صیغه پر دردسر (۱)

    مقدمه: بعد از 3 – 4 تا داستان که با اسمامی مختلف اینجا آپ کرده بودم و بازخوردای نسبتا خوبی هم داشتن، تصمیم گرفتم این مجموعه 9 قسمتی که یک سالی هست تو هاردم خاک میخوره رو، با نام کاربری خودم آپلود کنم. قسمتای بعدی هرکدوم به فاصله 24 ساعت از هم آپلود خواهند شد تا هروقت که نوبت انتشارشون برسه. لذا الان که دارین اینو میخونین، به احتمال خیلی زیاد بقیه قسمت ها هم آپلود شدن و در نوبت انتشار ان. یعنی اگه ادمین عزیز لطفش رو ازمون دریغ نکنه، مجموعه ناتمام نخواهد موند. فقط چنتا نکته وجود داره، که اگه میتونید قبلش بخونید و بعد برید سروقت اصل داستان.


    ـ اول اینکه این مجموعه گرچه به روایت اول شخص نوشده شده، ولی صرفا تجربه یکی از آشناهامه و من فقط یه آدم بیکارم که مقداری تخیل و اغراق و داستگویی بهش اضافه کردم؛ ولی بهتون قول میدم که چیزی از اصل ماجرا کم و زیاد نشده و اتفاقات کلیدیش رو به همون شکل که بوده، شاید با کمی اغراق، نوشته شده. خیلی هم تحقیقات کردم که چیزایی شخصا به داستان اضافه میکنم، تا حد ممکن با واقعیت جور باشن. و قبل از اینکه به خیانت در امانت متهم ام کنید، باید بگم که کل داستان رو قبلا به به اون آشنا نشون دادم و شفاها اجازه ش رو برای انتشار داستانش تو این سایت گرفتم.
    ـ دوم اینکه سکس، به هیچ وجه تم اصلی این مجموعه نیست. ممکنه حتی تو بعضی از قسمتاش هیچ محتوای سکسی ای به تعریف کلاسیکش وجود نداشته باشه. درواقع همین مقدار الکن رو هم فقط بخاطر خالی نبودن عریضه بهش اضافه کردم که احتمالا چون زیاد توانایی نویسندگی توی سبک اروتیک ندارم، چندان جالب هم نباشن. دیگه بد و خوبش رو به بزرگ خودتون ببخشید.
    ـ سوم اینکه هر قسمت این مجموعه گرچه با هم پیوستگی روایی و زمانی دارن، ولی میشه گفت داستان هرکدوم مختص به خودشه و شروع و پایان مشخصی داره؛ و بجز قسمت اول و شاید دو قسمت آخر، زیاد وابسته به قسمتای قبل و بعد خودشون نیستن.
    ـ چهارم اینکه با توجه به طولانی بودن مجموعه، خیلی سعی کردم با تاجایی که ذهن و قلم و سواد کم ام اجازه میده، تنوع توی نوع نوشتار به کار ببرم که زیاد خسته کننده نباشن. اگه احیانا دیدید که بعضی جاها سبک نوشته متفاوت میشه و شباهت به قبل و بعد خودش نمیده، دلیلش همینه.
    ـ نهایتا، تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق است به وبسایت معظم شهوانی و هر کسی که فکر کنه به درد جاییش میخوره! انتقادات سازندتون رو به جون و دل پذیرام (فحش هاتون رو هم). پیشاپیش از کسایی که نمیتونم پاسخگوشون باشم، یا کسایی که با نوشته هام باعث آزارشون شدم، یا اگه وقتتون رو تلف کردم، عذر میخوام.




    عرضم به درزتون که بنده از زمان عنفوان نوجوانی، عشق جاده بودم. سال سوم دبیرستان، همون هفته بعد از تولد 18 سالگیم، رفتم آموزشگاه رانندگی ثبتنام کردم برا گواهی نامه و بعد از رسیدن گواهینامه ـم، روز نبود که نفرین پدرم پس سرم نباشه که «قرمساق، این ماشین وسیله زندگیه. آخرش به گاش میدی و خونواده ای رو زمینگیر میکنی» ماشینش یه سمند پوکیده بود که عصرا میبردم تو کوه و کمر و شبا میبردم مسافرکشی و هرچی هم در میاوردم میذاشتم کنار که اولین فرصت یه ماشین بخرم. به هر حال دهن ماشینه زیر پای من داشت گاییده میشد که خدا زد و مارو برای دانشگاه فرستاد یه جایی اون دور دورا. 4 سال دانشگاه و 2 سال سربازی رو گذروندم و کار پیدا کردنم هم داستانی بود و دهنی ازم سرویس کرد، تا نهایتا تو یه شرکت خرید و فروش سنگ ساختمانی، تو بخش امور مشتریان یه میز و کامپیوتر و تلفن بهم دادن و ماه به ماه، نیمچسک (برابر با 1.31 چس مثقال تو سیستم SI) پولی به حساب میریختن. کارم هم این بود که تلفن مشتری رو جواب بدم و تو کامپیوتر دنبال نسخه قراردادش بگردم و نهایتا دست به سرش کنم تا خسته بشه و دیگه پیگیری نکنه (یا یه چیزی تو همین مایه ها. زیاد توی بحث فنیش عمیق نشید که اهمیتی نداره). تازه بعد دو سال حقوقم به یک چسک تمام رسیده بود. تو تموم این مدت، همچنان چتر خونه پدر گرامی بودم و خیال ازدواج و بدبخت کردن خودم رو هم نداشتم. و همچنان هم بزرگتین سرگرمیم یکی فیلم بود و یکی دور دور با ماشین تو جاده و بیابون و مسافرتای کوتاه. ولی بدبختی اینکه آدم پایه پیدا نمیشد که همراهیم کنه. دور و برم پر بود از یه مشت کونگشاد بی ذوق بیمایه که سرشون به گل و قلیون و دختر گرم بود. منم که اهل دود و دخانیجات نبودم، نهایت همراهی ای که ازشون نصیبم میشد، همون مسئله دختر بازی بود که تو اون زمینه به خاطر سر و زبون دار بودنم، کار و درامد داشتنم و مجرد بودنم، از نظر دوست دختر دچار مضیقه نبودم، ولی همچنان، همیشه هم مکان آماده برای زمین زدن دختر نبود. گاها رفقا دنگی، جنده ای جور میکردن که کف دستمون رو مرخصی بدیم، ولی اونم بیشتر از سه چار بار نشد.


    خلاصه اینکه سال 96، یه روز اوایل تیر رئیس منو خواست دفترش. منم تو فاز فیلما، نه که یارو ازین کله خشکای سپاهی ای که با یقه خفه و سی من ریش رئیس شده بود بود، گفتم میخواد بخاطر کونکلک بازیای ساعت کار، توبیخم کنه. ولی سه رب ساعت از ارزشای تجارت برون مرزی و ارتباط با دنیای خارج و رهنمودهای رهبر عنقلاب سخن‌سرایی کرد، و نهایتا حرفش این بود که باید یکشنبه هفته بعد نه، هفته بعدش بری تهران، برای «نمایشگاه بین المللی سنگ های تزئینی، معدن، دیلدو آلات و کیرخایه های مربوطه»، یکی از مسئول برگذاری غرفه شرکتمون باشی و روش نظارت کنی و چون تو بچگی تخم کفتر خوردی و زبانت هم از سطح آی ام بلکبورد بالاتره، اونجا مخ بازدیدکننده های داخلی و خارجی رو هم به کار بگیری و مشتری جور کنی. مخارج سفرت هم با شرکته، حق ماموریت هم بهت میدیم و ازین حرفا. اولین سوالم این بود که با چی برم؟ گفت یا با ماشین شرکت، یا اتوبوس و قطار یا وسیله شخصی.


    من منتظر همین عبارت "وسیله شخصی" بودم. 4 ماهی میشد یه کاپرا تک کابین نارنجی دست دوم خریده بودم و باربندش رو اتاق کرده بودم، و حتی تا دسشویی هم میخواستم برم، با این ماشین میرفتم. دنبال کوچکترین موقعیت تعطیلی طولانی بودم که بندازمش تو طولانی ترین مسیر ممکن و حض ببرم ازش. لذا با کله قبول کردم و قرار و مدار های بعدی گذاشته شد که زیاد اهمیت ندارن. چیزی که تو یک ساعت بعدی تو دفتر برام اهمیت داشت، این بود که تنها نباشم. میدونستم که رفیقام اینطور پیشنهاد ها رو قبول نمیکنن اگرم بکنن دنبال مفت خوری ان. مسافرت با خونواده هم که لطفی نداشت، دوست دختر هم امکانش کلا منتفی بود. تقریبا یک ساعتی روش فکر کردم تا این ایده ته ذهنم اومد که یه نفر رو صیغه کنم، همراهم ببرمش که هم تنها نباشم و هم استفاده ای ازش بشه! اولش حتی تو ذهنم هم خنده دار بود این ایده، ولی هرچقدر بیشتر بهش فکر میکردم، بیشتر با عقل جور در میومد. به هر حال، به چنتا از رفیقای جاکشم (همونایی که جنده جور میکردن قبلنا. همونایی که به معنای واقعی کلمه جاکش بودن) پیام دادم که آیا میتونن یکی دوتا زن مطلقه یا بیوه‌ی تر و تمیز هم سن سال خودم، بهم معرفی کنن که برا امر خیر میخوام. و تاکید موکد کردم که جنده نمیخوام. کسی رو هم نمیخوام که قبلا خودتون ازش سواری گرفته باشین! بعد از مسخره بازی ها فراوان و کسشر گفتناشون، تا آخر دو روز بعدش، 6 نفر بهم معرفی شد که قرار شد با معرفی کننده بریم برای مصاحبه هرکدوم! سه تاشون فردای اون روز و سه تاشون پسفرداش.


    چشمتون روز بد نبینه، این شیش نفری که باهاشون صحبت کردم، یکی از یکی گودزیلا تر. یکی قیافش شبیه عن کوبیده بود، دوتا شون که اسم صیغه رو آوردم گرخیدن، دوتاشون اسم سفر رو آوردم خایه کردن (حالا انگار میخوام بخورمشون)، یکیشون میگفت من صیغه بخوام بشم نهایتا روزانه (جنده بود. از پوزه بتونه کاری شدش معلوم میشد). ولی بدتر از همه یکیشون قیافه ران پرلمن (بازیگر نقش Hellboy اولی) رو داشت و هیکل اسبای آبی جنوب نیل رو و میگفت 24 سالمه (گه میخورد. همسن عمه ننه جان من بود)؛ و ناز و اداش رو دامپ تراک های کوماتسوی گلگهر نمیتونست بکشه. خانوم میفرمودن که «رابطه جنسی بیشتر یک بار در هفته راضی نیستم، مخارج زندگیم توی مدت متعه (!؟، بله منم نمیدونستم چیه) با شماست، باید برید گواهی بهداشت و آزمایش بیماری های خونی بگیرید، خون پدرت رو باید مهریم کنی، مسیر کیش دوبی رو اتوبان 6 بانده بزنی، شتر صالح رو باید از کوه دربیاری و بکنی تو کونت، یه ماچ هم از سر کیر پدرم بخوری». کلا بیخیال کل قضیه شدم و فهمیدم اینطور کارا مال فیلماست و دنیای واقعی، کیری تر از فکر و خیالات من جقیه.


    برگشتم به زندگی عادیم. آخر این هفته باید راه میفتادم تا روز شنبه برسم و یکشنبه بیفتم دنبال کارای غرفه. یه ترک لیست توپ آماده کرده بودم (حیف که افتاده بود تو دل تابستون و بارندگی نداشتیم) و ماشین رو هم بردم سرویس که مخصوصا کولرش سالم باشه، یه تخت مسافرتی (ازین برانکاردی ها) هم گرفته بودم که شب توی مسیر، الکی معطل مسافرخونه نباشم. میخواستم روز پنجشنبه قبل غروب راه بیفتم و خوش خوشون برم که شنبه برسم. که صبح پنجشنبه یکی از اون کسکشا به اسم یونس زنگ زد بهم. میپرسه: «هنوزم دنبال صیغه هستی یا نه؟ یکی برات جستم راست کارته. خودم هم تا دیشب نمیشناختمش، یکی دیگه بهم معرفی کرده.» گفتم «دیوث به کیا دیگه گفتی؟ آبرومون رو نبرده باشی.» گفت «خیالت تخت. دفتر خونه ازدواج معرفی کرده! جاکشای حرفه ای شهر همونان.» بنده خدا راست میگفت. نمیدونم چرا به عقل خودم نرسید که همون اول برم سروقت اینطور جاها که مجبور نشم رو بندازم به رفقا که اینطور جک و جنده ها جور کنن برام.


    کارام کامل انجام شده بود و عصر اون روز قرار بود راه بیفتم. برا همین اصلا امیدوار نبودم که نتیجه مطلوبی بگیرم. به هرحال، پیش خودم گفتم دیگه بدتر از اون نهنگ نخواد باشه. در بدترین حالت یه موضوعی برا خنده پیدا میکنم. برا همین به یارو گفتم برا ظهر یه قراری باهاش بذاره که صحبتی بکنیم. ولی تا ظهر دوباره فکرش تو ذهنم پررنگ تر و پررنگ تر میشد، تا جایی که پیش خودم میگفتم تا جایی که نخواد تیغم بزنه، حتی اگه قیافه آرمادیلو و اخلاق اژدهای کومودور هم داشته باشه، یه هفته تحملش میکنم که فقط تنها نباشم. ظهر مرخصی گرفتم و رفتم سر قرار. اونم چه قراری ... .


    من این دختره رو میشناختم، گرچه به جا نمیاوردمش. اون چشای میشی و ابرو های پاچه بزیش، اون یه دسته مویی که از گوشه شالش زده بود بیرون و فنری تا زیر چونش اومده بود، اون دماغ که توی یه زاویه خاص نامتقارن به نظر میومد، اون صدای جیغدار و اون لحن همیشه خودمونیش وقتی که ازونطرف خیابون من و یونس رو دید داد زد: «عباس، تویی که. چکاره ای پسر!». همه شون بدجور تو ذهنم آژیر آشنایی میزدن. ولی هرچی خیره میشدم به صورتش، نمیتونستم ازین ویژگی ها به یه جمع بندی برسم که این کیه که اینقد آشناس. خودشم فهمیده بود که من به جا نمیارمش، با یه لبخند گل و گشاد خیره شده بود بهم منتظر بود که اسمشو بگم. تا اینکه گفت «منم بابا، "مریدا"، خداوکیلی یادت نمیاد؟»


    مریم، ببعی مونث دانشکده مون بود. یکی از معدود همشهری هام توی اون دانشکده، و تنها دختر همشهری که من تو اون دانشکده میشناختم. ورودی سال بعد از من بود، ولی چنتایی درس رو باهم همکلاس بودیم. هیچوقت میونه مون صمیمی نبود، ولی به برکت همشهری بودن، همدیگه رو میشناختیم و دورادور سلام و احوال پرسی ای داشتیم. تا سال چهارم من، که آوازه حاضر جوابی و پر دردسر بودنش رو تو دانشکده پر بود. جوری تو هر طبقه از دانشکده میرفتیم، اولین صدایی که میومد، صدای جیغ این دختر بود که یا داره قهقهه میزنه یا بحث میکنه با یکی. خیلی قبل تر از اون، زمانی که یه ترم موهای فرفریش رو حنا کرده بود، هم اتاقیاش اسم مریدا (از انیمیشن شجاع) رو روش گذاشته بودن و تقریبا همه هم به همین اسم میشناختنش. کل سال سومم روش کراش داشتم، ولی چون همیشه دور و اطرافش پر بود، تنها نمیدیدمش که سراغش برم. آنچنان قیافه و هیکل مانکنی نداشت، ولی اخلاقش جذاب بود. ولی تو ترمای بعدی بیخیالش شدم و بعد از فارغ التحصیلی و تو سربازی کلا فراموشش کرده بودم.


    رفتیم تو یه کافیشاپ، نشستیم پشت یه میز و من همینطور در بحر تفکر بودم که این آدم رو چکار به صیغه! گویا خودش هم متوجه تعجب من شد و با اون صدای جیغ جیغیش شروع کرد به تعریف و تفصیل. نیم ساعت فقط فک زد توی تموم مدت تعریفش، من هرچی خاطره ازش داشتم اومد تو ذهنم و دیدم بجز سیمکشی دندوناش که برشون داشته، دیگه هیچ فرقی با 4 ـ 5 سال پیشش پیدا نکرده. حرفاش که تموم شد یادم اومد گذشته ها مال گذشته اس و منم هیچوقت تو کار نوستالژی و عشق و عاشقی نبودم که الان بخوام فاز بردارم. نگاه کردم به ساعت و دیدم دیره، خیلی سریع گفتم: «مریم جان، من یه صیغه دوهفته ای بدون ادا و انقولت میخوام، که تو سفر تنها نباشم.» یه شونه بالا انداخت و گفت: «باوشه. کی بریم، کجا بریم؟» گفتم: «تا 5 ساعت دیگه راهی تهرونم». اخم کرد و گفت «پس چرا نشستی؟ پاشو بریم محضر که الان میبندن.» اینطور پایه بودنش واقعا عجیب بود برام. مخصوصا بعد از تجربه ای که هفته پیش با اون 6 تا جادوگر داشتم. ولی از تک و تا نیفتادنش رو به فال نیک گرفتم و خودم جلودار شدم. مخصوصا اینکه واقعا ازین دختره خوشم میومد. با اون اخلاق رک و سر و صدا و منطق بی معنیش و جنبه داشتنش و شوخ و شنگیش و درکش از شوخی، لنگه خودم بود.


    راه افتادیم تا محضر بدون نیاز به نوبت تو بعدازظهر پنجشنبه پیدا کردیم، شد ساعت 3. خدا اون روز رو براتون نیاره، وارد دفتر که شدیم، دیدیم یه آخوند شپش زده ای که گردنش رو تبر نمیزد و ریشی به ابعاد جاروی سپور های شهرداری داشت و عمامه پر چین و شکنش میتونست بزازی ای رو از ورشکستگی دربیاره، نشسته پشت یه میز عریض و طویل، و یه قرآن و مفاتیح و ازین ادوات گذاشته یه طرفش و اونطرفش یه ال سی دی و کیبورد که نمیدونم به چکارش میومدن، جلوش هم یه دفتر ثبت قطور با یه تلفن. رفتیم جلو بعد از سلام، گفتیم که یه عقد موقت دوهفته ای رسمی میخوایم که یه برگه ای، مهری، کیرخری، چیزی داشته باشیم که برا هتل و مسافرخونه و ایست بازرسی کسی خفتمون نکنه که چکاره هم اید. شیخ بعد از اینکه کامل گوش کرد و به نشونه تایید سری تکون داد، با صدایی که اگزوز سوراخ مزدا هزار رو به یاد میاورد گفت: «انشاا... که به مبارکی و میمنت. بسیار مشعوف میشوم از دیدن چنین جوانان رعنایی که با توجه دقیق به اصول شریعت، گناه را از جامعه زدوده و با تلاش ...» یه رب ساعتی همینطور زر مفت زد و من از کسشراش ریدنم گرفته بود. و همچنان تو ذهنم، گردی عمامش رو به سان سنگ خلایی میدیدم، آزین شده برای ریدن من. تازه کسشر تفت دادناش که تموم شد، پا شد و دوتا کاغذ از کشوی کنار میزش کشید بیرون، بعد پاشد سلانه سلانه رفت پای کمد کنار دیوار و از بین جعبه های به هم ریخته تو کمد، یه چیزی مثل پوشه مقوایی، ولی از جنس گلاسه طلایی رنگ در آورد و شروع کرد به چرندیات پرسیدن و نوشتن تو دوتا برگه. تا قانعش کردیم بابا گیر به اذن پدر و گواهی بهداشت این خزعبلات نده، این چیزا واجب نیستن، حیرونیم لامصب، یه نیم ساعت دیگه هم گذشت. تازه بعدش یادش اومد که سین جیممون کنه که "عایا عروس خانوم عده نگه داشتن یا خیر". منو میگی، داشتم تو هارد نیمسوزم میگشتم که ببینم عده دیگه کیه که باید نگهش میداشتیم؟ مریم هم مثل من. در گوش پرسید: « من نمیدونم دارم یا نه. شما تو خونه تون ندارید؟» یه نگا به مریم کردم، یه نگا به شیخ و پرسیدم عده چیه حاج آقا؟ گفت یعنی آیا 40 روز از آخرین رابطه جنسی عروس خانم میگذره یا خیر؟ مریم خندش گرفت و تایید کرد. شیخ یه اخمی کرد، سرش کرد رو کاغذ جلوش یه چیزایی نوشت، بعد پرسید مهریه رو چقدر تعیین کردین؟ من تازه یادم اومد از بس عجله داشتیم، کلا یادمون رفت بحث مالی بکنیم. یه نگا به صورت هم انداختیم. معلوم میشد دوتایی داریم جلو خنده مون رو میگیریم. آروم پرسیدم چه کنیم؟ جواب داد «نمیدونم. نرخ دستم نیست.» شیخ گفت: «بدون مهریه امکانش نیست. باید مهریه ای تعیین بشه.» من یه نگاهی تو دفتر شیخ چرخوندم و گالش هاش رو کنار کمد گوشه اتاقش دیدم (مرتیکه گشاد، همین ها رو هم زورش میومده بپوشه. فقط نمیدونم الان چی پاش بود!)، خم شدم طرف مریم و پرسیدم یه جفت کفش خوبه؟ گفت چطور کفشی؟ با ابرو اشاره کردم به گالشای شیخ و گفتم ازونا. مریم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و ورگشت طرف شیخ و گفت: «حاج آقا، بنویس یک سکه بهار آزادی.» قیمتش (!) خوب بود نسبت به اون عجوزه های هفته پیش، مخصوصا اینکه ادا و اطوار قاتیش نکرده بود. ولی من از رو عادت چونه زنی ایرانیا، بی اختیار گفتم: «مگه شبی چند حساب میکنی؟» مریم چشاشو گرد کرد و لبشو گاز گرفت و با ابرو اشاره کرد به شیخ، که اون موقع داشت سرشو به تاسف تکون میداد، بعد با تشر گفت: «بزار هروقت خواستم بگیرم ازت عزا بگیر. گدا.» شیخ دوباره نگا کرد به دوتامون و گفت: «نمیخواید قبل از جاری کردن خطبه، یه صحبتی با هم داشته باشید . تفاهمی پیدا کنید؟» مریم برگشت گفت: «بیا. همینو میخواستی؟ حاجی شاکی شد» اون لحظه میخواستم خفش کنم این دختره پررو رو. بلاخره به هر زور و زاری ای بود، شیخ رو راضی کردیم که بیرونمون نکنه و بعد با همون صدای خواب آورش شروع کرد به خوندن خطبه با تموم اوراد و دعا های قبل و بعدش. انگار نه انگار یکی ممکنه عجله داشته باشه. تموم که شد و عروس خانوم بله رو گفت، یه چیزایی هم با خط خرچنگ قورباغش تو دفترچه هه پاکنویس کرد و گفت بیایم پاشون رو امضا کنیم. بعد مهرشون کرد و گفت ببرید پیش منشی که مهر رسمی دفترخونه (ازین مهرا که با منگنه کوب میزنن و جاش رو برجسته میکنه. مدرک لیسانستون رو نگاه کنید یکی پایینش داره!) رو هم بزنه زیر عقد نامه و یک نسخه برگه رو هم بایگانی کنه که دیگه گسی کیرتونم نتونه بخوره (آرزوی موفقیت هم برامون کرد). رفتیم سروقت منشی، کاشف به عمل اومد که هزینه پروندن حاجی از چرتش و این پنج شیش تا مهری که زیر این سه تا کاغذ زده شده، میشه 300 هزار فاکینگ تومن! دیگه جایی که آخوند جماعت باشه، عملا سر گردنه اس. باید می سلفیدیم، کاریشم نمیشد کرد.


    از دفترخونه که اومدیم بیرون، مریم بهم گفت خم شم. یه بوس کوچولو از لبم گرفت، بعد گوشیش رو آورد جلوی صورتم، رو ماشین حسابش نوشته بود 1,200,000/14=85,714.285. گفت: «ببین شوهر، شبی 86 تومن حسابت کردم؛ گدا. حالا ببرم خونه وسایلم جمع کنم بریم دیر نشه.» خونشون زیاد از خونمون دور نبود. وقتی پیادش کردم، گفتم میرم وسایل خودم رو جمع میکنم تا یه ساعت دیگه میام سراغت. آماده باش تا اون موقع. تو این یه ساعت تازه مغزم داشت سیگنال درست میفرستاد که این چه گِلی بود که من به سرم گرفتم. این یه هفته رو با یه آدم غریبه چطور بگذرونم. اصلا از کجا معلوم این ایدزی، سالکی، سوزاکی، بواسیری، مرضی ناشناخته دیگه ای نداشته باشه. کدوم خری اینطور عجله ای یکی رو از سر خیابون سوار میکنه میبره برا صیغه کردن؟ نکنه خفت گیر باشه و تو جاده وسط بیابون کون و ماشین نازنینم رو به باد بدم. با خودم گفتم باید قبل حرکت درمورد همه اینا صحبت کنیم. به پدر و مادرم هیچی نگفته بودم، نمیخواستم هم چیزی بگم. یه دوش سریع گرفتم، ازشون خداحافظی کردم و چمدون و کیفم رو انداختم تو باربند ماشین، رفتم همون نقطه ای که مریم رو پیاده کردم. کوچه خالی بود دوطرفش دوتا آپارتمان، هرکدوم 12 تا واحد که نمیدونستم واحد مریم کدوم از کدوم یکیه. خواستم بهش زنگ بزنم دیدم شمارش رو هم ندارم. چارتا فحش و نفرین به عقل ناقص خودم فرستادم که شنیدم یکی داره از بالا صدا میزنه حاج عباس، حاج عباس. نگا کردم، دیدم یکی با چادر گل گلی سفید از بالای تراس یکی از واحدا داره دستک میزنه و میگه بیا بالا وسایلم زیادن باید کمکم کنی. داشتم از پله هاش بالا میرفتم، به این فکر میکردم نکنه همین الان با یه گولاخ دیگه ای تیغ بندازن زیر گلوم و باقی قضایا. نکنه تو واحدش، یکی داشاق به دست نشسته باشه منتظر من؟ پشت در واحدش خواستم در بزنم، دیدم بازه. اینقده فاصله داشتم تا بیخیال شدن و به هم کشیدن کونم و فرار کردن. با ترس و لرز رفتم تو، در رو پشت سرم نبستم که درصورت لزوم بتونم به سرعت فرار کنم! از راهرو واحد که وارد پذیرایی شدم، تموم این توهمات از ذهنم خارج شد.




    اونجا وسط پذیرایی، مریم وایساده بود با یه سینی چایی تو دستش، یه نیم تاپ سیاه بدون بند تا بالای ناف تنش، و یه شورتک کشی قرمز یک وجبی به پاش. رونای بلوری و شکم صافش مغزم رو از کار انداخته بود. مبهوت این بودم این زنی که همین 4 ساعت پیش باهاش آشنا شدم، چطور با مردی که دست کمی از غریبه تو خیابون نداره، اینقد راحته. اون لحظه هم حشرم بدجور بالا زده بود، هم با اینکه محرم بودیم، چون اصلا باهاش آشنایی نداشتم خجالت میکشیدم. مریم، کون تاقچه ای و سینه سایز 85 نداشت، قد 180 سانتی نداشت، هیکل تراشیده ورزشکاری و با درصد چربی زیر 5 نداشت، ولی بدجور متناسب بود. روناش ضخیم بودن، شکمش صاف بود، برجستگی سینه هاش مشخص، گردنش باریک و مهمتر از همه اینا، سفید و سنباده زده بود. نمیدونم پاداش کدوم کار خوبم رو داشتم در قامت مریم میدیدم. اصن چی شده که این بشر رو زمین مونده که نصیب من بشه! بلاخره وقتی که مریم پشتش رو کرد بهم و با ناز و ادا خم شد که سینی چایی رو روی میز بزاره و کونش رو هم نمایش بده، زبونم به کار افتاد و با خجالت گفتم: «نمیای بریم مریم خانم؟ دیرمون میشه.» مریم نشست رو مبل و گفت: «اولا مریم، نه مریم خانم. دوما گفتی 5 ساعت دیگه. هنوز یه ساعت مونده، بیا چاییت رو بخور، این یه ساعت رو یه استفاده ای ببریم بعد بریم. من الان دو سالی هست با هیشکی نبودم و وضعم خرابه.» فکر همه چیز رو کرده بودم غیر اینکه خود این زن اینطور رک، کیر بخواد! من خودم تا 27 سالگیم، تعداد رابطه های جنسیم به تعداد انگشتای دوتا دست نمیرسید، ولی هیچوقت احساس نیاز آنچنانی هم نکرده بودم. دوست دختر و جنده اگه نبود، کف دستی بود و فیلم سوپری و دستمالی. ولی این دختر حداقل یک و نیم سالی شوهر داشته و بعدش هم آزاد بوده که با هرکی میخواسته باشه. گزینه خود ارضایی هم براش باز بوده ولی ... . وقتی دید من همینطور بهش خیره ام، اومد جلو و دستم رو گرفت کشوند و نشوند رو مبل و خودش رو به روم نشست رو پام و اول یه لب جانانه زبون دار ازم گرفت، بعد شروع کرد به وول خوردن و مالوندن ممه هاش به صورتم تا اینکه تاپش رفت کنار و سر صورتی دوتا سینه ش اومد بیرون. اون دوتا رو که دیدم، عنان از کف دادم. دست انداختم زیر بغلش، بلندش کردم و لموندمش رو مبل و خودم زانو زدم رو زمین و شروع کردم به خوردن سینه هاش. مریم سرش رو رو به بالا کرده بود و با دستاش مبل رو چنگ مینداخت و ناله میکرد. تاپش رو از تنش در آوردم و رفتم سراغ شرتکش. بند گره ای شرتکش رو باز کردم و با یه حرکت تا زیر زانو کشوندمش پایین. کسش شیو شده کامل نبود (درک میکردم. وقت نداشت آنچنان به خودش برسه تو این یه ساعت) ولی صورتی بود و به آب افتاده بود. یکم که با کسش ور رفتم و انگشتش کردم و دو دل بودم برای خوردن و لیسیدنش، یهو مریم انگار عقرب گزیدتش، خیز برداشت و شلوار منو گرفت و خواست بلند شه و خیر سرش مثلا شلوارم رو در بیاره، من ازین حرکت ناگهانیش ترسیدم و روم رو برگردوندم طرفش، اونم در حال بلند شدن، با پیشونی رفت تو دماغم.


    دنیا دور سرم سیاه شد و پخش زمین شدم. اگه تجربش کرده باشین میدونین درد دماغ درد متفاوتیه. نه مثل درد بیضه فلج کننده اس، نه مثل درد کوفتگی، میشه باهاش کنار اومد، نه مثل درد شکستگی باز دلخراشه (هر سه تا رو تجربه داشتم!). ازون درداییه که بخاطر آناتومی دماغ، اشک آدم مطمئنا در میاد. اونم وقتی که طرف با اون شدت برخورد کنه. مطمئن بودم دماغم شکسته. چشام از اشک جایی رو نمیدید، و فقط صدای ناله و خنده همزمان مریم رو میشنیدم. دختره بی دست و پا داشت به من فحش میداد و میخندید. ولی وقتی دید نفس من از درد بند اومده، اومد دستام رو از صورتم برداشت و یکی زد تو صورتم تا نفسم بالا اومد. نگا کردم دیدم دستام خونی ان، ولی دماغم خدارو شکر هنوز سر جاش بود و حس شکستن نداشت. نشستم و لم دادم به نشیمنگاه مبل و سرم رو دادم بالا سعی کردم نفس کشیدنم رو به حال نرمال برسونم تا خون ریزی بند بیاد، مریم داشت عذر خواهی میکرد، یه بوس کوچیک از لبای خونیم کرد و همونطور لخت مادرزاد دوید تو آشپزخونه. من کلا هرچی حشر تو وجودم بود، از دماغم کشیده شد و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم و شک داشتم دیگه تا آخر عمر کیرم راست بشه. یه دقیقه بعد با جعبه دستمال کاغذی و یه کیسه فیزری پر یخ برگشت. دوتا دستمال کشیدم و تو هر سوراخ دماغم یکی رو تپوندم، کیسه یخ رو هم گذاشتم روش و سرم رو گرفتم رو به سقف. سیستم عاملم هنوز درست ریبوت نشده بود، چشام پر اشک بود و هیچ چی رو واضح نمیدیدم. مریم یه چند ثانیه ای همونطور ایستاده منو نگاه کرد، بعدش روبروم نشست و زیپ و دکمه شلوارم رو باز کرد و با زور و زاری، کیرم رو از تو شرت آورد بیرون و دراز کشید و شروع کرد به خوردنش. من همونطور لم داده بودم و سرم بالا بود و درست نمیفهمیدم داره چکار میکنه، ولی حس کردم کیرم دوباره داره شق میشه. کیسه یخو دادم بالا و یه نگاه انداختم پایین پام، دیدم مریم پشتش رو کرده بهم و میخواد بشینه رو کیرم. خودم رو جمع کردم با همون دماغ دردمند گفتم: «دَه بَریَب. دَکِد، اَلاد دِبیشه. بزار باید صحبت کُدیب.» ولی گویا زبون کون پاره ها رو بلد نبود. هی تقلا میکرد. تا آخر کیسه یخ رو گذاشتم رو پهلوش. یه جیغ زد پرید کنار. کیسه یخ رو پرت کردم طرفش و بلند شدم شلوارم رو کشیدم بالا، فتیله های دماغم رو کشیدم بیرون. خون دماغم بند اومده بود، ولی همچنان کیپ بود. پرسیدم دسشویی کجاست، نشونه داد تو راهرو کنار در ورودی. رفتم صورتم رو بشورم و دماغم رو خالی کنم، دیدم در واحد همچنان چارتاق بازه! آیا کسی دیده بود یا ندیده بود، خدا داند.


    صورتم رو شستم و اومدم بیرون، دیدم مریم دوباره همون لباسا رو پوشیده و دوتا چایی تازه ریخته و داره میشینه رو مبل. رفتم نشستم روبروش، پرسید خوبی. به طعنه گفتم به مرحمت شما. باز معذرت خواست. گفتم: «ببین مریم، اولا تو الان دو ساله با هیشکی نبودی، پس هیچجور قرص جلوگیری ای مصرف نمیکنی. دوما من خودم یه زمانی رابطه پرخطر داشتم، الان اگه حتی نیم درصد احتمال مشکل داشتنم باشه، ریسک نمیخوام بکنم سر کس دیگه ای بلایی بیارم (البته اینو الکی گفتم که زیاد نرنجه). سوما، ناراحت نشی، ما تازه با هم آشنا شدیم و بی تعارف، اعتماد ندارم. حالا اگه کاندوم داری، بیار یکی بده که شروع کنیم. وگرنه خودتم دلت نمیخواد» مریم یکم ناجور نگام کرد که ترسیدم الان از خونش بیرونم میکنه. بعد رفت تو یه اتاقی، بعد یه دقیقه برگشت دوتا کاندوم انداخت رو پام و گفت: «بیا ببین اندازته.» یکی رو باز کردم، دیدم چسبناکه. طبیعتا نباید اینطور مییبود. پرسیدم اینارو چند وقته داری؟ گفت یادم نمیاد. گفتم «جمعشون کن بابا. اینا یه مرگیشون هست. میزنیم فردا کیرمون خشک میشه میفته.» خیلی دلگیر شد، گفتم بیا راه بیفتیم، قول میدم اولین داروخونه برم کاندوم بگیرم، اولین فرصت اونقد بکنمت که چشات در بیاد. بعد چاییم رو برداشتم بخورم اونم رفت سروقت دوتا چمدون و یه ساکی که گوشه اتاق بود. لباساش رو در آورد و مچاله کرد و انداخت تو همون چمدونی که درش باز بود. همونطور که لخت پشتش به من بود، من دوباره داشت حشرم قد میکشید، خیلی میخواستم برم از پشت بغلش کنم، ولی میدونستم اینبار اگه حرکتی بزنم، دیگه یکی باید باشه جلو خودم رو بگیره. سعی کردم نگاش نکنم. مریم یه شرت و سوتین مشکی ساده از تو چمدون در آورد و پوشید، بعد رو کرد طرفم و گفت: «خوب آقامون دوست داره خانومش چه تیپی باشه؟» نمیدونم داشت مسخره میکرد با عباس آقا و آقامون گفتنش، ولی باحال بود. ازون رفتارایی بود که واقعا ازش بر میومد. گفتم: «چادری بسیجی تخمی نباش، دیگه هرجور دوست داری» یه مانتو کوتاه و یه شلوار جین مشکی تنش کرد با یه جوراب شیشه ای و یه شال سفید گلی. در چمدونش رو بست و خواست برشون داره که رفتم کمکش و دوتا چمدونش رو برداشتم، خم شد کفشاشو بپوشه، سرشو بلند کرد گفت: «کی کفشی که قول دادی برام میخری؟» گفتم: «قبول که نکردی، دیگه چی میگی؟ کفش نریدن». لباشو ورچید و کفشاشو پوشید و رفتیم پایین.


    از سر کوچه که پیچیدم، یه میدون رو رد کردیم. یهو گیر داد ایناها، داروخونه. برو کاندوم بگیر بیار. بد پیله ای کرده بود و میخارید. رفتم پایین یه بسته کاندوم انار گرفتم اومدم دادم بهش. گفت خوب «الان کجا بریم؟» گفتم «بریم تهرون دیگه. جا دیگه ای قرار بود بریم؟» گفت: «نه، میگم پناه پسخلی، جایی بریم تا تاریخ اینا هم نگذشته؟» یخورده خیره شدم تو چشاش، بعد با شصت اشاره دادم به باربند ماشین و به مسخرگی گفتم: «جاش همین پشت هست، یکم ممکنه تنگ باشه ولی کارمون راه میفته» یه نگاهی کرد، دو زانو زد روی صندلی و از پشت شیشه یه نگاهی به اتاقک باربند انداخت، بعد دوباره خودشو صاف کرد. میخواستم با پشت بزنم تو دهنش. دختره با اون ابرو هاش، صندلیای ماشینو میخاست بگائه. گفتم: «گفتم این صندلیا مال خلا فرنگی عمه فلجت نیستن میخوای برینی توشون. آرام باش.» محلم نداد و گفت: «کار راه میندازه. مخصوصا اون تخته. بریم یه جای خلوت.» جنده خانوم انتظار داشت کار خودمو ول کنم اول کون اون بزارم. از محدوده شهر که خارج می شدیم گوشیم رو دادم بهش که شمارش رو روش سیو کنه. تو پمپ بنزین خروجی شهر نگه داشتم که باک رو پر کنم، مریم پیاده شد که بره دستشویی و معطل کرد تا بیاد. زنگ زدم بهش، میگه بیا اینجا یه مشکلی پیش اومده.


    رفتم طرف دستشویی ها، دیدم تو یکی از دستشویی های زنونه گیر کرده و در ازون طرف باز نمیشه. مطمئن شدم کس دیگه ای تو دستشویی نباشه که انگ بی ناموسی بهم نزنن، بعد رفتم پشت در توالت و یکم زورش کردم تا باز شد، یهو یه دست از لای در اومد بیرون و یقم رو گرفت و کشید داخل و یه دست دیگه درو بست، همونطور یقم رو کشید سرم رو آورد پایین و شروع کرد به خوردن لبام. همزمان هم با عجله شروع کرد به باز کردن زیپ و دکمه شلوارم. اتاقکه، یه توالت فرنگی تمیز گوشش بود و یه آویز لباس هم کنار در، که شال و شورت و شلوار مریم ازش آویزون بود. شلوارم که تا زانو هام اومد پایین، یه کاندوم از جیب مانتوش در آورد داد دستم، و خودش پشتش رو کرد بهم و تکیه داد به دیوار و کونش رو طرفم قنبل کرد. یه دست کشیدم لای پاش دیدم کسش خیس خیسه. کاندوم رو کشیدم سر کیرم و همونطور در حالت قوز که مبادا کسی سرم رو از بالای دیوار پارتیشن دستشویی ببینه، کیرم رو گذاشتم در کسش و با یه فشار کردم تو و آهش در اومد. گویا واقعا این دو سال رو با هیشکی نبود. کس تنگ و گرمی داشت. یه دستم رو گذاشتم رو دهنش که نالش بلند نشه، و اونیکی دستم از لای دکمه های مانتو، روی سینه هاش و همزمان میزدم و میمالیدم. هر از چند گاهی صدای اومدن و رفتن آدما رو میشنیدیم، و از ته دل آرزو میکردیم کسی صدامون رو نشنوه. اینکه زور میزدیم که صدامون در نیاد، و هم تلمبه آروم بزنم که شلپ شلپ نکنه، دوتامون رو بدجور حشری میکرد. انگار یکی بزور جلو سکسمون رو گرفته باشه. انگار کائنات میخوان نهایت لذت رو ازمون دریغ کنن. کمرم دیگه از قوز کردن خسته شد، موهای مریم رو گرفتم و همونطور که نیمبرکی رفتم طرف توالت فرنگی، اون رو هم کشیدم دنبالم. درپوش توالت رو انداختم و خودم نشستم رو صندلیش، مریم هم آروم کیرم رو کرد تو کسش و رو به من نشست رو پاهام و شروع کرد بالا و پایین شدن. منم دکمه های مانتوش رو باز کرده بودم و دستام رو از پشت دورش حلقه کرده بودم و سینه هاش رو از تو سوتین در آورده بودم و میمکیدمشون.


    کم کم داشتم قل قل منی رو پشت پروستاتم حس میکردم و نزدیک ارضا شدنم بود که به ناگه اسرافیل بر بام زمین هبوط کرده، در صور خویش دمید. زمین و زمان به لرزه در آمد و آسمان دهان باز کرد؛ تو گویی مهلت آدمی در این سرای خاکی به انتها رسیده، ملائک محکمه قضای الهی برپا کرده اند؛ و موعد آن است که جهنم بر سر زشت سیرتان آوار شده و نیکان را پاداش خلد برین دهند. فک میکنید چی شده بود؟ نفر توالت کناری چنان گوزی در داد که چارستون مستراح به شروع به لرزیدن کرد و نزدیک بود سقفش به سرمون آوار بشه. ازون گوزایی که پنچ ثانیه اولش صدای تراکتور میده، پنج ثانیه دوم صدای آروغ شتر و پنج ثانیه آخرش صدای ترومپت. من صورتم رو فشار دادم رو سینه مریم که خندم رو فرو بدم، ولی خود مریم منفجر شد و هار هار شروع کرد به خندیدن. خندیدن اون تلاش نخندیدن من رو سخت تر می کرد، که یهو صدای زنه تو توالت کناری اومد که تشر زد: «مرض. بزار بیام بیرون دهنتو ببندم. زنیکه ...». ما دوتایی تخم و تخمدانمون جفت شد و پیچمون رو از هم باز کردیم. کاندوم رو در آوردم و انداختم تو توالت، سیفون رو کشیدم و با تموم سرعتی که سر و صدا اجازه میداد سعی کردیم شلوارمون رو بکنیم تنمون. همین که مریم سرشو از توالت اورد بیرون که سر و گوشی آب بده که اگه وضعیت سفید باشه منو بفرسته بیرون، زنه از توالت کناری در اومد و شروع کرد به داد و بیداد که تو گه خوردی خندیدی. حالا مگه زنیکه کونپاره جنده بیخیال میشد. من تو توالت چسبیده بودم به دیوار کنار در و خایه هام اومده بود بود زیر گلوم و تموم ائمه اطهار رو به شصتاد هزار تا نوه و نتیجه هاشون قسم میدادم که تو این موقعیت دعوا کسی نیاد تو این دستشویی. چن دقیقه ای تو همین احوال بودم، که شنیدم دعوا رو بردن بیرون از دسشویی و گویا شلوغ شده بود. من از موقعیت استفاده کردم و چفت در رو از پشت انداختم و نشستم به انتظار که خلوت بشه بیام بیرون.


    یه ده دقیقه ای گذشت که مریم اومد پشت در آروم صدام زد که بیام بیرون و راه بیفتیم. با ترس و لرز اومدم و سوار ماشین شدیم. چند ثانیه ای دستم به فرمون قفل بود، که یهو خنده ازم کند که این چه غلطی بود که کردیم؟ آخه خلا، اونم از نوع عمومیش جای این کاراس؟ هوای هپاتیت و سوزاک و سفلیس به سرت زده ابله؟ مریم هم از خنده من خندش گرفته بود. آروم که شدم، ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم. ازش پرسیدم چی شد بیخیالت شد؟ گفت: «زنیکه معلوم نیس سوراخش رو پیش کدوم عربی گشاد کرده که اینطور به بیت المال ضرر میزنه، بعد طلبکار مردم میشه. گیر داده چرا میخندی. میگم من نخندم، قول میدی دیگه با ماتحتت ابوعطا نخونی؟ قول میدی به دسشویی های عمومی آسیب نرسونی؟ قول میدی آلودگی صوتی و محیطی درست نکنی؟ جنده خانوم حرف حساب سرش نمیشد که. گیر داده میگه معذرت خواهی نکنی، بیچارت میکنم. بهش میگم من عذر میخوام که که سوراخت از فرم انسانی خارج شده. بیشتر سرخ شد و فحش ناموسی داد. این ملت هم جمع شدن و بیشتر نفت رو آتیشش میریزن دیوثا. تا آخر شوهرش اومده ورداشته بردتش. خیلی بهم فحش داد.» اینا رو که داشت تعریف میکرد و من همینطور میخندیدم. از کنار تابلوی خروجی شهر گذشتیم. ساعت نزدیک هفت بود و سفر جاده ای ما واقعا شروع شد.




    ««در قسمت بعد: مریم میشاشه / من کابل گوشیم رو از دست میدم / یه پلیس نصیحتمون میکنه»»


    ادامه...


    نوشته: The Bitch King

  • 29

  • 3




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،5 روز
      • 8

    • ادمین خدا بکشتت. این دو قسمت داستان بود. چرا یکیشون کردی؟


    •   DR.KIRKOLOFT2
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • صیغه یه چیز کصشره که هیچ پایه و اساس شرعی و قانونی نداره و همون جینده بازیه اسلامیه


      صیغه فقط و فقط یه راهی هس که این اخوندای جاکش خودشونو توجیه کنن و از کصو کون و پروپاچه های دورو ورشون لذت ببرن


    •   iraj.mirza2
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • جان مادرت دیگه ننویس


      حالم از نوع نگارش بهم میخوره


    •   shahx-1
    • 3 هفته،5 روز
      • 11

    • خوب بود استعداد طنز نویسی رو دارید حتما ادامه بدید.....


    •   zodiakxxx
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • خوب بود ریتم داستان عالی بود فقط خیلی زیاد بود دهنت سرویس
      چشام یکی دوتا میدید اون اخراش از بس خوابم میاومد


    •   Javadrst46
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • قشنگ بود


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • Shahx-1
      لطف دارید. همین که شما تعریف کنید یعنی نصف راهو رفتم


      zodiacxxx
      این مثلا قرار بوده دو قسمت داستان باشه. هر قسمتشم تو یه نوبت آپلود شده. این اکبر جقی ریده توش


    •   Aarraashshgh
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • منتظر بقیه داستان میمونیم?


    •   جغدتنها
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • عالی بود، ادامه بده حتما


    •   sexybala
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی. عده که گفتی برای زن عقدی سه ماه است نه چهل روز.برای زن صیغه دو مرتبه پریود بشه


    •   Caboos1
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • دمش گرم آنچه خواهید دیدم داره
      خوب بود لایک


    •   Ramin_sabeti2019
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • ممنون ریچ کسنگ جان عالی و حساب شده‌.دست ادنیتم درد نکنه که دو قسمتش کرد یه کم صحته دار شد‌‌ تو که فعلا گذاشتیمون تو کف‌. منتظریم.


    •   Ramin_sabeti2019
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • ببخشید اشتباه تایپی زیاد داشت نظر قبلیم. چرا گزینه ویرایش نداره؟ ممنون بیچ کینگ جان عالی و حساب شده‌. دست ادمینم درد نکنه که دو قسمتش کرد یه کم صحنه دار شد‌‌. تو که فعلا گذاشتیمون تو کف‌. منتظریم.


    •   Mandil.hot
    • 3 هفته،4 روز
      • 6

    • آفرین. قلم بسیار روانی داری. به نکات ریز هم حساس بودی و خوب رعایت کردی. طولانی بود که گفته بودی دوتا داستان یکی شدند. فقط در قسمت آروتیکش، انتظار این بود که بیشتر از جزئیات سکس تعریف کنی.
      لایک


    •   Mandil.hot
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • البته عده را آخوند گفت 40 روز یه سوتی بدی برای داستان بود و میتونه حتی اصل داستان را زیر سوال ببره. چون عده زن در شوهر فوت شده 4 ماه و 10 روز و متارکه 3 ماه و خانمی که صیغه میشه دو پاکی از پریود است.


      موفق باشید


    •   Alat_Tanasoli
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • خدمت دکتر کیر کلفت کیری عرض کنم صیغه کاملاً پایه و اساس داره و کوچکترین موردش اینه که طرفین هدف نهایی رو میدونن و مث روابط دوست دختر-پسر نیست که پسره بگه میگیرمت و مال خودمی و آخرشم بعد کلی کس کنی بگه برو رد کارت
      بعد هم صیغه شرایط داره که شاهد یکیش هست. فردا اگه دختره حامله بشه دستش یه جا بند باشه.
      فیلم «من، ترانه ۱۵ سال دارم» رو حتماً ببینید.


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • sexybala
      در کسخل بودن بنده که شکی نیست بانو، که شما لطف دارید و به بقیه هم یاداوری میکنید. عده برای زن صیغه، در صورت داشتن قاعدگی، دو مرتبه دیدن خون حیض، و برای کسی که قاعدگی نداره 45 روزه (40 روزی که بنده نوشتم اشتباه تایپیه؛ اگه باور کنید البته!) اینکه آخوند قصه ما از لفظ 40 روز (البته شما لطفتون رو زیادتر کن و بخونین 45 :) ) استفاده کردن، چیزی هست که بعضیا بهش میگن ماخوز به حیا بودن. گاها دیده شده که بعضیا از اشاره به اینطور موارد ابا دارن. چون عملا اگه حساب هم کنیم، برای یه زن عادی، 45 روز و دو مرتبه قاعدگی زیاد توفیری نداره. البته اگه بازم اشتباه میکنم، گوشزد کنید که اطلاعاتمون بیشتر بشه.


      Caboos1
      اینکه چیزی نیست برادر. آنچه گذشت و عنوان بندی هم داشت که ادمین زده ترکونده و پوکه هاش رو هم جمع کرده. خوشحالم که خوشتون اومده.


      Ramin_sabeti2019
      از لطف شما ممنونم. ولی اینکه ادمین دو قسمتش کرد اصلا هم خوب نیست. داستان شده رساله، کمتر کسی رغبت میکنه بخونه، بازدید میاد پایین، زحمت نویسنده به یغما میره، افسردگی میگیره، به فکر خودسوزی میفته، بنزینم که گرون شد، حیرون دو عالم میشه ...


      Mandil.hot
      عرضم به حضور انور شما هم، ابتدا تشکر از وقتی که گذاشتید برا خوندن. اون ابتدای داستان هم نوشتم که توانایی تو نوشتار اروتیک ندارم. میدونستم که هرچقدر طولانی ترشون میکردم، بدتر میشد. این چند کلمه هم تو ویرایش دوم داستان بهش اضافه شده که به درد شهوانی بخوره. در مورد کامنت دومتون هم، اون بالا تر توی پاسخ سکسی-بلا جان عرض کردم. البته اگه بازم اشتباهی هس گوشزد کنید.


    •   Caboos1
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • رامین ثابتی دمت گرم چقد خندیدم
      ریچ کسنگ جان آخه؟
      خدایی اگه تا الان منم از عدم ویرایش گله داشتم الان دیگه از آدمین خواهش میکنم این دسترسی ویرایش توی نظرات رو نده
      جانش خیلی خوب بود
      ریچ کسنگ جان
      دمت گرم خدیی


    •   SSAa699
    • 3 هفته،4 روز
      • 7

    • اول لایکت کنم ۱۱
      انصافا داستان جالبی بود
      منتظر ادامشیم


    •   Attractive.Booy
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • من از خنده ریدم بشاش تو بخش سکسی فقط بگو بخندیم


    •   عطابالا_زنجانی
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • تاحالا که بد نبود، چرا وقتی تو رابطه زن پاپیش بذاره پسره شک میکنه؟ بدم میاد ازین پسرا، آی بدم میاد، دختر بیچاره رک میگه بیابکن اینجور ادا میریزین، وقتی طاقچه بالامیذاره و ناز میکنه میگین چرا تنگبازی درمیاری مگه کنتور میندازه! آخه دیوثا تقصیرخودتونه دیگه


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • 12.


    •   Clay0098
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • نویسنده عزیز
      وقتی نویسنده ای مثل جناب شاه ایکس که خودشوت سنز نویس درجه یک و موقعیت ساز معرکه ای هست از شما تعریف میکنه خودش گویای خیلی نکاته. هر چند ویرایش نسبی متن،دور بودن از شلختگی و تعدد کلمات هم معنی داستان، گویای اینا که شما مدتهاست قلم میزنید‌.... و باعث افتخاره امثال شما تو سایت باشن و روزبروز بهتر بشن و ما خواننده ها رو هم خوشحال کنند‌.
      شما طنز موقعیت بسیار بسیار خوبی خلق کردید‌(درود بر شما)
      خصوصا تو اتفاقات داخل دستشویی که لازمه ازتون شخصا تشکر کنم که خنده رو بعد از چند هفته به من هدیه دادید...
      بدور از لوده بازی تونستید صحنه ایجاد کنید و تو روند داستان داخلش کنید(نه اینکه صرفا برای خندوندن جک های تلگرام رو کپی بکنید و داحل متن قرار بدید ومثلا کاری کرده باشید.مثل اکثر طنز ها که حتی هجو هم نیستن)
      جز لایک و تشکر چیزی از بنده بر نمیاد
      البته انتظار دارم قسمت بعدی زود منتشر بشه و دیگه مقدمه هم ننویسید(البته فرمون کار دست شماست)
      موفق باشید


    •   Forever.Love
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • با اینکه طولانی بود ولی یه نفس خوندما.
      مخصوصا آخر داستان و دیالوگای مریم(مریدا) (rolling)
      اروتیکو ولش...
      لحن طنزش خوب بود.
      لایک 15.


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • عالی بود! (rolling) منتظر بقیه اشم! (rolling)


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • Clay0098
      اینکه ببینم کسی مثل شما، وقت گرانبهاش رو بزاره برای خوندن، و اونقدر لایق ببینه که درموردش نظر بده، خستگی رو از تن آدم میگیره. تشکر بابت انگیزه دادنتون.


      از بقیه دوستان هم بابت حمایتاشون بسیار ممنونم.


    •   PayamSE
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • ینی عااالی بود، دمت گرم. خیلی وقته داستان نخوندم اینجا،اما این همه رو جبران کرد.
      مرسی


    •   Mr.Holmes
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • دمت گرم، خیلی باحال نوشته بودی، مخصوصا به این دلیل‌ها که میگم:


      ۱- دنبال دادن پیام اخلاقی به هیچ عنوان نبودی، بعضی دوستان اینجا سناریو می‌نویسن برای مجموعه "کلید اسرار"! بابا داستان اگر پیامی داشته باشه خود خواننده باید پیداش بکنه بین خطوط، نه اینکه نویسنده ده مرتبه از اول تا آخر داستان تکرارش بکنه و بخواد معیارهای ذهنی خودش رو با پیچ‌گوشتی تو گوش خواننده فرو بکنه!!!


      ۲- غلط املایی و انشایی توش من ندیدم، یعنی برای خودت اونقدر ارزش قائل بودی که متن رو چندبار خوندی و ویراستاری کردی!


      ۳- بدون خالی‌بندی بود و راحت همون اولش گفتی که کلیت ایده از ماجرایی هست که برای کسی اتفاق افتاده و تو داری داستانش میکنی و اینکه شاخ و برگش از خودته و اصرار به واقعی بودن داستان نکردی، بیخود هم از سایز و قد و هیکل طرفین ماجرا یا سفر آنتالیا و سکس تو سواحل جزایر قناری و ماموریت اروپا و زدن مخ مهماندار شاه‌کوس هواپیما و.... قلم‌فرسایی نکردی، یعنی فن داستان نویسی رو میشناسی و میدونی سوژه مخصوصا برای این موضوع زیر گوشمون توی جامعه داره اتفاق میفته هرروز!


      ۴- تم طنز داستانت و مخصوصا دیالوگ‌ها خیلی واقعی بود و اصلا مصنوعی نبود، هرچند بخش سکس‌اش بقول خودت کم بود، اما چون محور داستان نبود کم بودنش از جذابیت داستان کم نمیکرد!


      اما طنز تلخ ماجرا اینه که بقول خودت بعد مدت‌ها خاک خوردن داستان توی هارد کامپیوترت تصمیم گرفتی اپلودش بکنی و اپلود داستان به این باحالی دقیقا مصادف شد با سهمیه‌بندی بنزین و قطع اینترنت، ظاهرا از نظر شانس شما از اون آدم‌هایی که میخوان برن دریا باید یک آفتابه آب با خودشون ببرن!!!


    •   daniel1340cc
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • (clap)


    •   Analdriller2
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی


    •   Sarikiz
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • بنوییییسسسسس توروخدا خیلیی خوبی :)))


    •   Smoker70
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • دهنتو گایدم کلی خندیدم افرین


    •   _Azi_
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   Mmd0027
    • 1 هفته
      • 1

    • عالی بود ، فقط چرا با دختره بد برخورد میکنی گناه داره بد بخت مهربون باش باهاش انقد بکنش جر بخوره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو