ضربه ی اول سربازی (۱)

1399/12/15

ده دقیقه دیگه پستم شروع میشه و این اخرین دو ساعت پست دادنم توی این جزیره ی عجیبه پوتین هامو پوشیدم و از سنگرمون زدم بیرون ساعت ده دقیقه به ۴ عصر اروم اروم قدم زدم تا رسیدم به پست این دیگه اخرشه غول مرحله اخر این پست دو ساعته بود. ۱۵ ماه هر روز و هر شب ۶ ساعت و گاهی که سرباز کم بود ۸ ساعت پست دادم و لحظه و به لحظه منتظر این دو ساعت اخر بودم و با امید رسیدن به این دو ساعت دووم اورده بودم حالا رسیده بودم و داشت لحظه به لحظه از دو ساعت میگذشت،با تمام انرژی و نیروی که تو وجودم بود فریاد میزدم نبوووووووووووووووووووود پست اخر نبوووووووووووووووووود پست اخر نبوووووووووووووووووووود پست اخر تمام انرژیمو گذاشته بودم تا به اون پست لعنتی بفهمونم من خیلی قوی تر از اونم هرچقدر اشک و غم و خنده و لبخند منو دیده بود بازم دووم اورده بودم تا روشو کم نکردم‌بیخیال نشدم.
برگه ی ترخیص سربازی بعد از اخرین پستم دستم بود و دنبال امضاء فرماندها بودم تا امضاها جمع بشه و تسویه کنم و برگردم خونه نزدیک ده تا امضا از جاهای مختلف باید جمع میکردم ولی
هیچ حسی نداشتم کل سربازی فکر میکردم این لحظه خوشحالترین ادم دنیام ولی الان هیچ حسی وجود نداشت حتی مثل روز قبل ک سر پستم این همه داد و فریاد و نبووووود کشیدن ها و انرژی زیاد داشتم ولی الان هیچی نداشتم واقعا خود مسیر از انتهای مسیر هیجان بیشتری داره اون همه داد و فریاد و خوشحالی دیروز از این بود که دیگه پست نمیدم و دو ساعت هر لحظه و ثانیه به ساعتم خیره نمیشم تا بگذره ولی دلتنگ میشم دلتنگ همین منتظر بودن ها همین ثانیه شماری ها دلتنگ هیجان و ترس ‌و ارامشی که اینجا پیداش کرده بودم انگار همه ی احساس های درونیمو تو این جزیره ی پر از رمز و راز کشف کردم
امضاها رو جمع کردم و برگه خروج رو گرفتم و کیف مشکی که رفیق راهم بود رو برداشتم سوار کشتی شدم و واسه همیشه از جزیره خداحافظی کردم …کیفم سنگین بود پر بود از کتاب های که با خودم میبردم تا بتونم از ارامش اونجا استفاده کنم و بخونمشون
کیمیاگر رو چند بار خونده بودم و هروقت به این فکر میکردم که ادم باید دنبال رویا هاش بره تا مثل سانتیاگو به رویاهاش رنگ‌واقعیت ببخشه
تپه‌های شنی با وزش باد جابجا می‌شوند، ولی… صحرا همیشه صحرا باقی می‌ماند. این است… افسانه عشق.

توراه به اینده ای ک قرار بود بسازم فکر میکردم
خودم رو ماشین کادیلاکی فرض میکردم که انگار یباره چهارتا چرخشو بزارن رو اسفالت و منم با تمام قدرتم به سمت جلو برونم٬اسفالت زیر چرخهای غول پیکر ماشین کنده بشن و ماشینم با تیکاف شدید و سر و صدای بلند و دود به سمت جلو بره…
زندگیم از کنترلم خارج شده بود که دفترچه خدمت رو پست کردم خواستم از همه ی ادمها و تفکراتشون که میدونستم روی من اثر گذارن دور بشم به سمت مصرف ماری جوونا رفته بودم و کلاس های دانشگاهم رو کلا بیخیال شده بودم و شبا از سر شب با آرمان و محمد رول بار میزدیم و میکشیدیم و راه میفتادیم تو خیابونا و کلی سر به سر هم میزاشتیم و از نئشگی گل و حس تو ابرا بودنمون تو اون لحظه ها میگفتیم و ذوق میکردیم پاکت سیگارو مدام تو دستم میچرخوندم و راه میرفتم اونقد راه میرفتیم ک دیگه جونی تو پاهامون نمونه و گاهی ی ترامادول واسه خستگیمون میخوردیم ک کم نیاریم تو راه رفتنمون…
چه حس دو گانه ی بود یطرف مغزم منو میکشوند سمت اینده و بدست اوردن همه ی رویاهام و از ی طرف هجوم خاطرات قبل از سربازیم.زندگیم به سه قسمت تبدیل شده بود قبل از سربازی و سربازی و الان بعد از سربازی
دو و سه ظهر بود ک رسیدم ورودی شهر از ماشین پیاده شدم و کیف مشکیمو انداختم رو کولم و طبق عادت اون دوسال سربازی که هیچوقت دوس نداشتم لباس سربازیمو عوض کنم حتی الانم که سربازیم تموم شده بود باز تنم بود کلاه لبه دار خاکی رنگو سرم گذاشتم…بچه ها تو سربازی عادتشون بود لبه ی کلاهشون رو تا کنن و زیرش رو تبدیل ب ی تابلوی نقاشی و پیش خودشون فکر کنن ک زیباترین نقاشی دنیا رو کشیدن ولی من از اول سربازیم کلاهمو دست نزده بودم و هیچ نقش و نگاری روش ثبت نکرده بودم…حس کلاه گپمو بهم میداد و گاهی پیش خودم فکر میکردم ک فقط کلاه سردار ها اینطوریه و من باهمه فرق دارم
زیر لب میخوندم
ما خودمون سه تا برادریم
شهردار و سردار و یکی فاز تراوری هان
اهنگ حصین تو مغزم رژه میرفت
تا خونه راهی نبود اونقد پیاده راه رفتن بهم لذت میداد ک گاهی چند ساعت پیاده روی فقط میتونست حالمو بهتر کنه
ایفون خونه رو زدم و چراغ های ابی رو ایفون روشن شد و بدون اینکه کسی گوشی ایفون رو بر داره در باز شد
مثل دفعه های قبل بدون خبر دادن امده بودم هیچکسو در جریان رفت و امدم قرار نمیدادم حتی کسی نمیدونست که چقد از سربازیم مونده از پارکینگ گذشتم و پله هارو یکی یکی بالا رفتم٬ در باز بود
از بیرون در صدا زدم صاب خونه
مامانم امد جلو در و ی جیغ کوتاه کشید و سریع بغلم کرد و بهم گفت خوش امدی…خوشحال بود و خنده ای خیلی خوشکلی رو صورت سبزش نقش بسته بود…چه ارامشی تو بغل مامان داشتم ناخوداگاه خنده روی لبای منم پدیدار شد و مامان قربون صدقم میرفت
کثافت بازم بی خبر امدی…چند بار بگم من تحمل این همه هیجانو ندارم قربون پسر خوشکلم بشم
از حرفش خندم بیشتر شد…وقتی مامان اینجوری بهم میگفت کثااافت میفهمیدم با تمام وجود ذوق زدست
قربون مامان خوشکلم بشم ایندفعه امدم دیگه هم نمیرم با همه ی سختیاش تموم شد دیگه خبری از سوپرایزهای اینچنینی نیست ی بوسم کرد و کیفو ازم گرفتو راه حمومو نشونم داد
لباس عوض کردم و ی دوش گرفتم و امدم نشستم توی حال رو به روی تلویزیون و گوشی موبایلم رو که بعد از دوماه بدستم رسیده بود رو روشن کردم کلی دلم واسش تنگ شده بود میخواستم به همه ی جای گوشیم سرک بکشم ،میتونستم با خودم ببرم سربازی ولی تو اون تایم واقعا دوس داشتم همه جوره ارتباطمو با دنیای بیرون از جزیره قطع کنم .مشغول چک کردن عکسای داخل گالری شدم پوشه ی عکس های خاطره رو باز کردم و داشتم به عکسای دو نفرمون نگاه میکردم چقد خوشکل بود توله سگ
عشوه و دلبری توی تمام عکساش موج میزد ی دختر شیطون و پر انرژی…قد بلند با پاهای کشیده و بالا تنه ی توپر و سینه های بزرگ، بسکتبالیست بود و منظم تمرین میکرد …چشمهای درشت و مشکی ک گاهی به شوخی بهش میگفتم چشمهای تورو داشتم نصف همکلاستو مخ میزدم و کار دستشون میدادم میخندید و میگفت کارو که دست من بدی انگار دست کل کلاسمون دادی ،ابروهای کم پشت و کوتاه با صورت کشیده و لبای کوچیک و خوردنی اونقد خوردنی که بعد از دوسال هنوز از یادم نرفته…ترکیب صورتش فوق العاده بود و با ی ارایش خیلی کوچیک تبدیل به ی فرشته ی زیبا میشد که وقتی تو خیابون راه میرفت همه برمیگشتن و نگاهش میکردن .از طریق یکی از دوستهای مشترکمون به هم معرفی شده بودیم و یکی دو هفته ای تلفنی باهم حرف میزدیم اولین باری که قرار گذاشتم و رفتم دیدمش باورم نمیشد دختر ۱۸ ساله ی دبیرستانی این قد و هیکلو داشته باشه حتی تو لباس فرم مدرسه هم فوق العاده بود ی عکس دو نفرمون رو باز کردم تو صفحه ی گوشی توی خونه ی خودشون بود روی اپن اشپزخونشون نشسته بود و منو بوس میکرد دقیقا دو سه روز بعد از اولین قرارمون روزی که دلباختش شدم
پرت شدم تو اون روزا
+سلام ببخشید عزیزم زنگ زدی متوجه نشدم تو حموم بودم
-چیکار میکردی شیطون
+هیچی بابا ادم تو حموم چیکار میکنه
-پسرا تو حموم همه کار میکنن توام مثل همشون
+نه کاری نمیکردم ،تو چیکار میکنی
-هیچی حوصلم سر رفته کسی نیست سر به سرش بذارم توام که دیر جواب دادی بیشتر حوصلم سر رفت تازه ی پیشنهادم داشتم چون دیر جواب دادی عمرا دیگه بهت بگم
+اذیت نکن دیگه خب حموم بودم متوجه نشدم بگو پیشنهادت چیه بدجور رفت تو مخم
-نوچ نمیشه مگر اینکه بگی‌‌ پسرا تو حموم چیکار میکنن
+خب معلومه دیگه حموم میکنن
-اه…زرنگی پس بمون تو کف پیشنهاد
+نه خب صبر کن یکم فکر کنم
خب اگه یموقع احساسشون قوی باشه ممکنه با دست خودشون از زیر فشار خارج بشن
-هههههه این همه پیچوندی که نگی جق میزنن
+خب نمیخواستم بی ادبی کنم
-جوووووون امروز چقد بی ادبی کردن دوس دارم
+شیطون درون منو بیدار نکن به این راحتیا ادب نمیشه ها کلا خیلی بی ادبه
-اصلا بیدار شه ببینم
+باشه خودت خواستی فردا بیا خونمون تا بیدار شدش رو نشونت بدم
-تا فردا دیره من الان خونمون تنهام نظرت چیه ؟
+یعنی بیام خونتون؟ همین الان میام
-باش بیا هرکی نیاد
+به خدا میاما
-خب بیا مگه شوخی دارم
+مرگ من اذیت نکن یعنی واقعا بیام خونتون؟خانواده کجان پس؟
-ببین دو سه ساعت خونه تنهام بابا سرکاره داداشم دانشگاه مامانمم داداش کوچیکمو برده دکتر
+خیلی ریسکش بالاست اگه بیان چی!؟
-خب من طبقه بالام از در بالایی خونمون میری بیرون
+یعنی چی یعنی خونتون دوتا در داره؟
-اره اره بابا چقد تو ترسویی اصلا کاری نداری
+صبر کن خب اه من هنگ کردم اگه خانوادت منو ببینن زنده نمیزارن
-خب پس ولش کن کاری نداری من میخوام درس بخونم اصلا
+عجبا خودت پیشنهاد میدی خودت پس میگیری خودت اوکی میکنی خودت تمام میکنی صبر کن باهم بریم
-خب چیکار کنم تو بگو
+باش میام الان راه میفتم

تو راه رفتن به خونشون هیچی متوجه نمیشدم اینقد هیجان بالایی رو داشتم تجربه میکردم که فکرم درست حسابی کار نمیکرد
وقتی راه افتادم زنگ زدم و ادرس خونه رو گرفتم و همه ی احتمالاتو باهاش مرور کردم،خونشون دو طبقه بود و در طبقه ی اول توی کوچه ی پایینیشون باز میشد و کلا هم طبقه اول زندگی میکردن و طبقه ی دوم درش توی کوچه ی بالایی باز میشد و در اختیار خاطره بود تا واسه کنکورش اماده بشه ،البته تو خود خونه یه راه پله بود که دوتا طبقه رو بهم وصل میکرد
رسیدم جلو خونشون ماشین بابامو یجا پارک کردم و زنگ زدم بهش یکم امار کوچه رو بهش دادم و در اولین موقعیتی که جور شد پریدم تو خونشون و درو پشت سرم بستم ضربان قلبم بشدت بالا بود و استرس و هیجان بی نهایت بالایی رو تجربه میکرد
خاطره یه شلوار بلند مشکی و یه بافت کاملا پوشیده قهوه ای پوشیده بود که یکم گشاد بود تو تنش اما بازم نمیتونست سینه های به اون بزرگیشو مخفی کنه ،موهاشم دم اسبی از پشت بسته بود و ی ارایش خیلی کوچیکی رو صورتش داشت
دعوتم کرد تو خونه و رفتیم کنار هم روی مبل نشستیم
برعکس بیرون و پشت تلفن یکم خجالتی بود تو خونه و بیشتر من صحبت میکردم تا اون و بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم با صورتش دلبری میکرد
دستمو انداختم گردنش و کشیدمش طرف خودم و ی بوسش کردم نمیدونم دلیلش چی بود استرس اظطراب دلهره و یا هرچیز دیگه ای ولی واقعا اون لحظه حس شهوت نداشتم
صورتش یکم سرد بود و معلوم بود اونم استرس داره و این بوسه اصلا باعث نشد حس شهوت درونم بیدار بشه ولی خب حس شهوت منو تا اینجا کشونده بود و این همه هیجان رو به خاطر حس شهوت به جون خریده بودم
بدون هیچ مقاومتی از طرف خاطره شروع کردم به لب گرفتن کم کم حس شهوتم کنار استرس و اظطراب به حسای درونیم اضافه شد
هیجانم به مرز جنون رسیده بود توی اون شرایط استرس زا هر لحظه منتظر این بودم که زنگ خونه رو بزنن و همزمان داشتم ناشناخته های بدنی خاطره رو کشف میکردم
دستمو از روی بافتش گذاشتم روی سینه هاش و شروع کردم مالیدن یکم که گذشت دستمو از زیر بافت تن خاطره رد کردم بین سینه هاش باور کردنی نبود این همه حجم از سینه خیلی بزرگ‌بودن اصلا توی دست جا نمیشدن ازش اجازه گرفتم و بافتشو دادم بالا زیرش ی سوتین مشکی بسته بود اونو هم زدم کنار و به خاطر ترسم هیچ لباسیو در نیاوردم فقط سعی میکردم ی راهی پیدا کنم تا اگه کسی امد تو کمترین زمان پا ب فرار بزرام
واسه اولین بار تو زندگیم سینه های به این بزرگی میدیدم همیشه فکر میکردم دوس دارم سینه ی بزرگ ولی با دیدن اون حجم از بزرگی هیچ لذتی نداشت برام واسه اینکه خاطره رو بیشتر تحریک کنم شروع کردم به خوردن سینه های خاطره اما واقعا هیچ لذتی واسم نداشت انگار خودش متوجه شده باشه دستشو گذاشت روی کمربند من و یکم حلم داد عقب و شلوارمو و شورتمو کشید تا روی زانوم و کیرمو گرفت تو دستش و شروع کرد با ولع زیاد خوردن
بی نظیرترین حس دنیارو داشتم دوس داشتم زمان متوقف بشه و سالهای سال توی اون لحظه میموندم اونقدر حرفه ای و با عشق داشت کیرمو میخورد که همه ی اون ترسها و دلهرها ناپدید شدن و تمام وجودمو حس شهوت فرا گرفته بود
گاهی خایه هامو یه گاز ریز میزد و با دندونش یکم فشار میداد اما فشاری که کاملا کنترل شده بود و ی رعشه توی تنم مینداخت
اینقد حرفه ای این کار میکرد که فکر میکردم ی پورن استار بی نظیر داره اینکارو میکنه
خودش سرشو اورد بالا و گفت به نظرت حالا چیکار کنیم
گفتم نمیدونم یعنی میتونیم سکس کامل کنیم
گفت نه هنوز دخترم
گفتم پس برگرد از عقب
دیدم بدون هیچ مقاومتی برگشت شلوارشو تا روی زانوش کشید پایین و حالت سجده شد روی زمین
رفتم پشتش و واسه بار اول کوس و کونشو میدیدم کلا پایین تنش خیلی بهتر از بالاتنش بود خیلی رو فرم تر بود و به خاطر پاهای کشیدش بی نهایت حس شهوت خوبی بهم انتقال میداد کونش اما اونقد خوردنی و رو فرم بود که هرچقد نگاش میکردی سیر نمیشدی سعی میکرد کسشو ازم مخفی کنه خیل حس جالبی بود در عین سوپر استار بودنش تو سکس و ساک زدن ‌بی نظیرش ولی هنوز تو برخی از موارد خجالت میکشید که همه ی این حالات نشون دهنده ی ذهنیت نابالغ و بچگانش بود
سر کیرمو ی تف انداختم و اروم فشار دادم روی سوارخ کونش که دردش نیاد ولی با کمال تعجب دیدم کیرم سر خورد رفت تو و هیچ عکس العملی هم نشون نمیده و حتی ذره ای درد تو وجودش حس نکرد شروع کردم به تلمبه زدن ولی دیدم که چقد روون در رفت و امدم مطمئن شدم که بیش از اون چیزی که حتی فکرش رو میکردم سکس داشته ولی برام مهم نبود مهم اون حس و حالی بود که اون لحظه داشتم چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه توی کون خاطره ارضا شدم دستمال اوردم خودمونو تمیز کردیم و چندتا عکس سلفی باهم گرفتیم و با تمام سرعت از خونه زدم بیرون

مغزم کار نمیکرد اون لحظه ولی واقعا من عاشق این دیوونه بازیهاش بودم…خیلی عصبی بودم ولی ته دلم ی ذوق خوش ایندی داشتم
یاد روز اخرو و خدافظی کردنمون امد .سرمو با شماره چهار زدم و فرداش اعزام بودم به خدمت ساعت چهار قرار گذاشتیم تو خیابون…

نظراتتون رو بگید لطفا
این اولین داستان من هستش پس

ادامه...

نوشته: sardar


👍 5
👎 2
6901 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

795238
2021-03-05 01:06:43 +0330 +0330

فقط این یکیو بگو که چجوری در طبقه اول به یه کوچه باز میشد دوم به یه کوچه دیگه؟ تو باغهای معلق بابل زندگی میکردن؟ 😁

2 ❤️

795305
2021-03-05 08:34:37 +0330 +0330

قلم توانمندی داری که نشون میده زیاد مطالعه داشتی
عالی مینویسی و خوب به داستان هیجان میدی دقیقا مثل فیلم هاا
و داستانت روانه و به واقعیت نزدیک
ممنون که زحمت تایپ رو کشیدی
امیدوارم در قسمت دوم همین هیجان رو به مخاطب ت انتقال بدی

1 ❤️

795344
2021-03-05 12:16:10 +0330 +0330
+A

ببین کلا بالا داستانت خیلی بهتر از پایین داستان بود!

1 ❤️

795398
2021-03-05 18:13:43 +0330 +0330

خوب بود معلومه‌ نویسنده‌ قهاری‌ هستی

1 ❤️

797330
2021-03-15 05:03:06 +0330 +0330

جواب اون آدمی که ۲۴ ساعته تو سایت جله که اولین نفر داستان و بخونه و اولین نفر کامنت بذاره که فقط گیر بده و نمک بریزه؛ توی شهر ما که چند هزار تا خونه به خاطر شیب دار بودن منطقه طبقه اول به یک کوچه باز میشه، طبقه دوم هم به کوجه پشتی

1 ❤️

797481
2021-03-16 03:57:40 +0330 +0330

ممنونم از نظراتتون کلی روحیه گرفتم

بعله درسته خونه های که توی شیب ساخته میشن اینطورین
در واقع شهرهای کوهستانی زیادن

هر نقد و نظری رو با کمال میل پذیرا هستم

0 ❤️







Top Bottom