طعم تلخ عشق (۱)

    1397/4/20

    اولین باری که دیدمش توی اتوبوس فرودگاه بود ساعت ۵صبح،پرواز تهران_تبریز اون موقع تازه دانشجو شده بودم بعد از کلی سختی کنکور و فشار خانواده تبریز قبول شده بودم میون افرادی که برام غریبه بودن زبونشونم برام اشنا نبود.
    رفتن به دنیایی جدید دنیایی دور از خانواده که اونجوری که دوست داری بسازیش و زندگی کنی
    البته قبل از اون پرواز هم توی کلاسا گاهی دیده بودمش ولی مثل بقیه بود برام توجهم را جلب نکرده بود اما اون روز توی اتوبوس با این که چهره خواب الودی داشت و زیاد به خودش نرسیده بود ولی برام جذاب بود ی معصومیت خاصی توی چهرش بود. سرشو انداخته بود پایین منتظر حرکت اتوبوس به سمت هواپیما بود
    اتوبوس شلوغ بود همه تقریبا ایستاده چرت میزدن.
    سعی کردم بهش نزدیک تر شم حدودا ۲متری بینمون فاصله بود اما انگاری رسیدن به فاصله ی مطلوب من راه بیشتری میبرد بینمون ۲ نفر ایستاده بودن،از کت شلوار مرتب و کیف چرمی و نشان روی کتشون میشد حدس زد وکیلن و احتمالا صبح تبریز دادگاه دارن که این موقع میرن یا حداقل توی دستگاه قضا مشغولن خیلی خسته و بی حال انگاری که ۳شب نخوابیده باشن منتظر حرکت اتوبوس بودن پدر بزرگم میگفت پولدارا رو جون به جونشون کنی صبح زود نمیتونن پاشن من هم خسته بودم ولی نه این طوری.
    باید به خواستم میرسیدم با مقداری تکاپو و تلاش خودمو نزدیکش کردم فکر کنم اصلا من را ندیده بود اگرم دیده بود یا نمیشناخت یا اصلا مهم نبودم که بخواد توی اون حالت خواب الودی و فضای سنگین سرشو بیاره بالا سلام کنه یخورده نزدیک تر رفتم و بهش خیره شدم منتظر بودم سرشو بالا کنه سلام کنم یا بلاخره یجوری وجود خودمو به عرضش برسونم اما خوب التفات نکرد.
    هیچ وقت توی رابطه با دخترا موفق نبودم البته از انگشتای ی دست کمترن اونایی که واقعا ازشون خوشم اومده بود ولی خوب موفق نبودم ینی هیچ وقت جرئت رویارویی باهاشونو نداشتم حتی حاضر نبودم سر بحثو باز کنم یا مثلا هر چیز دیگه ای برای اشنایی بیشترچه برسه به این که بخوام ابراز علاقه کنم. کلا بلد نبودم چی باید بگم، نه اینکه نتونم صحبت کنم برعکس چه توی مدرسه چه توی دانشگاه همیشه توی تشکلا یا مراسما صحبت میکردم خیلی راحتو و روان، اما جنس مخالف اونم وقتی که ازش خوشت اومده باشه نمی دونم انگار ی حالت خلسه داره مثل وقتی به اتش نگاه میکنی سیر نمیشی فقط میخوای نگاه کنی، سکوت کنی و بزاری اون حرف بزنه و توی صحبت هاش غرق بشی به تکون خوردن لب هاش به حالت های صورتش نگاه کنی و فقط نگاه کنی
    فتبارک الله احسن الخالقین چقدر موزون و به اندازه چقدر قسیم انگار چشماش عمقی نداشت هر چقدر میخواستی میتونستی پایین بری و بیشتر غرق شی
    چه باک از غرق شدن برای محبوب، محبوبی که ما را به یک نگاه خویش تشنه گذاشت ما را به حسرت یک التفات خویش سوزاند ما را به اندوه دوری کشت
    حال بعد از سال ها باز گشته نبش قبری کند جسم بی جان مارا در اورده باز زجر کش کند

    تقریبا چند سالی میشد بهش فکر نمیکدم، از وقتی با نرگس ازدواج کردم به هم قول دادیم اگرم قبلا توی زندگیمون چیزی بوده دیگه بهش فکر نکنیم بزاریمش کنار البته خانومم همون موقع هم مطمئنا چیزی نداشت این قول را بیشتر برای اروم شدن وجدان خودم داده بودم یا حداقل بهونه ای برای فکر نکردن بهش
    وقتی دیدمش ناخوداگاه رفتم داخل اتوبوس فرودگاه البته جسمم تکان نخورد لخت سرد سر جاش موند فکر و خیالم رفت پر کشید به سال ها قبل سال های جوانی سال های دور از خانه سال های عاشقی سال های بی مهری و این باز هم برام شیرین بود.
    این چند روز ذهنم همش درگیرشه مشغول بازبینی و مرور خاطرات، خاطراتی که چند سال توی بایگانی ذهنم داشتن خاک میخوردن، واقعا از بعضی چیزا سر در نمیارم عشق قدرتی داره مافوق قدرت ذهن توی این سال ها کتابای زیادی در مورد مدیریت ذهن و کنترل ذهن خونده بودم حتی برای ایجاد تمرکز بیشتر که البته برای کارم هم نیاز بود به پیشنهاد نرگس چند سالی بود یوگا کار میکردم به آدم آرامش میده باعث افزایش قدرت تمرکز میشه باعث میشه در مواقع بحران ادم تو خودش گم نشه ولی خوب مثل این که نویسندگان باید ی تجدید نظری روی کتاباشون بکنن شایدم تا حالا عاشق نبودن یا من طور دیگه ای بودم
    همه تمرین ها و مطالعات یک دفعه پوچ شد تمام خاطرات خاک خورده که دیگه حالت گنگ پیدا کرده بودن دوباره برگشتن واضح تر از روز اول.
    چند سالی بود سیگار نمیکشیدم زمان دبیرستان دچارش شدم، اول ها خیلی میکشیدم ولی رفته رفته با کمک یکی از استادهام به شکل کنترل شده درش آوردم، روزی یک عدد
    به جز دورانی که کیشیک های سنگین داشتیم و سال اول رزیدنتی که خیلی سخت گذشت این رسم روزی یکی را حفظش کرده بودم از چند سال پیش همون یدونه رو هم دیگه نمیکشیدم
    گاهی دلم واسش تنگ میشد واسه وقتایی که ی پاکت میگرفتی و خیالت راحت بود که برای چند ساعت میتونی فارق از این دنیای معمولی و خشک دنیایی کمی لطیف تر با کمک دودش بسازی
    همیشه عادتم بود قبل کشیدن با زبون خیسش میکردم فرقی نمیکرد خشک باشه یا تازه عادتم شده بود مارک های زیادی نبود ولی من با وینستون قرمزها که روش نوشته بود کینگ سایزعالمی داشتم الان بشون میگن عقابی ولی نه عقاب امریکایی، توی ایران تولید میشه
    تا قبل از این که ترم های حدود شش یا هفت سیگارو کمش کنم زیاد میکشیدم، وقتی باش اشنا شدم مصرفم خیلی زیاد تر شد شاید تا روزی۲پاکت اونم ی سیگار سنگین.
    توی خوابگاه بچه ها میدیدن مصرفم رفته بالا تو خودمم ولی نمیدونستن مشکلم چیه ی سری هاشون که بی تفاوت بودن خودشون کم غم نداشتم حالا بیان قصه منم بگیرن ولی ی سریا با معرفت تر بودن هوای ادمو بیشتر داشتن گه گداری میپرسیدن عوض شدی چی شده ولی همیشه جواب یک چیز بود سکوت همراه با پوکی از سیگار.
    میترسیدم به کسی بگم میترسیدم ازم بدزدنش یا این که با ی لحن دلسوزی یا گاها تمسخر بگن اون که صاحب داره و منم طبق معمول در خودم بیشتر فرو برم و مصرفم بالاتر بره از همه ی اینا میترسیدم.
    زمان سریع تر از قدرت من میگذشت بچه ها هم اکثرا تهرانی بودن و گرگ،به ما هم رحم نمیکردن چه برسه به دختر اونم اگه ی بر رویی داشته باشه
    برای شام تقریبا دور هم جمع میشدیم اکثر شبا اتاق ما ده دوازده نفری میشدیم کارمون این بود که بچه ها بگن کیو مخ کردن یا به کی پیام دادن یا مثلا از کی خوششون اومده.
    کابوسم همیشه این بود که توی اون جمع یک نفر اسم اونو بیاره.
    از طرفی نمیخواستم چرت و پرتاشونو بشنوم از طرفی هم خیالم راحت میشد که هنوز کسی کاری نکرده.
    تقریبا از اخرین باری که دیدمش فکر میکنم حدودا ۱۵سال میگذره فکر نکردن بهش باعث شده بود کم کم چهرش رو فراموش کنم دیگه توی ذهنم فقط ی صورت مات ولی باز هم زیبا و دلربا تداعی میشد گاهی اوقات قلقلک میشدم بهش فکر کنم اما بعدا از پشیمون میشدم چه لزومی داشت بهش فکر کنم و حال خودم رو خراب کنم وقتی حتی بهم فکرهم نمیکرد نمیدونم اصلا اسمم رو یادش بود یا نه
    توی دفترم دیدمش با منشیم حرف میزد نمیتونستم بفهمم چی میگن ولی چهرش معلوم بود،شکسته شده بود دیگه اون لطافت را نداشت ولی خوب هنوزم زیبا بود هنوزم میشد توی صحبت کردنش، توی چشماش غرق شد و انقدر پایین رفت که دیگه نشه کاری کرد میشد با یک نگاهش تسلیم شد یک لحظه احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده انگار ۱۰۰سال بود ندیده بودمش دلم میخواست برم بیرون و بقلش کنم رو شونش گریه کنم بگم خیلی هواتو کرده بودم
    نمیدونم چرا بعد این همه سال اومده بود اصلا چرا اومده بود چطور به خودش اجازه داده بود که وارد دفترم بشه از وقتی که دیدمش مثل این بود که توی رگ های صورتم اب جوش ریختن جریان خونو حس میکرم صورتمو آب زدم اثر نکرد ایندرالی که همیشه توی کشوی میزم داشتم و شاید تاریخشم گذشته بود در اوردم خوردم ولی بازم تاثیری نداشت نمیدونم حس عشق بود یا نفرت ولی هر چی بود اذیتم میکرد آزاری که دوست نداشتی تموم شه میترسیدم اون کابوس دوباره سراغم بیاد کابوس خواستن و نرسیدن کابوس شکست.
    تقریبا از بچگیم هر چی که میخواستم رو کم بیش با تلاش به دست اورده بودم به جز جنس مخالف، توی این مورد طلسم بودم راه به جایی نمیبردم میترسیدم خیلی میترسیدم از وقتی ازدواج کرده بودم این ترس طرفم نیمده بود حداقل یکی از مزایای ازدواج واسم همین بود
    نرگس دختر خوبی بود دختر یکی از اقوام پولدارمون اصلا فکر نمیکردم که قبول کنن هم خوشگل بود هم خوش اندام هم تحصیل کرده کلا همچی تمام بود چشمای رنگی قشنگی داشت از نگاه بهشون خسته نمیشدی ولی من قبلا توی چشمای کس دیگه غرق شده بودم میترسیدم دوباره تجربش کنم در مورد خودم بگم اون زمان ی مقدار اضافه وزن داشتم تیپ و قیافه ی خاصی هم نداشتم ولی خوب رشته و کارم خوب بود البته سال دوم رزیدنتی بودم و حالا حالا مونده بود تا تلاشم ثمر بده شاید اصلا واسه ی همون قبول کردن یادمه پدر نرگس زمانی که رفتم خواستگاری چند روز بد رو گوشیم زنگ زد گفت برم پیشش پدر نرگس مثل پدربزرگش میدون میوه تره بار داره از اون بازاریای وضع خوب اصلا فکرشم نمیکردم دخترشو بهم بده
    وقتی رفتم پیشش بهم گفت منتظر بودم بیای خواستگاری، گفت خودم به بابات پیشنهاد دادم اما ی شرط داره اونم این که دختر من پاک و سالم و تحصیل کردس باید خوب باش رفتار کنی
    نرگس،نرگس اسمی که برام ی مقداری نا آشنا بود، من تو ذهنم اسم دیگه ای رو پرورونده بودم به اسم دیگه ای عادت کرده بودم ولی خوب چاره ای نبود دلم به حال دخترک بیچاره میسوخت انتظار عاشق پیشگی ازم داشت انتظار جوانی و سرزندگی ازم داشت شاید جسمی جوان بودم و توپور قوی ولی روحی سال ها بود زخم شمیری کهنه را روی شونم تحمل میکردم که دیگه جزئی از وجودم شده بود نمیشد ترکش کنم ولی اینم میدونستم که شاید نتونم ی عاشق واقعی برای نرگس باشم ولی سعیمو میکنم و این زمانه که همچیو تغییر میده
    شهامت گفتن حقیقت را هم به نرگس نداشتم ولی از طرفی عذاب وجدان هم داشتم اون همه جوره با من بود در اختیار من بود ولی من فقط جسمم و نیمی از روح زخمیم اونجا بود بقیشو یکی سال ها قبل کنده بود و برده بود
    اون شرطو با نرگس گذاشتم برای وجدان خودم برای این که گذشته تیرم آیندمو خراب نکنه شرط گذاشتم دیگه به گذشته فکر نکنیم
    پیش نرگس آرامش خاصی داشتم محو زیباییش میشدم وقتی رو پاش میخوابیدم و سرمو نوازش میکرد با دست موهام رو شونه میکرد انگار توی این دنیا نبودم دوس داشتم ساعت ها همینطوری بخوابم و اون این کارو انجام بده
    دختره فوق العاده ای بود همجوره میساخت توی رزیدنتی خیلی کم میومدم خونه اکثرا بیمارستان بودم ولی هر بار که میومدم خونه جوری رفتار میکرد که هزار بار پشیمون میشدم چرا عشقم رو پای یکی دیگه ریختم پای کسی که نه قدر میدونست نه ذره ای احساس داشت
    یادمه وقتی واسه کنکور میخوندم کتابخونه میرفتم بعد از ماجرای اونجا همیشه میترسیدم از دست بدم زود تراز وقتی که چیزی به دست اورده باشم .البته الان ازش ممنونم که جواب رد بم داد ینی اصلا مطرح نکردم باهاش که بخوام جواب بگیرم ولی بازم ممنونم.اون موقع از پسری که دلشو برده بود بدم میومد همه ی کار ها رو من انجام داده بودم شمارش رو من گیر اورده بودن ولی شهامت گفتن چیزی بود که از نداشتنش رنج میبردم.
    اونم کنکوری بود ولی سر و زبون دار تر از من بود اون موقع ها من بیشتر توی نخ درس بودم البته یخورده با چاشنی دعوا و شر حتی جلوی دختره هم برای اینکه خودی نشون بدم ی بد بختیو حسابی زدم اما خوب اون موقع کسی بهم نمیگفت این بی کلاسیه و ادم باید نجیب و متشخص باشه ولی اون میدونست البته خوب دوستی با اون دختر جدای از مزایایی که داشت و اون رو تبدیل به شاخ کتابخونه کرده بود چون کمتر کسی بود که از دختره خوشش نیاد و نخواد باش دوست شه معایبی هم داشت از درس افتادن جفتشون اما من برعکس روحیه میگرفتم بیشتر میخوندم ی جوری میخواستم با رتبم ازشون انتقام بگیرم همین طورم شد اون پسر تا همین پارسال زیر دستم بود این که رفت ی بیمارستان دیگه البته خودش این طور میخواست چون میدونست و منم میدونستم هر جواب سلامی که بهش میدم و از بالا نگاش میکنم دارم ازش انتقام میگیرم و این برام لذتبخش بود.
    ادامه دارد...


    نوشته: elpachoo

  • 8

  • 3




  • نظرات:
    •   Jadogar_Sefid
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • اولین باری که دیدیش ، توی اتوبوس فرودگاه بود؟! من همیشه فکر میکردم فرودگاه هواپیما میره ، ترمینال اتوبوس ، نگو یه عمر اشتباه میکردم :( تازه چون چند بار تاکید کردی که توی فرودگاه ، اتوبوس داشته دیگه مطمئن شدم من همیشه اشتباه میکردم :( داداچ ، ننویس فقط دیگه ، مرسی زحمت کشیدی ، کمر ما طاقت این همه اطلاعات و جذابیت رو نداره ، خم میشه :( موچکرم


    •   Bobi_BoobLover
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • یکم دوز فلسفیشو زیاد کردی گوز پیچ شدم فلذا ادامه ندادم:/
      مثه ادم بنویس دیگه عه


    •   Siara
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • جز یکی دوتا غلط املایی باقیش خوب بود....دوس داشتم تهش یه سرنخی بدی که چیزی نبود و فقط کش و قوس داده بودی....با اینحال لایک.


    •   god of death878
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • این که راوی داستان انقد مظلوم بود و شهامت گفتن عشقشو نداشت برام جذاب بوو.


      جادوگر سفید جان، من فقط اینو میخوام بگم که فرودگاه هم اتوبوس داره. محوطه ی فرودگاه معمولا انقد بزرگه که چن تا هواپیمای مسافربری توش جا میشه. درنتیجه مساحت زیادی داره و خیلی وقتا وقتی مسافرا از هواپیما پیاده میشن باید اتوبوس فرودگاهو سوار شن و حدود پنج دیقه یا کمتر توراهن تا به درون ساختمون فرودگاه راه پیدا کنن.


    •   PayamSE
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • دکتر جان الان دیگه باید دلیل اون شرم و خجالت رو فهمیده باشی. دلیلش تنها یک چیزه، اونهم نگاه جنسی ما مردان به زنان است.که ته وجودمون همه چی به سکس و رابطه جنسی با اون زن ختم میشه.و چون خجالت میکشیم که اینجوری در مورد اون دختر فکر میکنیم،بنابراین هیچوقت جلو نمیریم و خواسته خود رو مطرح نمیکنیم که مبادا لو بریم و طرف بفهمه. دیدی مردانی هستند که حتی به چشم دختر و زن مقابلشون نگاه نمیکنند؟که ماها به اشتباه بهشون میگیم با حیا و چشم پاک. این دقیقا از ترس اینه که مبادا از نگاهمون و از چشممون بخونه و بفهمه که چه فکری در موردش میکنیم.
      در جوامع و فرهنگهای غیر سنتی دیگه یه پسر خیلی راحت جلو میره و محترمانه و مودبانه درخواستش رو مطرح میکنه و طرف مقابل هم بدون هیچگونه مشکلی یا میپذیره یا جواب رد میده.و وقتیم جواب رد شنیدند پنج دقیقه بعدش فراموش میکنند و همه عمر اونو با خودشون اینور اونور نمیکشند.
      من بسیاری از تحصیلکرده های ایرانی رو که مدارک و مدارج بالا هم دارند به آدمهایی ناقص الخلقه تشبیه میکنم که مثلا سرشون اندازه یه آدم بزرگساله،اما دست و پاهاشون به اندازه یه بچه ۴،۳ ساله است. ینی سرشون رو پایین انداختند و فقط درسشون رو خوندند،به همین جهت است که در سایر موارد همچنان کودک مانده اند.
      نگارشتون خوب بود، خوندن ادامه اش ازین جهت برام جالبه که ببینم یه آدم تحصیلکرده چگونه با موضوعات مختلف زندگی برخورد میکنه.
      لایک


    •   sepideh58
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • من یک خودآزارِ تمام عیارم!
      تو را انتخاب کرده‌ام در حالی که با‌ تو بودن چیزهایی دارد که آزارم می‌دهد...
      این که دائم نگرانت هستم؛
      این که همیشه غصه‌ی این را می‌خورم که نکند یک روز دوستم نداشته باشی..
      یا این که کاش بودنت آنقدر ادامه دار بود که مجبور نبودم هرروز اینقدر دلتنگت باشم!!
      این‌ها و هزاران چیزی که
      هرروز از جانب تو آزارم می‌دهد...
      و خب البته که هر مردی
      عاشق این‌گونه خودآزاری ها‌ست!


      دوسش داشتم و خوب بود نگارشش و برام عجیب بود ک چرا اینهمه کم لایک داره!
      لایک4


    •   Johnwick98
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • یکم دوز فلسفیش بیار پایین
      خوبه ادامه بده
      لایک ۵


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو