صیغه پردردسر (۴)

    ...قسمت قبل


    آنچه گذشت: بعد از بدبختی هایی قابل ذکر، ما مریم رو صیغه کردیم؛ و پس از حوادثی توی خونه مریم، توالت پمپ بنزین، مجتمع رفاهی و یه مسافر خونه چسکی، مریم داستانکی از گذشته خودش تعریف کرد و مثلا توضیح داد که چرا اینقدر با مسائل جنسی راحته. همون شب توی مسافر خونه، بعد از گاییدن کمر من، بنده رو به بیمارستان منتقل کرد و دکتر توضیح داد که چطور دنده چهارم من مو برده. اون شب، شب خاطره انگیزی برای من بود ...




    _ «الو سلام سلمانی جان. احوالات شما؟ {...} چاکرم {...} خواهش میکنم. ببین، من الان اول تهرانم. کجا باید بیام، چکار باید بکنم؟ {........} همون که تو نقشه زده شمال تهران، بین تجریش و سعادت آباد؟ {......} کار نداره، با مسیر یاب پیدا میشه راحت. {.............} معرفی نامه هتل دیگه چه صیغه ایه؟ ینی چی؟ {.......} نه. ینی میگم رئیس گفت هزینه اسکان یک هفته ای تون با شرکته. نگفت اینطوریه. {......} اونطوری برام بهتر بود. به هر حال ممنون. {...} خدا نگهدارت»
    +«داستان چیه؟ سلمانی کیه؟ مگه چی میگه که قیافه اینطوری گرفتی؟
    «هن؟ ... هیچی، سلمانی همین یارو تو بخش بازاریابی شرکته. قبل من با بچه های تدارکات شرکت اومده بوده که غرفه رو بگیره و مواد و مصالح رو بیاره و جا بده و کارای هماهنگی رو بکنه تا من این هفته بیام جاش رو بگیرم ... ببین، من تو مسیریاب نمایشگاهو زدم، این مسیرو داده. همینو برو ببینیم چه خاکی میخوان به سرمون بریزن»
    +«هااان. باشه. خو حالا چی مگه گفت که اخم کردی؟»
    «میگه باید بریم نمایشگاه، از تدارکات اونجا معرفی نامه هتل بگیریم. گویا هتل رزرو کردن برا غرفه دارا.»
    +«خیلی هم خوب. ناراحتیت از چیه؟»
    «چی چی رو خوب؟ اگه هتل رزرو کرده باشن، اتاق یک نفره گرفتن. هیچجور هم نمیشه عوضش کنیم ـ بریدگی رو رد نکنی ـ مگه اینکه هزینه اتاق رو خودمون بدیم.»
    +«شرکت مگه نگفته هزینه هایی که کردی رو پس میده؟»
    «اینطور چیزا رو نه. هزینه ای که از قبل پرداخت شده رو که به کسی که استفاده نکرده پس نمیدن. میگن کون لقش.»
    +«گفتی معرفی نامه باید بگیری. پس اتاق "مخصوص" رزرو نشده برا کسی. شاید قبول کردن اتاق دونفره بهت بدن. اصن شاید اجازه بدن تو همون اتاق یه نفره مهمون ببری و هزینش رو بگیرن. خدا بزرگه. فقط دعا کن هتل 4 _ 5 ستاره نباشه که ناز و اداشون زیاده.»
    «چی بگم. گوشیتو بده یه زنگ بزنم به رئیسم ببینم میتونه جوابی بده یا نه.»
    +«کست خله؟ زشته بابا. نکن اینکارو ...»
    «سسسس. حالا مگه جواب نمیده کسکش ... الو سلام آقای محمودی، بنده پوربهرام ام، توی بخش فروش {...} بله به مرحمت شما {....} بله الان تهرانم، با مهندس هم صحبت کردم، گفتن باید چکار کنم. فقط {.....} بله، فقط گفتن که هتل غرفه دار ها "از طرف نمایشگاه" رزرو شده. شما اینو نگفته بودین. من الان اینطوری برنامم به هم میریزه. {...} نه چیز خاصی نیست، فکر میکردم شرکت بعدا هزینه ها رو برمیگردونه، {........} نه میدونم اینو، بزارین بگم! فک میکردم بعد از اتمام ماجرا شرکت کل هزینه ها رو که هزینه اسکان یکنفر هم جزوشه برمیگردونه. برا همین با هزینه شخصی، یه دوستی رو همراه خودم آوردم که قرار بود هزینه اسکان این یک هفتش با خودم باشه. الان اگه اینطوری باشه، هتل گیر میده که اتاق برا یه نفر رزرو شده و داستان درست میکنن که نمیشه عوضش کرد و من پیش دوستم شرمنده میشم. {.......} درسته. میخواستم بدونم شما احیانا خبر ندارید که سیاستشون چجوریه؟ آیا کسی که نخواد از امکانات نمایشگاه، مثلا همین هتل، استفاده کنه، هزینه هاش به خود طرف یا به شرکت برگردونده میشه یا نه؟ {...} نه، چون میخوام قبل اینکه برسم، بدونم که اگه امکانش بلکل منتفیه، از پیش یه فکر چاره دیگه بکنم. {........} دست شما درد نکنه. از ایشون هم میپرسم. شما هم اگه خبری بگیرید یه دنیا ممنونتون میشم. {...} بازم تشکر. خدانگهدار.» ... «میبینی مریم. اگه دوتا ازین آدما موقع دانشگاه جزء استادام بودن، بازم هیچ گهی نمیشدم. والا»
    +«اونطوری تو حرف میزدی باهاش انگار خیلی رئیس خوبیه. ینی چی پس؟ چی جوابتو داد؟»
    «آدم خوبیه، ولی سپاهیه. لذا کسکشه. ولی ازونایی نیست که نون سپاه رو میخورن و عن سگ میرینن. این یکی عن آدمیزاد میرینه. میگه خبر ندارم سیستمشون چجوریه. ولی پرس و جو میکنم اگه چیزی فهمیدم باهات تماس میگیرم. حالا بشینیم به انتظار تا این پلشت زنگ بزنه. نمیدونم چرا عقلم نرسید از همین سلمانی بشکه بپرسم.» ... «بردار بی پدر ... سلام دوباره سلمانی جان. یه سوالی دارم. شما که اونجایی بهتر میدونی. {...} الان فرض کن من نخوام ازین هتلی که نمایشگاه رزرو کرده برامون استفاده کنم. تکلیف هزینه ای که شرکت داده چی میشه؟ برمیگردونن به خودمون یا به شرکت یا چی؟ {...} چون الان یه هفته اس اونجایی بهتر از من با کاراشون آشنایی. {...........} عجـــب! خو این محمودی هم نمیدونست که. دقیقا کی قراره بدونه؟ {.........} اینشو کار نداشته باش. پس پیگیر خودشون میشم. شاید بازم مزاحمت شدم. {...} فعلا.»
    +«چی شد؟ چرا هروقت با این حرف میزنی اخمات میره تو هم؟»
    «چون کسخله. چون نفهمه. دفعه قبلی یه جور حرف میزد انگار دقیقا همون چیزی که برا اون برقرار بوده، برای منم برقراره. الان میگه این رزرو هتل فقط مال این هفته و برای خود غرفه داراس و من با هزینه شخصی اومدم و شرکت قراره بعدا پولمو بده. ـ نخند حواست به جلوت باشه ـ حالا تو میگی چرا اخم میکنی؟ همین که خیک عنشو پاره نمیکنم خیلیه»
    +«باشه حالا هیجان زده نشو، حرصم نخور اینقد. برا دستت خوب نیست. میرسیم اونجا میفهمی باید چکار کنی. بهتر شدی از دیشب؟»
    «آره. آتله داره جواب میده. همین که دستم تکون نخوره کمتر درد میگره. خدا خوبت کنه که صبح گرفتی اینو. ولی بجز این، همون خواب دیشبم خیلی تو حال امروزم تاثیر داشت. که اونم بخاطر تو بود. لذا تشکر دوباره.»
    +«دیشب بد نبود، ولی شخص من شبای خیلی بهتر از اینم داشتم. خیلی هم داشتم. اینطوری چپ چپ نگا نکن. دست بالا هم نگیر خودتو. چس مثقال تخت بود با تویی که خرناست بغل گوشم نذاشت شب تا صبح چشم رو هم بذارم.»
    «من خرناس میکشم؟ نه که خودت مث زیبای خفته میخوابی. خواب تکواندو المپیک میدیدی دیشب؟ ازبس لگد زدی کمرمو از کار انداختی که صبح از سر عذاب وجدان این آتلو گرفتی برا من»
    +«حرف نباشه. منو کشوندی تو تخت به اندازه کس مارمولک، انتظار داری تا صبح مث مجسمه بخوابم تو بغلت؟ مگه فیلمه؟ خودتو مث سفره ماهی پهن کرده بودی تو تخت، کمترین تکونی میخوردم با اون کمر بیل خوردت، فک میکردی دارم لگد میزنم.»
    «بیل خورده؟ بگو مریم خورده. یادت رفته مث اسب، لگدمالمون کردی دیشب؟ بعدشم، کسی زورت نکرده بود. پا میشدی میرفتی سر جا خودت میخوابیدی.»
    +«اون موقع قلبت میشکست خوب. اونطور که تو التماس کردی بیام پیشت، ول میکردم میرفتم احساس آشغال بهت دست میداد. نمیخواستم به فکر خودکشی بیفتی این وسط.»
    «حالا کی خودشو دست بالا گرفته؟ یه بفرما زدم، تو هم از خدا خواستی. بعدشم من بیفتم بمیرم، اصن آتیش بزنم خودمو. تو رو سننه.»
    +«تو تا مهریه منو ندادی، حق مردن نداری. بعدش خواستی بمیری، بمیر. اصن خودم میکشمت.»
    «یا خود خدا. تازه "میخوای" بکشی؟ یعنی تا حالا سعیشو نمیکردی؟ دماغ و کمرم هنوز معیوبه، تو دستشویی که حبس کردی منو، نزدیک بود زندونمون هم بندازی. سر اون تخم مرغ قارچت هم که مسموم شدم به حال مرگ افتادم. دیگه کشتنت قراره چجوری باشه؟»
    +«اگه بخوام بکشمت خیلی جذابتر از این حرفاست. راستی سکه ما رو کی میدی؟»
    «چیه، میخوای بکشیم؟ هروقت اون سق سیات اجازه داد یه دست، جوری بکنم که حساب بشه.»
    +«منظور؟ باید حتما بچتو بزام که حسابش کنی؟ خودت اون اول تریپ ورداشتی که بدون کاندوم اَخه، بعدم ناز میاری که جای بهداشتی نباشه کیرم اوف میشه. پریروز تو دسشویی و پشت ماشین اونطور گاییدی مارو، حالا میگی حساب نیست؟ جنده رو اونجور میگاییدی قشنگ تلکت میکرد.»
    «میگم سق سیا یعنی همین. کدومشون به سرانجام رسید؟ همرو وسط کار، یه اتفاقی افتاد، یا یکی اومد شقبند کرد مارو. خودت که راحتی. الانم زدی خار دسته رو گاییدی یه جق خشک و خالی هم نتونم بزنم.»
    +«الکی تقصیر من ننداز ـ ای شیر تو این شهر که نه نفر مث آدم توش رانندگی نمیکنه. موتوری دیوثو ببین تو رو خدا ـ تقصیر من ننداز. دیشب کی کارت داشت؟ تا صبح تو بغلت خوابیدم منتظر یه حرکت، مثل خواجه ها ی حرمسرای شاه صفی ندیدم یه لحظه حتی شق کنی. گیریم کمرت گاییده شده، خایه هاتو که کسی نکشیده بود.»
    «خو همینو بگو جنده خانوم. خودت میخاریدی که تا صب موندی تو تخت جا منو تنگ کردی، که الانم بندازی تقصیر احساسات شکننده من. آخه من گناه ندارم؟»
    +«بزا ببینمت ... چرا بخدا، گناه داری. الهی مریم بمیره برات. جلیه نتن ناناسم. جق نمیتونی بزنی، خودم برات میزنم فدات شم.»
    «نکن ... دستتو بکش ... نکن جون عزیزت. حواست به جلوت باشه اینا مث آدم نمیرونن ... نکن میگمآآآآآآآآآآیییییی. آخخخخخارشو گاییدم. آی آی آی آی آی آی آی.»
    +«چی شد باز؟ میگم بهت اینقد زور نزن با دست راستت به گا میدی خودتو آخر. چرا گوش نمیدی؟»
    «اااووو. میگم بهت نکن میزنی به کشتنمون میدی تو شهر غریب. حتما باید یه بلایی سر من بیاد که تو سر عقل بیای؟ آخه وسط اتوبان جای جق زدنه؟ حالا اگه من راننده بودم یه چیزی ... چرا میزنی کنار؟»
    +«مگه نمیگی میخوای بشینی پشت فرمون که من برات جق بزنم؟»
    «خدایا توبه... جون همدیگه اینقد عذاب نده منو. من دست دارم که بخوام فرمون و دنده رو بکار بگیرم؟ گاز بده ظهر شد باید نهارم بخوریم یجایی.»
    +«اَو. راست میگی. عوضش امشب اگه کار هتل درست شد، قشنگ از خجالتت در میام. میخوام به یاد قدیمام کون بدم. نگو که کون کن نیستی! نیستی بگو همین الان بریم ترمینال برگردم خونه.»
    «ژووووون. اتفاقا کون هم میکنیم. کتگوری محبوبمون هم آناله. فک کردی تا حالا همون دو سه تا بار چطور با دوست دخترام بودم؟»
    +«نشون نداده بودی تا حالا؟ همون چندبار نصفه ای که با هم بودیم همیشه با نیزت کس رو نشونه میرفتی؟ تازه داری ذات کون کنت رو رو میکنی»
    «خوبه خودتم میگی نصفه. عقل حکم میکنه آدم اول کس بکنه، سیر که شد بعد بکنه تو کون. تا حالا نذاشتنمون که به اون مرحله برسیم»
    +«عجـــــب. از کی تا حالا سکس رو با عقل میسنجن؟ بذار امشب بشه، جوری بهت بدم که یادت بره یه زمانی عقل داشتی.»
    «یعنی اعتراف میکنی که من الان عقل دارم!»
    +«نه لزوما، ولی همین چارتا نورون نیمبندی که بهشون میگی عقل رو هم از سر کیرت میکشم بیرون. ولی میگم بیا نذر کنیم که کار هتل گیر و گرفت نخوره. تو سبیلاتو، من ابروهامو!»
    _ «بیییخیییااااال. نذاشتن هم کیون لقشون. مگه چی میخود بشه؟ نهایتش اتاق آزاد میگیریم. اصن میریم یه هتل دیگه. بیشتر از این؟ چیزی که تهرون زیاده، هتل. پولشونم بخوره تو سرشون. فدای یه تار سبیلم. فدای پشمای ابروت»


    .
    .
    .


    _ «نگا مریم، همین کاغذه رو بهم داد. خبر نداشت قضیه هتل چجوریه. گفت بریم همونجا بپرسیم.»
    +«خو پس بریم بپرسیم. رفیقتم همونجاست؟ میگفتی بیاد پادرمیونی کنه شاید بهتر جواب دادن»
    «بعید میدونم همچین کاری بکنه. ـ اینجا میگه هتل سر همین خیابونه ـ بذار یه زنگ بزنم بهش» ... «سلام دوباره سلمانی جان. زیاد مزاحمت شدم امروز {...} ببین، من الان نمایشگاه بودم، {.......} چی بگم، متر به متر یا طرح ترافیک بود یا خیابونا رو یکطرفه کرده بودن. پیر شدیم تا رسیدیم. {...} هیچی، معرفی نامه هتل دیاموند رو بهمون دادن {......} هاااان. پس شما هم اونجایی. {......} نه گویا نزدیکه داریم میرسیم بهش. {...............} نه جواب درستی نداد. یه جوونه بود چیز زیادی نمیدونست. برگه رو داد بهم و راهیمون کرد. {.....} چی بگم؟ یه برگه اس که یارو اسم من و شرکت رو روش نوشت، آرم نمایشگاه روشه، مهر نمایشگاه و هتل رو زدن پاش، آدرس هتل هم زیرش نوشته. انگار باید همینو تحویل هتل بدیم. {.....} عه؟ پس میبینمت. فعلا» ... «عجیبه این حاضر شد از اتاقش بیاد بیرون!»
    +«چرا؟ چی شده باز؟ چی گفت؟»
    «میگه منم همین هتلم. میخواد بیاد استقبال ببینه میتونه کمکی بکنه برا مشکل ما یا نه. چطور میخواد زور بزنه بیاد تا پای پذیرش، خدا داند.»
    +«چطور مگه؟ خیلی چاقه؟»
    _ «چاق به اون تعریف که نه، اینطوری بگم، یه بیضی گون در نظر بگیر به طول 2 متر و قطر یک متر، یه توپ بسکتبال بزار روش، میشه این سلمانی ما. فک نکنم تو آسانسور جاش بشه، از پله ها هم که استانداردای عمرانی اجازه نمیدن استفاده کنه ... عه دیاموند همینه. من پیاده میشم میرم سوال کنم، تو پارک کن بعد من بیا ... کو شناسنامه کارت ملیت؟ بده من دستم کار نمیده»


    .
    .
    .


    +«مگه جا پارک پیدا میشه. مجبور شدم دویست متر برم بالا تا جا پارک آدمی برا این ماشین درازت پیدا کردم. تو چه کردی عباس؟ شاد میزنی!»
    «ببین چی دارم!!! کلید اتاقمونه»
    +«بگو بخدا!!! قبول کردن رزروتو عوض کنن؟ دمشون گرم»
    « رزرو چی؟ کشک چی؟ همه بدبختیامون تقصیر این سلمانی نهنگه»
    +«ها راستی، کوش این اعجوبه ای که تعریف میکردی؟»
    «اشاره نمیکنم. پله های پشت سر من، اون حجم پیراهن چارخونه سبزی که داره میره بالا، اگه ببینیش، سلمانی اونه.»
    +« عه اینکه توتورو ـه! ... فک کنم رئیسته زنگ میزنه. بیا جواب بده»
    «الو سلام آقای رئیس {...} خواهش میکنم، اختیار دارید. {......} نه حل شد. {........} درسته {........} درسته، {......} اینجا هم همینو گفتن {.....} بازم تشکر {...} روزتون بخیر، خدانگهدار شما!»
    +«حالا جون میکنی بگی چی شد؟»
    «مهمه؟ مهم اینه که تو توتورو رو میشناسی! بریم ساک چمدونا رو بیاریم، تو راه بهت میگم ... نیگا، نمایشگاه اصن برا کسی هتل رزرو نکرده. گویا اینا یکاری مثل مناقصه کردن برا اسکان غرفه دارا و مدعووین، این هتل و یکی دیگه مثلا فرض کن برنده شدن، که در ازای تخفیف به مهمونای نمایشگاهی، نمایشگاه ملتو بفرسته این دو جا. اون کاغذ هم بیشتر حکم معرفی هتل به ما رو داشت تا معرفی ما به هتل. خدامیدونه کی چی به این سلمانی پچل گفته، این چی شنیده و چی درک کرده و اومده به ما گفته.»
    +«خو یعنی الان اتاق رو با پول خودت گرفتی؟ یعنی باید پولتو بعدا از شرکت بگیری. نه؟»
    «چون اتاق دونفره گرفتم، بعیده شرکت بازی در نیاره. که اونم به چپت. هتل آنچنان گرونی نیست. گرفتن اتاق، عین معمول بود. فقط آخر بار برگه معرفی نامه رو نشون یارو پذیرشی دادم، گفت این برگه 30 درصد تخفیف میده. همین. تا جمعه ظهر اتاق داریم!»
    +«به من گیر نداد؟»
    «گیر چی بده. سیصد تومن پول صیغه نامه دادیم بابت چی پس. زدم دفترچه عقد رو تو صورتش، دیگه هیچی نگفت. فقط میترسم این سلمانی که دید دفترچه رو، دهنش لق باشه و فقط به یه نفر بگه که همه بفهمن»
    +«چی میشه مگه، همه بفهمن. مگه جرمه؟ زن صیغه کردی، اونم زن به این خانومی، جواهری.»
    «ولمون کن خانوم جواهر. اینکه از کسی غیر خودم بشنون زشته. حقیقتش قصد نداشتم به کسی بگم.»
    +«نامرد. رئیست زنگ زد، اون چی میگفت؟»
    «هیچی، همینا رو. از صبح بنده خدا داره پرس و جو میکنه. اصن تو باغچه هم نبود که این نمایشگاه سیستمش چند چنده. خدا فقط لعنت کنه این سلمانی رو. ملتی رو نمود با این مغز نیمسوزش. این عنو کجا پارک کردی هرچی میریم نمیرسیم.»
    +«یکم جلوتره. هتل پارکینگ نداره ببریم ماشینو اونجا؟ میتونی با این دست و کمرت وسایلتو ببری تا هتل؟ میگفتی رفیقت بیاد کمکت.»
    «باکی نیست. الان فقط مستقر بشیم، نهار بخوریم، استراحتی بکنیم، شب بریم بیرون، آخر شب هم تو به قولی که دادی وفا کنی. دیگه بقیش مهم نیست. کو این ماشین پس.»




    یکشنبه


    «دوستت دارم» ـش تو ذهنم تکرار میشد و با خودم میگفتم اگه از ته دل نمیگفت، خودشو ملزم به هیچکدوم ازین کارا نمیکرد. کارایی که شب قبل برام کرده بود. ذهنم رفت تو خاطره دیشبش که بعد از شام برگشتیم اتاق، بعد از یه حموم عشقولانه، مریم از حموم انداخدتم بیرون گفت داخل نیام که «میخوام خودمو برا آقام بسازم». تو نیم ساعت بعدی، من رو تخت نشسته هزار فکر میکردم که قراره چه کنه. ولی واقعیتی که مریم برام ساخت، از هر تخیلی زیباتر بود. اولین چیزی که چشام رو خیره کرد، رژ خونی رنگی بو که به لباش زده بود. بعد متوجه ترکیب هوسناک آرایش نیلی پلک و خط چشمش شدم. چشایی که منو نگاه نمیکرد و خیره به جلوی پاش بود. اولین فکری که کردم اینه که خجالت میکشه، ولی ما مرحله خجالت رو همون روز اول رد کرده بودیم. طرز نگاهش باعث شد چشامو از حالت تله فوتو به واید تغییر بدم و متوجه بشم که تنها چیزایی که تنش ان، یه تاپ زعفرونی رنگ فوق کوتاهه که با تخفیف میشد سوتین حسابش نکنیم، و یه دامن نیمه توری بلند چاکدار به همون رنگ که کل پای راست و کسش هم از چاک بیرون زده بود. پرسیدم: «میخوای رقص شکم بری برام؟» با همون نگاه خجالت زده، دستشو آورد بالا و انگشت شصت و اشاره شو چسبوند به هم و گفت: «اینقده بلدم. اگه قول بدی مسخرم نکنی؟» یه آهنگ عربی با گوشیش گذاشت و شروع کرد رقصیدن و ثابت کردن اینکه همون مقدار کم رو هم بلد نیست! ولی من فقط دوست داشتم بهش خیره بشم. تا آخر آهنگ دووم نیاوردم؛ حمله ور شدم طرفش و بغلش کردم و انداختمش رو تخت، توچشاش نگاه کردم و پرسیدم «هنوز پای حرف صبحت هستی؟» همونطور که نفس نفس میزد، برگشت و کونشو به سمتم قمبل کرد و آهسته گفت «فک میکنی نیم ساعت داشتم تو حموم چکار میکردم!؟» تموم سعیم رو کردم که فکرم به سمت به محتویات راست رودش که تو حموم هتل خالی کرده، نره. دامنشو زدم کنار، کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش که همگام با صدای نفس نفس زدن مریم، دل میزد؛ و با یه فشار ...


    _ «عباس، کجا سیر میکنی برادر. شنیدی مهندس چی داشتن می گفتن؟»


    صدای این سلمانی منو از فکر مریم و خاطره دیشب بیرون آورد و انداخت وسط سالن نمایشگاه. میخواستم کله مثل کلم پیچ این همیشه خرمگس رو له کنم، ولی متاسفانه زورم بهش نمیرسید. از صبح یه لنگه پا منو ازین سر سالن کشونده اونطرف، هزار تا آدم مربوط و غیر و مربوط رو به من معرفی کرده که میدونستم هیچکدوم قرار نیست به کارم بیان. یه کت شلوار سورمه ای هم پوشیده با اون هیکل غولش، هرکی نمیدونست احتمالا فک میکرد این بادیگارد منه. حالا خوبه که این بشر قرار بود اون روز بره خونه، ولی کوچکترین عجله ای نداشت. عوضش من عجله داشتم. عجله اینکه برگردم پیش مریم و فقط کنار اون باشم. میخواستم بگم گور پدر نمایشگاه و شرکت و هر خری که هست، برگردم پیش مریم و اون خنده های عریضی که دنیایی رو توی خودشون جا میدادن. برگردم که فقط خیره بشم به موهای افشون و پر پیچ و خمش. دلم میخواست برگردم و بغلش کنم تا زندگیم فراموشم بشه. برگردم پیشش که بازم بهم بگه دوستم داره. مثل دیشب که بعد از ارضا شدنم تو سوراخ کونش، روش آوار شدم و در گوشش گفتم «قول میدی بازم ازین کارا برام بکنی؟» جواب داد: «قول چرا؟ وظیفمه.» پرسیدم: «رو چه حساب وظیفه آخه؟» و مریم جوابی داد که خودم هم نمی‌دونستم چقد مشتاق شنیدنشم: «چون شاید دوستت دارم. نه، شاید نه. چون دوستت دارم» کاش منم ...


    _ «خوب پوربهرام عزیز. اینم از نمایشگاه. حالا برو پیش همه بشین، زیرآب منو بزن بگو سلمانی آدم بدیه. کارای سختشو کردم، غرفه مث دسته گل دادم دستت. ببینم چنتا قرارداد جور میکنی برامون. کار دیگه ای اگه نداری، من برگردم هتل، که تا قبل 12 جمع کنم برم خونه.»


    کاش خدا این گاومیش رو از رو زمین برمیداشت که هم شرش کم بشه، هم اکسیژن بیشتری برا بقیه ما باقی بمونه. با اون صدای تخمیش که از هرچی بلای طبیعی و مصنوعی، بدتره. ولی از روی رعایت ادب، بهش دست دادم و تشکر کردم و تا دم ورودی نمایشگاه رفتم بدرقش. بعدم برگشتم که یه سری کارای خورده ریز رو انجام بدم. بلاخره هرجور بود ساعتای 3 کارام تموم شد. قرار بود شب با مریم بریم شهر بازی. اون لحظه، 2.5 کیلومتر بین نمایشگاه تا هتل، طولانی ترین فاصله دنیا بود.




    دوشنبه


    بلاخره بعد از 4 روز سرگردونی، نمایشگاه راه افتاد و بهترین جاش برای من، بجز بودن مریم، دیدن دو تا از همکلاسیای دانشگاهم بود که اونا هم افتاده بودن تو کار سنگ ساختمانی و از قضا اونجا غرفه هم داشتن. تو وقتای بیکاری چه خاطره ها که باز نکردیم با هم احوال از هر کس و ناکسی که میشناختیم گرفتیم. یکیشون گفت استاد اقتصاد مهندسی مون هم همینجاهاست و باید بریم احوال پرسیش، که البته تا فرداش مفتخر به زیارتش نشدم. و بدترین قسمتش این بود که یکی ازین دوتا گفت حمید هم اینجاست. [تو قسمت 4، حمید رو معرفی کردم] من متعجب شدم که این یارو کی وقت کرده فارغ التحصیل بشه؟ دوستان گفتن که این پلشت ارشد مدیریت هم گرفته و با مال پدرش یه شرکت صادرات سنگ ساختمانی هم زده و الان غرفه شرکتش جزء غرفه های شلوغ و بزرگه و ... . دلم خوش بود این اگه رئیس باشه، اینجا ها پیداش نمیشه. بقیه روز رو سرگرم کارای غرفه بودم و سعی میکردم مشتری جور کنم. اکثر ملت فقط تماشا چی یا بازدید کننده های دانشجو بودن، هر از گاهی یه سری عرب کیر کلفت و چینی دول موشی از جلو مون میگذشتن و حتی نگاه نمینداختن که ما اینجا داریم آبگوشت درست میکنیم یا چی. ولی چنتایی دفتر مهندسی ازمون کارت و مشخصات گرفتن که بعدا باهامون تماس بگیرن. در کل روز چندان پرباری نبود. بجز دیدن دوتا رفیقام، اتفاق جالب دیگه ای نیفتاد. برای همین اکثر مواقع ذهنم درگیر رابطه خودم و مریم بود. داشتم سعی میکردم جواب سوالای مهمی رو از شخصیت و ناخوداگاه خودم بیرون بکشم.


    از همون صبح، بعد اینکه مریم درِ اتاق لبامو بوسید و راهی سر و سامون دادن بدبختیام شدم، اکثر روز رو داشتم به این فکر میکردم که معیار تعریف رفتار آدما چیه؟ چی میشه که یکی مثل من، که خیلی سخت به یکی اعتماد میکنم، کسی که روز اول مریم رو فقط به چشم یه همراه میدیدم که تو این یه هفته تنها نباشم، الان برام کسی شده که همین 8 _ 9 ساعت دوریش هم برام سخته. مریمی که روز اول از هر سه کلمه ای که بهم میگفت، دوتاش کنایه و تمسخر بود، الان محبتی از حرفاش میریزه که قبل از اون فقط از زبون مادرم شنیده بودم. چی به سر دوتا آدم توی یه همراهی دو روزه میاد، که باعث میشه قبل از زمان حال، تبدیل به یه خاطره دوردست بشه. داشتم به این فکر میردم که سرچشمه اعتماد، حداقل بین ما دوتا، از کجاست؟ داشتم فکر میکردم که تقدیر چه دست دور و درازی داره. از لحظه بیگ بنگ، تک تک ذرات کائنات چطور نظم و ترتیبی به خودشون گرفتن، که این عالم با این همه عظمت و شگفتی خلق بشه، که برسه به اون لحظه خیال انگیز توی سیاره ای کوچکتر از اونچه که حتی ارزش تفکر داشته باشه، ولی همچنان در خودش دنیایی رو جا داده. دنیای دو نفره من و مریم. چقدر طی این مسیر به انتخاب ما بوده؟ اصن انتخابی وجود داشته یا عالم از روز اول برنامه ریزی شده بوده که برسه به اون لحظه؟ منظورم اون لحظه اس که دیشب بالای چرخ و فلک، بدون توجه به اون جفتی که روبرومون نشسته بودن، لبامون تو لبای هم قفل شده بود. تموم روز از خودم میپرسیدم اگه همون 5 – 6 سال پیش، خجالتم رو میخوردم و میرفتم سراغش، الان کجای این دنیا بودیم. اگه نیم مثقال عقل تو کله م بود و اشاره هاش رو میگرفتم، الان در چه حالی بودیم.


    ولی بحث اینه که دیر زمانی بود که تعریف سرنوشت و تقدیر برا من مشخص بود. مدت زیادی بود که مسئله جبر و اختیار برام حل شده بود. سرنوشت و اراده، هر دوتاش توهم ان. از اون لحظه ای که انرژی عالم شکل ذره به خودش گرفت و چهار نیروی طبیعی به پایداری رسیدن، مختصات مکانی و بردار حرکتی تک تک این ذرات، با توجه به تعاملاتشون در محدوده قوانین فیزیکِ همیشه ثابتِ عالم در طی این 13.8 میلیارد سال، ثانیه به ثانیه آیندشون رو مشخص کردن. ما هم ساخته‌ی تعامل همین ذراتیم. در نتیجه، چیزی که به اسم اختیار و انتخاب به خورد ما دادن، حتی در نزدیک ترین و قابل لمس ترین حالتش، چیزی بیشتر از واکنش به یه سری عوامل محیطی نیست. همه اینا یعنی اینکه با هم بودن یا نبودن من و مریم، چه 5 سال پیش چه الان، نه چیزی بوده که در اختیار من بوده باشه، نه چیزیه مقدر شده توسط قدرت بالاتری. اون لحظه من و مریم بالای چرخ و فلک، و هر لحظه دیگه ای برای هر کس دیگه، نتیجه ی فعل و انفعالاتی در مقیاس زمانی و مکانی کیهانی بودن. یعنی عالم از روز ازل در خدمت ما بوده که نهایتا شب 18 تیر 1396، من و مریم رو بالای چرخ و فلک پارک ارم قرار بده و ثانیه ای رو به وجود بیاره که بطور بلقوه شکل دهنده آینده من باشه. یعنی اون لحظه ای که جرقه فکری تو ذهنم شکل گرفت که فکر میکردم اون سال و ماه ها اصلا طرف من هم نخواهد اومد؛ چه برسه به اینکه اینطور برام جدی باشه. اینکه "من، یکی رو، مریم رو، تو زندگیم کم دارم".
    ساعت نزدیکای 6 بود. وقتش بود غرفه رو ببندیم و برم سراغ محبوبم.




    سه شنبه


    از در پاساژ بیرون اومدم و به دست راستم کادوی مریم و دست چپم هم موبایلم رو رو گوشم گرفته بود به تبریکای رئیس گوش میدادم. داستان این بود که یه گروه از دانشجو های دانشگاه خودمون، به سردستگی استاد اقتصاد مهندسی، کوبیده بودن و اومده بودن که از نمایشگاه دیدن کنن. استاده هم ما رو دید و شناخت و دانشجوهاش رو آورد سر غرفه ما، شروع کردن سوال و جواب از بازار کار فرقه سنگ ساختمانی و درامد و به درد بخوری مدرک و اینطور چیزا. من تا تونستم دانشجو ها رو ترسوندم و ناامید کردم، ولی عوضش تا جایی که زبونم کار میکرد، از استاد پیش دانشجوهاش خوب گفتم و خودشیرینیش رو کردم. اونقدر که دیگه خودش میگفت دست بردار بابا، خایه هام زخم شد. ولی گویا خیلی خوشش اومده بود ازین حرکتم. برا همین بعد از ظهر با یه یارو هندی اومد و مارو بهش معرفی کرد و چندی پیش یارو از شخص من تعریف کرد. نهایتا یه پیشنویس اولیه همکاری تجاری همونجا بستیم و وعده گذاشتیم برا دفتر شرکت و این حرفا. خبرش که تا عصر به رئیس رسید، زنگ زده بود و با همون لحن کتابی و لفظ قلم مخصوصش، فقط نیم ساعت داشت چرندیات میگفت و هندونه زیر بغلم میذاشت. میگفت همین یکی قرارداد اگه به سرانجام برسه، کل هزینه ای که برا غرفه نمایشگاه کردیم رو حلال میکنه.


    منم سر شیرینی همین قرارداد، تصمیم گرفتم اون کفشی که قولشو به مریم نداده بودم رو براش بخرم و مثلا غافلگیرش کنم. سه طبقه پاساژ رو متر گرفتم، تا آخر یه کفش طلایی رنگ پیدا کردم که هم مجلسی حساب میشد و هم روزمره. خعلی ناز بود. ولی موقع خریدن یادم اومد سایز پای مریم رو نمیدونم. نهایتا سایز 41 گرفتم گفتم تنگ نباشه، گشادیش رو یکاری میکنیم (دقیقا برعکس کس!). موقع حساب کردن، رئیسه زنگ زد و منم تو شلوغی پاساژ، مگه میشنیدم چی داره میگه. هروقت متوجه میشدم صداش نمیاد، یه بله ای، درسته ای، حق با شماست ـی، لطف دارید ـی و ازینجور چیزا به خوردش میدادم و اونم موتور صحبتش دوباره روشن میشد. کله‌م رو خورد تا بلاخره قطع کرد. پیاده راه افتادم سمت هتل (با تبسی رفته بودم پاساژ). میخواستم به اندازه کافی معطل کنم تا مطمئن باشم وقتی میرسم اتاق، اونجا منتظرم باشه. آخه گفته بود که میخواد بره بیرون تهران گردی کنه تا قبل غروب. داشتم فکر میکردم که سکه مهریش رو هم همون موقع بگیرم، ولی حس میکردم ممکنه فکر اشتباهی در موردم بکنه. بعد از دوسِت دارم سه شب پیشش، رفتارش نه که باهام عوض شده باشه، ولی حس متفاوتی میداد. کمتر تو چشام نگاه میکرد. یه حس خجالت و دورشدگی از رفتار و نگاهش حس میکردم. حتی الان که بیشتر فکر میکردم، به نظرم میومد بوسه عاشقانش بالای چرخ و فلک هم تا حدودی وامدار لحظه و مکان و موقعیت بود. در وهله اول نمیخواستم حتی به این فکر کنم که اصن عوض شده. دیگه بماند اینکه دلیلش ممکنه جوابی باشه که من در برابر دوسِت دارمش دادم. با این حال، سکه رو نخریدم و گذاشتم برای روز آخر. که بدونه نمیخوام به تموم شدن رابطمون فکر کنم.


    وارد اتاق که شدم، مریم لبه تخت نشسته بود و انگار انتظارم رو میکشید. سلام کردم، پاکت هدیه ای که جعبه کفش داخلش بود رو نشونش دادم. پا شد و با خوشحالی و ناز، پاکت رو از دستم گرفت. کفشا رو که از داخلش در آورد، لب و دهنش میخندید، ولی چشاش نه. همونطور که کفشا رو پاش میکرد، بدون اینکه به چشام نگاه کنه، گفت: «عباس، یه چیزی ازت بخوام، نه نمیگی؟» گفتم: «تا چی باشه.» با اخم رو کرد بهم و گفت: «طبیعتا نباید دیالوگت یه چیزی تو مایه های "تو جون بخواه" باشه؟» گفتم: «تو جون بخواه، مشکلی نیست. ولی خودتو نخوای ازم دریغ کنی که نمیتونم قبول کنم» خندید و پاشد ببینه کفشا به پاش راحتن. بعد دوباره غمگین شد و گفت: «از همین میترسیدم.» نگرانیم داشت رنگ واقعیت به خودش میگرفت. پرسیدم حالا بگو چی شده. همونطور که به کفشا خیره بود و با انگشتای دستش بازی میکرد، گفت: «میخواستم اگه بشه، هفته دوم صیغه نامه رو ببخشی ...» همین که اومدم اعتراض کنم، دستامو گرفت و تو چشام خیره شد و با صدای آروم گفت: «تو رو خدا چیزی نگو. فقط بگو باشه. مهریم رو هم بکن نیم سکه. اصن همونم فدای سرت. فقط قبول کن.» با نگرانی پرسیدم: «دلیل خاصی داره که یهو امروز از ناکجا اینو میگی؟» گفت: «دلیلشو نپرس. فقط بگو آره.» نمیخواستم بگم آره. مث اینکه بدجور مریم رو رنجونده بودم. ولی مریم کسی نبود که ازینطور حرفا برنجه. شوخیای منو همیشه درک میکرد. به این فکر کردم که آیا اون لحظه ابراز احساسش چقدر بی دفاع و آسیب پذیر بود که اون دوتا کلمه من اینطور ناراحتش کرده؟ ولی همچنان، لحن این درخواستش هم بیشتر رنگ و بوی علاقه داشت تا پس زدن. گیج بودم و دنیا برام غیرقابل درک شده بود. لبام میلرزید و میخواستم سر مریم فریاد بکشم تا حرفشو پس بگیره و بگه شوخی کردم. ولی نهایتا، نفسی که برای داد زدن حبس کرده بودم، با یه بازدم پرصدا، خالی کردم و تسلیم نگاهش شدم. تا حتی اگرم از دست من ناراحت شده بود که این درخواست رو ازم کرده، بیشتر از این ناراحتش نکنم. با ناراحتی گفتم: «حالا که اینقد اصرار میکنی. باشه.» مریم اومد و دست انداخت دور گردنم و لبام رو بوسید، گفت: «جای عزا گرفتن نداره. هنوز یک روز نیم دیگه از عقدنامه مون مونده. بسی جای خوشگذرونیه. امشب میریم بیرون، شام مهمون منی. شب هم میخوام تلافی تموم هفته بعد رو یکشبه از سرم در بیاری. میخوام این کفشای قشنگمم بپوشم!»


    از تموم اون شب و شامی که مهمون مریم بودم، فقط خنده های مریم یادمه که میخواست من شاد باشم. ولی من لبام میخندید و روحم زار میزد. شب که برگشتیم هتل، همینکه در اتاق رو بستیم، مریم شالشو کند و خودش رو تو بغل من انداخت. از راهرو تا تخت خواب رو لب میگرفتیم و با خشونت لباسای همو در میاوردیم. اولین بار بود که مریم داشت توی سکس وحشی گری در میاورد. همیشه با وجود تموم داغ و تشنه بودنش، اینطور رفتاری نمیکرد. هرزگی از خودش نشون میداد، ولی در تمام مدت سکسامون معقول بود و متین و رام. همونقدری به خودش اهمیت میداد که به لذت بردن من هم. ولی اینبار نه؛ اگه نمیشناختمش، فکر میکردم قصدش آسیب زدن به منه. رفتارش طوری بود که انگار اگه زورش میرسید، منو میبست به تخت و بهم تجاوز میکرد. رفتارش روی منم تاثیر گذاشته بود و منم همپای اون، موقع سکس با سیلی روی بدنش و فشار دادن گلوش، سعی میکردم ازش عقب نمونم. اون انتهای کار، مریم دست دردمند منو کشید و دوتایی غلت زدیم و مریم اومد روی من. همونطور که بالا و پایین میشد، با دوتا دستش گردن منو گرفت فشار داد. کسش رو کیر من میجنبید و من تلاش میکردم برای ذره ای اکسیژن. و این حالت به مدت چندین ثانیه ادامه داشت تا من ارضا شدم.


    اصطلاح تونل نور رو شنیدین؟ مربوط به تجربه نزدیک به مرگه. خیلیایی که این تجربه ها رو داشتن، از تونل نوری صحبت کردن که حس میکردن یکی در انتهاش منتظرشونه. محققا میگن دلیل این اتفاق، آزاد شدن مقدار خیلی زیاد "دوپامین" در لحظه مرگ، در داخل مغزه؛ که باعث میشه حواس و ادراک آدم به هم بریزه و در لحظه مرگ چیزایی رو حس کنه که واقعیت ندارن. از طرف دیگه، میگن مقدار ترشح این ماده در لحظه اورگاسم هم بیشتر از حالت عادیه. هرچقد اورگاسم شدیدتر باشه، ترشح این ماده هم بیشتره. توی بعضی از فرقه های مذهبی هم برای رسیدن به حالتای خلسه و درک فرابعدی، به اورگاسم و رابطه جنسی دست دراز میکنن (مثل چیزی که توی فیلم "چشمان کاملا بسته" کوبریک نشون میداد). اون لحظه ارضای من، درحالی ریه هام در جستجوی ذره ای اکسیژن داشتن منفجر میشدن، دنیای اطراف من برای یک لحظه کاملا سفید شد. سفید از نور. و فقط شمایل مریم رو در برابر اون پس زمینه کور کننده از نور سفید میدیدم. این لحظه با پر شدن ریه هام از هوا، تموم شد، ولی این تجربه و یاداوری لحظه ای چیزایی که بالاتر گفتم، ذهنم رو به این فکر سوق داد که تونل نور من، نه تنها غریبه ای رو در انتهاش به انتظارم نکاشته، که آشنایی در ابتداشه. برای همین، اون لحظه، دستم رو دراز کردم و بدن مریم رو در آغوش گرفتم، بعد از اینکه اعصابم سر جای اولش برگشت، با صدای آهسته ای که ناشی از احساسات درهم اون لحظه ام بود، ولی با قلبی پر از اطمینان پرسیدم: «با من ازدواج میکنی؟»


    ادامه دارد...


    نوشته: The Bitch King

  • 36

  • 4




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 5 روز،19 ساعت
      • 10

    • خدمت خوانندگان گرامی، اگه میبینید متن به هم ریخته است و مخصوصا قسمت اولش، علائم - و + ابتدای دیالوگ ها رعایت نشده، تقصیر من نیست بخدا. من همونجوری که بود آپلود کردم، انتشارش توی سایت به هم میریزه بعضی چیزارو


    •   کارخودشونه...
    • 5 روز،19 ساعت
      • 1

    • چرا فونتش اینجوری شد ؟


    •   Terminator1
    • 5 روز،19 ساعت
      • 1

    • پایان ندارد؟ (biggrin)


    •   Anjelina_zero49
    • 5 روز،19 ساعت
      • 1

    • اکبر هم فهمیده جقی هستی مورد شماره یک .


    •   zodiakxxx
    • 5 روز،19 ساعت
      • 2

    • دریک جمله


      از داستانت لذت بردم


      ناز قلمت داداش (rose)


    •   Mahsa_golden_girl
    • 5 روز،19 ساعت
      • 2

    • خيلي قشنگ بود بعد از مدتها يه داستان دنباله دار خوب خوندم منتظرم واسه آپلود قسمت بعدش :)


    •   Smoker70
    • 5 روز،18 ساعت
      • 1

    • اقا ناموسا یه سکس درس درمون نزاشتی تو داستانت حالمونو گرفتی همشو لابک زدم اینو دیس زدم برا تنبیه شدنت


    •   Mandil.hot
    • 5 روز،17 ساعت
      • 6

    • The Bich king
      چه تعابیر قشنگی از فیزیک و کوانتوم آوردی. چقدر زیبا عشق و خلقت رو به هم پیوند دادی. پسر تو یه نابغه ای.
      اصلا به دیس ها توجه نکن. هزار تا لایک برات کمه.
      آفرین آفرین. خیلی لذت بردم.
      درود برتو که امشب شادم کردی


    •   anonym.masi
    • 5 روز،17 ساعت
      • 3

    • عالی بود مرسی


    •   GaY.LovE.RashT
    • 5 روز،14 ساعت
      • 2

    • هزار تا لایک
      ادامه بده (rose)


    •   ADB
    • 5 روز،14 ساعت
      • 2

    • رسما فیلم هندی شد :|


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 5 روز،14 ساعت
      • 6

    • قشنگ مینویسی دوست عزیز،لایک۸تقدیم شد (clap)


    •   sepideh58
    • 5 روز،12 ساعت
      • 8

    • لایک 12
      خیلی خوب می نویسید
      ترکیب طنز و احساس و دلمشغولی ها و روزمرگی ها بی نظیره.
      نوشتن داستان چند قسمتی تبحر زیادی در نوشتن میخواد بخصوص طنز که روال خسته کننده ای نداشته باشه و شما بسیار خوب تا اینجا از پسش بر اومدی .
      بی صبرانه منتظر قسمت آخر هستم .
      موفق باشید


    •   _secretam_
    • 5 روز،11 ساعت
      • 3

    • در کل خوب بود دوست خوبم ...
      فقط سعی کن از + یا _ کمی استفاده کنین
      موبق و مانا باشین


    •   Caboos1
    • 5 روز،10 ساعت
      • 6

    • شده سریال ستایش
      شوخی میکنم بیچ کینگ
      قشنگ بود لایک


    •   رضاکافر
    • 5 روز،10 ساعت
      • 2

    • این قسمت جذابتر بود و کشش بیشتری رو ایجاد میکنه واسه خوندن قسمت بعد.ادامشو بنویس.ممنون


    •   TheBitchKing
    • 5 روز،10 ساعت
      • 3

    • اول یه تشکری بکنم از ادمین عزیز که سر این قسمت خیلی همکاری کرد باهام، وگرنه بخش اول این قسمت خیلی به هم میریخت. همگی با هم: "ادمین دوست داریم"


      کارخودشونه...
      به جون خودم کار خودشون بود. اینکه درستشم کردن کار خودشون بود. من دخلی درش نداشتم!


      Terminator1
      دارد عزیز، جوش نزن. مگه میشه نداشته باشد. دیگه سایت هم صبر و تحملی داره. زیادی کشش بدیم، یه بیلاخ حواله میکنه میندازتمون بیرون!


      Anjelina_zero49
      شاید باورتون نشه، ولی رو پیشونیم هم بولد ایتالیک نوشته "جقی".


      Smoker70
      اگه اینطوری باشه که تو قسمت آخر فحشم میدین؛ چون اون قسمت وضعش ازینا هم بدتره! (biggrin) والا من همون قسمت اول هم گفتم این مجموعه سکس محور نیست. شما لطف داشتی لایک میکردی، الان دیسلایک زدی، فدای اون سر انگشتت که رفته رو دکمه دیسلایک. همین که وقت گذاشتین و خوندین، لایق تشکره.


      Kirchhoff
      (cry) (ok) (cool)


      secretam
      وقتی شما لایق تعریف بدونید که دیگه ... بخش اول این قسمت (که میشه پارت 6 مجموعه) کلا دیالوگه، کار دیگه ای نمیشد کرد. یا باید - و + میذاشتم، یا اول هر دیالوگ اسم گوینده رو مینوشتم، که اونطوری یکم زشت میشد قیافه متن! بعدشم کدنویسی سایت یه ایرادی که داره، وقتی ابتدای پاراگراف یکی از این دو علامت به تنهایی بیاد، موقع انتشار خراب میکنه ظاهر متنو. ادمین خیلی همکاری کردن که تا جای ممکن این اتفاق نیفته. برا همین تو بخش اولش، دیالوگای عباس علامت - اولشون نیست.
      باز هم یه دنیا تشکر بابت حمایتتون.


      ADB و Caboos1
      من میرم اسید بخورم ...


      zodiakxxx و Mahsa_golden_girl و Mandil.hot و anonym.masi و GaY.LovE.RashT و مردغمگین۱۰۰ و sepideh58
      تشکر بابت وقتی که گذاشتید و حمایتتون. همگی بسیار لطف دارین.


      رضاکافر
      خیلی وقته آپلود شده عزیز. هروقت ادمین صلاح بدونن منتشر میشه.


    •   میلاد1350
    • 5 روز،9 ساعت
      • 2

    • ((سرنوشت و ارداه هر دو تاش توهمند)) (rose) (rose) بسیار قلم شیوا و تخصصی داری دوست من .....
      واقعا یکی از دلایل اومدن هر شب من به اینجا اینه که داستانت رو بخونم .....
      مانا باشی
      عزتت زیاد :)


    •   وب.گرد
    • 5 روز،8 ساعت
      • 5

    • تونل نور.
      تجربه نزدیک به مرگ (devil)
      لحظه مرگ!
      به هم ریختن ادراک و حواس!
      حالت خلسه و درک فرا بعدی.
      احساسات درهم لحظه ای :)


      یعنی اون لحظه که یکی به یکی دیگه میگه«با من ازدواج میکنی؟» منظورته دیگه؟ (biggrin)


      بابا دمت گرم! اینجوریه؟ :)


      لایک۱۶.


    •   Forever.Love
    • 5 روز،8 ساعت
      • 4

    • قشنگ بود.لایک.نقطه.(:


    •   SSAa699
    • 5 روز،7 ساعت
      • 5

    • وای چه. داستان قشنگی :-*
      دمت گرم.
      19


    •   Analdriller2
    • 5 روز،6 ساعت
      • 2

    • عالی
      منم مثل دوستان نظرم اینه که یه کم این قسمت سکس و اروتیک بیشتری نیاز داشت ولی خوب نظر منه و نویسنده شمایی موفق باشی


    •   Caboos1
    • 5 روز،5 ساعت
      • 2

    • SSAa
      هر چی خوندم کشتاری و پاره پوره کردنی توش ندیدم که بخواد نظر تو رو جلب بکنه
      یکی رو باید مثه کالبد شکافی بکنن تو خوشت بیاد
      نگرانت شدم


    •   Saeid_Bokon
    • 5 روز،4 ساعت
      • 2

    • تا قسمت ۳ خوب بود یکم یاوه گوییش زیاد شدع و حس میکنم داره علکی کشش میدی میشه مثل قسمت های قلب جذاب و خنده دار بنویسی من تک تک قسمت ها وا به وا رفتم اما این قسمت انقدر شرور داشت چند پاراگاف نخونده میزدم میرفت


    •   SSAa699
    • 5 روز،4 ساعت
      • 3

    • خخخخخخخ
      چرا !!!کابوس جون یه قسمت داشت که مریم و پسره تو سکس وحشی شدن ورفتار مریم رو پسره تاثیر گذاشت این جاش خیلی عالی بود. (biggrin)


    •   Caboos1
    • 5 روز،3 ساعت
      • 2

    • نه به اندازه کافی لت و پاری نداشت
      باید بشینم به دقت بخونم ببینم کی کی رو اسفناک گاییده


    •   SSAa699
    • 5 روز،2 ساعت
      • 1

    • (rolling) (rolling)
      نمیری کابوس
      خخخخ اینجور وقتا پسر هست که اسفناک میگاد چون زورش زیاده اینجا هم قطعاپسره... (biggrin)


    •   Caboos1
    • 5 روز،1 ساعت
      • 1

    • اشتباهتون همینجاست
      الان دیگه دخترا میگان


    •   78Kian
    • 5 روز،1 ساعت
      • 2

    • داستان خوبی نوشتی،حوادث،جزییاتو تعریف حرکات همه چی به جای خودش


    •   TheBitchKing
    • 4 روز،23 ساعت
      • 3

    • میلاد1350
      این نظر شما به واقع مایه مباهاته برای امثال من.


      وب.گرد
      (biggrin) والا "با من ازدواج میکنی" از لحاظ اهمیت و دسترسی، یه چند پله ای بالاتر از "بده بکنیم" ـه. لذا مناسک قبلش هم باید به همین نسبت پیچیده تر باشن! ایشالا که درک میکنین!!!؟ (biggrin)


      Forever.Love
      ممنون از وقتی که گذاشتین و حمایتی که میکنین. (و تشکر دوبله، بابت اهمیتی که به نقطه میدین. این نقطه برا من خیلی مهمه.)


      Havijshoor
      متاسفانه منظورتون رو نفهمیدم عزیز. ولی بازم تشکر بابت وقتی که گذاشتین.


      SSAa699 و 78Kian
      خوشحالم که دوست داشتید.


      Analdriller2
      ابتدا تشکر بابت صرف وقت و حمایتتون. درمورد بخش دوم کامنتتون، جسارتا ارجاعتون میدم به نکته دوم مقدمه در قسمت اول داستان.


      Saeid_Bokon
      حقیقتش، بنده هیچ جا، نه توی مقدمه و نه متن داستان و نه تو بخش کامنت ها، نگفتم این داستان طنزه یا قرار بوده طنز باشه. از طرف دیگه، توی مقدمه قسمت اول هم گفتم که بخاطر طولانی بودن مجموعه، سعی کردم توی نوع نوشتار تنوع به کار ببرم که تا جای ممکن به تکرار نیفته. دلیل اینکه حس میکنید سبک نوشته ممکنه عوض شده باشه، احتمالا همینه. درمورد کش اومدن و آب بستن هم، گرچه ممکنه حق با شما باشه، توی پاسخ کامنت یکی از عزیزان روی قسمت سوم توضیح دادم که دلیلش چیه. با همه این حرفا، اگه حس میکنید وقتتون رو تلف کردم، صمیمانه عذرخواهی میکنم.


    •   hojjat.kirkolof
    • 4 روز،23 ساعت
      • 1

    • (wanking) (dash) (dash) (dash) (dash) (dash)


    •   R.B.behruz
    • 4 روز،21 ساعت
      • 2

    • بجز اون مطالب فلسفی اواسطش بقیه ش رو دوست داشتم، لایک ۲۵ تقدیم شد


    •   kavirsard
    • 4 روز،17 ساعت
      • 1

    • مثل همیشه
      تو بینظیری دختر


    •   Sinapc
    • 4 روز،3 ساعت
      • 1

    • عالیه خیلی کامل و خوب ?????


    •   Mardirani2020
    • 4 روز،1 ساعت
      • 1

    • من اولین بار که یه داستان دنباله دار رو توی سایت میخونم واقعا عالی بود لذت بردم ممنون


    •   Hooman.esf.59
    • 3 روز،15 ساعت
      • 1

    • در مورد این قسمت نظر نمیدم
      نمیخوام پیش داوری کرده باشم
      صبر میکنم قسمت بعدی آپلود بشه
      عجالتا لایک
      فقط بخاطر عدم وجود پاراگراف برعکس


    •   nima729393
    • 2 روز،22 ساعت
      • 1

    • آقا خدایی دمت گرم کاش تو تله یه کا نال میزدی
      خیلی منتظر قسمت بعدیشم


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 روز،21 ساعت
      • 1

    • داستان خیلی خوبیه ولی چرا خلاصه قسمت بعد نداشت؟ اونش خیلی بامزه بود


    •   iaminvincible_25
    • 2 روز،19 ساعت
      • 1

    • قسمت بعدی این کو پس؟ چند روزه هی میام سایتو به عشق این چک میکنم


    •   TheBitchKing
    • 2 روز،18 ساعت
      • 0

    • R.B.behruz
      اصن له شدم برادر! اون تیکه که شما میگی فلسفی (که من میگم ابراز عقاید) مورد علاقه خودم بود :( . با این حال مرسی از حمایتتون


      kavirsard
      بینظیر شاید، ولی دختر نه! (biggrin) ممنون از دلگرمیتون.


      Sinapc و Mardirani2020 و نازنینNazanin
      حمایت شما و وقتی که شما صرف کردید سزاوار تشکر بسیاره.


      nima729393
      شما بسیار لطف دارید. ولی اومدیم و زدم، توش چی بنویسم؟ از سیاه روزی هام بگم!؟ حرفا میزنید عزیز.


      پروفسور بالتازار
      شانس که نداریم جناب پروفسور. یه چیزی هم که ملت دوست داشتن سایت ترکوندش.
      حقیقتش این قسمت رو آدمین لطف کرد یخورده ویرایش کرد که متن به هم نریزه، احتمال میدم اون تیکه سهوا حذف شده. ولی از قول یه کسی که میدونه چی بود، بهتون بگم چیزی از دست ندادین!


      iaminvincible_25
      چی بگم والا. خوشحالم که دوست میدارین. ولی قسمت آخرشو شنبه هفته پیش فرستادمش. نمیدونم چرا ادمین نمیذاره.


    •   bahmantmbax
    • 2 روز،2 ساعت
      • 1

    • از یک تا ده به داستانت ۷میدم، نسبت به داستانهای مشابه سایت خیلی خیلی بهتره، اگه نویسندگی رو ادامه بدی شاید تو هم یروز مثل هدایت تو پاریس خودکشی کنی! ادامه بده، منتظر نوشته های جدیدتم، راستی اون مثبت منفیا اول دیالوگها رو نذاری بهتره آدم قاط میزنه اینطوری


    •   _Azi_
    • 1 روز،21 ساعت
      • 1

    • عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو