمو خودمو تمیز کردم. تا اینکه زنگ به صدا در اومد. حاج آقا اومد ازش استقبال کردم. سفره رو پهن کردم و غذا رو آوردم.مثل قدیما با شوهرم...
    درطول شام راجع به مدت صیغه و مهریه حرف زدیم. کمی بعد از شام صیغه رو خوندیم و من شدم همسرموقت حاج آقا واسه شش ماه.
    قبل از حاجی رفتم تو اتاق و سکسی ترین لباس خوابمو پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم. چند دقیقه بعد حاجی اومد کنارم خوابید و منو تو بغلش گرفت و نوازش کرد. بدن سفید و خوشگل من تو دستای این جونور واقعا حیف بود، حیف! دستشو رو بدنم میکشید، اومد روم سوار شد لباشو گذاشت رو لبامو میبوسید. ریش و سیبیل بلندش صورتمو سوراخ سوراخ میکرد با این حال منم همراهیش میکرد و دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم. نمیخواستم بهم بد بگذره. همینطور که روم بود کیرشو به کسم میمالید. خیلی زود حشری شدم. دیگه به اینکه با کی هستم فکر نمیکردم. میخواستم سریعتر به اوج لذت برسم.
    حاج آقا ولی هنوز واسش زود بود. اومد پایین تر یکی از سینه هامو به دهن گرفت و میخورد، اون یکی رو هم با دست میمالید، تحملش برام سخت شده بود ولی غرورم نمیذاشت درخواست دیگه ای از کیرحاجی داشته باشم. هرلحظه حرکات حاجی عجولانه ترمیشد، با حرص و ولع بدنمو میخورد. چند دقیقه بعد سر کیر کلفتشو به سوراخ کسم وارد کرد. دیگه داشتم دیوونه میشدم تا اینکه یهو کیرشو تا آخر وارد کرد. هجمه کیرکلفت حاج آقا به سوراخ تنگ من باعث شد احساس کنم دارم از کس میسوزم و دو سه قطره اشک هم از چشمم خارج شد! ولی اون کیرو با تمام وجود میخواستمش...
    حاجی داشت آروم تلنبه میزد، منم هرلحظه داشتم به اوج لذت نزدیک میشدم و نمیتونستم ساکت باشم. کم کم حاجی ضربه ها رو سریعتر و محکم تر میکرد تا اینکه من به چیزی که دوسال ازش دور بودم رسیدم و با صدای آه بلندی ارضا شدم. حاج آقا که بی توجه به همه چیز، و فقط روی بدن من تمرکز کرده بود داشت از لذت یک کس تنگ بهره میبرد. منم اونقدر صبر کردم تا بالاخره آبش اومد و ریخت تو کسم. بعدش کنارهم خوابیدیم. وقتی بیدار شده بودم رفته بود. خلاصه هرچند شب یه بار پیشم میومد باهام سکس میکرد. بعدا فهمیدم تو اون لحظه چهارمین همسرصیغه ایش هستم. با این حال سعی میکرد بهم محبت کنه و مرتب به عنوان نفقه بهم پول میداد. ولی حاجی خیلی آب زیرکاه تر از این حرفا بود. بعدا تونست منو متقاعد کنه به اون وام نیازی ندارم.
    بعد از پایان شش ماه، وقتی کارش با من تموم شد برای ازدواج به چند نفر معرفیم کرد و با یه مرد ۵۰ ساله ازدواج کردم. با این حال هر وقت بهش فکر میکنم که چطوری گول حاجی رو خوردم بغضم میگیره. اون صیغه اجباری مسیری که برای زندگیم تعیین کرده بودم رو عوض کرد.


    نوشته: فاطمه

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •   tanha2tanha
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • از آخوند ها متنفرم.


    •   وکیل جوان king
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • رسوایی ده نمکی رو بر عکس کردی، چپوندی رو سایت شهوانی
      ما آخوند برعکسش رو دیدیم که دختره قصد کرد مخشو بزنه تا یطوری از طریق این حاجیه مشکلاتش حل بشه ولی آخوند با این که باهاش تنها شد، حتی بهش نگاه نکرد :))
      دختره اومده بود پیش ما (بچه های اکیپ پایین شهر) زار زار اشک میریخت که حیف من که خودمو جلوی این پیر مرد سیبلو خراب کردم
      تا حالا خیلی پسرای خوشتیپ بهم التماس کردن که باهاشون باشم (راست میگفت چون خوشگله) ولی من به خاطر این مشکل باس با این ازدواج میکردم و...
      منم با این که خیلی رو مخم بود ولی یجورایی خوشحالم که محله پایین شهر با مسجد کوچیک و بدون نما و فرش های ساده یه روحانی خوب و مطمئن داره ولی جلوی دوستان نمیتونستم حرفی بزنم چون تو اون شرایط مرده زنده منو با مرده زنده روحانی محل یکی میکردن :)))
      مشکل اون دختره هم ساده است، پدرش با استشهاد محلی رفته ته باقالی آباد (زندان)و تنها راهش اینه که معتمد محل شکایت رو پس بگیره یا این مرد بی غیرت بشه داماد آخوند محل ؛))) مرد بی غیرت هم ساده ترین راه رو انتخاب کرد به جای آدم شدن میخواد بشه داماد حاجی و هر غلطی خواست بکنه که تیرش بدجور به سنگ خورد، دخترش هم که رید، با این همه دبدبه و کبکبه که تو بوق و کرنا کرده بود بدجور ضایع شد :)))
      ادمین عزیز، خواهشا داستان من رو هم بده رو صفحه :)))


    •   lootiboy
    • 4 سال،4 ماه
      • None

    • ای حاجی کسکش..کیرم تو دهنت biggrin


    •   abolfazl1367
    • 4 سال،4 ماه
      • 1

    • موضوع داستانت خیلی کلیشه ای بود. اینکه واقعی نبود که اصلا بماند. چون گفته بودی چند جا میخواستی وام بگیری بعد یهو تو اولین جا تا بهت پیشنهاد شد قبول کردی؛ در حالت عادی لااقل ملت میرن سراغ گزینه های دیگه بعد اگر گزینه ای نبود این راهو انتخاب میکنن. تازه، تو وام میخواستی چیکار؟ اصلا چطور با حقوق پایین میخواستی قسط وام رو بدی؟ وام رو کسی میگیره که میخواد یه بیزینس راه بندازه. نه تو که حتی خودت هم برنامه ای براش نداری و تازه وضعتو بدتر هم میکنه. باید سود وام رو هم بدی.


      در مجموع میگم به جای این همه داستان مینوشتی "مرگ بر آخوند" خیلی داستانت کوتاه تر میشد. سه کلمه تو یه خط جا میشه اینهمه داستان هم نیاز نداشت.


    •   محسن 1010
    • 4 سال،4 ماه
      • None

    • والا چی بگم؟؟


    •   داریوشم
    • 4 سال،3 ماه
      • None

    • درد دل بود دیگه,نه؟...فقط جای اشتباه نوشتی...بهرحال مرسی


    •   reza..45
    • 4 سال،3 ماه
      • None

    • والا چی بگم تقصیر خودته هرچی شوهره برات گذاشت به فاک دادی رفت


    •   Lasboo
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • با صیغه مخالفم. چون خر فرض کردن مردمه.
      کس شعری بیش نبود.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو