طعم تلخ سکس و روزگار روژان

    وشتن این داستان واقعا سخته. نویسنده زن تو این سایت همینجوریش هم به انواع صفات رذیله متهم میشه چه برسه که در مورد چنین موضوعی بخواد بنویسه. قسمت بعد، درواقع آخرین قسمت سری داستان های روژان خواهد بود و در همون قسمت هم مشخص میشه که پریچهر این داستان رو از کجای جیبش درآورده. امیدوارم تونسته باشم این قسمت رو هم اونطور که باید بنویسم.
    ........................................................................................................................................................................
    در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو. موهاش جوگندمی بود و صورتش سه تیغه. شیک و خوش پوش بود. دقیقا میدونستم چندمین مردیه که باهاش میخوابم. لعنتی صورت تک تکشون یادم بود. دیگه با همه تیپی خوابیده بودم. دیگه مثل روزای اول استرس پیر یا جوون بودن مشتریا رو نداشتم. تازه میتونستم تَری رو درک کنم. خیلیا رو وقتی پا توی خونشون میذاشتم برای بار اول میدیدم. دیگه خوب یاد گرفته بودم چطور لذت بدم بدون این که خودم لذتی ببرم. یاد گرفته بودم مست کنم به جای این که مست بشم.
    کت مشکیشو درآورد و با کیف دستی چرمش انداخت روی مبل. راهنماییم کرد سمت اتاق خواب. نگاهمو از خونه شیک و وسایلی که خیلی با سلیقه چیده شده بود برداشتم. گفت "آماده شو تا من بیام" کاندوما رو گذاشتم کنار تخت. قرار بود تا صبح بمونم. میدونستم دهنم سرویسه. گرچه مشتریای سن بالا از بعضی جنبه ها قابل تحمل تر از جوونا بودن. شر و شور و انرژی و وقاحت جوونا رو نداشتن و توی سکس کمتر حرف میزدن. کلا رفتار مردای دهه سی و چهل با رفتار جوونای دهه پنجاه و بعضا دهه شصت با هم زمین تا آسمون فرق میکرد. خیلی وقتا مشتریای جوون موقع سکس فحش ناموسی میدادن و جنده خطابم میکردن. انگار این کار یه حس برتری و قدرت بهشون میداد. "اوووووووفففف چه جنده ای هستیییییی"، "وای میخوام کون بدی بهم جنددددددددده"، "چنان بکنمت که نتونی از جات پاشی جندددده خانوووم" البته خوبی کار کردن واسه شراره این بود که بلایی سرمون نمیاوردن. ولی وقتی چنین مشتریایی به پستم میخوردن رعشه دستم شروع میشد و تا مدت ها به هم میریختم. دیگه برعکس روزای اول ترجیح میدادم با پیر پاتالا بخوابم تا جوون ترا.
    شروع کردم به درآوردن لباسام. وقتی اومد توی اتاق فقط شورت و سوتین مشکیم تنم بود. هنوز لباساش تنش بود. اومد بغلم کرد و دستاشو به همه تنم مالید و یه شب دیگه تو یه آغوش دیگه رقم خورد. آغوشی بدون بوس و بغل و نوازش. فقط فرو میکرد و کمر میزد. صبح با تن و روح مچاله شده خودمو از خونه شیکش کشیدم بیرون. حدود ساعت 10 رسیدم خونه. وقتی رفتم تو، ترانه با چشمایی که بیخوابی توش موج میزد تو هال نشسته بود و قیافش تو هم بود. تا منو دید سریع بلند شد و وایساد. تعجب کردم. تَری شب خونه بود و باید قاعدتا تا لنگ ظهر میخوابید. یه چیزی تو چشماش بود. یه چیزی که نمی فهمیدم چیه. تا اومدم حرفی بزنم با صدایی که مثل همیشه نبود گفت "برو تو پذیرایی شراره کارت داره" بعد هم مثل برق پرید و رفت تو اتاق. گیج شده بودم. این چش شده بود؟!
    پامو که گذاشتم تو پذیرایی چشمام از وحشت گشاد شد و زبونم بند اومد. نگاهم خیره موند رو کبودی زیر چشما و گونه شراره. یه چشمش اصلا انگار باز نمیشد. موهاش به هم ریخته بود و گوشه لبش پاره شده بود. همون تاپ رکابی و دامن تنگ و کوتاه شب قبل تنش بود با این تفاوت که پر از لکه های خون بود. یه جای سالم رو تن سفیدش نمونده بود. بازوهاش کبود شده بود. روی دست و پاش پر از زخم و خون خشک شده بود. شیشه های بوفه خورد شده بود روی زمین. هیچ ظرفی سالم نمونده بود. آینه جلوی کنسول و همه مجسمه ها خورد شده بود. صندلیا به هم خورده بود و یکی دو تاش افتاده بود روی زمین. نمیشد یه جای خالی رو زمین پیدا کرد. همه اتاق بوی مشروب میداد. حتی یه بطری سالم هم تو بار نمونده بود. هنوز جرات نکرده بودم دهنمو باز کنم که حس کردم یکی وارد اتاق شد. وقتی برگشتم روحم از تنم رفت بیرون. چشمای سیاه سالار! سفیدی چشماش سرخ سرخ بود. شکستگی گوشه ابروش وحشتناکتر از همیشه کرده بود صورتشو. قیافه اش بعد از 6 ماه یه برزخ به تمام معنا بود. با درموندگی خیره شدم بهش. نفسم بالا نمیومد. دستم شروع کرد به لرزیدن. آب دهنمو به زور قورت دادم. با بدبختی دهنمو باز کردم و گفتم "سالار من..." خودمم صدای خودمو نشنیدم. بقیه حرفم با ضربه پشت دست سالار و طعم خون ماسید توی دهنم و پرت شدم روی خورده شیشه ها و کف دستام سوخت. سالار موهامو گرفت و تن بی روحمو کشید بالا و محکم پشتمو چند بار کوبید به دیوار و در حالی که فریاد میزد گفت "چه گوهی خوردی روژان؟! چه غلطی کردی؟! کدوم گوری بودی؟! جنده شدی؟! آره؟! زیر چند نفر خوابیدی؟! میکشمممممتتتت روژان. مثل سگ میکشمت. زنده از این اتاق نمیری بیرووووووون. زنده نمیذارمت هرزه عوضیییی"
    سالار فحش میداد و میزد و میکوبید و خورد میکرد. تازه معنی نگاه تَری رو فهمیدم. نگاه خالی شراره و تن درب و داغونش. کم کم زیر ضربه های سالار بی حس شدم. دیگه نه میشنیدم چی میگه و نه چیزی رو حس میکردم. بهوش که اومدم کسی توی اتاق نبود. همه تنم درد میکرد. نمیتونستم حرکت کنم. نمیدونم چقدر گذشت که عسل اومد توی اتاق. برای اولین بار تو نگاهش از نفرت و کینه خبری نبود. نگاهش برام اصلا آشنا نبود ولی رنگ دلسوزی داشت. سریع اومد کنارم و گفت "خوبی روژان؟" مسخره تر از این نمیشد که عسل حالمو بپرسه! رفت و چند لحظه بعد با تَری و نگار اومدن بالا سرم. تَری دستامو گرفت تو دستاش و گفت "خدا رو شکر که بهوش اومدی" نگار موهای قهوه ای مش کرده اشو مثل همیشه بالای سرش مدل گوجه فرنگی جمع کرده بود. یه نگاه به سِرُمم کرد و گفت باید یه چیزی بخوری. گیج بودم و درد داشتم. خواستم چیزی بگم اما لبامو نمیتونستم تکون بدم. تَری گوششو آورد نزدیک لبم و گفت "آروم بگو" سعی کردم لبامو یه کم باز کنم و بگم "درد دارم" رو به نگار گفت "درد داره میتونی یه مسکن بهش بزنی؟" نگار گفت "نه بهتره تحمل کنه از دیروز تا حالا بیهوش بوده باید اول یه چیزی بخوره بعد"
    تَری به زور آب مرغ و گوشت میریخت تو حلقم. مثل خواهر تر و خشکم میکرد. نگار هوامو داشت و هر موقع خونه بود بهم سر میزد و سرممو کنترل میکرد. تَری نمیذاشت جز عسل و نگار کسی بیاد تو اتاق. طول کشید تا تونستم از جام بلند بشم. شانس آورده بودم که شکستگی نداشتم. تو اون مدت ترانه همه اتفاقا رو برام مو به مو تعریف کرد.
    سالار وقتی میاد خونه و میفهمه شراره زهرشو چطور ریخته میگیرتش زیر مشت و لگد. شراره انگار میدونست و منتظر چنین روزی بود اما براش مهم نبود. چون خودش خیلی وقت بود که از چشم سالار افتاده بود. تنها چیزی که براش مهم بود این بود که منو برای همیشه از چشم سالار بندازه که موفق هم شد. سالار هم دیگه کاری از دستش برنمیومد.
    تَری گفت "سالار خونه رو رو سر شراره خراب کرد ولی شراره صداش درنیومد. سگ جونیه خودش خودشو از زیر دست سالار کشید بیرون. ولی تو چیزی نمونده بود ریق رحمتو سر بکشی. من و عسل جنازتو از زیر دست سالار کشیدیم بیرون" بعد یه لبخند گل و گشاد زد و گفت "چند تا ضربه هم به سلامتی تو نوش جان کردیم" سعی میکرد شوخی کنه و بخندونه منو "خودمونیما روژان تو چطور با این هرکول زندگی میکردی؟! لامصب چقدرم دستش سنگینه! ناز و نوازشش چه جوریه؟ احتمالا نازت که میکرده میچسبیدی به سقف نه؟!"
    تَری چرت و پرت میگفت و سعی میکرد حال و هوامو عوض کنه ولی دلمرده تر از اونی بودم که بتونم دل مهربونشو حتی با یه لبخند خشک و خالی خوش کنم. یک ماه بعد سالار اومد دنبالم و بی هیچ حرفی منو برد. تو اون مدت شراره رو دیگه ندیدم. فکر کردم همه چی تموم شده. فکر کردم سالار مثل سابق باهام رفتار میکنه اما به محض رسیدن به خونه با عصبانیت گفت "کپه مرگتو تو اتاق بغلی میذاری" وقتی سکوتمو دید داد زد "افتاد؟" با بغض گفتم "آره" و خودمو کشیدم تو اتاقی که پر از عکسای نیم تنه برهنه سالار بود. وقتی در خونه رو کوبید و رفت بغضم ترکید و به حال و روزم زار زدم.
    نیمه شب اومد خونه. در اتاقو چنان باز کرد که چند بار برگشت و خورد به دیوار. از صدای در زهره ترک شدم. رو پاهاش بند نبود. نور توی هال یه کم اتاقو روشن کرده بود. هر موقع مست میکرد هوشیارتر از همیشه میشد. خودشو انداخت روم و تو تاریکی خیره شد تو چشمام. چشماش انگار سیاه تر از همیشه شده بود. هم دلتنگ بوی نفساش بودم و هم بوی تند مشروبی که خورده بود اذیتم میکرد. تو چشماش نگاه کردم و با دلتنگی و بغض گفتم "سالار جان؟" ابروهاش گره خورد تو هم و گفت "خفه شو روژان! فقط خفه شو!" از لحن سرد و جدیش و حرفی که زد وا رفتم. نتونستم جلو اشکامو بگیرم. بی توجه به هق هق من کمربندشو باز کرد و شلوار و شورتشو تا نیمه داد پایین. دلم میخواست میشد همون سالار سابق. دلم میخواست دستای گرمشو بکشه به همه جای تن خسته و داغونم. دلم میخواست همه تنمو بلیسه و بمکه. دلم میخواست تو آغوشش گذشته رو فراموش کنم ولی با خشونت شلوار و شورتمو تا زانوم کشید پایین و کیر سفت شدشو خشک خشک و به زور فرو کرد تو کسم. گریه میکردم و سالار وسط پاهام محکم و با حرص کمر میزد. کسم درد گرفته بود و میسوخت. صدای گریه ام بلندتر شد. با دستش جلو دهنمو گرفت و فشار داد. گریه باعث شده بود راه نفسم بند بیاد. داشتم خفه میشدم ولی بی توجه کیرشو تو کسم عقب جلو میکرد. وقتی دید نفسم دیگه بالا نمیاد دستشو برداشت. تو هق هق گفتم "تو رو خدا سالار، تو رو خدا نکن، تو رو خدا بسه، مُردم" چونه امو گرفت تو مشتش و فشار داد و گفت "خفه میشی یا خودم خفه ات کنم؟" نمیدونم چقدر طول کشید تا کمرشو خالی کرد. همه وزنشو انداخت روم. نفسای تند و داغش میخورد به گردنم. هق هقم قطع شده بود و بی صدا اشک میریختم. چند دقیقه به همون حالت موند و بعد خودشو کشید کنار و از اتاق رفت بیرون. با تن و روح له شده به پشت چسبیده بودم روی تخت. حس میکردم با تخت یکی شدم. کاش از پیشم نمیرفت. کاش تا صبح تنش روی تنم میموند. کاش تو همون حالت میمردم.
    چند روز بعد سالار شوک بعدی رو وارد کرد. داشتم غذای مورد علاقه اش رو درست میکردم که از راه رسید و گفت "پاشو به خودت برس چند ساعت دیگه مشتری میاد دنبالت" کاسه بلور از دستم افتاد کف سرامیک آشپزخونه و تیکه تیکه شد. باورم نمیشد. فکر کرده بودم دیگه راحت شدم. اخماش رفت تو هم و با عصبانیت گفت "چیه؟! بار اولته که کُپ کردی؟! این اداها رو واسه من درنیار! جمع کن گندی رو که زدی و بعد هم برو حاضر شو"
    دنبالش رفتم تو هال و با التماس گفتم "تو رو خدا سالار" برگشت یه کشیده خوابوند زیر گوشم و داد زد "بار آخرت باشه اسم منو به زبون میاری. یا مثل بچه آدم آماده میشی یا میگم بیاد همینجا جلو خودم جرت بده" برام مهم نبود دوباره زیر مشت و لگدش له و لورده بشم. باید حرفامو میزدم. باید میگفتم چی کشیدم تو اون مدت. چرا نمیخواست قبول کنه که من چاره ای نداشتم. چرا همه چی رو از چشم من میدید؟ چرا چشمشو به روی واقعیت بسته بود؟ دستاشو گرفتم و چشمای وحشت زدمو دوختم تو چشمای سیاه و طوفانیش و گفتم "سالار بکش منو ولی با من چنین کاری نکن. تو رو خدا رحم کن بهم. سالار کدوم گوری باید میرفتم بدون تو؟ چه غلطی باید میکردم؟ مگه خودت از چوبه دار پایین نکشیدی منو؟ مگه خودت پناهم نشدی؟ چرا با من این کار رو میکنی؟ ببر تحویلم بده بذار راحت بشم ولی این کار رو با من نکن. دیگه نمیتونم. دیگه نمیکشم. خسته شدم... به خدا خسته شدم..." مثل مسلسل حرف میزدم و بهش مهلت حرف زدن نمیدادم. نفسم کم کم بند اومد و بقیه حرفام با هق هقم قاطی شد. سُر خوردم روی زمین جلوی پاهاش و زار زدم. نه داد و هوار کرد، نه کتکم زد. سکوتش کشنده بود. منتظر بودم حرفی بزنه. منتظر بودم بغلم کنه و بگه روژان همه چی تموم شد. بگه روژان دیگه تنهات نمیذارم. بگه... صدای موبایلش رویاهامو ریخت به هم. وقتی گفت "ساعت 9 میتونی بیای دنبالش" فهمیدم برای همیشه برای سالار تموم شدم. نگاه پر از کینه شراره یه لحظه هم از جلو چشمم کنار نمیرفت. خیره شدم به رو بروم. حتی عرضه نداشتم خودمو بکشم یا برم خودمو معرفی کنم و از این وضعیت خلاص بشم.
    جلوی چشمای سالار حاضر شدم. وقتی رفتم تو کوچه یه بی ام و مشکی منتظرم بود. نشستم تو ماشین. خیره شد بهم. با نگاهش داشت لختم میکرد. گفت "من کامرانم" منتظر شد خودمو معرفی کنم. میدونستم اسممو میدونه و داره افه میاد. حرفی نزدم. گازشو گرفت و رفت. تو آسانسور باز خیره شد بهم. زبونشو آورد بیرون و با یه حالتی که چندشم شد با زبونش بهم اشاره کرد و بعد کشیدش تو دهنش و گفت "خوشگل تر و سکسی تر از اونی هستی که شنیده بودم" همسن و سال سالار بود با قد متوسط و هیکل پُر. یه نمه شکم داشت. بهش میومد بازاری باشه. وقتی تو آسانسور خودشو چسبوند بهم و زبونشو کشید روی گونه ام و زیر گوشم گفت "از اون کردنیاییییییییییی" تو دلم گفتم از اون دیوونه هاست و خدا به دادم برسه.
    وقتی رفتیم توی خونه و چشمم افتاد به مردی که تکیه داده بود به اپن آشپزخونه شوکه شدم. قد بلند و چهارشونه و تقریبا خوش قیافه بود. یه جین آبی یخی پاش بود با یه تیشرت سفید. کامران خودشو از پشت چسبوند بهم و دستاشو گذاشت لای پاهام و باز زبون کشید به گونه ام و رو به دوستش گفت "داری آرش خان؟! نگفتم تو فقط صبر کن ببین کامی چه میکنه؟! خدا وکیلی تو عمرت چنین تیکه ای زمین زدی؟" آرش یه قلوپ از گیلاس مشروب توی دستش خورد و سر تا پامو برانداز کرد و گفت "کسکش اینو از کجا بلندش کردی؟" هنوز از شوک در نیومده بودم که کامران دستشو لای پام فشار داد و گفت "سالار انداخته تو بغلم. میدونی چند چوب آب خورده؟" ابروی چپ آرش رفت بالا و در حالی که نزدیکمون میشد گفت "سالار؟! انداخته تو بغل تو؟! اونم این تیکه رو! ناپرهیزی کرده!" خودمو از بغل کامران کشیدم بیرون و گفتم "معلومه اینجا چه خبره؟!" صدام میلرزید. دستم میلرزید. قلبم مثل قلب گنجشک میزد. کامران زد زیر خنده. به آرش که ساکت وایساده بود، اشاره کرد و گفت "اووووووف ببین چه تی تیشیه!" بعد دوباره خودشو بهم چسبوند و باز زبونشو کشید روی صورتم و گفت "نترس جیگر تا پنج نفرو حساب کردم ولی قراره فقط دو تا کیر کلفت بخوریییییی"
    حالم خراب شد. باورم نمیشد سالار باهام چنین کاری کرده باشه. کامران از پشت دکمه های پالتومو باز کرد. دکمه های شلوارمم باز کرد و دستشو برد توی شرتم و شروع کرد به مالیدن. آرش فقط خیره با چشمای هیزش نگاه میکرد. سعی کردم به خودم مسلط بشم. سرمو برگردونم سمت کامران و گفتم "اول با تو؟" دوباره زد زیر خنده. خنده هاش رو اعصابم بود. برم گردوند. یه دستشو گذاشت روی کونم و دست دیگشو از جلو دوباره کرد تو کسم و فشار داد و شروع کرد به مالیدن و گفت "یعنی دلت نمیخواد دو تا کیر کلفت همزمان تو کس و کونت برررره؟" قلبم ریخت. از اول هم حدس زده بودم ولی بازم ته دلم امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم.
    قبل از این که بریم توی اتاق خواب بهم مشروب دادن. خوردم که کمتر عذاب بکشم. کامران تنمو میمالید و لباسامو با ولع یکی یکی در آورد. خودشم لخت شد. کیرش کاملا شق شده بود. کلفت و بزرگ بود. زیر کیرشو گرفت و چند بار تکونش داد و گفت "چطوره؟ خوشت میاااااد؟" آرش از پشت بغلم کرد. لخت و داغ بود تنش. کیرشو گذاشت لای چاک کونم و فشار داد. کامران از جلو چسبید بهم و کیرشو مالید روی کسم. یه کیر از پشت و یه کیر از جلو. فشارم میدادن و سینه هامو میمالیدن. داشتم بینشون له میشدم. بعد سه تایی رفتیم رو تخت. کیر آرش از کیر کامران بزرگتر بود. کامران نیم خیز نشست و تکیه داد و سرمو گرفت وسط پاهاش و گفت "بخورش که داره میترکه" کیرش تو دهنم جا نمیشد. سرمو گرفت و فشار داد و کیرش خورد ته حلقم. عق زدم ولی درش نیاورد. آرش یه کاندوم کشید روی کیرش و انگشت شستشو فرو کرد تو سوراخ کونم. با انگشتش یه کم کونمو باز کرد و بعد سر کیرشو فشار داد. کامران داشت خفه ام میکرد و آرش کیرشو تا ته فرو کرد تو کونم و جر خوردم. با هر حرکت آرش، کامران کیرشو بیشتر تو دهنم فشار میداد. با هر بدبختی بود کیر کامرانو از دهنم کشیدم بیرون و یه نفس کشیدم و گفتم "صبر کن" چشماش خمار بود. یه نخ سیگار آتیش زد و خیره نگام کرد. آرش همونجور که تو کونم عقب جلو میکرد سیگار رو از کامران گرفت. میترسیدم از دستشون بیفته. سیگار کوفتیشون که تموم شد کامران یه کاندوم کشید سر کیرش و برم گردوند. با کون منو نشوند روی کیرش. چون آرش تازه از کونم در آورده بود دردم نیومد. بعد منو خوابوند رو خودش و سینه هامو گرفت تو مشتش و شروع کرد به کمر زدن. صدای آه و اوهش داشت گوشمو کر میکرد. حالا آرش درست جلوم بود. خواست بذاره تو کسم که گفتم "کاندومو عوض کن"
    بهش انگار سنگین اومد. یه کاندوم نو کشید رو کیر مثل عَلَمش و گفت "همچین بگاممممت که نتونی دیگه نطق کنی" وقتی کیرشو فشار داد تو کسم نتونستم جیغ نزنم. کسم تنگ تر از همیشه شده بود. داشتم جر میخوردم. سعی کردم نذارم ولی کامران دستامو تو دستاش قفل کرد دور شکمم و به خودش فشارم داد و آرش کیرشو فرو کرد تو کسم. اشکم داشت درمیومد از درد. لبمو گاز گرفتم که اشک نریزم. کامران کیرشو تو کونم نگه داشته بود و آرش وسط پام تو کسم کمر میزد. سعی کردم بلند بشم از جام ولی کامران نمیذاشت. لاله گوشم زیر دندونای کامران ذق ذق میکرد. بی شرفا یه چیزی مصرف کرده بودن وگرنه هر خر دیگه ای بود باید کمرش چند بار خالی میشد. وقتی آب آرش با فشار پاشید تو کاندوم افتاد روم. نفس نفس میزد. صدای کامران در اومد که "کسکش بکش کنار هیکلتو خفه شدم" آرش ولو شد روی تخت و کامران منو دمر خوابوند و افتاد روم. پاهامو با پاهاش جفت کرد و شروع کرد تو کونم تلنبه زدن. انقدر محکم عقب جلو کرد که به چند دقیقه نکشید که آبش با فشار خالی شد توی کاندوم. ولو شد سمت راستم. نا نداشتم تکون بخورم. دلم نمیخواست ریختشونو ببینم. دهنمو سرویس کرده بودن. صدای فندک اومد و بعد بوی سیگار پیچید توی اتاق. آرش بود. چند تا پک زد و بعد دادش دست کامران. کامران سرمو از تو بالش بلند کرد و گفت "میکشی؟" با سر اشاره کردم نه.
    به زور از جام پا شدم. رفتم دستشویی و خودمو شستم. لرز کردم. جون تو تنم نمونده بود. وقتی برگشتم تو اتاق نبودن. نشستم لبه تخت. کامران اومد تو اتاق و وقتی دید دارم میلرزم گفت "بیا یه چیزی بزن گرم شی" چند پیک مشروب خوردم باهاشون و آرش همونجا رو مبل منو کشید تو بغلش و شروع کرد به مالیدن کسم. کامران یه کم مشروب ریخت نوک سینه هام و بعد یکی یکی کشیدشون تو دهنش. انگشتای آرش یکی یکی رفت تو کسم و کم کم خیس شدم. آرش زیر گوشم گفت "جووووووووووووووون حال اومد کسسسست؟ دلم میخواد ببینم اومدنتووووو جیییییگگگگر" انگشتای آرش تو کسم عقب جلو میشد و کامران با شستش چوچولمو میمالید. مشروب داغم کرده بود. بعد از اون همه درد حالا بعد از مدت ها داشتم تو بغل دو تا مرد حال میکردم. کیر آرش زیرم داشت باد میکرد. حرکات دستش سریع تر شد و کامران چوچولمو محکم تر مالید. آرش زیر گوشم با لحن حشریش زمزمه کرد "آررررره بییییا اووووووف خیس خیس شدییییییی بیا تو دستم بیا میخوام همه آبتو خالی کنی تو دستتتتمممم. جووووون چه خماریییی شدییییی" یهو کمرم بلند شد و چند بار به شدت تنم لرزید و توی بغل آرش و زیر دست کامران ارگاسم شدم.
    هر دو روانی بودن. تلافی حال دادنشونو تا صبح با وحشی بازی سرم درآوردن و چند بار دیگه دو تایی کس و کونم رو یکی کردن. دم ظهر کامران جنازمو تو کوچه پیاده کرد. سالار خونه نبود. ترجیح میدادم اون لحظه نبینمش. چند ماه گذشت. تو اون مدت کمتر از زمانی که خونه شراره بودم کار میکردم. مشتریایی که سالار جور میکرد خیلی پولدارتر از مشتریای قبلیم بودن. هر موقع هم هوس میکرد خودش باهام میخوابید و خالی که میشد ولم میکرد. خیلی وقت بود دیگه مثل سابق دلم برای پوست تیره و سر سینه پهن و بازوهای پُرش ضعف نمیرفت. برام شده بود یکی مثل بقیه. تا این که سالار واسه کار چند روزی رفت شهرستان. یه قرار گذاشته بود و بهم گفته بود چه روزی و چه ساعتی طرف میاد دنبالم. وقتی نشستم تو ماشین همین که چشمم افتاد به آرش خواستم پیاده بشم که در رو قفل کرد. با این که گفت تنهاست ولی باورم نشد. دیگه حاضر نبودم با هیچ کدوم اون دو تا روانی بخوابم. وقتی زبون خوش حالیش نشد چنان به سر وصورتش پنجول کشیدم که چند تا فحش پدر مادر دار نثارم کرد و از ماشین پرتم کرد پایین. فکر میکردم سالار تهران نیست و تا چند روز دیگه که برگرده آبا از آسیاب میفته. ولی فرداش هم کس و کونم رو یکی کرد، هم چنان کتکی خوردم که تا یک ماه نتونم زیر کسی بخوابم. هر چی بود کتک خوردن از سالار قابل تحمل تر از خوابیدن زیر یکی از اون دیوونه های روانی بود.
    تا این که یه شب مردی اومد دنبالم که به محض دیدنم فکر کردم جن دیده. چنان بهم خیره شد و چنان چشماش گشاد شد که فکر کردم لابد شاخ داره روی سرم. با تعجب و حیرت خیره شده بود بهم و ازم چشم برنمیداشت. طول کشید تا استارت بزنه. نمیدونستم چی پشت نگاهشه. نگاهش برای من حتی آشنا نبود ولی نگاه اون چیز دیگه ای میگفت...

  • 12

  • 1




  • نظرات:
    •   مريم مجدليه
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • اين كه علامت سوالها كم كم جواب داده بشه قشنگه...
      بقيه تمجيدات رو هم دوستان بعدا ميگن!
      آفرين


    •   kolah ghermezi
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • ای بابا اصابم داغون شد


    •   kos mokonam
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • badak nabood


    •   ghazaal_a
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلااااااام قشنگ بود اما اونجور که من فکر می‌کردم پیش نرفت فکر می‌کردم سالار عاشق روژان ،،،،بقیشو زود بزااااار لطفا


    •   یاورهمیشه مؤمن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • بابامگه آزارداری؟مشکل روانی داری؟دیوانه ای؟عجب گوهی خوردم خیرسرم گفتم اول با1داستان خوب شروع کنم،یادم رفته بودتومشکل اعصاب داری.
      خودمون کم بدبختی داریم؟
      ولی بازم قشنگ وتاثیرگذاربودکه اگه نبودالآن اینقدگوزپیچ نبودم.
      اه ه ه ه


    •   سنگ خارا
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خانم شما که نویسنده ی چیره دستی هستی نباید از حرفای بعضی اعضای شهوانی دلخور بشی...اونا به همه چی گیر میدند و نق می زنند
      مگه اینکه شما و کفتار پیر و دریک میرزا یه رونقی به این شهوانی بدید...مبادا قهر کنی و بری؟ خواهش میکنم حالا حالاها بنویس....من از سرگذشت خودت بیشتر خوشم میاد یه جورایی ازش درس می گیرم که با شکست خوردن برای همیشه زمینگیر نشم
      داستان این دفعه هم خیلی قشنگ بود از نظر نگارش و زیبایی بی نقصه...اما با اینکه صحنه سکسی هم داره اصلا به چشم نمیاد...آخه اینقدر قشنگ از بدبختی های روژان میگی که آدم به خوبی درکش میکنه و از هیچ کدوم از سکسها لذت نمی بره
      موفق باشی...همیشه بنویس Crown Wink


    •   saghar.24
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • :) خیلی خوب بود بازم بنویس
      پری نمیدونم چند سالته ولی فکر میکنم خیلی با تجربه هستی
      اونقدر خوب فضاسازی میکنی که وقتی داستانت رو میخونم اصلا نمیفهمم کی تموم شد
      اگه داستانت 1000 صفحه بود من تا تمومش نمیکردم نمیخوابیدم
      واقعا لذت بردم
      بازم بنویس


    •   Hamed eshghi
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • با این که غم انگیز بود ولی خیلی عالی نوشته شده بود دمت گرم


    •   amir.nba.3
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • khob minevisi valy khaste nashody enghadr dastan ghamgin neveshti.baba hala tanz neminevisi aghalan gham angiz ham nanevis.


    •   Silver_fuck
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • چی بگم؟! یعنی به بهترین نویسنده سایت چی میتونم بگم؟! خودت میدونی که از طرفداران داستانهات هستم و وقتی میخونمشون یادم میره که اینجا کجاست و نوشته های چرت و پرت زیاد اپ میشه. این داستانت بین همه ی داستانهات سیاه تر و تلختر بود. اصلا زندگی روژان از بدو اغاز داستان سرشار از ناملایمات و سختها بوده برای همین واقعا قابل ترحمه. با این داستانت کاملا به خودم حق میدم که چرا هیچوقت سراغ زنان فاحشه نرفتم و نمیرم. چوم حتی زیباترین و بهترینشون هم غمی توی تن و بدنشون دارن که از مرد بودن خودم پشیمون میشم و تو اینقدر زیبا این حس رو به من منتقل کردی که حتی اگه ممکن بود وسوسه ای سراغم بیاد، با همه وجودم میذارم کنار.


      بنویس هرچی که مارو به سراومد
      بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
      بگو از ما که به زندگی دچاریم
      لحظه هارو میکشیم نمیشماریم
      بنویس ازما که در حال فراریم
      توی این پاییز بد فکر بهاریم...


    •   ارغوان ♥
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داستانت خوب بود اما با ذهنیتی که واسمون ساخته بودی یه جورایی ضد حال بود! قسمت اول اشاره کردی که سالار از اینکه روژان زیر مرده نخوابیده ته دلش خوشحال بوده، این خوشحالی بعد از سکسهای متوالی و و حتی سکس با کامران و آرش دیگه معنی نداره، اگه بار اولی بود که سالار میخواسته ترتیب سکسشو بده شاید این حسو پیدا میکرده باتوجه به اینکه وقتی پیش مژده بوده ناگزیر از تن دادن به سکس اجباری بوده...
      کلاً روژان آدم خیلی احمقیه و اختیاری از خودش نداره، درصورتی که تو داستان اول جسارتش به چشم می اومد!
      اون آقاهه کی بود؟! میتونه داییش باشه که از شباهت روژان با مادرش متحیر شده باشه وهمون کلید رهاییش باشه...


    •   mr.saam20
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • بازم خيلي خوب بود دمت گرم ادامه بده خواهشن .


    •   vampire2012
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • قشنگ بود .
      واقعا داستان های زیبایی مینویسی درست مث کفتار


    •  
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • نابودم کردى
      آتشم زدى
      خاکسترم کردى
      دلم از دنيا گرفت
      چنان دل کندم ازدنيا که شکلم شکل تنهاييست
      ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست


    •   farid.D
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • من نفهميدم به خدا من دلم نازك شده يا دل بقيه سنگ توام حتماً آزار داري يا مشكل روح و رواني داري يا دور از جون زندگي خودت بوده هر چي بوده با قلمتدل آتيش ميزني بي انصاف اگه اين استعداد و تو شاد كردن بكار ببري به خدا همه اميد به زندگيشون ٩٠ سال ميشه


    •   Parichehrr
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • ممنونم از کامنتا و واقعا شرمنده همه بچه هایی هستم که با خوندن داستانام اعصابشون به هم میریزه و ناراحت میشن. قصدم تزریق غم و غصه نبود اما انگار متاسفانه همین کار رو کردم. اگر بتونم بعد از روژان سعی میکنم کمتر غم انگیز ناک دار بنویسم ;)


      ارغوان عزیز
      حق با توئه. تو مقدمه قسمت اول گفتم که به طور آزمایشی نگاه شخصیت مقابل رو هم وارد داستان کردم که با توجه به کامنتا متوجه شدم کار چندان موفقی نبود و بهتر بود نگاه سالار وارد داستان نمیشد.
      در مورد شخصیت روژان نمیشه خیلی انتظاری از دختری داشت که بی مادر و در کنار پدری بزرگ شده که اسیر مخدره و دخترش رو میفروشه. قلیان گهگاه احساسات این دختر تحت تاثیر فشار بیش از حدیه که بهش وارد میشه و شخصیت خودساخته ای مسلما نداره و نمیتونه داشته باشه. دختری که در سن پایین مرتکب قتل هم شده و همیشه واهمه داره اما جرات خودکشی و خلاصی از این وضعیت رو هم نداره. به نظرم ضعف شخصیتی روژان کاملا طبیعیه و اگر غیر از این بود عجیب بود.


      Mandal Khan
      ممنون از کامنتت که برعکس داستان غم انگیزم خنده به لبم آورد.


    •   یاورهمیشه مؤمن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • مندل خان:
      چراتوشعرداریوش دست میبری اونم درحضورمن؟حالتومیگیرمابچه
      این بیتی که گفتی توشعرکاملش هست ولی داریوش اینجاشونمیخونه.دفعهءآخرت باشه ها.به همین تکاورجونت میگم که ازصفحهءشهوانی محوت کنه ها
      ازشیرجوان یادبگیرکه چقدقشنگ وبه موقع شعروکامل ودست نخورده نوشت
      شوخی شوخی باداریوشم شوخی؟


    •   پگاه هات
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • عالی بود. من انقد تحت تاثیر قرار گرفتم که میخواستم دیگه گریه کنم. من فقط به خاطر داستانای تو عضو شدم. واقعا ممنون


    •   یاورهمیشه مؤمن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • چرازورمیگیدشماها؟
      شماخودتون اگرجای سالاربودیدومیدیدعشقتون جنده شده چیکارمیکردید؟بایدبهش حق داد.
      نگیدکه روژان چاره ای نداشت.100تاراه داشت که ازجنده بودن بهتربود


    •   raha slv
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • عالی بود عزیزم ... این اولین کامنت من تو این سایت و نصیب داستان زیبای شما شد ... منتظریم ;)


    •   رامونا
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پریچهر عزیز
      زیاد آدم احساساتی نیستم
      ولی الان که داستان خوندم داغون شدم!
      قلم شما گیرا تراز خیلی از نویسندگان معروفه ایرانه
      کاملأ احساس کردم صحنه ای که تو خونه شراره از سالار کتک خوردی خودم اونجام و دارم میبینم!
      یه دفعه خودم و گذاشتم جای روژان نتونستم درکش کنم!
      ولی حال سالار رو به شدت درک کردم اون صحنه سکس خشک بی روح تو و سالار یه خاطره کهنه رو واسم نبش قبر کرد!
      دقیقأ خودم این شرایط رو تجربه کردم!البته جای سالار
      یاور بازم دمت گرم ولی سالار تا اونجا که روژان رو نفروخته بود قابل درک بود ولی فروختن روژان کار کثیفی بود!
      کفتار پیر این جوری باید او خال گوشتی رو برداری!
      برتری داستان پریچهر نسبت به داستان شما اینه که قسمت سکسی داستان جدا از داستان نیست و بوی سکس در کل داستان میاد!
      و احساس نمیشه که قسمت سکس به داستان الصاق شده!
      د


    •   مهتاب سوزان
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • حتي از قسمتهاي قبل هم بسيار بهتر نوشته بودي . تو عالي هستي پريچهرو بسيار هنرمند . در ضمن صميمانه بابت زحمتي كه براي نوشتن و تايپ اين داستانها مي كشي ، تشكر مي كنم . پاينده باشي.


    •   afsoon.27
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • عالي بود پري جان.داستان سياه و تلخ بود اما خيلي خوب با خواننده ارتباط برقرار ميكنه. من اين سري داستاناتو بيشتر مي پسندم. ايده پردازيت و تصوير سازيتو خيلي دوست دارم.اينكه مي شه چهره و رفتار شخصيتاي قصتو تجسم كرد. هميشه موفق باشي عزيزم


    •   nazan-in
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داستانات محشره...به خصوص داستان روژان به نظرم بیشتر بنویس وزود تمومش نکن.....هررورفقط واسه داستانای شما وخوندنشون یه سر میزنم و بی صبرانه منتظر بعدیم...دوست دارم سالار توی آخرین لحظه عشقش به روژان وثابت کنه و نجاتش بده..اما باز منتظر نبوغت میمونم...موفق باشی دوست خوبم


    •   shaghayegh_red
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • بسیااااااااااااااااار زیبا .. ادامشو ریعنر بذااااااااااااااررررررررر


    •   Hamed_personable
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داستانت محشر بود عین بقیه داستانات
      انصافا هیچ ایرادی نمیشه بش گرفت
      تنها ایرادی که گرفتم یه دونه غلط املایی داشتی: خورد ـ خرد
      ;)


    •   mamoli.n
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • mareke bod. bad az in dastan ye dastane dg benevis age mitoni va dakhele ye parantez benevis k khodeti va dastaneto hatman bekhonam az sabke negareshet khosham miyad. mr30 mamnon babat dastanet zahmat keshidi


    •   mamoli.n
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • mareke bod. bad az in dastan ye dastane dg benevis age mitoni va dakhele ye parantez benevis k khodeti va dastaneto hatman bekhonam az sabke negareshet khosham miyad. mr30 mamnon babat dastanet zahmat keshidi


    •   آريزونا
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داستان رو كه ميخوندم جدا از غم انگيز بودنش بيشتر حرص ميخوردم از اينكه چرا روژان هيچ كارى نمكنه تو ذهنم فقط دنبال راه چاره براش بودم وديگه اينكه نكته اى كه برام جالبه اينه كه مردهاى داستانت رو با يه حس تنفر خاصى به تصوير ميكشى شايد بظاهر اونو دوست دارى ولى در آخر خواننده رو مجاب ميكنى كه از هموش متنفر بشه، در كل داستان جذابى بود و خيلى دوست دارم پايان غم انگیزى داشته باشه و فيلم هندى نشه جورى كه روژان بخاطر قتل دوم(سالار) بازداشت ميشه مصداق اين شعر چاووشى:
      اين قصه اولش با غم شروع شده پس بايد آخرش با غم تموم بشه
      اين فقط يه نظر بود بابت تشكر ممنون.


    •   sater
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • تمام داستانت حكايت ازمظلوم بودن زنها وظالم بودن مردهاست انگار كه دل پري از مردها داري.


    •   Parichehrr
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • این کامنت از طرف Angry Bird نوشته شده که همچنان گرفتار اسپمه:


      خوشم میاد خوب با خواننده هات بازی میکنیا پری یه روز عاشق سالار میکنیشون و یه روز دیگه تشنه به خون سالار داستانو جایی تموم میکنی که هممون تو کف ادامش بمونیم...
      راستی پریچهر خانوم شما سرپل ذهابی نیستی؟اخه شنیدم تو اون منطقه اکثرا اسم بچه هاشونو پریچهر و پریوش و پریزاد و اینجور چیزا میزارن!!!


      یه چیزی که نظرمو متوجه خودش کرد این بود که فکرکنم متوجه منظور اصلی بچه ها نشدی پری
      تنها دلیلی که بچه ها عاشق شخصیت روژان شدن این بود که تویه سری داستانایه روژان یه غمه خاصی وجود داشت که با وجود کلی صحنه هایه سکسی که تو داستان بچشم میخورد سوز اون غم عمیقا داستان رو تحت سیطره خودش دراورده بود و یه جورایی میشد حس کرد سیاهی داستان بر روشنایی ها چیره شده و تم اصلی داستان خیلی تیره و سنگین بود...یعنی دقیقا چیزی که من تازگیا عاشقش شدم و به داستانایه کمدی یا تمام سکسی ترجیح میدم!
      پس
      در اخر خواستم بگم اگه واقعا مصممی که داستان بعدیت اخرین قسمت سری روژان باشه این تن بمیره خوب روش کار کن که یه پایان قوی و درخور و اندازه روژان باشه ها وگرنه من یکی که کامنتایی که واسه داستانات گذاشتم رو حلالت نمیکنم!!!


    •   dinaaaa
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر ، ببین چیکار کردی با داستانت که منو وادار کردی عضو بشم تا فقط بیام و زیر داستانت کامنت بذارم ! عزیزم این سری داستانات اصلا" زمین تا آسمون با داستانای قبلیت فرق میکنه ! من که عاشقشونم . اصلا" نمیشه فقط از دید سکسی بهش نگاه کرد . میخواستم بگم خواهش میکنم به حرفا و فحشای بقیه اهمیت نده و بنویس ! چون واقعا" بهترین داستانیه که چه از نظر سکسی و چه غیر سکسی میخونم . بنظر منم داستانو از زبون سالارم بنویس . واسه من که خیلی جالب بود حداقل میفهمیدم تو دل سالار چی میگذره . فقط آخرش ضد حال نزن و سعی کن پایان خوبی داشته باشه . مرسیییی


    •   takavarjoon
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خوب بود باز هم بنویس. . . . . . . . . . . . . . .
      راستش کوتاه بود و میتونست با قسمت بعدیش که آخرین قسمتشه با هم گذاشته بشه. به هر حال دستت درد نکنه. باز هم داستان بنویس.


    •   یاورهمیشه مؤمن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • خوشتیپ پسر.آقای مندل خان کسمیخ.
      اولا2بارنخونده و3بارخوندش.تو3باری هم که من گوش دادم این بیت نبود.
      بااینی که تومیگی میشه4بار.اگه خیلی ادعات میشه توخصوصی باهات مشاعره میکنم.اینجاجاش نیست چون سربچه هادردمیگیره.اگه مردش هستی خصوصی بده


    •   nilo00oooF
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • paricher jan dastanet kheyli ziba bud vali az shakhsiate rojhan khosham nemiyad kheyli adame zaeifo bi dasto paeeye va in kheyli ajibe chon zanaie k kareshun ine sardo garme ziyadi cheshidan bara hamin be estelah gorg mishan chera rojhan enghadr bayad sokot kone b nazaram nevisandeha toye dastaneshon meghdari az shakhsiate khodeshono neshon midan yani shoma mese rojhan enghadr mazlumi???chon to seri dastanaye parichehr ham hamin bud hamishe haghesh khorde mishod hamishe azash estefade mishod khahesh mikonam ghesmate bad rojhan ye khodi neshon bd va enghadr ma ro hers nade merciiii azizam movafagh bashi


    •   sara133
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان. دوست دارم اگه پیامی برای اولین بار پای داستانی می ذارم برای داستان زیبای روژان باشه.
      احساس روژان به خوبی توصیف شده بود و واقعا روح آدمی رو غلغلک می داد.
      من شخصا از نوشتن احساس سالار از زبون خودش در داستان اول لذت بردم و فکر می کنم اگه این کارو تو قسمت های بعدی ادامه می دادی عالی می شد، چون باعث می شد همزمان احساسات دو نقش اصلی لمس بشه و عمق بیشتری به داستان داده بشه. شخصیت پردازی هم در این صورت قوی تر می شد و زمانی که مثلا به خاطر کتک خوردن روژان از دست سالار عصبانی و کلافه هستیم می تونستیم دقیقا بفهیم که سالار هم داره چی احساس می کنه و چه دردی می کشه و این باعث تاثیر بیشتر روی مخاطب می شد.
      فکر می کنم سالار هنوز روژان رو دوست داره وگرنه می ذاشت پیش همون شراره بمونه .اما به خاطر روزایی که روژان تو خونه شراره گذرونده نمی تونه با درد و رنج و خشم خودش کنار بیاد همون طور که نمی تونه از علاقه به روژان بگذره ،و بارفتار بدی که با روژان داره به نوعی داره هم خودش و هم اونوبه خاطر اتفاقاتی که افتاده عذاب می ده.
      در هر حال واقعا از داستانت لذت بردم.می دونی که خیلی از بچه های شهوانی مثل من منتظر قسمت بعدی هستند، امیدوارم پایانی داشته باشه که این داستان رو در خاطرمون ماندگار کنه.


    •   sara133
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان. دوست دارم اگه پیامی برای اولین بار پای داستانی می ذارم برای داستان زیبای روژان باشه.
      احساس روژان به خوبی توصیف شده بود و واقعا روح آدمی رو غلغلک می داد.
      من شخصا از نوشتن احساس سالار از زبون خودش در داستان اول لذت بردم و فکر می کنم اگه این کارو تو قسمت های بعدی ادامه می دادی عالی می شد، چون باعث می شد همزمان احساسات دو نقش اصلی لمس بشه و عمق بیشتری به داستان داده بشه. شخصیت پردازی هم در این صورت قوی تر می شد و زمانی که مثلا به خاطر کتک خوردن روژان از دست سالار عصبانی و کلافه هستیم می تونستیم دقیقا بفهیم که سالار هم داره چی احساس می کنه و چه دردی می کشه و این باعث تاثیر بیشتر روی مخاطب می شد.
      فکر می کنم سالار هنوز روژان رو دوست داره وگرنه می ذاشت پیش همون شراره بمونه .اما به خاطر روزایی که روژان تو خونه شراره گذرونده نمی تونه با درد و رنج و خشم خودش کنار بیاد همون طور که نمی تونه از علاقه به روژان بگذره ،و بارفتار بدی که با روژان داره به نوعی داره هم خودش و هم اونوبه خاطر اتفاقاتی که افتاده عذاب می ده.
      در هر حال واقعا از داستانت لذت بردم.می دونی که خیلی از بچه های شهوانی مثل من منتظر قسمت بعدی هستند، امیدوارم پایانی داشته باشه که این داستان رو در خاطرمون ماندگار کنه. ممنون به خاطر زحمتی که برای نوشتن می کشی


    •   Parichehrr
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • sara133 ممنون از کامنتت
      خیلی خوشحالم که تعدا زیادی از بچه ها تونستن با این داستان ارتباط برقرار کنن و احساسشون رو نسبت به شخصیت های این داستان با من در میون بذارن.
      اما جدا سورپرایز شدم از برداشتت. نکته ای که تو بهش اشاره کردی کاملا درسته. سالار با عذاب دادن روژان در واقع خودش رو عذاب میده.
      شخصیت های این داستان به خاطر شرایط زندگیشون شخصیت های نرمال و سالمی نیستن و نمیتونن باشن. هر کدوم از کاراکترها پره از عقده های تلنبار شده ای که به نوعی در شرایط خاص بروز پیدا میکنه و فکر میکنم مشکلی که بچه ها با رفتار سالار یا شخصیت روژان دارن کاملا طبیعیه و نشون میده که تونستم ضعف شخصیت های این داستان رو نشون بدم.


    •   sara133
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان. دوست دارم اگه پیامی برای اولین بار پای داستانی می ذارم برای داستان زیبای روژان باشه.
      احساس روژان به خوبی توصیف شده بود و واقعا روح آدمی رو غلغلک می داد.
      من شخصا از نوشتن احساس سالار از زبون خودش در داستان اول لذت بردم و فکر می کنم اگه این کارو تو قسمت های بعدی ادامه می دادی عالی می شد، چون باعث می شد همزمان احساسات دو نقش اصلی لمس بشه و عمق بیشتری به داستان داده بشه. شخصیت پردازی هم در این صورت قوی تر می شد و زمانی که مثلا به خاطر کتک خوردن روژان از دست سالار عصبانی و کلافه هستیم می تونستیم دقیقا بفهیم که سالار هم داره چی احساس می کنه و چه دردی می کشه و این باعث تاثیر بیشتر روی مخاطب می شد.
      فکر می کنم سالار هنوز روژان رو دوست داره وگرنه می ذاشت پیش همون شراره بمونه .اما به خاطر روزایی که روژان تو خونه شراره گذرونده نمی تونه با درد و رنج و خشم خودش کنار بیاد همون طور که نمی تونه از علاقه به روژان بگذره ،و بارفتار بدی که با روژان داره به نوعی داره هم خودش و هم اونوبه خاطر اتفاقاتی که افتاده عذاب می ده.
      در هر حال واقعا از داستانت لذت بردم.می دونی که خیلی از بچه های شهوانی مثل من منتظر قسمت بعدی هستند، امیدوارم پایانی داشته باشه که این داستان رو در خاطرمون ماندگار کنه. ممنون به خاطر زحمتی که برای نوشتن می کشی


    •   N.HoTBOy
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • shab khab nemiraftam goftam ba gushi ye sar be shahvani bezanam didam gozashty goftam woW bede Gaz omadam khundam vaghean tak bud dameT garmM mOntazere pARte badi hastim


    •   N.HoTBOy
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • shab khab nemiraftam goftam ba gushi ye sar be shahvani bezanam didam gozashty goftam woW bede Gaz omadam khundam vaghean tak bud dameT garmM mOntazere pARte badi hastim


    •   malose_kossorati
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • من تازه عضو شدم قسمتای قبلی داستانتو از کجا میتونم پیدا کنم و بخونم .هنوز هنگم از خوندن داستان قشنگت فکر میکردم همه داستانای اینجا کیریه ولی تو خلافشو ثابت کردی.واقعا متاسفم بعضی از خانوما مجبور میشن به این کار پست تن بدن و از همه بدتر مردایی که به جز ارضا شدنشون به هیچی فکر نمکنن ،انگار نه انگار که کسی رو که دارن ازش لذت میبرن یه انسانه نه یه حیوان .البته مردای با مرام ایرونی هم زیادن .لطفا بازم داستان بنویس .از این به بعد به خاطر داستانای تو هم که شده میام اینجا.موفق باشی.


    •   Takkhal
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • قصه هاتو خوب تعریف میکنی ازریتم بگیرتاجمله بندیو چیزای دیگه ولی شخصییت این دختر حالمو بد میکن.ی آدم ذلیل و بی وجود والبته احمق .کس میده خونداری میکن کتک میخوره.خدایی حقش هرچی سرش میاد اندازه لیاقتش باهاش رفتارمیشه البته ازاین آدما کم نیست.


    •   ارغوان ♥
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • بهترین قسمت نوشته هات اینه که میتونی تو یه داستان احساسی صحنه های سکسم بتصویر بکشی و چیزی هم از زیبایی کلامت کم نمیکنه... سرگرم کننده ست و حتی با اینکه شخصیتها زندگی کاملاً متفاوتی با مخاطب دارن اما خواننده میتونه کاملاً همذات پنداری کنه طوری که یجا به قهرمان داستان حق میده و یه جا به ضد قهرمان!
      گفتم روژان شخصیتش تو این قسمت خیلی ضعیف ترسیم شد واسه اینکه اولاً رو کـُرد بودنش تو قسمتهای قبل زیاد مانور داده بودی دوماً جوری القاء کرده بودی که انگار دختر سرسختیه.... برخلاف این قسمت که مثه یه آدم بی اراده منتظره ببینه افسارش به کدوم سمت میچرخه...
      قسمت دیگخ با حضور دایی روژان خدا بخواد داستان ختم بخیر میشه دیگه؟!! ( البته حدس من اینه که طرف داییشه )
      راستی روژان میتونست قبل از شروع تمام بدبختیاش به خانواده پدری یا مادریش پناه ببره....
      بازم میگم کارت خیلی درسته... مو لا درز داستان و انتخاب موضوعت نمیره


    •   یاسر خفن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • اوههههههههههههههههههههههههههه


    •   mary65
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پریچهر جون بازم مثل همیشه گل کاشتی عزیزم....عالی عالی عالی بود مثل همیشه.بازم اشکم درومد واسه غم این دختر بدبختیاشو با تمام وجود درک میکنم چون خودم کم سختی نکشیدم تو زندگیم(البته نه از این نوع ها)خیلی خوبه که کسای دیگه هم مثل من فقط بخاطر کامنت گذاشتن واسه داستانای پریچهر جونم عضو میشن(قابل توجه ادمین) خانوم گل مرسی از قلم زیبات واقعا خسته نباشی.ولی تورو خدا بخاطر عده ای بی جنبه که کامنت های ناجور میذارن ما طرفداراتو بی نصیب از داستانای قشنگت نذار و به کارت ادامه بده.....بوس بوس بوس


    •   ShirinXXX
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • دستت درست :)
      بازم عااااااااااالی بود بی صبرانه منتظریم قسمت بعد بیاد :bigsmile:


    •   neda_1360
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • قسمت بعدی و بنویس ببینیم چه میکنی
      ولی فکر کنم تا الان نوشته باشیش!
      و تو نوبت


    •   دادامحسن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • دوست خوبم واقعاعالی وبی نقص بودی ازتون تشکرمیکنم منتظرادامش هستم خسته نباشید


    •   دادامحسن
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • دوست خوبم واقعاعالی وبی نقص بودی ازتون تشکرمیکنم منتظرادامش هستم خسته نباشید


    •   kochmolo
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • kheilyy halam gerefte shod in dastano kheily dost daram vali dost dashtam salar darkesh kone o bahash khoob barkhoord kone


    •   ابي آناكوندا
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • داستانت قشنگ بود ، گرچه به پای داستان های میرزا نمیرسه اما قشنگ بود


    •   bojnord
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • دخترا کلا حقشونو - اخه کس کش غیر خیانت راهی پیدا نمیکنی که کلاه شرعی وسط بیاری تو حقته خر بکونت آدم حیفته


    •   YZF R1
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پریچهر خانوم واقعا دست مریزاد خدایی خیلی تاثیر گذار بود.دم بچه ها گرم که حق مطلب ادا کردن.واقعا توی کشوری زندگی میکنیم که هر طرفش نگاه میکنی یه جوری دل آدم خون میشه.داستان شما هم یکی از این دردهارو به تصویر کشید که انکار ناپذیره.بازم مرسی خیلی عالی بود.تورو خدا بقیشم بنویس منتظریم.


    •   kiircombo
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • نوع نوشتنت کاملا خوب و گیراست
      درود بر تو دختر پاک
      هر کسی هم که حرف نا شایست می زنه خودش ایراد داره
      شایان
      کیر کمبو (کیر با سیب زمینی و نوشابه) D:


    •   frigid
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • واقعا قشنگ بود
      thanx


    •   frigid
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • واقعا قشنگ بود
      thanx


    •   frigid
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • واقعا قشنگ بود
      thanx


    •   Guguli juN
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • آخــــــــــــــــــــه پریچهر جون چرا توجه می کنی؟ ! :~ یه سری عقده ای که چه عرض کنم کلی عقده ای تو این سایت هست... ! به هیچ عهدیم ربط نداره چه طور نوشتی... ما میگیم تخیل قوی داری!
      :( خیلی بدی کلی آدم دوست دارن و طرفدار داستاناتن......... تمومش نکن!
      واقعآ خوبـــــــــــ می نویسی.. واقعآ !
      یه عده لاشی می خوان تورو اذیت کنن جون خوشون , تو کم نیار :)
      بین تمام داستانا مال تو چیز دیگست
      به چرندیات گوش نکن ! تو عاااااااااااااااااااااااالی هستی ! عاللللی


    •   یاسمین.
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان فوق العاده بود من داستانهایی که مینویسی به خاطر موضوعش میخونم واقعا جالبه بدون شک تو یه نویسنده ماهر هستی مطمعنن تو این ضمینه موفق میشدی اگه نویسنده بود ممنون بوس


    •   حاج عطا
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان
      منتظر قسمتای بعدی هستم
      عالی بود ممنون


    •   حاج عطا
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان
      منتظر قسمتای بعدی هستم
      عالی بود ممنون


    •   mamali888
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر جان قبلا هم گفتم که سری داستانهای روزان رو بیشتر از پریچهر دوست دارم , شاید به خاطر غمی که توش ملموسه و درد جامعه است , هرکاری کردم نتونستم از سالار ایراد بگیرم یه جورایی بهش حق دادم البته نه به خاطر عرضه کردن اون به مردای دیگه بلکه از بابت اینکه مثل قبل بهش احساسی نداشته باشه .
      منتظر قسمت بعدی هستم وامیدوارم حضور این شخص جدید در اخر داستان بتونه کمکی به بهبود وضعیت روزان بکنه


    •   Roshanak86
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • اين چند وقته عجيب درگيرم و نرسيدم چيزى بخونم ولى حيفم اومد از داستانت بگذرم... الحق كه عالى هم بود


    •   vici666
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • مرسی پریچهر جان......
      اینکه تونستی یکی از واقعیت های تلخ جامعه رو اینقدر صریح و روان به تحریر در بیاری آفرین داره..... واقعاً آدمی تحت تأثیر قرار میگیره و اون احساس رو گرچه در اون شرایط نیست اما درک میکنه..........
      نــــاز قلمت پری جوون......


    •   negahe marg
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پریچهر جان خیلی قوی مینویسی.مطمئنم عالیه داستانت ولی خیلی غمگینه و با شخصیت من جوردرنمیاد.خیلی حالمو گرفت ولی دست گلت درد نکنه.


    •   curious girl
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • salam man taze ozv shodam kasi mitone mano rahnamei kone?
      dar morede dastanam bayad begam k khili ali bod vaqan adam fazaro hes mikone mamnon bazam benevis


    •   tabi_tabasom
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پریچهر سلام
      داستاناتو همیشه میخوندم اما دیدم بی انصافیه تشکر نکنم
      بخاطرت عضو شدم و بهت تبریک میگم داستانات عالی اند :)


    •   tabi_tabasom
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • پریچهر سلام
      داستاناتو همیشه میخوندم اما دیدم بی انصافیه تشکر نکنم
      بخاطرت عضو شدم و بهت تبریک میگم داستانات عالی اند :)


    •   tariki22
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • مدتی میشه داستان هاتو یه نگاهی بهشون میندازم تبریک میگم.... پیشرفت زیادی داشتی...حقیقتش داستان های پریچهرو نصفه خوندم تمامشونو چون برام جذابیت خاصی نداشتن...هم در داستان نویسی و هم در انتخاب اسم داستان پیشرفت کردی ولی هنوزم اسم داستانهارو پخشو پلا میزاری...البته این داستان خودته و هرکاری که دوست داشته باشی میتونی انجام بدی. موفق باشی بدرود.


    •   شیرینک
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر عزیز...
      فقط به خاطر تو ، تو این سایت ثبت نام کردم...
      نوشته هات حرف ندارن...
      ادامه بده عزیزم!


    •   شیرینک
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر عزیز...
      فقط به خاطر تو ، تو این سایت ثبت نام کردم...
      نوشته هات حرف ندارن...
      ادامه بده عزیزم!


    •   شیرینک
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام پریچهر عزیز...
      فقط به خاطر تو ، تو این سایت ثبت نام کردم...
      نوشته هات حرف ندارن...
      ادامه بده عزیزم!


    •   fuqer man
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • ما که حال نداشتیم بخونیم چون همه میگن خوبه پس خوبه
      بازم بنویس


    •   Parichehrr
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • باید بگم که جدا کامنتا غافلگیرم کرده
      از همه بچه هایی که نظر و احساسشونو در مورد نوشته هام باهام در میون گذاشتن تشکر میکنم
      خوندن این کامنتا چه مثبت چه منفی باعث دلگرمیه
      سعی میکنم زودتر قسمت آخر رو بنویسم


    •   silver girl
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام
      من تازه عضو شدم


      میخواستم از پریچهر عزیز بخاطر داستان های قشنگش تشکر کنم


      عالی مینویسی پریچهر جون
      موفق باشی


      به امید ایران ازاد


    •   silver girl
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • سلام
      من تازه عضو شدم


      میخواستم از پریچهر عزیز بخاطر داستان های قشنگش تشکر کنم


      عالی مینویسی پریچهر جون
      موفق باشی


      به امید ایران ازاد


    •   ghazaal_a
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • واییی پریچهررررررر مردم از انتظاررررر ادامشو بزارررررر دیگه عزیزم


    •   arjang_arjang
    • 7 سال،3 ماه
      • None

    • علی بود ، شاهکار بود
      داستان نویسیو به عرش رسوندی
      آفرین


    •   arjang_arjang
    • 7 سال،3 ماه
      • None

    • علی بود ، شاهکار بود
      داستان نویسیو به عرش رسوندی
      آفرین


    •   mortez margi
    • 7 سال،3 ماه
      • None

    • متاسفانه من قسمت 1 و 2 رو نخوندم چون تازه عضو شدم بابت داستان ممنون


    •   mortez margi
    • 7 سال،3 ماه
      • None

    • متاسفانه من قسمت 1 و 2 رو نخوندم چون تازه عضو شدم بابت داستان ممنون


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو