داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

طبقه ی چهار و نیم

1399/05/14

این یک خاطره ی سکسی نیست. من یک نویسنده هستم و رمان طبقه ی چهار و نیم با شش داستان کوتاه در مورد اتفاقات جاری در یک ساختمان است که در سال 96 آن را به نگارش در آوردم. یکی از داستان های آن را به کاربران عزیز تقدیم می کنم.
… بارون خیلی شدید بود. با عجله از پله ها بالا اومدم. نون سنگکی رو که گرفته بودم زدم زیر بغلم که بتونم درو با کلید باز کنم. همون لحظه چشمم به یه جفت کفش پاشنه بلند زنونه افتاد. نفسمو با صدا فوت کردم بیرون و با حرص زیر لبم گفتم:«دهنت سرویس کیوان!»
کفشامو در آوردم و رفتم تو آشپزخونه. عینکمو که بخار گرفته بود در آوردم و تمیزش کردم. حامد هنوز نرسیده بود. می دونستم اگه اونم بیاد و ببینه کیوان دوباره دوست دخترشو برداشته آورده تو خونه بیشتر از من عصبانی میشه. در اتاق خواب بسته بود ولی صدای آه و ناله ی دختره قشنگ تو گوشم بود. همون لحظه حامدم از راه رسید. اخماش تو هم بود. با عصبانیت گفت:«رضا این بدجوری داره می ره رو مخم! این بار چندمیه که این کارو می کنه.»
همینطوری می رفت این ور و اون ور و غر غر می کرد:« طبقه ی پنجم بدون آسانسور! من با کتونی نمی تونم. این دختره چطوری هر روز با کفش پاشنه بلند این همه پله رو میاد بالا؟!»
گفتم:« یه نیم کف با چهار طبقه، میشه طبقه ی چهار و نیم!»
با اخم و تعجب بهم نگاه کرد و گفت:«داری سر نیم طبقه با من بحث می کنی ولی نمی خوای در مورد اون هیچ کاری بکنی؟»
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:« می گی چیکار کنم؟»
با حرص رفت طرف اتاق خواب و گفت: «اینجوری نمیشه که! ما نباید هیچ وقت تو این خراب شده آرامش داشته باشیم؟»
در اتاق خوابو باز کرد. منم دنبالش رفتم. هر دومون جلوی در خشکمون زده بود. کیوان رو تخت دراز کشیده بود و دستاشم گذاشته بود زیر سرش. دختره روش نشسته بود. دختر خوشگلی بود. موهاش قهوه ای بود و تو موهاش های لایت کرم رنگ درآورده بود. وقتی نگاهم به کون برجسته و سینه هاش افتاد، اصلاً نتونستم حرف بزنم؛ به حامد نگاه کردم. به زور خودشو جمع و جور کرد و گفت: «کیوان! این خونه مشترکه!»
کیوان مثل همیشه خونسرد بود. انگار نه انگار ما دو تا آدم بودیم و داشتیم خودش و دوست دخترشو در حال سکس نگاه می کردیم. با لبخند به من اشاره کرد و به دوست دخترش گفت:« اون کس مغز عینکی رو می بینی؟ ریاضی محض می خونه. شاگرد اول دانشگاهشونه. فکر نکنی الان تو رو دیده حشری شده ها! اصلاً! الان داره با انتگرال مساحت کونتو محاسبه می کنه. می دونی لیدا… من اصلاً تو ریاضی خوب نبودم. همیشه از ریاضی متنفر بودم. تنها درس ریاضی که دوست داشتم کُسینوس بود.»
لیدا خندید. وقتی داشت قهقهه می زد و می خندید سینه هاش مثل ژله تکون می خورد. سرشو گذاشت رو سینه ی کیوان و همینطور که می خندید گفت: «واااای کیوان تو فوق العاده ای…»
کیوان همینطور که با اعتماد به نفس به من و حامد نگاه می کرد گفت:«حالا بذار اون یکی رو بهت معرفی کنم. اون از این یکی کس مغز تره! کسِ خواهر مادرِ داروسازیه. یه جور دانشمند دیوونه ست. تو المپیاد شیمی مقام آورده. از آکسفورد بهش زنگ زده گفتن جونِ ما بیا اینجا درس بخون.»
لیدا دوباره شروع کرد به بالا و پایین کردن کمرش و با لبخند گفت:« اوووممم… از دانشمندای دیوونه و کس مغزای ریاضی محض خوشم میاد.»
کیوان دستشو گذاشت رو کمر لیدا و همینطور که کمرشو روی کیرش فشار می داد گفت:«فکر کنم اون دوتام از تو خوششون اومده. ببین چطوری مثه کس ندیده ها دارن نگات می کنن.»
حامد با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و منم با یکم مکث دنبالش رفتم و درو بستم. کتشو برداشت و گفت: «من دیگه اینجا نمی مونم.»
دستاش می لرزید. در قوطی قرصاشو باز کرد و دو تا شو با هم خورد. حتی به من چیزی نگفته بود؛ ولی من می دونستم که افسردگی شدید داره و تحت درمانه. گفتم:« کجا داری می ری؟ مگه نمی بینی چه بارونیه؟»
کتابشو برداشت و گفت:« فردا امتحان دارم. می رم پیش یکی از دوستام.»
دیگه نذاشت حرف بزنم. فوراً درو بست و رفت. جزوه هامو ریختم رو زمین و سعی کردم رو درسم تمرکز کنم ولی نمی شد. هنوز سر و صدای لیدا و کیوان از اتاق میومد. اعتراف می کنم که بدجوری حشری شده بودم. یه جورایی به کیوان حسودیم می شد. اون یه هیکل عضلانی و خیلی خوش فرم داشت و یه اعتماد به نفس فضایی واسه لاس زدن و تور کردن دخترا. ولی من حتی یه دوست دخترم تو زندگیم نداشتم. نمی تونستم اصلاً به دخترا نزدیک بشم. اعتماد به نفسشو نداشتم. شاید زیادی لاغر بودم. نمی دونم! داشتم با دستم کیرمو می مالیدم و به لیدا فکر می کردم. هیکلش میومد جلوی چشمم. سعی می کردم تصور کنم جای کیوانم و اون رو کیر من نشسته. تند تند با دستم جق زدم و چند دقیقه بعد آبم با فشار پاشید بیرون. جزوه هام همه کثیف شده بود. دنبال دستمال کاغذی می گشتم ولی هیچی نبود. کیوان دستمالو برده بود تو اتاق خواب.«لعنتی!»
بارون دیگه بند اومده بود. جزوه هامو رو میز پهن کرده بودم تا خشک شه. کیوان و لیدا از اتاق اومدن بیرون. لیدا لباساشو تنش کرده بود. لبای کیوانو بوس کرد و گفت:« فردا می بینمت.»
بعد به من چشمک زد و رفت. هنوز داشتم به لیدا فکر می کردم که کیوان در یخچالو باز کرد. یه قالب پنیر برداشت و مالید رو همون سنگکی که من خریده بودم. دو تا گوجه ام خرد کرد توش و همینطوری که دو لپی می خورد با یه صدای نا مفهوم گفت: «حداقل اینو می ذاشتی تو سفره خشک نشه.»
داشتم با اخم نگاهش می کرد که با خونسردی از کنارم رد شد.


تنها رو صندلی نشسته بودم و یه جزوه ی چین و چروک خورده که جوهر خودکار روش پخش شده بود، جلوم گذاشته بودم. همون موقع سرمو بلند کردم و جواد و منصورو بالا سرم دیدم. دو تا از پسرای سکسیِ کلاس که همیشه محبوب دخترا بودن. شاید به خاطر همین ازشون بدم میومد. از بالای عینکم داشتم بهشون نگاه می کردم که جواد گفت: «چرا اینجوری نگاه می کنی نابغه؟ پسر خوش تیپ و خوش قیافه ندیدی؟»
منصور با لبخند گفت:«شایدم یکی مثل خودمون باشه. به خاطر همین اصلاً طرف دخترا نمی ره. درسته؟»
سرمو به نشونه ی سردرگمی این ور و اون ور کردم و گفتم: «منظورتو متوجه نمی شم.»
صداشو آروم تر کرد و دم گوشم گفت:«ما دو تا گی هستیم.»
ترسیدم و سرمو بردم عقب. جفتشو خندیدن. جواد با خنده گفت:«نترس! از پسرای لاغر مردنی خوشمون نمیاد.»
با اخم گفتم:«ازم چی می خواین؟»
منصور جزوه مو برداشت و بهش نگاه کرد. با خنده گفت:«تو جزوه ها تو می شوری بعد می خونی؟»
جزوه رو با حرص ازش پس گرفتم و با لکنت گفتم:« نه… تو … تو بارون خیس شده.»
جواد گفت:«می تونی کمک کنی این ترم پاس بشیم؟»
به هر دوشون نگاه کردم و گفتم: «واسه چی باید کمکتون کنم؟»
جواد دوباره گفت:«کلاس خصوصی واسه جفتمون ساعتی پنجاه تومن چطوره؟»
هنوز داشتم فکر می کردم که منصور با لبخند گفت: «با 5 دقیقه لب و یکم ساک زدن و…»
فوراً از جام بلند شدم و گفتم:« نه!»
جواد یکی زد تو بازوی منصور و گفت: «نترسونش دیوونه.»
بعد برگشت سمت من و گفت:« این داره شوخی می کنه داداش. فقط درس! باشه؟»
شماره شو که رو کاغذ نوشته بود گذاشت رو میز.گفتم:« خیلی خب در موردش فکر می کنم بعد باهاتون تماس می گیرم. »
بعد سریع وسایلمو برداشتم و ازشون دور شدم.


وقتی رفتم خونه، حامد تو پذیرایی رو زمین نشسته بود و کتاباشو گذاشته بود جلوش. همینطور که سرش تو کتاب بود گفت: «تویی رضا؟»
رفتم جلو و گفتم: «سرتو بلند کن ببینم.»
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. زیر چشماش گود افتاده بود. با اخم گفتم:« بازم قرص خوردی؟»
دوباره سرشو انداخت پایین. نشستم کنارش و چونه شو گرفتم. گفتم: «دیشب چند ساعت خوابیدی؟»
دستمو زد کنارو گفت:« امتحانام تموم بشه کلی وقت دارم بخوابم.»
دست کردم تو کیفشو یه جعبه قرص ازش برداشتم. گفتم:« تو برای پاس کردن درسات نیازی به شب بیدار موندن نداری. روزم می تونی درساتو بخونی.»
همینطور که سرش پایین بود با بغض گفت:« بابام مریضه دیگه سر کار نمیره. نمی تونم دیگه ازش پول بگیرم. مجبورم روزا پاره وقت کار کنم. اگه بازم نتونم از پس مخارجم بر بیام باید انصراف بدم و برگردم شهرمون.»
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. آب دهنمو قورت دادم و با یکم مکث گفتم: «قراره واسه دو تا از بچه ها کلاس خصوصی بذارم. با پولش می تونم یکم بهت کمک کنم. تو سال دیگه فارغ التحصیل میشی دیگه به انصراف دادن فکر نکن. این قرصای آشغالم نخور. ریتالین مغزتو داغون می کنه. خودت اینو نمی دونی؟!»
قرصو از دستم کشید و گفت: «ترکش می کنم. بعد از امتحانا.»
تو همون حال در باز شد و کیوان همینطور که لیدا رو بغل کرده بود اومد تو. یه لبخند به جفتمون زد، داشت تند تند لباسای لیدا رو از تنش در میاورد و ازش لب می گرفت. بعد بردش تو اتاق خواب. حامد گوشیشو برداشت و گفت:« زنگ می زنم 110 بیاد جمعشون کنه.»
گوشی رو ازش گرفتم و گفتم: «مام داریم تو این خونه زندگی می کنیم. پای همه مون گیره. در ضمن اینجوری آبرومون جلو در و همسایه می ره.»
با اخم گفت: «فکر کردی همسایه ها نمی دونن اون کس کش هر روز یه دخترو بر می داره میاره تو خونه؟»
دستاشو گذاشت رو سرش و گفت:« دیگه خسته شدم رضا. بیا دنبال یه خونه ی دیگه بگردیم. آگهی می زنیم یه همخونه ی دیگه پیدا می کنیم.»
همینطور که چشمم به در اتاق خواب بود گفتم: «این نره خرم از تو آگهی پیدا کردیم یادت نیست؟»
حامد گفت: «بلاخره باید یه خاکی تو سرمون بریزیم دیگه. فقط بلده مفت بخوره. می ره تو یخچال و مثل گودزیلا هر چی توشه قورت می ده. نه پول مواد غذایی رو می ده، نه پول شارژ! سهم کرایه شم که به زور باید ازش بگیریم. اتاق خوابم که کمپلت برداشته واسه خودشو دوست دخترش.»
یه اه کشیدم و گفتم:« باشه. فردا از کلاس دراومدم یه آگهی می زنم تو دیوار می رم چند تا بنگاهم سر می زنم واسه خونه.»
همینجوری که داشتیم حرف می زدیم دوباره صدای آه و ناله ی لیدا بلند شد.« آآآآااااااه… بکن کیوان…کسمو جر بده…آاااااااه… کیرت خیلی کلفته…»
صدای کیوانم قاطیش شده بود: «جوووون… دوستش داری؟… کیرمو دوست داری؟…»
-آااه…آره…آره… دوستش دارم… بکن…آااه
فکر کنم عمداً داشتن اینطوری با صدای بلند آه و ناله می کردن.نه من به روی خودم میاوردم نه حامد ولی جفتمون شق کرده بودیم. اون سرش تو کتابای خودش بود و منم یه چشمم به اون و یه چشمم به در اتاق خواب. دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. می دونستم که حامدم حالش از من بهتر نیست.پا شدم برم تو دستشویی جق بزنم که در اتاق باز شد و هر دو تا شون اومدن بیرون.تا چشمم دوباره به بدن لخت لیدا افتاد، پاهام شل شد. لیدا با لبخند اومد جلو و گفت: «یکم ریاضی بهم یاد می دی نابغه؟»
تا به خودم بیام چسبید بهم. سینه هاشو فشار داد رو صورتم. عینکم رو صورتم کج و کوله شده بود. یکم مقاومت کردم ولی فایده نداشت. انقدر حشری بودم که نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم. می خواستم بکنمش. لباسمو تند تند از تنم در آورد و هلم داد رو کاناپه. می خواست برام ساک بزنه که کیوان گفت: «نمی خواد ساک بزنی. این دو تا جقی ان دو دقیقه بکنن آبشون اومده.»
کیوان اینو گفت و رفت تو آشپرخونه. در یخچالو باز کرد و داشت دنبال خوردنی می گشت. حامد همینطوری سر جاش خشک شده بود که دختره منو ول کرد و رفت سراغ حامد. همینطوری که داشت ازش لب می گرفت و لختش می کرد، من کیرمو تو دستم می مالیدم. اینبار حامدو ول کرد و دوباره اومد سراغ من. وقتی نشست رو کیرم از داغی کسش یه آه کشیدم و سرمو به کاناپه تکیه دادم. تا حالا با هیچ دختری نخوابیده بودم. برام مثل یه رویا بود. لیدا همینطور که رو کیر من بالا و پایین می شد. سوراخ کونشو به حامد نشون داد و گفت:« بیا دانشمند! بیا کیرتو بکن تو کونم.»
حامدم مثل من انگار جادو شده بود. یه جوری که انگار از قبل منتظر این لحظه بوده باشه اومد و خودشو انداخت رو لیدا. کمرشو محکم گرفته بود و تند تند تو کون لیدا تلنبه می زد. سینه های لیدا جلوی صورتم بود. چقدر تو ذهنم تصور کرده بودم که دارم سینه هاشو می خورم. سینه هاشو گرفتم تو دستم و نوک یکیشونو گذاشتم تو دهنم. خیلی حس خوبی داشت. وقتی لیدا با لذت آه می کشید، بیشتر دیوونه می شدم و محکم تر سینه شو مک می زدم. هر سه تامون نفس نفس می زدیم و آه و ناله می کردیم. کیوان همینطور که داشت یه خیارو با سرو صدا می خورد از تو آشپزخونه گفت: «لیدا! کیر بچه درس خونا خوبه؟»
لیدا که سر و صورتش قرمز شده بود و داشت حسابی حال می کرد با یه صدای لرزون گفت:« آاااه…آخ…این دو تا خیلی خوبن کیوان…»
چند دقیقه بعد من و حامد هر دو مون مثل جنازه رو کاناپه پخش شده بودیم. کیوان لیدا رو بغل کرد و همینطور که نگاهش به ما دو تا بود با کنایه گفت: «من تنهایی نیم ساعت می کنمش. شما دو تایی با هم همش ده دقیقه کردینش جسد شدین؟»
لیدا با خنده گفت: «کیر جفتشونو بذاری رو هم بازم مال تو نمی شه.»
به زور خودمونو جمع و جور کردیم و دوباره لباس پوشیدیم. نه من به حامد نگاه می کردم نه اون به من. ده دقیقه بعد از اینکه لیدا از خونه بیرون رفت، تو واتس آپ یه پیام برام اومد. گوشیمو برداشتم و بازش کردم یه فیلم بود. منتظر بودم دانلود شه که دیدم حامدم داره گوشیشو چک می کنه. وقتی فیلم باز شد و نگاه کردم دیدم فیلم سکس من و حامد با لیداست که کیوان از تو آشپزخونه گرفته بود. کیوان با خنده گفت:« بهتون خوش گذشت کس ندیده های جقی؟»
من و حامد هنوز تو شوک بودیم که کیوان ادامه داد:«این ماه کرایه رو شما دوتا با هم می دین. وگرنه فیلمتونو آپلود می کنم تو سایت دانشگاه تون. مفهومه؟»
بعد دوباره یه نگاه به قیافه های پوکیده مون انداخت و با یه لحن حرص درآر گفت:« چیه بچه زرنگای درس خون؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟ فکر کردین دوست دخترمو مفتی مفتی می دم بکنین؟»
حامد با حرص گفت: «واسه چی فیلم گرفتی کس کش؟ می خوای دوست دختر جنده تو به همه نشون بدی؟»
کیوان با همون خونسردی گفت:« همه می دونن دوست دختر من جنده ست. خودش می دونه جنده ست. ولی هنوز کسی در مورد شما چیزی نمی دونه. مامان و بابات می دونن اینجا جای درس خوندن داری چیکار می کنی؟ راستی! یخچال خالیه! کی این هفته قراره بره خرید؟»
به حامد نگاه کردم و اشاره کردم که آروم باشه. داشت از عصبانیت منفجر می شد. از جاش بلند شد و رفت سراغ کیوان. یقه شو گرفت و گفت:« اون گوشی لامصبو بده به من.»
قدش به زور تا سینه ی کیوان می رسید. اونم مثل من لاغر مردنی بود. کیوان گوشیشو تو دستش بالا گرفت و گفت: «بیا بگیرش بچه کونی!»
حامد چند تا مشت کوبید تو سینه ی کیوان. کیوان گوشیشو گذاشت بالای کابینت و با دست حامدو هل داد عقب. پاشدم رفتم جداشون کنم که حامد گفت: «برو گوشیشو بردار بزن بشکنش.»
وقتی این جمله رو گفت، کیوان با عصبانیت یه مشت کوبید تو صورتش. بعد مشت دوم. داشت همینطوری می زدش که رفتم و از پشت بازوشو کشیدم. زورش مثل یه گاو نر زیاد بود. با التماس گفتم: «ولش کن کیوان کشتیش.»
به زور حامدو از زیر دستش بیرون کشیدم. هنوز داشت نفس نفس می زد. داشتم با دستمال خون سرو صورتشو تمیز می کردم که کیوان با بی خیالی گوشیشو برداشت و رفت تو اتاق خواب.


کنار هم تو پذیرایی، رو پتو دراز کشیده بودیم و هر دو تامون تو فکر بودیم. حامد که صورتش کبود شده بود، با پشیمونی که کاملاً تو صداش مشهود بود گفت: «ما چیکار کردیم رضا؟ دستی دستی خودمونو بدبخت کردیم رفت. اگه مامان و بابام بفهمن من چیکار کردم چی؟!»
هنوز داشتم فکر می کردم. اشک از چشمای حامد چکید و آروم اما با حرص گفت: «دوست دارم اون تخم سگو از وسط جرش بدم. بیا دو تا یی بگیریمش و اون فیلمو از گوشیش پاک کنیم.»
و من هنوز ساکت بودم. حامد با عصبانیت گفت:« چرا هیچی نمی گی؟»
برگشتم سمتش و گفتم:«زور هیچ کدوممون بهش نمی رسه. بدتر بهونه دستش می دیم.»
-پس چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
خسته بودم. پلکامو رو هم گذاشتم و گفتم:« هیچی! فعلاً بگیر بخواب.»
با حرص گفت: «چطوری می تونی بخوابی رضا؟ شاید برای تو مهم نباشه ولی من نمی خوام خانواده م بفهمن؛ آبروم می ره.»
داشت همینطوری گریه می کرد و می زد تو سر خودش که با عصبانیت گفتم:« واسه من روضه نخون حامد. منم تو شرایط توام. اگه نخوابم مغزم کار نمی کنه. بذار یکم بخوابم بعد در موردش حرف می زنیم.»


با سر و صدای عجیبی که از تو خیابون میومد از خواب پریدم. یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم. 1:35حامد سر جاش نبود. بلند شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم. پر از جمعیت بود. از دور صدای آژیر ماشینای پلیسو می شد شنید. دویدم تو راهرو. با عجله پله ها رو چند تا یکی پریدم پایین. آدما رو زدم کنار و سعی کردم بفهمم چه خبره. پیر زنی که همسایه کناری مون بود، داشت به یه زن دیگه می گفت:« از بالای همین ساختمون پنج طبقه خودشو انداخت پایین. من دیدمش.»
زیر لب با خودم گفتم:« اینجا پنج طبقه نیست. چهار و نیم طبقه ست. ولی واسه سقوط از این ارتفاع نیم طبقه چه اهمیتی داره؟»
وقتی جلو رفتم یهو خشکم زد.« چرا این جنازه ای که رو زمینه لباسای حامد تنشه؟!»
فوراً رفتم چرخوندمش که صورتشو ببینم. خودش بود. چشماش باز مونده بود و داشت به من نگاه می کرد. یه تیکه از پوست کبود رو گونه ش پیدا بود و بقیه ی سر و صورتش غرق خون بود. سرشو ول کردم و همینطور که بدنم یخ کرده بود و داشتم می لرزیدم، به همه ی اونایی که واسه تماشا اومده بودن گفتم:« یکی زنگ بزنه اورژانس. زود باشین.»
هیچ کس از جاش تکون نمی خورد. اینبار با صدای لرزون داد زدم:« تو رو خدا یکی زنگ بزنه اورژانس.»
صدایی که از بین جمعیت جوابمو داد، برام مثل تیر خلاص بود:« فایده نداره. دیگه تموم کرده.»


یه هفته گذشته بود ولی هیچی درون من تغییر نکرده بود. هنوز وقتی چشمامو می بستم صورت خونی حامد با اون چشمای باز میومد جلوی چشمم. انگار داشت بهم نگاه می کرد و منو برای مرگش مقصر می دونست. داشت سرزنشم می کرد که چرا گذاشتم بمیره. من می دونستم افسردگی داره و قرص می خوره، از مشکل مالیش خبر داشتم. می دونستم تعادل روحی و روانی نداره، می دونستم بابت اون فیلم خیلی استرس داره می تونستم بهش اطمینان خاطر بدم. می تونستم بهش بگم یه کاری براش می کنم ولی هیچی نگفتم. گذاشتم خودشو بکشه.« آه… حامد! کاش یکم بهم فرصت می دادی… کاش فقط تا صبح صبر می کردی…»
در باز شد و کیوان و لیدا اومدن تو. بعد از مرگ حامد اولین بار بود که کیوان لیدا رو میاورد تو خونه. از جفتشون متنفر بودم. داشتم از حرص دندونامو رو هم فشار می دادم که لیدا چند قدم جلو اومد و گفت:« بابت دوستت خیلی متأسفم. پسر خوبی بود.»
حتی سرمو بلند نکردم بهش نگاه کنم. کیوان دستشو گرفت و گفت: «ولش کن. اینم مثل اون یکی دیوونه ست.»
با حرص نگاهش کردم. با صدای بلند گفت:« چیه؟ مگه من کشتمش؟»
بلاخره دهنمو باز کردم و گفتم:« تو باعث شدی خودشو بکشه.»
کیوان شونه بالا انداخت و گفت:« خودتم می دونی که اون یه دیوونه ی روانی بود. یه عالمه قرص می خورد. دنبال بهونه بود که خودشو بکشه. ولی من اصلاً احساس گناه نمی کنم. هنوزم یادگاریشو دارم.»
وقتی گوشیشو بهم نشون داد، به زور جلوی خودمو گرفتم که بهش حمله نکنم. با حرص گفتم:« کثافت! اون دیگه مرده.»
-آره ولی تو که هنوز نمردی. می دونم تو نمی ذاری آبروش پیش خونواده ش بره.
منظورشو می دونستم. سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:« آره. مطمئن باش نمی ذارم.»
همینطور که دست لیدا رو گرفته بود کشیدش سمت اتاق خواب. لیدا بهم نگاه کرد و گفت:«دیگه غصه شو نخور. اگه بخوای می تونی بیای با ما خوش بگذرونی.»
جوابشو ندادم. بهم چشمک زد و رفت تو اتاق. پاشدم و از خونه زدم بیرون. داشتم فکری رو که تو ذهنم می چرخید با خودم مرور می کردم. شماره ی جوادو گرفتم. وقتی گوشی رو برداشت گفتم: «سلام ببخشید مزاحمت شدم.»
-تویی رضا؟ کجایی پسر؟ چرا یه هفته ست خبری ازت نیست؟ در مورد دوستت شنیدم. خدا رحمتش کنه.
اشک تو چشمام جمع شده بود ولی نمی خواستم دیگه گریه کنم. با بغض گفتم: «خیلی ممنون.»
-ببین اگه برات سخته تو اون خونه بمونی بیا پیش منو منصور. ما اینجا هواتو داریم رفیق باشه؟
-دمت گرم. اتفاقاً زنگ زدم بگم با کلاس خصوصی موافقم.
-این خیلی عالیه… منصورم خوشحال میشه… راستی مطمئنی تو این شرایط می تونی…
-یک ماه کلاس رایگان. من ازتون پول نمی خوام.
-اینجوری نمیشه. ما نمی خوایم مفتی برامون کار کنی…
-به جای پول ازتون می خوام یه کاری برام بکنین… امکانش هست؟
-تو فقط لب تر کن داداش…


کیوان جلوی تلوزیون رو کاناپه لم داده بود که من و منصور و جواد سه تایی وارد خونه شدیم. وقتی دو نفر دیگه رو همراهم دید شوکه شد. جواد دستاشو تو سینه ش جمع کرد و همینطور که چشمش به کیوان بود گفت:« اینه؟»
سرمو به علامت مثبت تکون دادم. منصور یه لبخند معنی دار زد و گفت:«هیکلش خوبه ازش خوشم میاد.»
کیوان سعی کرد به روی خودش نیاره. با بی خیالی گفت: «چی شده دوستاتو آوردی خونه؟ تولدته؟»
فکر انتقام همه ی ذهنمو درگیر کرده بود. با یه لحن جدی گفتم:« نه! تولد توئه.»
بهم نگاه کرد و از جاش بلند شد. می خواست بیاد سمت من که منصور و جواد جلوم وایسادن. بعد چند ثانیه مکث، درگیری شروع شد و سر و صداها بالا گرفت. منصور دست کیوانو گرفت و پیچوند، از درد صورتشو منقبض کرده بود که رفتم جلو و گوشیشو ازش گرفتم. همینطور که اون دو تا محکم نگهش داشته بودن، انگشتشو گرفتم و گذاشتم رو سنسور گوشی. داشت به شدت مقاومت می کرد و فحشم می داد ولی برام مهم نبود. فیلمو از تو گوشیش پیدا کردم و پاکش کردم. بعد برگردوندمش به تنظیمات کارخونه که هر جای دیگه ذخیره ش کرده پاک بشه. با حرص بهم گفت:«می کشمت بچه کونی.»
وقتی این حرفو زد جواد یه مشت کوبید تو شکمش و گفت:« بچه کونی تویی.»
همینطور که منصور نگهش داشته بود، جواد لباساشو از تنش در آورد.گوشیمو از تو کیفم در آوردم و لنزشو تمیز کردم. جواد یه مشت دیگه کوبید تو صورتشو از من پرسید: «رو همین کاناپه بود؟»
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. کیوان هر چی فحش می داد و تقلا می کرد فایده نداشت. زورش به اون دو نفر نمی رسید. جواد صورت کیوانو رو کاناپه فشار داد و شورتشو کشید پایین. زیپ شلوار خودشم باز کرد و یه تف رو سوراخ کون کیوان انداخت . کیرشو به زور فرو کرد تو کون کیوان. وقتی کیوان از درد داد کشید، دستشو گذاشت رو دهنشو گفت: «هیس! انقدر سر و صدا نکن بچه کونی.»
کیوان داشت با التماس به من نگاه می کرد ولی حتی یه ذره ام دلم براش نمی سوخت. مثل یه قاتل خونسرد شده بودم. حس انتقام برام از هر چیزی شیرین تر بود. جواد با حرص تو کون کیوان تلمبه می زد و منم با خونسردی داشتم ازش فیلم می گرفتم. زوم کرده بودم رو صورت کیوان. تو دلم گفتم:«کاش اینجا بودی و این صحنه رو می دید حامد.»
منصور همینطور که با یه دستش دستای کیوانو پشتش نگه داشته بود، با دست دیگه ش لباسای خودشو از تنش در آورد. بعد دستشو برد پایین و کیر کیوانو گرفت. کیر و تخماشو تو دستش بازی می داد. منم همش زاویه مو عوض می کردم که بتونم فیلم بهتری بگیرم. جواد کیرشو کشید بیرون و بلافاصله منصور کیرشو کرد تو کون کیوان.جواد کیرشو جلو صورت کیوان تکون داد و گفت:« بیا بخورش.»
کیوان سعی می کرد سرشو عقب بکشه ولی نمی تونست. دوباره به من نگاه کرد و گفت:«رضا غلط ک…»
وقتی جواد با زور کیرشو کرد تو دهن کیوان جمله ش نا تموم موند. جواد گفت:«اووممم خوش مزه ست؟ بهتره بگی آره چون مزه ی کون خودته.»
حتی وقتی اشکای کیوان از رو صورتش چکید دلم براش نسوخت. تمام مدت داشتم به حامد فکر می کردم که می تونست سال دیگه فارغ التحصیل بشه… بعد از چند دقیقه خودمم حس می کردم دارم شق می کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم نگاه کردن چند تا پسر موقع سکس انقدر حشریم کنه. جواد از پشت دستای کیوانو گرفته بود و با یه دستم داشت کیر کیوانو که حسابی شق شده بود بازی می داد. منصورم پاهاشو با هر دو تا دست محکم گرفته بود و کیرشو تند تند تو کون کیوان عقب و جلو می کرد. کیوان آروم تر شده بود، ناله هاش دیگه از روی درد یا عصبانیت نبود انگار واقعاً اونم داشت لذت می برد. منصور همینطور که نفس نفس می زد به من نگاه کرد و گفت: «این پسره خیلی سکسیه. دوست دخترش حق داره انقدر عاشقش باشه.»
یه لبخند بهش زدم. جوادم گفت: «جووووون… خوب کیری م داره…»
وقتی سرعت بالا و پایین کردن دستشو بیشتر کرد، کیوان یه آه پر از شهوت کشید. آبش با فشار پاشید بیرون و ریخت رو شکم و سینه ی خودش. جواد با لبخند گفت: «منو رفیقم نیم ساعت تو کون هم می ذاریم تازه گرم میشیم. تو هنوز یه ربع نشده داری کون می دی، بچه جقی!»


کیوان مثل جنازه رو کاناپه دراز کشیده بود. منصور موقع رفتن با لبخند بهش چشمک زد. کیفمو برداشتم و گفتم:« وسایلتو جمع کن. به صاحب خونه زنگ زدم و گفتم فردا قراره تخلیه کنیم. قراره بیاد خونه رو تحویل بگیره.»
اصلاً از جاش تکون نمی خورد. گفتم:«فیلمتم پیش من می مونه. البته واسه یادگاری.»
برگشت و با بغض بهم نگاه کرد ولی هنوز ساکت بود. رفتم سمت در و همینطور که داشتم همراه منصور و جواد برای همیشه از اون ساختمون چهار و نیم طبقه ی لعنتی می رفتم، گفتم:«در ضمن حامد دیوونه نبود.»

پایان

نوشته: ش.ع. راد


👍 54
👎 4
35200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

905530
2020-08-04 00:24:11 +0430 +0430

Nice

2 ❤️

905532
2020-08-04 00:25:54 +0430 +0430

عجب داستانی بود دوستم، من کلا با داستان های انتقامی خشن واینا حال میکنم

6 ❤️

905544
2020-08-04 00:37:36 +0430 +0430

ناراحت شدم‌نصف شبی
خوب بود ولی😢

3 ❤️

905545
2020-08-04 00:38:02 +0430 +0430

جالب بود خدابیامرز کرد مرد !

4 ❤️

905550
2020-08-04 00:40:50 +0430 +0430

داستان جالبی بود فقط به نکته ریز هرگز کسی رو که بهش تجاوز میکنن رو وادار نمیکنن ساک بزنه چون یه گاز از اونجاشون بگیره از شدت درد ملائک رو میبینن!! برای همینم یه دکتر کره ای که از طریق دارک وب دختر بچه میخریده تو زیر زمین خونش نگه میداشته یه وسیله ای اختراع کرده مثل قالب روی دندونها میزاشتن جنسش ژله ای بوده بعد میزاشته دهنشون!! یعنی میخواستن هم نمیتونستن گاز بگیرن!! درضمن ساعتی پنجاه تومن هفته ای شیش ساعت میشده ماهی یکو دویست!! تجاوز تهش اعدامه!! بعید میدونم کسی برای این پولا حاضر بشه طناب بندازن گردنش!!

6 ❤️

905562
2020-08-04 00:46:47 +0430 +0430

جالب بود
ولی اون توضیحات اولش کسشر بود لازم نبود که بگی
بعد اون قسمت که رفتین بالای سر کیوان و دوست دخترش و هنوز اونا مشغول بودن هم چرت بود
بعد اینکه زیادی طولانی بودی ولی خوب بود کاش توی دوتا قسمت آپ میشد

2 ❤️

905631
2020-08-04 02:33:32 +0430 +0430

عالی بود

1 ❤️

905658
2020-08-04 06:35:15 +0430 +0430

عذر می خوام من موقع نوشتن دستم به کم نمیره
اعلیحضرت ایکس بسی مو شکافانه موشکافی می کنین به نظر من آدم گاهی باید واقعیاتو نادیده بگیره محو داستان بشه و از دنیایی که هیچ قاعده و قانونی نداره لذت ببره
تشکر از تمام دوستانی که می خوانند و با دقت می خوانند


905664
2020-08-04 06:46:21 +0430 +0430

قلمت رو دوست داشتم بازم بنویس برامون

4 ❤️

905679
2020-08-04 08:07:36 +0430 +0430

چقد خوب بود . عالی بود . دمت گرم

4 ❤️

905692
2020-08-04 08:36:52 +0430 +0430

آفرین خوب بود 🌹

5 ❤️

905699
2020-08-04 08:50:48 +0430 +0430

بیشتر داستان های سایت غیر واقعی و نشات گرفته از ذهن و فانتزی های نویسنده است.
مهم خوندن و لذت بردن داستانه.

شیدا عزیز…

نگارش خوب، فاقد غلط املایی. و صد البته موضوع و محتوای جالب
این نشون دهنده یک داستانه خوبه

پس لااایک بر تو باد 👏 👏

7 ❤️

905709
2020-08-04 09:22:27 +0430 +0430

در مجموع داستان از فضاسازی خوب و ملموسی برخورداربود و پرداخت شخصیتها بسیار ساده و حتی آشنا برای خواننده صورت گرفته بود…
روند اتفاقات منطقی و از رابطه علت و معلولی صحیحی ناشی می شد که ماجرا رو در دید خواننده باورپذیر می کرد…

شاید اگر کمی تخیل بیشتر در شکل دادن به حادثه ها صورت میگرفت تا از این سادگی و قابل پیش بینی بودن خارج می شد، قوت و قدرت بیشتری هم پیدا می کرد

دمت گرم … قلمت مانا

4 ❤️

905745
2020-08-04 12:34:55 +0430 +0430

اخ اخ عالی بود خواهر و مادر

2 ❤️

905750
2020-08-04 12:45:08 +0430 +0430

دمت گرم این اولین داستانیه که کسی آخرش فحش ندادو نگفت دیگه ننویس.عالی بود

3 ❤️

905764
2020-08-04 13:52:48 +0430 +0430

آخ آخ دلم خنک شد 😂 👍

2 ❤️

905849
2020-08-05 00:04:31 +0430 +0430

خیلی خیلی خیلی جذاب و گیرا بود…
کاش می شد ده تا لایک داد…
از بهترین داستانهای بود که خوندم…حیف چرا کم لایک گرفته؟!
لطفا اگه بازم داستان دارین معرفی کنید🌹

2 ❤️

906014
2020-08-05 10:49:44 +0430 +0430

وااااای خیلی خوب بود…همه چیو باهم داشت

2 ❤️

906047
2020-08-05 14:43:16 +0430 +0430

خیلییی خوب بود
داستان جذابی بود. قلمت قابل ستایشه.
با وجود اینکه به نظرم داستان می‌تونست اوج و فرود هیجان انگیزتری داشته باشه اما همین الانش هم فوق العاده بود.
حتما ادامه بده

3 ❤️

906080
2020-08-05 17:53:15 +0430 +0430

زیبا و روان نوشته بودید.
بیشتر بنویسید. قلمتون مستدام 🌹

3 ❤️

906288
2020-08-06 11:00:01 +0430 +0430

عالی بود
داستان ساده و جملات و اتفاقات خیلی با هم جور بود
نویسنده شناخت عمیقی از انسان و تمایلات انسانی داره
بی واسطه سراغ احساسات عمیق و پنهانی خوانندگان رفته و خواننده نه به خاطر داستان بلکه بخاطر طغیان احساسات خودش تحت تاثیر قرار میگیره.
نویسنده میدونست داستان باید از کجا شروع بشه و چه اتفاقاتی رقم بخور و در نهایت به چه چیزی برسه
بسیار پایان سریع و جالبی داشت

3 ❤️

906292
2020-08-06 11:36:55 +0430 +0430

عالی بود لایک 44 از طرف من

4 ❤️

906893
2020-08-09 00:06:05 +0430 +0430

جالب بود ولی کاش دوستت نمیکشتی میبردیش تو کما بعد که میومدبیرون فیلم یو که گرفتی نشونش میدادی اینجوری خواننده بیشتر لذت میبرد الان توی داستانت یه حس دلسوزی داره که یه جوری…
ولی در کل قشنگ بود ممنون…

3 ❤️

908523
2020-08-14 14:27:27 +0430 +0430

عالی عالی عالی هرچی بگم عالی کم گفتم

2 ❤️

908777
2020-08-15 13:51:29 +0430 +0430

اولین داستان خوبی بود که خوندم خوب بود عالی بود

1 ❤️

909070
2020-08-16 23:20:02 +0430 +0430

قشنگ بود

1 ❤️

909264
2020-08-17 14:48:55 +0430 +0430

اسم داستانت را باید میزاشتی انتقام سخت !!!

یعنی صنعت سینمای هـنـد “بالیوود” بد جـوری دنبالت است و استخدامت میکنه
البته متن داستانت شبیه خـالـیـوود بود
کـیـوان را خـفـت کردین و داد و بیداد راه انداخت ولی هیچ همسایه ی صدای دادو بیداد را نشنید؟
جواد و منصور براحتی بهت گفتن ما گــِـی هستیم ؟
دستشو پیچونده بود و کیرش را چپونده بود ؟
مگه میشه زورکی کسی برات سـاک بزنه ؟ با دندون کله کیرش را گـاز بگیره
فیلمی که منصور گرفت ، مگه برای خودش کیرخر نیست ؟ پخشش کنه که خودشون ب گــا مسرن
ستونهای اپارتمان چهارونیم طبقه تو کونت با این داستان تخیلی هندی ت

0 ❤️

909290
2020-08-17 17:28:51 +0430 +0430

از سگ کمتری هفته ای یه داستان آپ نکنی

0 ❤️

905698
2020-09-22 21:16:53 +0330 +0330

خوب بود 😁 😁

لایک 👌 😁 ❤️

5 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom