داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

صیغه پردردسر (۵ و پایانی)

1398/09/15

…قسمت قبل

پایان ناتمام

لبه تخت نشسته بودم و داشتم گفتگویی که قرار بود با مریم داشته باشم رو به هزار سناریوی مختلف تو ذهنم بازسازی میکردم. منتظر بودم تا بیاد. دوست داشتم سریع تر بیاد تا حرارتم کم نشده. کافی بود لحظه ای پیش خودم بگم که مهم نیست، که ایدش بصورت زنجیره ای تو ذهنم پخش بشه، و واقعا همه چیز اهمیتش رو از دست بده. از من بر میومد. کم کم داشت سناریو ی نهایی، چیزی که میخواستم اتفاق بیفته، جوری که میخواستم گفت و گو رو شروع کنم، تو ذهنم شکل میگرفت. تقریبا مطمئن بوم که اگه مریم بیاد با چه جمله ای باهاش شروع میکنم به حرف زدن. صدای در اومد، مریم بود. شالش رو که داشت به آویز تو راهرو آویزون میکرد، منو دید و با تردید پرسید: «عه! سلام. قرار نبود عصر بیای؟» صورتشو که دیدم، تموم فکرا و تصمیمایی که پیش خودم گرفته بودم، بلکل فراموشم شد و اولین جمله ای که به زبونم اومد این بود: «نگو که بخاطر اونه.» مریم چشاش رو تنگ کرد و پرسید: «بخاطر کی؟» گفتم: «حمید». مریم همونطور با تردید نگام میکرد و انگار تو ذهنش داشت تصمیم میگرفت. انگار داشت دودوتا چارتا میکرد که چرا من امروز زودتر برگشتم و اینطور بحثی رو شروع کردم. و گویا به این نتیجه رسید که انکار جواب نمیده. درحالی نگاهش رو ازم میدزدید، آهسته گفت: «نمیدونم.» گفتم: «جواب سوالم آره یا نه بود. نمیدونم جواب نیست.» مریم با همون حالت و همون لحن، ولی با صدای بلند تر، همون جواب رو داد. گفتم: «دروغ میگی. میدونی. دلیلشم همونه. همین نمیدونم گفتنت یعنی یه درصدی هم دلیل حرفت حمید بوده» مریم آهسته اومد کنارم نشست و دستم رو با دوتا دستش گرفت. آهسته گفت: «امروز مارو دیدی؟» دستم رو کشیدم و پا شدم.

-«فقط بگو چرا.»
+«چرا نداره. یه هفته با هم بودیم، ولی اونطوری که دوتامون میخواستیم پیش نرفت. تو هم آخر هفته باید برگردی سر خونه زندگیت. لازم نیست یه هفته دیگه هم ادامش بدیم.»
-«اونطور که میخواستیم پیش نرفت؟ مگه قرار بود طور خاصی پیش بره؟ اونطوری پیش رفته بود که بگی دوسم داری. چطوریه که الان اینطور فکری میکنی؟ اگه … »
+«وقتی در جواب دوست دارم، میگی “چه خوب”، چه فکر دیگه ای باید بکنم؟ وقتی …»
-«بابا اونو که به شوخی گفتم خیر سرم.»
+«اون لحظه، لحظه شوخی نبود. اگه حست نسبت بهم مثل حس من نسبت به تو بود، اون لحظه اونقدر درکم میکردی و اونطور جوابی نمیدادی.»
-«اینطوری نگو. اگه عاشقت نبودم، دیشب بهت پیشنهاد ازدواج نمیدادم. اگه عاشقت نبودم بعد از دست رد زدنت به سینم، الان اینطور حرص نمیخوردم بخاطرت.»
+«نگو این چیزا رو. همون دیشب بهت گفتم ازدواج رو فراموش کن دیگه حرفشم پیش نیار. ازت خواستم …»
-«نمیخوام فراموش کنم. اگه چیز فراموش شدنی ای بود اصن به زبون نمیاوردمش.»
+«ازت خواستم هفته دوم عقدمون رو ببخشی، تو هم قبول کردی. دیگه نباید پیشنهاد ازدواج بهم میدادی. دیگه نمی‌بایست در موردش حرف … »

داشت سعی میکرد که بحث رو بپیچونه. برا همین با صدای بلندی که بقیه حرف مریم رو توی خودش گم کرد، گفتم: «منم ازت خواستم که بگی چرا بخاطر حمید؟» دوباره خیره شد به دستاش. جوابی نداشت، یا داشت و نمیخواست یا نمیتونست بده.

اونروز شانسی مریم رو از دور تو نمایشگاه دیده بودم. نگفته بود که قراره بیاد اونجا. با خوشحالی خواستم برم استقبالش، که دیدم تنها نیست. با یه یارویی داره حرف میزنه که یکی از آخرین کسایی بود که مشتاق دیدنش روی این زمین بودم. همون کسی که فکر میکردم به احتمال زیاد اینجا پیداش نمیشه. همون حمید ی که شده بود رئیس یه شرکت صادرات سنگ ساختمانی و به عنوان رئیس، آخرین کسی بود که باید تو غرفه شون پیداش میشد. برای همین، اون شب توی شهر بازی از دهن خورد شدم در اومده بود که حمید الان کجاست و چکارست. وقتی دوتاشون روبروی هم در حال صحبت دیدم، اول فکر کردم که فقط در حد آشنایی قدیمشون دارن احوال پرسی میکنن. ولی وقتی پا به پای هم راه افتادن به سمت در خروجی، زانو هام سست شد و نتونستم جلوتر برم. با همه اینا، بازم نمیخواستم فکر بد به دلم راه بدم. رفته بودم سمت غرفه شرکتشون، به یارو گفتم که من همشاگردی حمید بودم و قرار بوده امروز ببینمش. گفت که تا همین الان اینجا بوده و با یکی رفته کافیشاپ نمایشگاه و احتمالا تا آخر ساعت باز میاد. پرسیدم که طرف رو میشناختی؟ گفت نه، ولی دیروزم اومده بوده سراغ رئیس رو میگرفت. این رو که گفت، به دلم زد که دلیل اینکه مریم ازم خواسته که هفته دوم رو بیخیال بشیم، ممکنه حمید باشه. وقتی به غرفه برگشتم، حواسم رو نمیفهمیدم و بلاخره بیخیال شدم و برگشتم هتل. که برگردم اینجا و مریم اینطور جوابم رو با سکوت بده. ذهنم قفل کرده بود. به عمرم اینطور درموندگی رو حس نکرده بودم. اگه عصبانیتم بخاطر وجود حمید نبود، اشکم در میومد. ولی توی تموم اون درموندگی و عصبانیت، چیزی که عقلم رو سر جاش نگه میداشت، علاقم به مریم بود. اون لحظه نمیخواستم با یه رفتار در اثر بیفکری، بیشتر ازین از خودم برنجونمش. میدونستم مریم کسی نبود که بخاطر یه شوخی، اینطور نظرش نسبت بهم برگرده. حتما اتفاقی افتاده بوده بین دوتاشون. با همون لحن قبلی، پرسیدم: «تو کافیشاپ بینتون چی گذشت؟» گفت: «اتفاق خاصی نیفتاد. یه قهوه مهمونم کرد، ازم عذرخواهی کرد، یکم هم درمورد قدیما حرف زدیم. اگه باور کنی» تصمیم گرفتم باور کنم. برای همین پرسیدم: «دوسش داری؟» بازم خیره به دستاش، جواب داد: «بحث دوست داشتن نیست.» مغزم فلج شد و داد زدم: «پس بحث چیه لامصب. بابا منم آدمم. دو کلوم جواب آدمی بده بهم بلکه خفه شم دست از سرت بردارم»

مریم شروع کرد به اشک ریختن. اونقد عصبی بودم که برام مهم نبود گریه کردنش. اولش فکر کردم این واکنش، حداقل از سکوت بهتره. ولی بازم نه، انگار گریه کردنش رو به شکل فراری از پاسخ دادن میدید. خودم چشام خیس شده بود. گفتم: «پس دوسش داری. بخاطر قد و قیافشه که من ندارم؟ بخاطر پولشه که من ندارم؟ بخاطر اخلاقشه که من ندارم؟ بخاطر …» نذاشت حرفمو تموم کنم. گفت: «تو خبر نداری، نمیفهمی. پس قضاوت نکن.» گفتم: «پس بفهمون بهم. خیلی کار سختیه؟» داد زد: «آره، کار سختیه. تو تموم عمرت رو سوار زندگیت بودی. تموم عمرت هرچی خواستی، دنیا یا خودشو یا راه رسیدن بهشو برات فراهم کرده. هرچقدر هم سختی کشیده باشی که به اینجایی که هستی برسی، همراهی خونواده و دوستات باهات بوده. هر لحظه که بخوای میتونی کل گذشته تو پشت سر بزاری و فراموش کنی، چون نه برای خودت و نه بقیه اهمیتی نداره. چون پسری، چون جای من نبودی و نیستی. اگه قبل ازدواجت با یکی میبودی برات برد حساب میشد، ولی برای من باخت بوده. کسی که برنده اس راحت فراموش میکنه و فراموشش میکنن. ولی بازنده باید باختشو جبران کنه تا خودش و بقیه یادشون بره. فهموندن این چیزا به شما مردا سخته، چون هرچیزی رو میندازین تقصیر انتخاب خودمون. ولی وقتی بحث این باشه که چرا انتخابای ما باید همیشه دو سر باخت باشه، خودتون رو به نفهمی میزنید. اگه این چیزا رو میفهمیدی، این سوالو ازم نمیپرسیدی که چرا.»

گفتم: «منظورت از جبران چیه؟ چیو میخوای جبران کنی؟ میخوای به خودت ثابت کنی که براش چیزی بیشتر از یه دستمال یه بار مصرف بودی؟ یا میخوای به اون ثابت کنی که اشتباه کرده انداخدتت دور؟» اینبار با جیغ گفت: «اینطور درمورد من حرف نزن» با صدای آروم تر ادامه داد: «چرا درک نمیکنی؟ چرا فک میکنی باید حتما چیزی به کسی ثابت بشه؟ حمید قبل از تو اولین و آخرین کسی بود که بهش گفته بودم دوسش دارم و واقعا هم دوسش داشتم. پریروز که گفتی حمید هم تو نمایشگاس، میخواستم برم پیشش و تف بندازم تو صورتش. فرداشم رفتم ولی نبود. امروز که رفتم دیدم اون آدم سابق نیست …» گوشام رو گرفتم و رفتم تو راهرو. نمیخواستم بشنوم که اقرار میکنه که اینقدر آدم احمقیه که دوباره خام این آدم شده. وقتی متوجه شدم هنوزم داره صحبت میکنه، برگشتم.

-«اگه بگی دوباره خامش شدی، یعنی داری به حماقتت اعتراف میکنی» دوباره جیغش بلند شد:
+«خفه شو و گوش کن بجای اینکه گوشاتو بگیری و حرف مفت بزنی. کی خواست بگه عاشقشه؟ گور پدر خودش و قیافش و مال و اموالش و اخلاقش.»
-«پس چرا بخاطر اون تصمیم گرفتی از من جدا شی و پسم زدی؟»
+«من اینو نگفتم. حرف تو دهن من نذار»
-«چرا. وقتی نمیگی نه، یعنی آره. اصن اینم نه، رفتارت تلویحا همینو میگه. اگه بخاطر اون نیست، پس بگو چرا نمیخوای باهام ازدواج کنی؟»
+«همون دیشب بهت گفتم.»
-«نه. دیشب گفتی نمیتونم قبول کنم. نگفتی چرا نمیتونی؛ عیب و ایرادی دارم که خودم خبر ندارم ازش؟ الانم بجای جواب دادن هی بحث فلسفی میبافی برام»

دوباره دادش بلند شد: «وقتی میگم نمیفهمی یعنی همین. نمیفهمی که گذشته من و تو با هم فرق میکنه. نمیفهمی که برداشتمون از گذشته هم با هم فرق میکنه. نمیفهمی که احساس من نسبت به گذشتم با احساس تو نسبت به گذشتت فرق میکنه. تنها چیزی که تو از من و گذشتم میدونی هموناییه که پریروز برات تعریف کردم. با همین قدر دونستن و سه روز مسافرت، بهم پیشنهاد ازدواج دادی و اینقدر فهم نداری که جواب نه رو قبول کنی. الان گیر دادی که چرا. میخوای بدونی چرا؟ چون اگه تو همونقدر از من میدونستی که این پیشنهاد رو دادی، من همینم ازت نمیدونم. شناخت من ازت در حد همین چند روزه. از کجا بدونم که تو و خونوادت مثل شوهر قبلیم نباشن. وقتی حتی ترسیدی در مورد صیغه کردن من بهشون چیزی بگی. وقتی حتی یه دوسِت دارم رو، حتی فقط بصورت لفظی هم حاضر نیستی به زبون بیاری.»

الان دیگه از دست خودم هم عصبانی بودم که چرا بهش اجازه دادم منو سیبل کنه. شاید بخاطر عصبانیتم بود که منظورش رو نمیفهمیدم و حس میکردم داره از جواب دادن طفره میره. ولی بلاخره همین عصبانیت کار دستم داد و گفتم: «چکار به خانواده من داری. ازت خواستم با من ازدواج کنی نه خانوادم. منم همینی ام که این چند روز دیدی. معلوم نیس چه ریگی به کفش خودته که اینطور از تعهد میترسی. که تا دیدی داره برای خودت جدی میشه قضیه، تا دیدی یکی داره وابستت میشه، اینقد راحت تصمیم گرفتی که بیخیال همه چی بشی.» مریم چشاشو از کنجکاوی و عصبانیت تنگ کرد و گفت: «منظورت چیه ریگی به کفش منه؟ چی میخوای بگی؟» من دیگه کارم از فهمیدن گذشته بود و فقط میخواستم آزارش بدم، گفتم: «میدونی منظورم چیه. هیچ زن سالمی اینقد راحت پیشنهاد مسافرت راه دور رو با یه غریبه قبول نمیکنه. هیچ زن سالمی اینطور سر مسائل جنسی با یه غریبه راحت نیست هیچ زن سالمی … » مریم پاشد و شروع کرد به در آوردن لباساش. همزمان گفت: «برای تو چه فرقی میکنه؟ مگه نیتت از اول همین نبود که یکی رو همرات داشته باشی که شب زیرخوابت باشه؟ چرا الان برات مهم شده؟» لباساش رو کامل در آورد و با عصبانیت ادامه داد: «بیا این من، مث همون فاحشه ای که تو ذهنت ازم ساختی، هرقدر و هرطور خواستی ازم استفاده کن و بعد ولم کن تا فکر ازدواج از سرت در بیاد. تا دیگه حس نکنی کسی سرت کلاه گذاشته. به من و خودت ثابت کن هیچ فرقی با حمید و شوهر قبلیم و بقیه حرومزاده های این دنیا نداری.» این رو که گفت، متوجه شدم چه غلطی کردم و چطور دلش رو شکستم. بدن برهنش رو به روم بود، ولی ذره ای حس شهوت توی وجودم پیدا نمیشد. از دست خودم، از دست مریم، از دست حمید، بیشتر از همه از دست این دنیا که خوشیاش رو تا از دماغ آدم بیرون نکشه ول نمیکنه، از دست زمین و زمان عصبانی بودم. ولی عصبانیتم اجازه نمیداد کوتاه بیام. همزمان، دیگه بسم بود هرچی امروز کشیده بودم. همین 10 دقیقه بحث با مریم، به اندازه عمری پیرم کرده بود. برا همین خواستم ته قضیه رو ببندم؛ برای همین چیزی رو بهش گفتم که باید همون اول به خودم میگفتم: «میدونی، دیگه مهم نیست. نه تو، نه گذشتت، نه الانت، نه حمید، نه شوهر قبلیت، نه این بحثمون، نه ابراز علاقت، نه پیشنهاد ازدواج من، نه هیچی؛ هیچکدوم دیگه اهمیتی ندارن. این یه روزی که از عقدمون مونده هم باشه برا خودت. فقط برو ازینجا تا هم خودت راحت بشی هم من. دیگه ازین لحظه من و تو محرم هم نیستیم.» دیدم همینطور وایساده و با بهت خیره اس بهم. خواستم زهر آخرم رو هم بریزم، برا همین گفتم: «چرا وایسادی؟ منتظر مهریه ـتی؟ نترس من حرومخور نیستم. اومدم شهرمون میخرم میام میـ …» مریم اومده بود جلوی من و یکی محکم خوابوند تو صورتم، برگشت لباساش رو از روی زمین برداشت و رفت سمت کمد دیواری و مشغول پر کردن چمدوناش شد.

من رو تخت به سمت پنجره نشسته بودم و صورتم رو میمالیدم. وقتی متوجه صدای قدمای مریم شدم، روم برگردوندم طرفش و دیدم که چمدونا و ساکش رو دستش گرفته و میره به سمت در. از انتهای وجود خسته بودم و نه رمقی داشتم برای اینکه جلوش رو بگیرم و نه انگیزه ای. گوشم هم همچنان زنگ میزد، ولی نمیخواستم آخرین چیزی که ازم یادشه، سیلی ای باشه که تو صورتم زده. برا همین قبل اینکه درو باز کنه، با طعنه گفتم: «الان دیالوگت نباید یه چیزی تو مایه های “تو لیاقتت بهتر از منه” باشه؟» و مریم تیر خلاص رو زد: «من دروغگو نیستم»، و درو بست و رفت و جمله «چرا، هستی» من تو دهنم ماسید. همچنان خیره به در بودم که متوجه شدم تلفن اتاق داره زنگ میخوره. پذیرش هتل بود: «معذرت میخوام جناب پوربهرام، دو نفر از مهمانانمون با ما تماس گرفتن و گفتن از اتاق شما و خانومتون صدای دعوا بلنده. آیا مشکلی پیش اومده؟» گفتم: «من معذرت میخوام. مشکل همین الان از در رفت بیرون.»


تا حالا ازون لحظه ها داشتین که روحتون رو تکون میده؟ ازون لحظه های خودشناسی که نقطه عطف زندگیتون میشه؛ و همون لحظه خود به خود میفهمید که دیگه اون آدم سابق نیستید و نخواهید بود؟ من ازین لحظه ها دو سه تایی داشتم. اولین بار روزی بود که خانوادم، خودم و وسایلم رو جلوی خوابگاه دانشگاه پیاده کردن و رفتن، من رفتم تو اتاق خالی، وسایلم رو باز کردم و پیش خودم گفتم «خوب، حالا چی؟». ولی شدید ترین نوبت، لحظه ای بود که مریم پشت در اتاق هتل ناپدید شد. اون لحظه یه چیزی درونم مرد و صدای جون دادنش رو هم شنیدم. اولین کاری که کردم، زنگ زدن به مادرم بود که شاید صداش آرومم کنه. ولی بعد 5 دقیقه متوجه شدم چقد حرفاش تکراریه. فردای اون روز که روز آخر نمایشگاه بود، تنها کاری که کردم، نشستن بود و انتظار برای پایان روز. انتظار برای اینکه از این شهر بزرگ و خاطره مضخرفش فرار کنم.

بیابونای کنار جاده از جلوی چشمم میگذشتن. برام سوال بود که از چی جاده و مسافرت خوشم میومده؟ وقتی که 90 درصد جاده های این مملکت رو بیابونای خاکستری و برهوت دربرگرفته؛ وقتی از هر 10 روز سال، 9 روزش آفتابه که مغز آدم رو بخارپز میکنه؛ وقتی که روبروم تا چشم کار میکنه آسفالت سیاهه و اطرافم خاک خاکستری. از خودم میپرسیدم که با صندلی خالی کنار دستم، کو لطف مسافرت. صندلی خالی یادم انداخت که الان مریم کجاست؟ آیا همون موقع برگشت خونه، یا الان همچنان تهرونه؟ راستش دیگه برام مهم نبود. بنزین “مهم نیست” کار خودشو کرد و تموم علاقم به همه چیز رو سوزونده بود. بیابونا از جلو چشمم میگذشتن، روز شب شد و شب روز شد و روز شب شد، و من رسیدم به خونه. خونه ای که اشتباه کردم که رهاش کردم. خونه ای که باید الان برام پناهگاه باشه، ولی نبود. خونه ای که من برای ساکنانش غریبه ام و اونا برای من غریبه تر. نع، دیگه قادر نبودم اونجا رو خونه بدونم. در اولین فرصت، ماشینم رو با یه چیز ساده تر عوض کردم و با بقیه پولش به اضافه پس اندازم و مقداری قرض، پول پیش یه آپارتمان رو جور کردم و زندگیم رو حبس کردم داخلش.

زندگی ای که تشکیل شده بود از خواب و کار و غذا و خواب. تعاملم با دنیا رو به حداقل رسونده بودم، چون اون دنیا ارزش تلاش برای زندگی کردن نداشت. همین که داخلش زنده بمونم برام بس بود. خانواده و رفقا متوجه تغییر من میشدن، ولی سر از چیزی در نمیاوردن. بجز یونس، کس دیگه ای از مریم خبر نداشت. اونم زیاد پیگیر نبود و فکر نمیکرد بین تغییر من با مریم ارتباطی وجود داشته باشه. همه فکر میکردن این حالت من یه فازه و به زودی رفع میشه و برمیگردم به حالت عادی. ولی حقیقتش، خودم کم کم داشت ازین سبک زندگی خوشم میومد. زندگی ای بدون هیچ نگرانی ای برای هیچی. زندگی بدون مسئولیت، زندگی بدون عذاب وجدان، بدون لذت، بدون زجر، بدون شادی، بدون غم. زندگی ای که صرفا گذروندن زمان باشه و زنده موندن.

چند ماهی گذشت و خودم و ملت اونقدر عادت کرده بودیم به این حالت جدید، که یادم نمیومد زندگی قبلیم چه شکلی بود. آخرای آذر ماه بود، مادرم برای تولدم یه گوشی بهم داد و گفت: «اگه تا سال دیگه همین موقع زن نگرفته باشی نمیبخشمت.» پوزخندی زدم و گفتم: «زن میخوای برا من، خودت بیفت دنبالش. من نه حوصلش رو دارم، نه انگیزه شو» همین جواب برای مادرم کافی بود که خوشحال بشه و ماچم کنه. ولی من چشمم آب نمیخورد که یکسال دیگه میگذره، ده سال دیگه میگذره، عمری میگذره و من هنوز همینجام و در همین حالت. عصر دو سه تا از رفیقام خودشون رو برای تولدم دعوت کرده بودن به آپارتمانم. یکیشون گوشیم رو گرفت و وقتی پسم داد، روش تلگرام نصب کرده بود. گفت زشته با این سن و شغلت، هنوز ندونی تلگرام چیه. قبل از اون فقط یه زمانی فیسبوک داشتم، ولی وقتی دیدم به درد من نمیخوره، کلا رهاش کرده بودم. هیچوقت نیازی به تلگرام و واتساپ و اینطور پیام رسانا نمیدیدم. اگه چیزی ارزش گفتن میداشت، باید گفته میشد، رو در رو یا نهایتا با تماس نه با پیام. از طرفی، دنیای واقعی هم برام اونقدر کافی بود که نیاز به دنیای مجازی رو حس نکنم. تلگرام رو تا آخر اون شب باز نکردم. چون زیاد ازش سر در نمیاوردم، گذاشتمش برای زمانی که وقت و حوصله داشته باشم که باهاش درگیر بشم. شب که مفت خورا رفتن، یاد گوشی و تلگرامش افتادم. بازش کردم و توش اکانت ساختم. تموم که شد، جلوی چشمم یه صفحه سفید و آبی خالی بود. با خودم گفتم خو حالا که چی؟ الان قراره چکار کنم با این؟ گوشی رو انداختم رو میز و رفتم سراغ یخچال و یه ساندویچ کالباس درست کردم و نشستم جلوی لبتاپ به فیلم دیدن. یک ساعتی گذشته بود که صدای گوشی رو شنیدم. نگاه کردم دیدم پیامی اومده با یک کلمه «سلام». دور و اطراف صفحه رو نگاه کردم، اسم فرستنده رو اون بالا دیدم که یه بخشش کلمه “مریم” بود. یه لحظه قیافش، اون لحظه که خوابوند تو صورتم، اومد جلوی چشمم و ازینکه پاک کنم تلگرامو، منصرفم کرد. به هرحال جواب سلام واجب بود. نوشتم علیک سلام. نوشت: «خودتی عباس؟» نوشتم: «نباید باشم؟» نوشت: «میتونم ببینمت؟» تا فرداش جوابش رو ندارم. تا فرداش فکر میکردم که چی بینمون مونده؟ درمورد چی میخواد حرف بزنه. ولی باید میدیدمش. مهریش رو هنوز نداده بودم و تا همینجا هم زیادی معطل شده بود. بهش گفتم روز جمعه بیاد کجا تا ببینیم همو.

تا جمعه پول جور کردم و صبح جمعه سکه رو خریدم و رفتم سر قرار. مریم کنار خیابون وایساده بود. هنوز همون قیافه ای رو داشت که ازش یادم میومد. لباس معمولی و بدون آرایش، شاید یکم لاغر تر. کنار پاش که وایسادم، عقب ماشین سوار شد. پرسیدم خوبی؟ جواب نداد. کارت سکه رو از بین دوتا صندلی جلو گرفتم جلوش و گفتم: «شرمنده دیر شد.» نگرفتش و گفتم: «جدا از هر چیزی که بین ما گذشته و هرجور فکری که در مورد هم میکنیم، این یکی حقته. الان نگیری، فردا، نگرفتی، پسفردا. نگرفتی پست میکنم در خونت.» مریم همچنان ساکت بود. سکه رو که نگرفت، گذاشتمش تو داشبورد، ماشین رو راه انداختم تو خیابونا، و گفتم: «به هر حال بخوای یا نخوای، مال توـه. خب چکار داشتی؟» بی مقدمه گفت: «بگو ازم متنفر نیستی.» هنگ کردم با این سوالش. این چه وضع شروع گفت و گو ـه؟ اصن منظورش چیه و چرا باید اینو بپرسه؟ مگه کاری کرده بود که ازش متنفر بشم؟ پرسیدم: «منظورت چیه؟» باز تکرار کرد: «بگو ازم متنفر نیستی» ته وجودم داشت کرمی میلولید که بگم چرا متنفرم ازت. بگم بیچاره کردی منو با اون کارت. بگم زندگیم سر رفتار تو داغون شد. بگم بخاطر تو بود که هرچی بودم رو گذاشتم پشت سرم. ولی، ولی اولا من دیگه اون آدم قبل نبودم که گفتن این چیزا برام اهمیت داشته باشه؛ دوما خودم هم میدونستم ادامه این سبک زندگی بعد از اون چند هفته اول، همونقدر تقصیر دنیاست که پای انتخاب خودم. برای همین خواستم چیزی رو بگم که نه سیخ بسوزه نه کباب. گفتم: «بخاطر سیلی ای که بهم زدی میگی؟» فک کردم الان حرفم رو به شوخی میگیره و میخنده، ولی در کمال تعجب من گفت: «هم اون، هم چیزای دیگه.» بیشتر مطمئن شدم که جدا حرفایی برای گفتن داره. بیشتر مطمئن شدم که واقعا انتظار داره ازش متنفر باشم. توی یه لحظه تموم گفت و گومون تو اون اتاق هتل رو به یاد آوردم، ولی هرچقد بیشتر به اون دعوا فکر میکردم، هرچقد بیشتر روی حرفای خودم و مریم متمرکز میشدم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که مریم بیشتر دلیل داره که از من متنفر باشه تا من از اون. گفتم: «دلیلی ندارم متنفر باشم ازت. مگه کاری کردی که لایق نفرت باشه؟» از تو آینه دیدم که سرشو انداخته پایین. دوباره پرسیدم: «کاری کردی؟» همونطور که سرش پایین بود، آروم گفت: «گفتی متنفر نیستی، دیگه هرچی بگم هم قول میدی نظرت برنگرده؟» فکر نمیکردم امکانش باشه که بخواد چیز آنچنان ناجوری بگه. گفتم آره قول میدم.

و مریم شروع به تعریف کرد. تعریف کرد که وقتی اون شب توی شهربازی در مورد حمید بهش گفتم، باعث شدم که تموم خاطراتش با حمید رو بیاره جلوی چشمش و ثانیه ثانیه شون رو دوباره زندگی که. باعث شدم که به یاد بیاره که حمید چطور به اعتمادش خیانت کرده. به یاد بیاره که اولین و تنها عشق زندگیش چقدر راحت بهش دروغ گفت و رهاش کرد. به یاد بیاره که زندگی مثل فیلما نیست. به یاد بیاره که دوست داشتن همیشه به معنی دوست داشته شدن نیست. به یاد بیاره که پدر و مادرش چطور بخاطر کار حمید، مقصر دونستنش و پشتش رو خالی کردن. ازدواجش رو به یاد بیاره و زندگی مشترکش رو. تک تک طعنه های شوهرش و خونواده شوهرش. اینکه اون مرد هیچوقتی ذهنیتی که از روز اول ازش داشت رو پشت سر نذاشت و فراموش نکرد. اینکه خانواده شوهرش چطور مورد خطاب قرارش میدادن. اینکه بعد از طلاق، چقدر عدم اعتماد از طرف هر کس و ناکس دید که باعث شد تموم مدت قبل از آشنایی دوبارش با من رو توی بی اعتمادی مطلق به همه، سر کنه. اینکه آشنایی دوبارش با من، به زندگیش معنی جدیدی داده بود. یادآوری تموم این چیزا باعث شد که به کل رابطش با من شک ببره. شک نه از نوعی که توی صداقت رفتار و گفتار من تردید داشته باشه؛ شک در اینکه رابطه من و مریم چطور آینده ای خواهد داشت.
و این شک اونقدر در وجودش ولوله شدیدی میکنه، که طاقتش تموم میشه. تصمیم میگیره که رابطه من و خودش رو پیش از اونکه حساس تر و عمیق تر بشه تموم کنه تا حداقل فرصتی برای فکر کردن و فراموش کردن برای خودش بخره. ولی چون علاقش به من واقعی بود، نمیخواست طوری با من رفتار بکنه که آزار ببینم. ترجیح میداد که تموم کاسه و کوزه ها سر خودش شکسته بشه. برای همین خودش پیشنهاد اتمام رابطه رو داد. تا باعث نشه که مجبور به کاری بشه که من ناراحت بشم و پیشنهاد به هم زدن رو بدم. ولی دوتا چیزی که پیش‌بینیشون رو نکرده بود، یکی پیشنهاد ازدواج من بود، و اونیکی این بود که من شاهد گفت و گوش با حمید باشم. پیشنهاد ازدواج من باعث شد که به علاقه من به خودش ایمان بیاره، ولی بازم نمیتونست اون شک و تردیدی که از دو روز پیش به جونش افتاده بود رو بیخیال بشه. ازونطرف، اینکه من گمون کرده بودم که درخواستش از من میتونسته مربوط به حمید باشه، براش روزنه امیدی باز کرده بود که بتونه راحت تر منو ترغیب کنه به فراموش کردنش. ولی فکرش رو نمیکرد که باز شدن پای حمید به بحث، اونطور باعث عصبانیت من بشه. یعنی همون اتفاقی بیفته که مریم از اول سعی داشت که تا جای ممکن ازش اجتناب کنه. به بیراهه رفتن اون بحث، باعث شد مریم کنترلش رو از دست بده و از چیزایی حرف بزنه که نشون دهنده درونیاتش باشن. که البته من الاغ، از سر عصبانیت بیجام، متوجه هیچکدومشون نشدم. و در نهایت، همون لحظه ای که در بهت دقیقا همون اتفاقی بود که نمیخواست بیفته (رنجش من و درخواستم برای رفتنش) با گفتن اون جمله بیفکرانه باعث شدم که دوباره از هم بپاشه و اون سیلی رو به صورت من بنوازه.

و بعد از اون بحث و برگشتنش به خونه، شروع کنه به فکر کردن به این که من و رابطش با من، چقدر براش عمق و معنی داشته. و تصور این رو بکنه که به هم زدنمون چه تاثیری ممکنه روی خودش و من بزاره. و بعد از اون، فاز خودشناسی بگیره تا بلاخره بتونه به خودش بقبولونه که اولین قدم برای پیشرفت، تغییره. برای همین تصمیم میگیره در اولین مرحله اعتماد کنه در مرحله دوم، جبران. ولی هیچوقت نتونست خودش رو راضی به قرار گرفتن در برابر منی بکنه که احتمال میداد ازش متنفر باشم. برای همین چندین ماه صبر میکنه تا شاید من ازش بگذرم، یا بطور جایگزین، خودش من رو فراموش کنه. تا اون روزی که من تو تلگرام حساب کاربری ساختم و اعلانش برای مریم رفت. اون روز با دیدن اسم من روی صفحه گوشیش، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و به من پیام داد تا فرصت جبران رو به وجود بیاره. تا فرصت بخشیدن و بخشیده شدن رو پیدا کنه. پیام داد، چون نمیخواست من به عنوان یه مایه تنفر ازش یاد کنم.

متوجه شدم که پشت چراغ قرمز وایسادم و مریم حرفاش تموم شده. مطمئن نبودم کجای شهریم، کله کشیدم که تابلو یا نشونه ای رو بیابم، که چشم به سوپرمارکتی افتاد که با فروشندش آشنا بودم. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم که از مغازه یکم خرت و پرت بخرم؛ نیاز به یکم فکر کردن هم داشتم. موقع پیاده شدن نگام به مریم افتاد توی صندلی عقب. حقیقتش حرفاش زیاد تحت تاثیر قرارم نداده بود، ولی نگاه اون لحظه ش چرا. نگاه خیره و بیتفاوتی که به روبروش، به سمت هیچی خیره بود. نگاهی با چشمای خیس. خلاء خفه کننده ای توی نگاهش بود که منو یاد آخرین باری که قبل از جدا شدنمون دیدمش انداخت. اون نگاه خشمگینی که به دنبالش اون سیلی اومد. و قبلترش، اون نگاه شهوت آلودی که به دنبالش عشق اومد، و قبلترش، نگاه عاشقانه ای که به دنبالش اون بوسه اومد، و قبلتر از همه اونا، نگاه های شادمانی که همراهش صمیمیت میاورد. مقایسه نگت الانش با اون حالات پر احساس قبل برام ترسناک بود. ولی ترسناک تر از این، نگاه اون غریبه ای بود که موقع خروج از مغازه یارو، از توی آینه پشت پیشخون باهاش چشم تو چشم شدم. غریبه ای که به یاد میاوردم زمانی رو که خنده از لبش نمی افتاد؛ غریبه ای که زمانی اهمیت میداد، زمانی شاد بود و زمانی غمگین. زمانی عاشق بود، زمانی اونقدر خودش رو میشناخت که میخواست جای خالی زندگیشو پر کنه. ولی من دیگه الان این آدم پشت آینه رو نمیشناختم. نمیدونستم کیه و چی از زندگیش میخواد. این آدم نمیتونست من باشم؛ نمیبایست من باشم.

موقع برگشتن به ماشین، اینبار بجای اینکه چهره الان مریم رو با گذشتش مقایسه کنم، یا چهره الان خودم رو با گذشتم، داشتم خودم و مریم رو مقایسه میکردم. فکر میکردم تاثیر اون بحثمون روی مریم، اگه بیشتر از من نباشه، کمتر نبوده. وگرنه اینطور ابراز احساسی رو، یا در واقع اینطور ابراز عدم احساسی که مریم با نگاهش نشون میداد رو، نقش بازی کردنش کار هر کسی نیست. ولی باید تصمیم میگرفتم. باید دلم یک دل میشد که آیا ارزشش رو دارم که باز مسیری رو برم که دفعه قبل تهش برام ریده بودن؟ آیا زندگیم اونقدر بزرگ و ارزشمند هست که بخوام دوباره با بقیه قسمتش کنم؟ سوالای سختی بودن و جوابای سخت تری داشتن. ولی یه چیزی بود که در لحظه، تموم این سوالات رو ازم دور کرد. اونم چشای خیس مریم که تو صندلی عقب ماشین مچاله شده بود. این چشا حیف ان که خیس باشن. نباید اجازه میدادم. اون لحظه دیگه برام سوال و جواب و تصمیم معنی ای نمیداد. نایلون خرت و پرتا رو گذاشتم رو صندلی جلو و دوتا شیشه دلستر از توش کشیدم بیرون و بازشون کردم. در عقب رو باز کردم و سر پا نشستم کنار دست مریم. یکی از دلسترا رو گرفتم طرفش و گفتم: «مریم، یادته یه شب بهم گفتی دوسم داری؟ یادته چی بهت جواب دادم؟» مریم با تردید تو چشام خیره شد. ادامه دادم: «میدونی چرا؟» شیشه دلستر رو از دستم گرفت و با صدای آهسته خشدار بغض آلودش پرسید چرا؟ گفتم: «چون حتی ذره ای احتمال نمیدادم کسی مثل تو لایقم بدونه که عاشقم بشه. اون جمله رو که بهم گفتی، دیگه ذهنم مال خودم نبود که بخوام …» و بغض مریم با یه خنده چاق و چله ترکید؛ ازون خنده هایی عریض و گشادی که زمانی دلم میخواست خودم رو داخلشون غرق کنم. با دیدن اون خنده در اون لحظه، بعد از چندین ماه حس زنده بودن داشتم. حس میکردم دنیا چیزی رو بهم عرضه کرده که ارزش نگه داشتن و چسبیدن داره. اون لحظه دیگه گذشته ای توی ذهنم وجود نداشت؛ بلکه آینده رو جلوی چشمم میدیدم. اون لحظه مریم و خنده هاش جلوی چشمم بودن.

یک روزی مادر گرامی به تهدید رو آورد و حرف آخری رو زد. گرچه بهش گفتم به خودش مربوطه، ولی بازم نمیخواست مثل مادرای تو فیلما، دیکتاتوری عروس راه بندازه. من رو دوست داشت و خیر و صلاحم رو میخواست و میدونست که اونقدر عقل و شعور دارم که خودمو توی چاه نندازم. برای همین با انتخابم هیچ مشکلی نداشت. ولی خودم با دو دو تا چارتا کردنم مشکل داشتم. اینکه سر در بیارم که واقعا توی تموم این مدت چی بهم گذشت که رسیدم به اینجا!؟ زیرپا گذاشتن عزت نفسم و مصاحبه با اون چنتا زن اعجوبه، پیاده شدن اون مبلغ الکی توی محضر برای کاری که با هیچ عقل سلیمی جور در نمیومد، به گا رفتن دماغم، حبس شدنم تو توالت عمومی، آبروریزی مون جلوی اون جماعت و مامورا میون اون مجتمع، سرگردونی اون نصفه شب تو شهر غریب، اون مسمویت و اسهال ناجور، مو بردن دنده ـم، فحش خوردن از مهمونای مسافرخونه، رنده شدن اعصابم به دست اون سلمانی از خدا بیخبر، اون بحث و دعوای توی اتاق هتل، افسردگی بعدش، تغییر سبک زندگیم؛ … توی اون شب بهاری که داشتم بازم به این چیزا فکر میکردم، فهمیدم که همه و همه ی اینا موهبت بودن. همه شون راهنماهایی بودن توی یه مسیر پر دست انداز، که برسوننم به مقصدی پیش بینی نشده. به اون دردسر اعظمی که اون لحظه، با همون چشای میشی رنگ و با همون ابروهای خفنی که آرایشگر احتمالا نتونسته بود حریفشون بشه، و لباس سفید کنار دستم نشسته بود؛ و منتظر بودم که بگه بله؛ که بتونم دوباره ببوسمش.

                                                                                                                                          پایان

.
.
.

مواخره: عزیزی در کامنتی روی دو قسمت اول داستان (که به لطف ادمین گرامی شده بود یه قسمت) نوشت من ازوناییم که دریا برم باید با خودم آفتابه ببرم! حالا این قطعی اینترنت انتهای آبان که دقیقا مصادف شد با روز انتشار قسمت اول این داستان و روز آپلود کردن قسمت آخرش، به کنار. قضیه وقتی جالب تر میشه که یادم میاد این داستان رو روز اول به نیت یه کانال تلگرامی نوشتم؛ که بعد از 6 قسمت، تلگرام فیلتر شد و اون کانال کلا از رونق افتاد! (اگه حس کردین که زمان افتادن اتفاقات داستان، با زمان نوشتنشون ـ که گفتم مال بیش از یک سال پیشه ـ با زمان فیلتر شدن تلگرام با هم همخونی ندارن،باید بگم که درست فکر میکنید. اینم دلیل داره!!!)

به هر حال، از تمامی همراهانی که وقت و انرژی پای خوندن این مجموعه گذاشتن، کمال تشکر رو دارم. امیدوارم که نوشته هام ارزش این چند دقیقه وقت گرانبهاشون رو داشته بوده باشه.

نوشه: TheBitchKing


👍 64
👎 6
19790 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

823724
2019-12-06 22:21:59 +0330 +0330

داستانت خوب بود، تو قسمت آخر اشکالات ویرایشی زیاد داشت که اگر نبود ارزشش بیشتر میشد، لایک دوم تقدیم شد، بازم بخونیم ازت

2 ❤️

823729
2019-12-06 22:33:21 +0330 +0330

قشنگ بود مرسی :)

2 ❤️

823730
2019-12-06 22:34:19 +0330 +0330

دوماه بيشتره داستان نخوندم فعلا از سر رفاقت و هدر نرفتن زحمتت لايك.ايشالا داستان بعدي رو ميخونم نظر به نگارشت ميدم در حد سوادم البته

2 ❤️

823734
2019-12-06 22:42:26 +0330 +0330

عالی بود مرسی. سبک نوشتنتو دوس دارم مخصوصا اینکه به احساساتت شاخه و برگ میدی عالیه

2 ❤️

823761
2019-12-07 00:37:57 +0330 +0330

عالی بود ، خیلی خوب بود،
البته با تفسیر و تعبیرت در مورد سرنوشت و اراده مشکل داشتم و کلمه شانس رو کاملا قبول دارم اما در حیطه علم ( نه برداشتهای امروزه). شانس یه واقعیت انکارناپذیر در فیزیک و بیولوژیه.
خوب و روان و جذاب مینویسی، خوشحال میشم داستانهای بیشتری ازت بخونم.
مرسی دوست عزیز

2 ❤️

823764
2019-12-07 01:27:24 +0330 +0330

خیلی خوب تمومش کردی یهدهفته بود داشتم اینجا سرک میکشیدم ببینم قسمت آخر رو کی آپلود میکنی دمت گرم

2 ❤️

823765
2019-12-07 01:29:55 +0330 +0330

the bestttttttttttttttttt???

2 ❤️

823770
2019-12-07 03:19:51 +0330 +0330

ولی اصلا رفتار دختره داستان رو نفهمیدم که چرا رفته بود حمید رو ببینه و چه دیالوگی بین اون و حمید اتفاق افتاد درکل رفتارش تو دوقسمت اخد داستان به نظرم منطقی نبود

2 ❤️

823782
2019-12-07 04:39:59 +0330 +0330

لایک ۱۵ تقدیم شما

1 ❤️

823797
2019-12-07 07:31:55 +0330 +0330

تموم کن این بازیه کثیفو
لایک برادر

2 ❤️

823801
2019-12-07 08:01:47 +0330 +0330

خوب بود باز هم بنویس

1 ❤️

823807
2019-12-07 08:47:09 +0330 +0330

پایان داستان عاااالی بود به نظر من اصلا کلیشه ای هم نبود
موفق باشی

1 ❤️

823813
2019-12-07 09:08:05 +0330 +0330

طنزش رو دوست داشتم که البته بیشتر تو قسمت های قبل بود
شخصیت پردازی رو هم ایضا،خصوصا پسره
خلاصه ک دمت گرم
زودتر داستان بعدیت رو هم بذار که همین داستاناست ک وسط کار ذهن منو از دنیای واقعی فاصله میده…

1 ❤️

823819
2019-12-07 10:13:38 +0330 +0330

:-* :-* 🌹
منتظر داستان ** رهبر ۱۳سانته**
هستیم.
لایک ۳۱

2 ❤️

823860
2019-12-07 16:11:29 +0330 +0330

عالی بود. ;) 40

1 ❤️

823894
2019-12-07 20:58:56 +0330 +0330

دوست من برای اینکه فکر نکنی رو هوا گفتم ایراد ویرایشی داشت توجهت رو به چند نمونه جلب میکنم؛
ایدش=ایده ش یا ایده اش
تقریبا مطمئن بوم که اگه مریم بیاد.، مطمئن بودم
بلکل اگر عاریه از عربی باشه باید نوشته بشه بالکل و اگه فارسیه به کل صحیحه
در حالی نگاهش رو ازم میدزدید، در حالی که نگاهش رو ازم میدزدید
اصن= اصلا یا اصلن
و … از این دست اشتباهات که بیشتر تایپی هستش و با ویرایش برطرف میشه

اگه گفتم ایراد داره برای اینه که نوشته شما با ارزشه و حیفه که بهتر نشه با ویرایش صحیح.

بازم ممنون که می نویسی

1 ❤️

823992
2019-12-08 01:47:01 +0330 +0330

خیلی کصکشی!
(وی شدیدا با داستان و نویسنده حال کرده، داستان رویش تاثیری به غایت تخماتیک گذاشته و کلمه بهتری به ذهنش نمیرسد)

2 ❤️

823994
2019-12-08 02:24:59 +0330 +0330

حاجی تهش دختررو گرفتیش؟شرمنده من از قسمت سه به اینور هنوز نخوندم?
ولی حتما میخونم چون زحمت کشیدی وقت گذاشتی برا نگارشش،دمتم گرم??

3 ❤️

824033
2019-12-08 08:20:45 +0330 +0330

جالب بید خسته نباشی

1 ❤️

824039
2019-12-08 08:42:40 +0330 +0330

خیلی خوب بود منتظر داستان سانته ت هستیم

1 ❤️

824075
2019-12-08 13:58:16 +0330 +0330

خيلي قشنگ بود منتظر داستان بعديم

1 ❤️

824117
2019-12-08 20:30:54 +0330 +0330

آقا عاااالی بود
همه جوره به دلم نشست و میتونم بگم یکی از آموزنده ترین داستانای زندگیم بود.
دمت گرم دمت گرم دمت گرم دمت گرم

1 ❤️

824209
2019-12-08 23:19:30 +0330 +0330
NA

خیلی دوست داشتنی نوشته بودی … عالی بود و کییییف کردم از خوندن … ممنونم ازت

1 ❤️

824297
2019-12-09 14:27:23 +0330 +0330

واقعا تو مرد به تمام معنای

2 ❤️

824617
2019-12-10 13:16:44 +0330 +0330
NA

استاد قلم مثل همیشه عالی و جذاب انشالله در آینده شاهد نگارش اولین رمانتون باشیم

2 ❤️

824828
2019-12-11 09:53:29 +0330 +0330

من واقعا لذت بردم ممنون که اینو نوشتی

2 ❤️

824830
2019-12-11 10:02:55 +0330 +0330

من واقعا لذت بردم ممنون که اینو نوشتی

2 ❤️

825172
2019-12-12 18:11:00 +0330 +0330

like 🌹
khyLi aZ khondn daStan lezZzt bordm
copy paste zndgie man
زندگی ای بدون هیچ نگرانی ای برای هیچی. زندگی بدون مسئولیت، زندگی بدون عذاب وجدان، بدون لذت، بدون زجر، بدون شادی، بدون غم. زندگی ای که صرفا گذروندن زمان باشه و زنده موندن.

2 ❤️

825417
2019-12-13 12:04:39 +0330 +0330

اولش داستانت برام جنبه سرگرمی داشت ، نه که جذبش نشم و به تخمم بگیرم متنو … اما قسمت اخرو داستان تحول زندگیتو و شاید اندکی افسردگیت رو گفتی یاد خودم افتادم و بدجوری اخمام تو همه… عالی نوشتی و باعث شدی منم یکمی به زندگی درهم خودم فکر کنم … مرسی پسر‌‌

2 ❤️

859825
2020-03-24 02:43:38 +0430 +0430
NA

۷ و یازده دیقه صبح با داستانت اشک ریختم ?دلم کباب شد خیلی خوشحالم که مریم ذهنش آروم شد و یه خنده دید
چ داستان چ واقعیت ای خدا جوونا رو سر و ساموون بده
مخلصم عمو بهروز

1 ❤️

863496
2020-04-04 11:30:27 +0430 +0430

**حرفی نمیمونه برا گفتن! یه داستان فوقِ زیبا که اولش با چاشنی طنز شروع میشه و هرلحظه میخندونه تو رو. آروم آروم که میری جلو و بیشتر میخونی، یا بهتره بگم “صحنه ها رو میبینی حتی!”، میبینی چقد غرقش شدی! میبینی چقد ملموس ـه! چقد احساس گنجونده شده تو تک تک کلماتش…

جناب بیچ کینگ عزیز! قبلا گفتم، الآن هم میگم؛ طنزپرداز بزرگ سایت شمایی! طبیعیه کسی که خودش منتقده، انقد ماهرانه بنویسه و خواننده رو همراه کنه با هر احساسی که زمینه ی داستانش کرده. احسنت به شما!

جناب Abnabatkiri، صیغه پردردسر شاهکاره! شاهکارترش رو اگه میخوای، داستان خواهرانه رو بهتون پیشنهاد میکنم که نوشته ی بیچ کینگ عزیز هستن!**

1 ❤️

863556
2020-04-04 16:01:50 +0430 +0430

Abnabatkiri عزیز، خیر. شایسته ی اعدام نیستن. 😁

امیدوارم ایشون لینک ها رو در پروفایلشون قرار بدن. :)

1 ❤️

863558
2020-04-04 16:04:56 +0430 +0430

این رو هم بگم خدمتتون که اگه ایشون لینک رو قرار ندادن، میتونید در بخش جستجوی داستان، با سرچ کردن خواهرانه، داستان ایشون رو بخونید.

1 ❤️

906061
2020-08-05 16:44:49 +0430 +0430

دمت گرم

1 ❤️

906062
2020-08-05 16:46:05 +0430 +0430

دمت گرم

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom