ضربان هوش (۱)

    با انگشتم اشکام رو پاک کردم، خیلی سخت بود.
    حدودا پنج روزی بیش تر نمی شد که از ایران به انگلستان برای تحصیل در دانشگاه سفر کرده بودم
    خیلی جالب بود وقتی که برای اولین بار وارد انگلستان شدم فقط آهنگ فیفتی سنت و توپاک گوش می دادم
    اما وقتی که یک روز از اومدنم گذشت و دلتنگ خانواده ام شدم نمی تونستم از آهنگ حسن شمایی زاده (میخاستم دریا بشم) دل بکنم و هر
    دقیقه گوش می دادم و گریه می کردم
    وقتش شده بود که پاشم برم بیرون و ی هوایی بخورم از اتاق که اومدم بیرون هم اتاقی های کره ایم که دوتا برادر دوقولو بودن رو دیدم ازم پرسیدن: (تمام مکالمه ها به انگلیسی هستن) که اتفاقی برات افتاده منم به هوای اینکه بچه بازی در نیارم گفتم که نه فقط خسته شدم از کلاس های اختراع
    تا اینو گفتم یکی شون با خنده بم گفت تو که دو روزه اومدی هنوز کاری نکردی
    منم گفتم که مشکل همینه هنوز عادت نکردم و سریع با خداحافظی در رفتم.


    وقتی منتظر اومدن آسانسور از طبقه هفتم بودم داشتم به این فکر می کردم که چه کار هایی رو باید انجام بدم تا از ملکه انگلیس لقب سِر رو دریافت کنم تا اینکه در آسانسور باز شد و با دیدن این صحنه لبخند معمولی ام از صورتم پرید
    بله اولیویا بود با اون سویشرت صورمه ای و شلوار جین روبه روی من ایستاده بود و با دیدنش سرم رو پایین انداختم و وارد شدم اما وقتی زیر چشمی بهش نگاه کردم دیدم اون هم داره زیر چشمی به من نگاه می کنه و می خنده
    بهش گفتم به چی داری می خندی
    گفت سلام به فارسی چی میشه
    به کل فراموش کرده بودم که سلام کنم اما اگه یادم بود هم سلام نمی کردم
    گفتم :خب سلام اما حالا که چی
    بازم میخای دستم بندازی
    گفت: من کی دستت انداختم
    گفتم: پَس اوننن....
    تا اینو گفتم انگشتش رو روی لبم گذاشت و گفت من نه ، ما مسخرات می کردیم
    وسط این جمله بود که در اسانسور باز شد و گفت تا درودی دیگر شَزم (Shazam ) کوچولو
    اره، شزم
    این اسم رو اون رو من گذاشت و سریع تر از اونی که فکرش رو می کردم تو دانشگاه پخش شد
    می گفت تو مثل شزم خنگ و باحالی البته از این اسم بدم نیومد اما بازم اسم اصلی آدم که نمی شه


    از ساختمان خوابگاه که خارج شدم ساعت حدودا ۷:۳۰ بعد از ظهر بود و هوا یک یخورده باحال بودآسمون آبی تیره و ابر هم تو آسمون دیده می شد اما این سرما انگلستان خیلی من خوزستانی رو اذیت می کرد
    به پارک روبه روی خوابگاه رفتم و روی صندلی نشستم وسط پارک مجسمه ای از شاه آرتور به همراه شمشیری در سنگ بود محو مجسمه بودم که اولیویا و دوستاش رو دیدم پنج نفر بودن (سه دختر و دوتا پسر )
    درسته که ازشون بدم میومد و باهم مشکلات زیادی داشتیم اما اونا جزئی از باهوش ترین افراد تو دانشگاه به حساب می اومدن و اینکه اولیویا دختری ۱۹ ساله که مو های قرمز همچون آتش سرخ و بسیار صاف و صورتی گرد با چشمان قهوه ای مایل به تیره و به خاطر ضریب هوشی بالایی که داشت اونو دعوت به تحصیل در دانشگاه هوش منسا کردن.
    تو همون لحظه بود که دستی روی شونه ام حس کردم و دیدم یکی پرید روی صندلی کنارم نشست اون کسی نبود جز دوستم جاش اگه زندگی رو یک فیلم در نظر بگیریم اون می شد استیفلر واقعی (شخصیتی در فیلم امریکن پای )
    بم گفت هی رفیق هنوز تو کف کصی
    گفتم نه چی داری میگی برا خودت
    گفت اخه همش داری به اون دختره اولیویا نگاه می کنی
    گفتم سخت نگیر مرد فقط یک نگاه که چیزی رو ثابت نمی کنه
    - برا چی بش نمی گی دوستش داری
    +چیییی؟؟!! من ،، اون
    جاش مستی ؟
    -مگه چیه آسیایی
    + اخه اونا همیشه منو مسخره می کنن اونم فقط بخاطر اینکه من تازه واردم
    -دلیل خوبی نیست که عاشقش نباشی
    و اینکه شزم جان یکی داره نگات میکنه
    سرم رو بالا انداختم و دیدیم بعله اولیویا با همون لبخندش داره به من نگاه می کنه
    سریع کلاهم رو سرم کردم و رفتم
    جاش هم دنبالم اومد و با خنده گفت اگه من جای تو بودم تا حالا هفت بار این الماس لیورپولی رو کرده بودم
    گفتم گفتنش برا تو سادس
    در همون زمان بودیم که گوشیش زنگ خورد و سریع خدافظی کرد
    در حین رفتن بود که به شوخی داد زدم جاش کاندوم یادت نره که دست کرد تو جیبش و برد بالا نشونم داد


    منم با خنده پشت سرش تعقیبش کردم داشت به سمت خوابگاه بر می گشت اون با آسانسور و من با پله تا طبقه دوم رفتیم من نفس نفس زنان تو لابی نشسته بودم جاش اومد بالا سرم گفت اینجا چه گوهی می خوری
    با نفس هایی که می زدم خندیدم
    اونم لبخندی زد و گفت خیلی احمقی دنبالم بیا
    وارد اتاق که شدیم گفت برو تو کمد
    گفتم براچی
    گفت مگه نمیخای سکس من رو ببینی برو تو از لای در کمد خوب ببین سرم رو انداختم پایین و با خنده رفتم تو کمد قایم شدم البته اینو بگم که جاش رفیق با مرامی
    که یهو در کمد رو باز کرد و یک بسته دستمال کاغذی بم داد و گفت لباسام رو کثیف کنی همین جا میکنمت
    با خنده گفتم باش و خودم در کمد رو روهم گذاشتم
    اتاق جاش کاملا شبیه اتاق ما بود با این تفاوت که یکی از تخت ها وسط اتاق بود


    از استرس داشتم میمردم که چطوری جاش اجازه داد من اینجا قایم شم با خودم گفتم که حتما یارو فاحشه ای چیزیه که جاش اصلا براش مهم نیست من اونو لخت ببینم
    که یهو در باز شد و جاش با یک دختر بلوند اروپایی وارد شد لبته که نمی شناختمش
    جاش اونو لورا صدا میکرد مثل اینکه اسمش هم همین بود از لا کمد که داشتم تماشا می کردم لورا دختری حدودا ۲۴ ساله با بدنی اندامی ، باسنش که حرف نداشت و خیلی چشم منو به خودش جذب کرده بود
    سینه هاش حدودا ۸۰ رو داشت به طوری که من خط سینه اش رو وقتی لباسش رو درآورد از روی تاپش می دیدم با جاش در حال صحبت کردن بود که یهو شروع کردن به لب گرفتن
    جاش دستش رو دور گردن لورا برد و مشغول لب گرفتن از اون بود که یهو لورا لباسش رو کشید جاش هم بلند شد ،ایستاد و لباس خودش رو در آورد بعد دست گذاشت دور کمر لورا و تاپ اون رو آروم بالا کشید وقتی اون سینه های بزرگ و خوشگلش رو از روی اون سوتین مشکی اش دیدم کیرم میخاست شلوارم رو پاره کنه
    دیدم که لورا خودش سوتینش رو بازکرد و پرتش کرد اون طرف سمت کمدی که من داخلش بودم جاش با ضربه ای به سینه لورا اون رو روی تخت پهن کرد و شروع کرد به خوردن گردنش در همین حین بود که آه ناله لورا بلند شده بود وقتی که داشت گردن لورا رو میخورد لورا هم با دستش کمر جاش رو می مالید و هی آهی نازک و گوش نواز می کشید
    بعد جاش مقداری از گردنش پایین اومد و پوست سفید لورا رو بوسید و همینطور پایین تر میومد و بدن لورا رو می بوسید
    تاجایی که به شلوار لورا رسید کمربندش رو باز کرد و شلوارش رو درآورد شورتش رو که با سوتینش ست کرده بود کشید پایین و یک بوس به کص لورا زد که یهو لورا از روی تخت بلند شد و جلو جاش زانو زدو شلوار، شورتش رو پایین کشید و شروع به ساک زدن کرد جاش هم دستش را روی سر لورا گذاشته بود و با چشم های بسته فقط داشت از آرامشش لذت می برد اول نوک کیرش رو می مکید و بعد کیرش رو کامل تو دهنش قرار داد عقب جلو می کرد و به جاش گفت بگیرش و فقط با سرعت سر کیرش رو می خورد و دوباره شروع کرد به لیسیدن کل کیر جاش پس از چند دقیقه جاش لورا رو بلند کرد و رو تخت گذاشت و بهش گفت که مدل سگی بشینه و شروع به کردن لورا از پشت کرد
    در همون حین بود که یک فاک روبه کمد یعنی من گرفت و من سعی کردم جلو خنده ام رو بگیرم
    سر و صدا های لورا اونقدر بلند نبود که کسی متوجه بشه و هی میگفت: اوه جاش منو بگا
    بعد از چند دقیقه جاش لورا رو برگردوند پاهاش رو بالا گردنش برد شروع کرد به کردن
    لورا که داشت از شدت حال آه و ناله می کرد یهو جیغی کشید و دستاش رو رو شکمش گذاشت و با چشم های بسته می گفت ممنونم


    جاش که در حال کردنش بود گفت خیلی لیز شدی دختر و لورا پاهایش رو پایین آورد و دور کمر جاش گذاشت بعد از چند دقیقه جاش
    سریع کیرش رو در آورد و تمام آبش رو ریخت روی شکم لورا
    بعد دستش رو گرفت و بلندش کرد و هر دوی اونا رفتن تو حموم و منم که خیس عرق از تو کمد در اومدم و سریع رفتم بیرون تا اون دختره منو نبینه


    اون شب اصلا خوابم نبرد اصلا نمی تونستم از فکر این صحنه دربیام همش مثل فیلم از جلو چشمم می گذشت
    .
    .
    .
    فردای اون روز وارد دانشگاه که شدم
    یک برگه روی کمد لوازمم چسبیده بود که روش نوشته شده بود (بخورش کسخول) و یک عکس کیر هم زیرش بود می دونستم که کار اولیویا نیست چون هر چی که باشه تا حالا ازش فحش نشنیدم مطمئنا کار جاش
    خب منم چسبوندمش در کمدش
    و سریع دور شدم


    تو کلاس اختراعات زیر نظر استاد مک دانی یکی مخترع های بزرگ دانشگاه بودیم و داشتیم نحوه ساخت CPU کامپیوتر با طلا رو مشاهده می کردیم میز ها به صورت گرد دور یک صفحه سفید که دوتا پروژکتور از دوطرف فیلم مورد نظر استاد رو برای دانشجو ها پخش می کردن
    در حال تماشای فیلم بودم که
    یک کاغذ خورد تو سرم بازش کردم دیدم روش نوشته
    بیا بیرون کارت دارم


    اولیویا


    منم بهش اشاره کردم که تو اول برو
    اونم یک سری تکون داد و از استاد اجازه گرفت و رفت بعد چند دقیقه منم همین کار رو کردم


    اصلا دوست نداشتم برم اما یک حس خاصی به این قضیه داشتم رفتم بیرون و دیدم جلو راه پله ها ایستاده منم سریع رفتم پیشش و گفتم چی میخای
    گفت چته حمله می کنی
    میخاستم ازت معذرت خواهی کنم که اسم شزم رو روت گذاشتم
    وقتی اینو گفت
    از درون هم خوشحال و هم گیج بودم گفتم نه اشکالی نداره تازه خیلی هم خوشم میاد ازش که یهو خندید و گفت به همین راحتی بخشیدی منم گفتم اره خب چرا دختری به خوبی تورو نبخشم لبخندی زد و دست تو مو هام کرد و گفت به راست گجش کنی خوشگل تر میشی آخه من همیشه دوست داشتم مثل دیماریا (بازیکن فوتبال ) موهام رو مدل تن تن بزنم دستش رو برگردوند و گفت بیا بریم سر کلاس شزم کوچولوو حرکت کرد به سمت کلاس منم که داشتم از پشت می دیدمش یک حس آب شدنی تو وجودم داشتم راستش اولیویا دختری لاغر اما پر و خوش اندام بود (ن زیاد چاغ و نه زیاد لاغر)
    منم پشت سرش وارد کلاس شدم و وقتی سر میزم نشستم دیدم بعله همش
    نقشه بود چطور تونستن جلو این استاد مزخرف کل میزم رو بهم بزنن و یک برگه که روش نوشته شده بود شزم خنگ بچسبونن


    یک نگاه به اولیویا کردم دیدم که خودش و دوستاش دارن باهم می خندن و نگام می کنن، اولیویا دستش رو اروم برای من تکون داد و منم با ناراحتی نگاش کردم بعد دیدم که اروم لبخندش محو شد
    منم یک لبخندی زدم که اگه تو روانشناسی زبان بدن دنبال معنی اش باشی به معنی اینه که به وقتش کونتون می زارم


    ماها گذشت و همه روز ها به همین منوال با داستان های جدید تر می گذشتن جاش همیشه بم میگفت که چند نفر رو جمع کنم بزنمشون یا به مسئولین دانشگاه خبر بدم
    اما منم بهش می گفتم تو که نمی دونی اینجا برای ما ایرانی ها چقدر سخته اگه اینکار رو کنم و گزارششون بدم چون بار اولشونه بخشیده می شن و اما یک روز دیگه یک کاری بیوفته گردن من و لو برم چون یک ایرانی ام درجا اخراج می شم
    جاش هم در پاسخ می گفت هر جور مایلی


    درست یادمه که
    پس از امتحانات پایان ترم بود من رو از دفتر مدیر دانشگاه خاستن
    درحال رفتن به سمت اتاق مدیر بودم که دیدم یک صدایی مثل افتادن وسایل از راهرویی که به انبار دانشگاه ختم میشه میاد
    اما چراغ انبار خاموش
    کنجکاو شدم و سریع رفتم طرفش در انباری مثل همیشه رو هم باز بود در رو بیش تر باز کردم دیدم که دونفر درحال سکس هستن
    مرده رو که دیدم نمی شناختم اما زنه مشاور دانشگاه بود کامل لخت نشده بودن اما شلوار هر دوشون تا نصفه پایین بود اون مرده رو یک میز که تو انباری در حال خاک خوردن بود دراز کشیده بود و مشاور دانشگاه داشت رو کیرش بالا پایین می شد
    صدای خیلی خفیفی ازشون به بیرون میومد اما من صدای آه و ناله مشاور رو می شنیدم انگار خوب کیری گیرش اومده بود وقتی که بلند شدن من سریع عقب رفتم بعد چند ثانیه رفتم و دوباره نگاه کردم دیدم که مشاور رو اونطرف میز روبه در خم کرده و داره از پشت می کنش
    طوری داشت طلمبه می زد که نه صدایی میومد و نه کسی متوجه می شد اما از شدت حال مشاور سرش رو پایین گرفته بود و اون مرده با دستاش کون مشاور رو از دو طرف گرفته بود و فقط داشت رو کار خودش تمرکز می کرد
    من تو جو این دوتا رفته بودم که اصلا متوجه این نشدم که رو در فشار اوردم و در رو تا نصفه باز کردم و دارم این دو رو تماشا می کنم
    در حین تماشا بودم که مشاور سرش رو با چشمانی نیمه خمار بالا آورد و با دیدن من چشماش دوبرابر شد و من سریع به خودم اومدم و در رفتم اصلا به پشت سرم نگاه نمی کردم و فقط سریع دور شدم
    و خودم رو به اتاق مدیر رسوندم
    وقتی وارد شدم مدیر حضور نداشت بلکه یکی از استاد ها یعنی خانوم لیزا مورنا پشت میز مدیر دانشگاه نشسته بود
    با ژستی محترمانه و صاف ایستاده بودم که گفت چرا اینقدر دیر اومدی
    گفتم یک مشکل کوچیکی پیش اومد
    گفت بیا جلو پسر بیا ببین چی کار کردی
    وقتی اینو گفت برق از سرم پرید با ترس رفتم جلو و گفتم ببخشید مگه اتفاقی افتاده گفت ببین این پاسخ نامه های امتحانات این ترمت هستن بیش ترین پاسخت ۳۰ تا از ۱۰۰ سوال بوده
    چیکار کردی با امتحاناتت
    گفتم شاید اشتباهی شده من اصلا اینطوری نیستم و مطمعنم خیلی بیشتر از این ها درست جواب دادم می تونین برگه سوال ها رو بیارید تا ثابت کنم
    خانوم مورنا جلوم ایستاد و گفت ببین پسر ما به هیچ عنوان نمی تونیم ازت امتحان مجدد بگیریم و تو این ترم رو می افتی
    و تنها یک شانس داری
    گفتم چه شانسی
    گفت اینکه تو مراسم معرفی اختراعات امسال دانشگاه خودت رو نشون بدی چون ما تو اینجا نمره یا بچه درس خون نمیخایم ما یک شخص باهوش میخایم که از هوشش استفاده کنه
    تشکر کردم و با ناراحتی تمام داشتم از اتاق مدیریت خارج می شدم که بهم گفت برات ارزو موفقیت می کنم
    منم سرم رو بالا و پایین کردم و رفتم


    داشتم میرفتم که دم در سرویس بهداشتی بانوان اولیویا رو دیدم داشت با دوستش حرف می زد رفتم سمتش دستم رو بردم بالا به نشونه اینکه ‌کارت دارم اومد گفت چطوری شزم یک آهی کشیدم گفتم ببین یادته اومدی قانونت رو به من گفتی
    + خب
    -گفتی که تو دوست داری با من شوخی کنی و سربه سرم بزاری اما قول دادی که هیچ وقت بم ضرر نمی رسونی پس چرا سر حرف خودت نه نموندی
    با حالتی متعجب گفت خب مگه چه اتفاقی افتاده
    سرم رو پایین انداختم و رفتم چون دیگه کار از کار گذشته بود گفتن این قضیه نه به من نمره اضافه می کرد و نه ازم چیزی کم می کرد
    در حین رفتن بودم که با لحنی سریع و بلند داد زد شزم ایستادم و به اطرافم نگاه کردم دیدم همه دارن مارو نگاه می کنن
    اومد و مچ دست راستم رو گرفت و با خودش کشوند به سمت صندلی های وسط محوطه نشستیم و گفت الان همه چیز رو قشنگ برام تعریف میکنی
    منم با بغض گفتم که بیخیال کاریش نمی شه کرد
    که سینه هام رو نشکون گرفت و گفت حالا میگی یا ادامه بدم
    منم سه بار گفتم باش باش تا ولم کرد بعد سیر تا پیاز قضیه رو براش تعریف کردم
    با ناراحتی و لحنی یواش گفت نه این کار من نبوده من پای قولم همیشه هستم


    کار هیچ کدوم از دوستام هم نبوده چون من اونا رو خوب می شناسم همچین کار کثیفی نمی کنن این کار مثل یک خیانت به همدیگه محسوب می شه


    گفتم هر چی اسمش رو می زاری اما فعلا که اتفاق افتاده
    گفت تو نباید سریع قضاوت کنی


    گفتم نه خوب فکرام رو کردم و به این نتیجه رسیدم
    گفت صبر کن تا من از دوستام بپرسم اما بت می گم کار من و یا حتی یکی از دوستام نیست
    بلند شدم و گفتم در هر صورت دیگه اتفاقیه که افتاده لازم نیست به بقیه دوستات بگی

    پاشد و گفت اما من بت ثابت می کنم که کار ما نبوده و خدافظی کرد و رفت
    به ثانیه نکشید که جاش اومد بم گفت سریع بگو شمارش رو گرفتی یا نه
    گفتم تو واقعا تو فکر اولیویایی؟؟؟
    گفت نه اما تو فکر اینم که تو بش برسی حالا قضیه رو بم بگو چی شده؟
    سرم رو با خنده تکون دادم و همه چی رو گفتم
    باورم اصلا نمی شد
    اون موقع خیلی آروم و راحت شده بودم جاش گفت من می دونم چیکار کنیم که حالت بهتر بشه
    گفتم چی کار
    گفت همین فردا یکی از دوستام به اسم آدام به خاطر پایان این ترم قرار پارتی بگیره باید با خودم ببرمت
    گفتم اره آدام رو می شناسم فقط فکر نکنم بتونم ....
    جاش پرید تو حرفم گفت
    میای حتما هم میای تازه آلمانزو هم هستش اونم میاد خیلی خوش میگذره
    منم که از خداخواسته قبول کردم
    وقرار شد فردا من ،جاش و آلمانزو با هم بریم به پارتی (جشن) آدام




                 #اولیویا#

    همین طور که با سرعت به سمت خوابگاه می رفتم
    اصلا باورم نمی شد که همچین اتفاقی برای شزم من افتاده باشه
    اخه چرا یکی همچین کاری کرده باشه
    یا شایدم دروغ بم گفته
    اصلا از کجا می دونه که جواب ها رو درست نوشته
    چه مسئله ای شد این
    از سوال هوشی بد تر همین طور که داشتم به این قضیه فکر می کردم به آسانسور رسیدم وارد که شدم یهو دیدم یه پسری هم اومد داخل قیافش آشنا بود سلام کرد جوابش رو دادم خودش رو معرفی کرد و گفت که اسمش آدام هست بعد یک هاااا کشیدم و گفتم که تو کلاس استاد مک دانی دیده بودمت
    اونم گفت اره من با اون کلاس دارم برام از قضیه جشن پایان ترم تو خونه اش گفت و من رو دعوت کرد بهش گفتم که باید بهش فکر کنم اونم گفت باشه فقط سعی کن بیای
    وقتی که اسانسور به طبقه شیشم رسید قبل از خارج شدنش خودم رو معرفی کردم و خدافظی کردیم


    To be Continue
    این داستان ادامه دارد
    نوشته: Sh@z@m

  • 35

  • 7




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 20

    • یه ایرونی اصیل هرجا باشه با آهنگ شمایی زاده فاز میگیره آفرین ب تو آریایی اصیل اصن فیفتی سنت میفتی سنت نگا..یدم :)


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 20

    • هر روز بیشتر مطمئن میشم این لاولی گرل راننده کامیونی چیزیه با ایدی دختر اومده اینجا پسرهای بیگناه رو شکار کنه!! (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 16

    • شاه ایکس
      من تو مدرسه لاتی بودم برا خودم الانمو نبین (biggrin)

      البته ب شغل شریفی اشاره کردی خیلی خوب میشد شبا تو یه جاده کویری پشت فرمون دستمال یزدی به گردنم رو ظبط آهنگ جواد یساری و کنج لبم یه نخ مگنا بود..
      کلا روحیاتم پسرونس:)


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 1

    • خفه با
      چرا انقد گوه میخوری چرا انقد زر میزنی


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 16

    • والا همین الانتم میبینم اپیلاسیون میشم وای به دوران مدرست!! (biggrin) بعدشم طبع پسرونه من بدبخت دارم که هرگز لب به سیگار و یا مشروب نزدم شما طبعت مردونست!! زمان شاه بود الان سی چهل تا نوچه داشتی محله رو میبستی!!! (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 14

    • جاهلی بودم واس خودم (biggrin) ولی حیف دختر بودن دست و بالمو بسته


    •   Mahdi2i
    • 1 ماه
      • 13

    • تا اونجاش خوندم که از رپرهای west رسیدی به حسن خر صدا. بعدش صفحه رو بستم‌ و گوشیمو‌ پرت کردم بیرون و ریز ریز اشک‌ میریختم


    •   Sh@z@m
    • 1 ماه
      • 8

    • Mahdi2i@
      Lol دقیقا یعنی هیچی نخوندی دوست من


    •   BiggestSoon
    • 1 ماه
      • 9

    • عالیییی
      خیلی قشنگ و زیبا
      قسمت های سکس رو خیلی خوب نوشته بودین
      و اینکه لطفا ادامه بدین
      لایک سوم از طرف من


    •   Saramoon
    • 1 ماه
      • 6

    • عالی بود فقط سکس دومی رو باید بیش تر کش می دادی بهتر می شد
      لایک چهارم از ما


    •   Sh@z@m
    • 1 ماه
      • 8

    • Saramoon
      چشم حتما
      ممنون از لایک


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 8

    • واقعا موجودات عجیبی هستیم ما ایرانیها
      کون خودمونو پاره میکنیم بریم از ایران وقتی رفتیم هنوز نرسیده چس ناله هامون شروع میشه که هیج جا خاک وطن نمیشه و از این کسشرجات
      کس گیرآوردید ما رو؟
      به همین منظور بیگ بن تو کونت شاید کمی از آلامت کم بشه هموطن


    •   Sh@z@m
    • 1 ماه
      • 5

    • Caboos1
      سلام خوبی ؟
      برادر الان رای منفی شما برای چی بود ؟
      متن مشکل داشت ؟
      غلط املایی داشتم ؟ (شاید داشته باشم )
      داستان جذاب نبود ؟
      یا فقط از عقیدهو احساس یک شخص دیگر با خبر شدین و دیدین که با مال شما جور در نمیاد رای منفی دادین ؟
      یا اینکه تا حالا از ایران عزیز خارج نشدین ؟


    •   Sasan69Hola
    • 1 ماه
      • 5

    • عالیییییییی
      لایک پنجم


    •   Bigmanlovemfm
    • 1 ماه
      • 5

    • من عاشق شخصیت جاش شدم
      انگاری تو مغزش فقط عکس ک* می گذره


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 8

    • خب من نظری ندارم :/
      ولی لایک کردم


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 6

    • من اصلا رایی ندادم عزیز جان
      من کلی گفتم
      ولی بخاطر شخص خودت لایک میدم
      نه حاجی دورترین جا شابدولعزیم بوده رفتم


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 6

    • دلگیر نشو از من
      داستانت خوب بود رفیق


    •   Nazaninxoxo
    • 1 ماه
      • 5

    • عالی بود داستان جالبی داشت
      لایک دهم


    •   Honolulu3
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • از این تغییر شخصیت تو داستانت خیلی خوشم اومد


    •   خوشگلخانم
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   Scott12
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • من که برم از ایران پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم بعد تو دلتنگ شده بودی؟


    •   Shamim.20
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • نگارش داستان خوب بود
      اما يكم غير قابل باور
      بعد از پنج روز رفيق فاب پيدا كردي كه گذاشت سكسش ببيني ؟
      بعد انقد زود روي تو اسم گذاشتن ؟


    •   ali80xx
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک جیگر
      امیدوارم سریعتر به اولویا برسی


    •   Sh@z@m
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • Shamim.20
      اره درست می گی دمت گرم
      این که دیگه گذشت


    •   raul14
    • 4 هفته
      • 2

    • مخوب بود نتظر ادامش هستم


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته
      • 2

    • کیری بود من که سر و ته داستانت رو متوجه نشدم. درکل ریدی گلم.


    •   Sh@z@m
    • 4 هفته
      • 1

    • سلام خوبی


      می شه بگی کجاش رو متوجه نشدی ؟؟
      بگو شاید بتونم کمکی کنم


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • like it
      edame bde :)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو