داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

طراحی چهره

1399/05/22

سلام به همگی
فرشته هستم 23 ساله من ازشونزده هیفده سالگی شهوانی رو دنبال میکردم مخصوصا داستان هاشو ولی فک میکردم اکثرا زاده تخیل نویسنده هاست تا اینکه اتفاق عجیبی تو زندگیم افتاد داستان با تمام جزئیات واقعیه ولی اسامی مستعار هستند. داستان من برمیگرده به زمانی که دانشجوی نوزده ساله  انصرافی دامپزشکی بودم و به امید قبولی در رشته ی بهتر خونه نشین شده بودم اما از شما چه پنهون زیاد حوصله ی درس خوندن نداشتم چون ادم بسیار خجالتی با روحیات خاص بودم زیاد بیرون نمیرفتم دوستِ عزیزی داشتم که تو یه شهر دیگ زندگی میکرد خونه ی خواهرش شهر ما بود وقتی میومد باهم میرفتیم بیرون کافی شاپ و گردش و خرید و کارای معمولی  دختر فوق العاده بامرام و مهربونی بود اون روز عجیب یادم نمیره که طبق معمول بیرون بودیم که یکدفه منو صدا زد گفت فرشته بخون مغازه ی خوشنویسی و  پارچه نویسی بود روش شیشه نوشته بود طراحی چهره پذیرفته میشه منم که خیلی دوست داشتم یک پرتره سیاه سفید از چهرم داشته باشم خوشحال شدم و گفتم بریم تو . وارد مغازه شدیم یه مرد گندمگون  یکم هیکلی با قیافه صمیمی و دوست داشتنی با صدای اروم سلام و خوش امد گفت ما قصدمونو گفتیم و ایشون بعد دادن اطلاعات ابعاد کاغذ و قیمت از ما عکس چهره خواست که من گفتم من پرتره میخوام نه دوستم ولی خب میدونید به عنوان یک دختر خجالتی مسئله ی عکس هنوز تابو بود واسم گفتم الان عکسمو باید براش بلوتوث کنم زشت نیست که خلاصه تحت تاثیر محیط دیگ نتونستم عقب نشینی گفتم گوشیمو گشتم هیچ جوره عکس مناسبی نداشتم لخت نبودن ولی قیافم بود با زاویه ای که بدنمم مشخص بود که طبق معمول تاپ پوشیده بودم که یقه و سینم مشخص بود واقعا دو دل بودم یکیشو که آبرومندانه تر بود انتخاب کردم و با خودم گفتم بابا حالا تو که ملکه ی زیبایی نیستی اینم قراره طراحی چهرتو بکنه نترس و امل نباش.

از ظاهرم بگم که سفید و لاغرقدبلند و بور هستم اما از بچگی هیچوقت اعتماد به نفس نسبت به قیافم نداشتم یادمه تو مدرسه راهنمایی به علت داشتن لب های بزرگ و پوست خیلی سفید مسخره ام میکردن هنوز اون موقع ها تب لب انجلینا جولی نیامده بود دندونای بزرگی هم داشتم و رگای دستمم به علت لاغری بیرون بود تو خانواده ی ما زشت من بودم و هروقت کسی از خواهرو برادرام تعریف میکرد بابام به خاطر اینکه من ناراحت نشم میگفت عوضش تو باهوشی و امید منی و قراره دکتر شی از لحاظ شخصیتی اما واقعا بدون اغراق خودمو میپسندیدم چون مهربان صادق و خیلی روشنفکر و اهل مطالعه بودم خلاصه مطلب که خیلی اعتماد به نفسم نسبت به ظاهرم پایین بود عکسمو فرستادم وشماره تماسمو دادم و قرار شد بعد سه روز تحویل بده چند روز گذشت و خبری نشد تماس گرفتم و دلیل تاخیر و پرسیدم که گفت سرش شلوغه و معذرت خواهی کرد و گفت که حتما تحویل میده ولی باز بعد دو روز خبری نبودصبح اش تلگرام و باز کردم و دیدم طراحی چهره رو فرستاده و از من نظر خواسته من دیدم و طبق معمول گفتم ببخشین اگر امکانش هس لب هامو یکم کوچیک بکشین با تعجب گفت چرا گفتم اخه زشت هست نوشت واقعا لب هاتون زیبا و جذابن یکم شوکه شدم چیزی نگفتم خودشم فهمید به خاطر مکث طولانیم .نوشت اگر ایراد دیگ ای نداره چهارشنبه تحویل میدم و من قبول کردم چهارشنبه بعدازظهر رفتم مغازش شلوغ بود بعد پرداخت هزینه تحویل گرفتم و اومدم همون قیافه ی خودم بود بدون کوچکترین تغییر واقعیت پشیمون بودم خیلی ماهرانه طراحی شده بود اما نفرت من از چهرم دوباره خودشو نشون داد امدم خونه گذاشتم روی میز اتاقم انگار اون شوق اش دیگ ارضا شده بود و پرتره از چشم افتاده بود مدتی گذشت یک روز اتفاقی تلگرامو چک میکردم که دیدم همین اقا که اسمشم سامان بود پیام داده خانوم شریفی راضی بودین از کار منم جواب دادم الکی تشکر کردم . شبش دیدم ویدیویی فرستاده کنجکاو شدم و دانلود کردم رقص دختر نوجوانی بود تعجب کردم اما زیادم مهم نبود  پیامای مختلفی میفرستاد و ریاکشن منو نمیدید یه روز نوشت میتونم ازتون سوالی بپرسم که منم گفتم بفرمایید نوشت چند سالتونه و ماجرا از همین چت های تلگرام شروع شد فهمیدم که 34 ساله و متاهله و فلان نمیدونم چی باعث میشد جلو برم اما یک ارامش خاصی بهم میداد یک روز پرسید احساس میکنم حس خوبی نسبت به چهرتون ندارین منم که یکم باهاش صمیمی شده بودم گفتم بله من زیاد قیافمو دوست ندارم گفت میخوام مطلبی بگم اما واقعا خجالت میکشم من وقتی چهرتونو طراحی میکردم خیلی لذت میبردم چهره ی اروپایی دارین چشمای روشن و لبای بزرگ و صورت استخوانی جا خورده بودم از طرفیم خوشم میومد تا جایی که گیف های عاشقانه میفرستاد و منم با گیف جوابشو میدادم کوچکترین عذاب وجدان و ناراحتی نداشتم اونقدر که باشخصیت و مهربون بود و منی که روح زخمی داشتم و همیشه سرم تو کتاب و درس بود انگار محتاج حرفاش بودم  تقریبا این چت ها ادامه داشت تایکماه .ظهر یکی از روزا از جلو مغازش رد میشدم گفتم برم ببینمش داخل که شدم شوکه شد و خوشحال خیابون خلوت بود بعد احوالپرسی بدون کوچکترین مقدمه گفت فرشته بعدازظهر میای پیشم خونه خالیه مادرم که فوت کرده چشام داشت از کاسه درمیومد بدنم داشت میارزید منی که به شدت محافظه کار و ترسو بودم و از مردا فراری سوار تاکسی خالی نمیشدم یا از کوچه های خلوت رد نمیشدم داخل مغازه یک مرد متاهل بودم که میگفت بیا پیشم مدام حرف میزد با بغض خیلی خفیفی و میگفت بهم اعتماد کن دارم به اغوش عشق دعوتت میکنم و فلان تقریبا فریز شده بودم خداحافظی کردم از مغازه خارج شدم زنگ میزد و پیام میداد جواب نمیدادم رسیدم خونه و حال عجیبی داشتم هیچ وقت هم علت اون حالو نفهمیدم با خودم گفتم بعدازظهر میرم پیشش تلگرام باز کردم با کلی پیام معذرت خواهی روبه رو شدم که ببخش اگر ناراحتی دیگ حرف قرارو نمیزنم و فلان من نوشتم که میخوام بیام خیلی تعجب کرده بود ادرس رو واسم فرستاد هیچ دلیل منطقی برا رفتنم نداشتم اما انگار وجودم طلب محبت میکرد و میگفت برو شاید بخش هایی از وجود از هم پاشیدت دوباره التیام پیدا کنه رفتم حموم و بخودم رسیدم.

طرفای ساعت 4 راه افتادم شهرما کوچیکه و خیلی زود ادرسو پیدا کردم خونه واحد سوم یک اپارتمان سه واحدی بود پله هارو بالا میرفتم اما نه با پای خودم انگار یکی منو میبرد واقعا مثل این میمونه که یکی با پای خودش به استقبال مرگ بره رسیدم جلوی در بود باهم دست دادیم وارد خونه شدم راهنماییم کرد رو مبل خودشم نشت رو اون یکی مبل سه نفره بهم نگاه میکرد منم اونو یه غریبه ی کامل که رفته بودم پیشش بدون هیچ حساب و کتابی یک ان به خودم اومدم انگار که ریتم ضربان قلبم رفت رو هزار گفتم فرشته چیکار کردی اینجا دیگ اخره خطه با پای خودت اومدی به تله الان میتونه بهت تجاوز کنه ازت عکس لخت بگیره اذیتت کنه و و و راه فراری نداری خب حقته ارتباط با کسی که زن داره کاره اخلاقی نیست تاوانشم بده  مکالمه های ذهنی من ادامه داشت که با چشم اشاره کرد بیا بشین پیشم از جام جم نخوردم اینبار با صدا خواست گفت فرشته بیا پیشم ترسیدم رفتم کنارش دستمو گرفت تو دستش میبوسید حرفایی میگفت ترس وجودمو گرفته بود نمیشنیدم که کامل به سمتم برگشت گفت میبینم یخ زدی فرشتم من دعوتت کردم که بهت عشق بدم نترس و باز دستمو بوسید مثل سطل اب خالی شد وجودم از ترس ارومتر شدم بهم نزدیک شد و لبامو بوسید و دیگ رها شدم مثل اینکه این مرد غریبه رو صدساله میشناسم خودمو دادم دستش خیلی محترمانه گفت اگه دوست داری مانتوتو دربیار منم گفتم میشه تو اینکارو بکنی هر دکمه ای که باز میکرد لبامو میبوسید با یک تاپ سیاه و یک شلوار جین و بدنی کاملا تمیز روبروش بودم پا شد مبل رو که تاشو بود  تبدیل به یک تخت دونفره کرد دستم گرفت و کشید روش رو بدنه گندمگون و گرمش بودمو داشتم میبوسیدمش همه جامو نوازش میکرد صورتمو گرفته بود و بهم میگفت مردم و زنده شدم تا چهرتو کشیدم از لحظه ای که وارد شدی عاشقت شدم و تو خیلی زیبایی فرشته از کجا اومدی چطور پیدات شد حرفی نمیزدم و فقط عشق بازی میکردیم گردنمو میبوسید دست به سینه هام میزد و شکمم و خیلی خوب کارشو بلد بود دستشو به لبام میکشید و میگفت زیباترین و گوشتی ترین لب هارو داری از چشمام میبوسید و میگفت رنگ دریاست  من سنم کم بود و تاحالا تجربه ای نداشتم و خیلی تحریک پذیریم بالا بود بدنم داغ شده بود و دیگ هیچی نمیفمیدم دستشو برد رو کصم و اروم مالید بی اختیار از شدت لذت اه کشیدم و اون لحظه درجا کیرش سفت شد و حسش کردم ازم عذر خواهی کرد اما من انگار خوشم اومده بود دستمو بردم رو کیرش وااای خیلی بزرگ بود زیاد دراز نبود اما کلفت بود غرق هم بودیم من یک دختر کم سن و بشدت خجالتی تو بغل یه مرد متاهل وحوادث خیلی ساده ای مارو به اینجا کشونده بود واقعا روابط انسانی ورای قانون های اجتماعی هست  رابطه با متاهل همیشه تابو هست اما نمیشه همیشه قضاوت کرد و گفت طرفین ادمای کثیفی ان و هیولا با تمام وجودم حس میکردم که قصدش زن بازی نیست اونم انگار کمبود هایی داره فوق العاده با شخصیت بود یک مرد ساده و هنرمند که تو مغازش خوشنویسی و طراحی و پارچه نویسی میکرد . مشغول عشق بازی بودیم هردو خیلی تحریک شده بودیم اومد روم دست برد به زیپ شلوارم باز ازم اجازه خواست مشتاقانه با سرم تایید کردم مدام از بدنم تعریف میکرد و بدنمو میبوسید شلوارو که در اورد یه شرت سرمه ای کوچیک توری تنم بود اینبار بدون اجازه شورتمو داد کنار و یک لیس جانانه از کصم کرد اه از نهادم بلند شد که گفت جوووووون دیگ دهنی شد بزاربرات بخورم که هردو خندیدیم اولین بار بود که کصم خورده میشد زبون داغشو اروم میکرد داخل و لیس میزد روانی شده بودم بی اختیار گفتم منو بکن اونم چند بار .چشاش چهارتا شد شلوارشو دراوردم شرتشم همینطور وای یه کیر سبزه و کلفت اما متوسط از لحاظ طول به خودش اومد گفت نه فرشته نه من کمبود سکس ندارم من کمبود محبت دارم تو دختری اینکارو نمیکنم منم اصرار میکردم شهوت تمام وجودمو گرفته بود بلاخره راضیش کردم گفت فقط سرش منم که تو ذهنم نقشه کشیده بودم راضی شدم یه لیس دوباره زد و اروم سرشو کرد تو واای چه حسی داشت کصم تنگ بود مقاومت میکرد اما بلاخره موفق شد سرشو بکنه تو اه و ناله میکردم و التماس که بکن منو و اون مقاومت میکرد میدونستم بلاخره تسلیم میشه تا اینکه به دروغ گفتم نترس من حلقوی ام یه بارم تجربه داشتم باید بهتون بگم منه بی بخار و ترسو تا اون موقع فقط دو سه تا دوست پسر داشتم و سر قرار های معمولی رفته بودم شیطنت های نوجوانی بود چه برسه به سکس خیلی شوکه شد بازم دودل بود سر کیرش فقط  داخل بود داشت راضی میشد که چشمتون روز بد نبینه صدای باز شدن در اومد منو ول کردفرار کرد اتاق من خیلی ترسیده بودم با چن ثانیه اختلاف منم پشت سرش فرار کردم اتاق صورتش سرخ شده بود پشت در قایم شدیم بله شوهر خواهر ایشون بود سرشو از کنار در داد بیرون باهم فش و داد و بیداد کردن ولی از شانس خوب من بعد یک دقیقه فش کاری با حالت تهدید گذاشت و رفت زود لباسامونو پوشیدیم از پله ها پایین اومدنی داشتم میمردم کم مونده بود گریه کنم میگفتم الان تو راه پله ها یا جلوی اپارتمان شوهر خواهرش خفتم میکنه ولی رفته بود دربست گرفتم و رفتم خونه سه روز تمام حتی یک پیام ازش نیومد خیلی بهت زده بودم و نگران بودم تا حد مرگ ترسیده بودم میگفتم دیگ قراره بیان سراغم که روز چهارم بهم زنگ زد با کلی معذرت خواهی و دلداری که گفت چون خونه مادر مرحومش خالی همه ازش کلید دارن و این اتفاق شانسی افتاده شوهر خواهرشو اروم کرده اما خواهرش بهش گفته به زنت نمیگم ولی دیگ برادرم نیستی و دروغای اینم مبنی بر این که من مشتری بودم و قرار بوده برام تتو بدن بزنه کار ساز نبوده چون گاهی تتو بدن هم انگار میزده .  نه تنها از ترس های من کم نشده بود بلکه شبام نمیتونستم بخوابم . بهش گفتم خیلی پشیمونم از ارتباط باهات و نمیخوام ادامه بدم من بچگی کردم اونم گریه میکرد و التماس و اینکه نباید لخت میشدیم همون عشق بازی ساده کافی بوده و ازم میخواست نرم میگفت که از لحاظ روحی اشفته اس و به کسی مثل من نیاز داره  تو دلم اصلا راضی به ترکش نبودم خیلی مهرش به دلم نشسته بود از طرفی اعتقادات خودمم خدشه دار شده بود من ادمی بودم که همیشه از اخلاقیات حرف میردم اما اینبار خودم شکسته بودمشون همیشه اونایی که خیانت میکردن و قضاوت میکردم ولی اینبار خودم خیلی درکشون میکردم یک مقدار از تعصباتم کم شده بود میدیدم که عشق حد و مرز نداره و این زخم و رنج هست که ادما رو بهم پیوند میده الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم اشنایی با این مرد خوش قلب بهترین اتفاق زندگیم بود بعد اون دیدار های دیگه ای هم داشتیم که اگر این داستان مورد پسند شما بود حتما می نویسم…

نوشته: فرشته 23


👍 22
👎 9
13100 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

907815
2020-08-12 00:49:35 +0430 +0430

فرشته جای کیرم تو بهشته🤣
که هیشکی رو نکرده

1 ❤️

907817
2020-08-12 00:50:53 +0430 +0430

آی کص گفتی چجورم گفتی

1 ❤️

907823
2020-08-12 01:00:27 +0430 +0430

خانم سن بالا از همدان؟

0 ❤️

907831
2020-08-12 01:12:35 +0430 +0430

هم عکس میگرفته هم کونتون میزاشته هم پول میگرفته مغازش هم همیشه شلوغ بوده!! فردا صبح کل شهوانی میرن دنبال مغازه خالی بگردن!!


907839
2020-08-12 01:26:41 +0430 +0430

همیشه با خودم میگفتم اینایی که اینقد راحت مخ میزنن چه مهره ماری دارن عایا. کستان تو بهم نشون داد بعضی دخترا کلا ناخواسته یه تخته شون تو این موارد کم هست که اینطور راحت پا میدن. ینی یجوری مختو زده، با تکراری ترین شیوه های ممکن، که خودتم نفهمیدی.


907840
2020-08-12 01:27:26 +0430 +0430

عجب داستان اموزنده یی بود دوستم

1 ❤️

907845
2020-08-12 01:34:48 +0430 +0430

ای بابا نمیدونسم با کشیدن یکی میشه بکنیش :((

1 ❤️

907847
2020-08-12 01:40:35 +0430 +0430

بنویس بنویس

0 ❤️

907854
2020-08-12 01:54:09 +0430 +0430

نیاز به محبت داشتی یا نیاز به کیر داشتی که قبل از رفتن به خونه طرف رفتی حموم و به خودت رسیدی؟؟؟؟
“دیگ دهنی شد بزاربرات بخورم” اولا “دیگه” نه “دیگ” مگه میخوای غذا درست کنی که میگی دیگ😕 دوما اگه این جوری هست خودت هم دهنی شده بودی باید میگرفتت
نویسنده گرامی “تو” یک ضمیر میباشد. “توی” به معنی داخل هست.
“کص” هم اینجوری نمینویسن “کس” صحیح هست.
خوبه خجالتی بودی و 2یا3تا دوست پسر داشتی و قرار معمولی باهاشون رفته بودی اگه خجالتی نبودی فکر کنم که با کل پسرای اون شهرتون دوست میشدی

6 ❤️

907861
2020-08-12 02:35:30 +0430 +0430

میدن ها،خوبم میدن،ولی به ما نمیدن😐😐********

3 ❤️

907868
2020-08-12 03:00:50 +0430 +0430

مرده کص کش بود
یعنی کصو میکشید که تو بودی

4 ❤️

907904
2020-08-12 07:59:53 +0430 +0430

روی پیشونیه فرشته ها نوشته , اونکه هم کوس میده هم پول میده جاش وسط بهشته🥴

1 ❤️

907913
2020-08-12 08:44:13 +0430 +0430

عالی و روان و زیبا نوشتی.
منتظر ادامش هستم فرشته خانم.
به جفنگیات یه مشت ادم عقده ای و روان پریش که عادت دارن به هر نوشته ای ایرادات مزخرف بگیرن هم توجه نکن.

2 ❤️

907925
2020-08-12 09:35:56 +0430 +0430

قشنگ بود ادامه بده

1 ❤️

907942
2020-08-12 12:59:37 +0430 +0430

اخه جقی
اولش میگی اون زمان عکس گرفتن تابو نبود و عکس رو بلوتوث کردی. بعد میگی تلگرام داشتم؟
آبتو پاشیدی تو ماستا

0 ❤️

907955
2020-08-12 15:04:58 +0430 +0430

طرز نوشتن و روایتی که کردی دوست دارم ولی ای کاش پاراگراف اول رو نمینوشتی راجب اینکه چند سالته از کی شروع کردی و داستان ماله کی هست… چون اصلا همخونی با هم ندارن نیازی نیست ثابت کنی این خاطره واقعی هست یا نه میتونی تو غالب داستان بیانش کنی
موفق باشی

0 ❤️

907961
2020-08-12 15:46:40 +0430 +0430

چقد سعی کردی لجن بودنتو توجیه کنی!!!

0 ❤️

907965
2020-08-12 16:21:19 +0430 +0430

فراموش کن اون ادمو ،

1 ❤️

907973
2020-08-12 17:09:49 +0430 +0430

جالب بود

0 ❤️

908001
2020-08-12 20:12:08 +0430 +0430

یه کلمه بدون خدا خیلی دوست داشته ک اون اومده تو و نجات پیدا کردی… وگرنه یه مدت جنده کوچولوش میشدی بعدشم همین آدم خوش قلب عین یه دستمال پرتت می‌کرد تو سطل آشغال و بعدش هم مرد بعدیو در نهایت می‌دیدی هر چند وقت زیرخواب یکی هستی … اینو مطمئن باش این اتفاق واست میفتاد. روزی 1000 بار خدارو شکر کن

3 ❤️

908201
2020-08-13 08:07:57 +0430 +0430

آفرین، خیلی خوب نوشتی، بدون غلط و روان

0 ❤️

908285
2020-08-13 16:27:01 +0430 +0430

نظر مردم و بیخیال همیشه یا دروغ بگی یا حقیقت یه زری میزنن ، من میفهمم چی میگی
یکم زمان می بره هضمش کنی ولی همین روابط همین احساس کلنجار رفتن با درست یا غلط بودنه که انسان هارو انسان می‌کنه نگران نباش یروز لبخند میزنی به این موضوع میگذره می‌ره 🙂

1 ❤️

908361
2020-08-14 00:57:19 +0430 +0430

هرزه ی عوضی

0 ❤️







Top Bottom