طرد شده

1399/10/27

آدمِ درونِ داستان من نیستم،ولی این آدم خیلی شبیهِ منع:)) امیدوارم از داستانم لذت ببرید.

تو اصلا چیزی درباره ش نمیدونی … تو هیچی نمیدونی، تو فقط تو ذهن خودت داستان بافتی،تو فقط تو ذهن خودت … بزرگش کردی الکی … اون هیچی نیست،باور کن،تو فقط زیادی گُنده ش کردی."
چهارمین قرص آسپرینَم قورت میدَم و به کلماتِ پوچ و از هم گسسته ای فکر میکنم که پشت سرهم تو ذهنم تکرار میشن.کلماتی که پشتشون هیچ اثباتی نیست…بی رمق روی کاناپه لش میکنم… خسته ام.سعی میکنم نفس میکشم ولی ریه هام … انگار خسته تر از مَنَن:)
" تا حالا شده به این فکر کنی که برای این دنیا مناسب نیستی؟… “… این فکر از ذهنم به سرعت میگذرد در حالی که سعی میکنم به زحمت نفس بکشم.
" تا حالا شده یکم خایه داشته باشی و واقعا خودتو پرت کنی پایین؟ " … نه !.. هیچ وقت.
یک آسپرین دیگر میخورم… حالا بی حسی شدیدیو تجربه میکنم… " _ چاره یی نداری جز اینکه فراموشِش…”…

زنگ خونشونو زدم،درو باز کرد… پاهای بلند و لاغرش توی شلوار جینِ تنگی که پوشیده بود خودنمایی میکرد،شونه های پهنش توی پیرهن طوسی رنگی که فیتِ بدنش بود،به چشم میومد… پوستِ تیره ش … لبای کلفتش و موهای فرفریش که چون همیشه موهاشو خیلی کوتاه میکرد هیچ وقت فِرِش معلوم نمیشد.لبخند داشت مثل همیشه… دیدنش باعث میشد که تپش قلب بگیرم. مثلِ بچه ها حس کنم که خوشحالم…و خوشحال بودم…
وارد خونه شدم و بغلش کردم.لبامو چسبوندم به لباش در حالی که دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم.با ولع لباشو میخوردم…

یهو حس کردم که خیلی گرممه.حس کردم که دارم میسوزم… داشتم می سوختم در حالی که بارون شدیدی میومد و تموم اطرافیانم پالتو تنشون بود… اون دور دورا سفیدی برف به چشم میومد… انگاری زمستون بود ، گوشیم دستم بود و این پنجمین باری بود که داشتم شماره شو میگرفتم ولی جواب نمیداد.یادِ تکستایِ دیشبش افتادم که گفته بود منو نمیخواد … آه !.. یهو یادِ این افتادم که هیچ کس منو نمیخواد… یهو یادِ این افتادم که هیچ کس منو نمیخواد در حالی که بارون داشت میزد تو سرم … در حالی که صورتم خیس بود و وارد اون سوپری تو ایستگاه شدم و گفتم : یه پاکت وینستون لطفا!
ولی من سیگاری نبودم!.. توی فیلما همیشه تو چنین موقعیتایی سیگار میکشن… سیگارمو روشن میکنم و برای شیشمین بار شماره شو میگیرم … آه… شماره ی مورد نظر در دسترس نمی باشد…

با چشمانی گشاد و نگاهی مبهوت به سقف خیره شدم… از این خوابایِ کوفتی خسته اَم… قوطی نیمه خالی آسپرینو می بینم که روی میزه…عرق کردم… سعی میکنم نفس بکشم ولی انگار هوا به ریه هام نمیرسه…

یه دختر ظریف با موهای بلند و بلوند بغلش خوابیده بود، صدای نفس نفس زدنشو می شنیدم،و صدای ناله های اون دختررو… داشت می کردتش… ولی دختره حتی دوستشم نداشت،دختره اصلا عاشقش نبود… دختره هیچ وقت بهش هفت بار زنگ نزده بود،هیچ وقت 100 تا پیام بهش نداده بود…دختره هیچ وقت به خاطرش خودشو نکشته بود… دختره فقط خوشگل بود… عامیانه پسند بود… چیزی که من نبودم:)

از پله های مجتمع بالا میرم… صدای نفس نفس زدنم توی اون سکوت به راحتی قابل تشخیصه… دستمو تو تاریکی به سمت جیبام میبرم تا اسپری آسممو پیدا کنم.ولی پیداش نمیکنم… حس میکنم دارم خفه میشم… ولی نمیخوام نصفه شبی خیلی سروصدا کنم…

به دختر ظریف … با موهای بلند و بلوند… و صدایی ظریف… خوابیده بود و اون داشت با ولع باهاش سکس میکرد… گوشیم دستم بود و برای هشتمین بار شماره شو گرفتم… آه!.. یادم نبود که پنج بار تکرار کرد از من خوشش نمیاد… اَه … یادم نبود که شماره مو بلاک کرده … منِ احمق … سیگار دومو روشن میکنم… در حالی که نفسم به سختی بالا میاد و لبام خشک شدن…

توی تاریکی کلید پشت بومو بالاخره پیدا میکنم از دسته کلیدام… در حالی که به سختی نفس میکشم و حس میکنم به معنی واقعی کلمه آخرین نفسامه درو باز میکنم.چند قدم بر میدارم و روی حصار پشت بوم وایمیسم… یه ساختمون 18 طبقه … به گمونم کافی باشه…

اون دختره هیچ وقت بهش نگفته بود دوستش داره،هیچ وقت دنبالش ندوییده بود،هیچ وقت بهش نگفته بود عاشقشه،هیچ وقت بهش اهمیت نمیداد… اون دختره فقط خوشگل بود،عامیانه بود،اون دختره براش مهم نبود که معنی عکسایِ پروفایلِ اون چیه… اون دختره فقط عامیانه پسند بود:) اون دختره احتمالا براش مهم نبود که جهان مجازیه یا واقعی،اون دختره احتمالا اگه کیر داشت،کیرشم دستِ فیزیک و کیهان شناسی نمیداد… آه… اون دختره دغدغه های منو نداشت ، اون دختره عادی بود… عااااا…یادم رفته بود که من عادی نیستم…

نفس نفس زدنام به اوج خودشون رسیدن،زیر پام همه چیو تار می بینم،دستامو کنار بدنم بالا میبرم و حالتِ یه پرنده رو به خودم می گیرم… یه پرنده ای که لبه ی پرتگاه یه ساختمون 18 طبقه ایستاده و میخواد پرواز کنه…
پاهامو از حصار پشت بوم جدا میکنم… صدای نفس نفس زدن اون دختره با صدایِ خودش که داره تکرار میکنه : برو با همرده خودت لاس بزن.تو ذهنم تکرار میشه… حرکت خیلی سریع بادو میونِ موهام حس میکنم… بالاخره دارم سقوط میکنم!..بالاخره اون صدا داره تموم میشه:))

نوشته: میم_الف


👍 9
👎 1
4501 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

786611
2021-01-16 00:47:55 +0330 +0330

آهای شمایی که شخصیت اول داستان شبیه شماست!
هیچ کس ، هیچ کس و هیچ کس حتی هر چقدر هم که خوب باشه و عاشقش هم باشی ارزش جون خودتو نداره.

3 ❤️

786619
2021-01-16 01:00:20 +0330 +0330

“فقط خوشگل بود… عامیانه پسند بود… چیزی که من نبودم:)”
بخاطر همین جمله‌م که شده لایک رو میدم👌

1 ❤️

786623
2021-01-16 01:09:25 +0330 +0330

اینارو از اون دنیا send کردی؟!

2 ❤️

786648
2021-01-16 02:13:46 +0330 +0330

با داستانت نتونستم ارتباط بگیرم

0 ❤️

786701
2021-01-16 09:53:42 +0330 +0330

این نفر اول ک داره کسو شر میگه هیچ کسو کیرتونم حساب نکنید

1 ❤️

786855
2021-01-17 08:17:35 +0330 +0330

👌 👌 👌 👌 👌 👍 👍 👍

0 ❤️

793623
2021-02-25 03:08:17 +0330 +0330

آخ

0 ❤️








Top Bottom