طعم عسل

    خراب شه مملکتی که برای فوق لیسانسش کار پیدا نمیشه، نه اینکه نشه، اما خوب کسی که مدرک کارشناسی و ارشدش رو توی یه رشته مهندسی اونم از دانشگاه سراسری گرفته، اونم با صدها مکافات و هزینه های بالا و توسری خوردن و متلک شنیدن از استادای عقده ای و سختی های بودن توی شهر غریب و هزار دردسر دیگه، گرفتن یه حقوق بخور و نمیر ماهی یک و صد یا دویست، اونم هر وقت که کارفرما عشقش رو کشید بده یا نده واقعا زور داره. تازه همین شغل الکی هم با هزارتا آشنا بازی و رابطه و دولا راست شدن جلو این و اون. تازه اگر شانس بیاری و جاتو به یکی از فامیلا و سفارش شده های مدیر و رییسا ندن که از بخت بد ما بعد از یک سال کار کردن و فهمیدن راه و چاه توی اولین فرصت بدون دادن حداقل های حقوق کارگری انداختنم بیرون.
    وقتی یکی دو ماه توی خونه بیکار باشی کم کم همه بسیج میشن واست کار پیدا کنن، اونم برای کسی که سربازی و دانشگاه شو رفته و الان نزدیکای ۳۰ سالشه. توی همین پیشنهاد دادن ها و به این و اون سپردنا یه روز برادرم اومد گفت:
    -سعید یه نرم افزار اومده اسمش اسنپ ه، خیلی باحاله، اول توش ثبت نام میکنی، بعد میزنی که مثلا از اینجا میخوام برم سهروردی، طول مسیر و حساب میکنه میگه مثلا شد ۱۰ هزار تومن که میشه یک سوم قیمت آژانس و دربستی، به سی ثانیه نشده یه راننده باهات تماس میگیره و هماهنگ میشید عین آب خوردن! میخوای بری به عنوان راننده عضو شی؟
    -خل شدی نادر؟! من این همه رفتم درس خوندم و کار یاد گرفتم که حالا برم شوفر بشم؟!!
    -شوفر چیه کسخل! خیلی پول توشه! (و شروع کرد زر زدن که فلانه و بمانه و ...)
    -حالا گیریم که اوکی، ماشینم کجا بود؟
    مادرم که از توی آشپزخونه صدای مارو شنیده بود گفت: خوب این پژوی بابات که افتاده تو پارکینگ، اونم ۶ صبح که میره تا بعد از ظهر نمیاد، ازش بگیر بنزینش و پر کن اونم از خداش میشه.
    تو دلم راضی نبودم، آخه مهندس شدن کجا و شوفر شدن کجا؟!! اما بحث درامد هفتگی و اینا که شد یکم قلقلکم اومد که سنگ مفت و گنجشک مفت
    معاینه فنی بگیر، گواهی عدم سو پیشینه بگیر، تست عدم اعتیاد بده، فتوکپی شناسنامه و عکس و ... بالاخره منم شدم یکی از راننده هاش یا به قول خودشون سفیر!
    اولش نمیدونستم چی به چیه، بعد که دیگه کار اومد دستم تقریبا از ۵ صبح میزدم بیرون تا ۵ بعد از ظهر شهر رو بالا و پایین میکردم، درامدش انصافا خوب بود، حداقل آقای خودم بودم، ناهار که مادرم توی ظرف میریخت و میگفت از بیرون چیزی نخور هم پولت بمونه هم مریض نشی. همه جوره مسافر داشتم، پیر و جوون، بچه و بزرگسال، زن و مرد، دختر و پسر، دور و نزدیک، یکی دوبارم نزدیک بود خفت بشم که خدا رحمم کرد. یه جورایی دیگه عادی شده بود برام و خودم رو راضی به این کردم که حالا تا یه شغل با درامد کافی گیرم بیاد بد نیست.
    نزدیکای امیرآباد بودم، حدودا ۳ ظهر، یه مسافر برای آریاشهر، ۱۲ تومن
    زنگ زدم و هماهنگ کردم، وقتی رسیدم دیدم یه دختر با مانتوی مشکی شلوار جین عینک به چشم جلوی یه آپارتمان پنج شیش طبقه وایساده و کسی دیگه ای نبود، دوباره زنگ زدم و گفتم آقا تشریف نمیارید؟ مردی که پشت تلفن بود گفت خانوم پایین هستن سوار کنید
    بوق زدم و سوار شد. بوی عطرش بیشتر از اینکه جذاب باشه خفه کننده بود، شیشه رو دادم پایین. گفت جناب میشه بدید بالا؟ موهام بهم میریزه
    -ببخشید خانم من مشکل تنفسی دارم، شما هم که ماشالله عطر و ...
    تا رسیدن به مقصد همین دو جمله رد و بدل شد، وقتی رسیدیم گفت میشه چند لحظه صبر کنید؟
    -شرمنده اما...
    یه ده تومنی داد و گفت: لطفا
    گیر منم همین پوله بود، گفت زود خبرتون میکنم
    جلوی آیفنون رفت و در باز شد رفت تو. دست تکون داد که یعنی برو، اومدم پیاده شم که پول رو برگردونم که دیدم رفت داخل
    دوباره رفتم توی نرم افزار منتظر برای مسافر
    به دقیقه نکشید که دیدم اومد بیرون و با عصبانیت در ماشین و کوبید.
    برگشتم که یه لیچاری بارش کنم که دیدم صورتش قرمزه، گفت راه بیوفت!!
    روی صورتش جای سیلی بود، گوشه لبش خون میومد، تازه بعد از این مدت فرصت کرده بودم ظاهرشو برانداز کنم
    داد زد: مگه نمیگم برو!!! روشن کردم و راه افتادم
    زد زیر گریه، همینطور که میرفتم پرسیدم کجا میرید؟
    -قبرستون!!
    بعد از دور دور کردن و آروم شدن حوالی فلکه اول گفت بزن کنار. یه آیینه در اورد و خودش رو مرتب کرد و گفت چقد میشه؟ تا اومدم چیزی بگم یه تراول پنجاهی انداخت صندلی جلو و رفت...
    -خانوم وایسا بقیه اش!! خانوم...
    همه اینا توی کمتر از ده دقیقه شد و حتی فرصت نکردم اینا رو مرور کنم!! یهو صدای نرم افزار اومد تازه یادم افتاده بود منتظر مسافر بودم!! برای کارگر ۱۵ تومن برو بریم...
    اینقدر چرخیدم تا دوباره رسیدم آریاشهر، حدودا ۸ شب بود. منتظر مسافر بودم که یه شماره افتاد، مقصد سعادت آباد زنگ زدم و هماهنگ کردم
    وقتی اومد سوار بشه هم من و هم اون همدیگه رو شناختیم: عه بازم شما!
    -سلام خانوم بقیه پولتون رو نگرفتید!
    -نمیخواد واسه خودت، ببخشید دفعه قبل عصبانی بودم نفهمیدم چی شد اگه کاری کردم که ناراحت شدی...
    حرفش رو قطع کردم و گفتم شما پول بده اصلا ده بار در مارو محکم بکوب!!!
    هر دو خندیدیم، عادت ندارم زیاد با مسافر گرم بگیرم مخصوصا اگر زن باشه، اما با توجه به سابقه ای که داشتیم یکم یخمون آب شده بود واسه هم
    -درامدتون مگه چقدره؟
    -عی، بخور و نمیری هست!
    -مثلا روزی چقدر؟
    -متوسط روزی ۱۰۰ تا ۱۵۰ البته بوده روزی که ۲۵۰ هم داشته برام
    -هزینه هاتو کم کنی چقدر میمونه برات؟
    -روزی حدودا ۸۰ یا همون حدود
    -واسه چند ساعت کار؟!
    -روزی ۱۲‌ ۱۳ ساعت
    -چقدر کم، من با ۴ ۵ ساعت کار روزی ۳۰۰ ۴۰۰ گیرم می...
    جمله اشو کامل نکرد، بیرون پنجره رو نگاه کرد
    تازه دوزاریم افتاد!! این رفت و اومدنا، تیپ آن چنانی و عطر و ... یه جورایی بدم اومد ازش
    نزدیک که شدیم توی ترافیک حدودا ساعت ۱۰ شده بود. اضافه بر اون پولی که باید میداد بیست تومن گذاشت روش، گفت شماره اتونو دارم، میتونم اگر بازم ماشین خواستم زنگ بزنم؟
    یه لحظه مکث کردم، ذهنم میگفت نه بیار، اما گفتم اره حتما! در خدمتیم!!
    یه چشمک زد و رفت
    احمق مگه دنبال دردسری!! دیدی که یارو چیکاره بود! اصلا این پول حلاله؟؟! پولشو انداختم از پنجره بیرون، نفس بی پدر مگه گذاشت، پیاده شدم برداشتمش! پول پوله دیگه!!
    اومدم راه بیوفتم که زنگ زد: اگر میشه یه نیم ساعت وایسا با هم بریم، دیر وقته آخه!!
    تا اومدم جواب بدم دیدم قطع کرد.
    خدایا چرا رامش شدم، این همه موقعیت، این همه دختر دور و برت، اونوقت مارو چه به یه آدم بدکاره؟؟!!!
    اومدم استارت بزنم برم، گوشی رو برداشتم که بپیچونمش، اما آخه دیروقت بود، سیگار رو روشن کردم و گفتم یه شب هزار شب نمیشه، دومین نخ سومین نخ پنجمی شیشمی که اومد بیرون
    لباساش عوض شده بود، این دفعه نشست صندلی جلو و گفت: تعارف نمیکنی؟! نگاهش به سیگار دستم بود، اومدم از تو پاکت بدم که دیدم تموم شده
    -نمیخواد همونو بده!!
    اصلا انگار وقتی میدیدمش جادو میشدم، از تو دستم قاپید یه پک عمیق زد و گفت: اگه خسته ای من بشینم پشت فرمون!! تازه به خودم اومدم، روشن کردم و راه افتادم
    پرسید نمیپرسی کجا؟! گفتم عه ببخشید کجا؟!!
    -شاه عباسی
    -عه بچه کرجی؟!!
    -اره تو چی؟
    -منم همینطور! مصباح!!
    -به به بچه محل شدیم که!
    تا کرج نفهمیدم چجوری رسیدیم، از هر دری سخنی. فهمیدم اونم لیسانس داره، واس خاطر خرج همین مدرک کوفتی هم اولین بار تن به رابطه داده اونم با یه استاد قرمصاق، دیگه کم کم واسه اجاره خونه و تنگی دست خانواده اش و فوت پدرش تو این کار میوفته و ...
    دلم براش سوخت، رسیدیم کرج نزدیکای مقصد، که گفت: فردا صبح ساعت چند؟
    تو دلم گفتم فردا؟؟!!! رسما شدیم راننده اش! راننده که نه! ک...ش!! اما بازم جادوی صداش...
    ماتش بودم! اهای شازده! ۸ خوبه؟!! به خودم اومدم: اا اره خوبه خوبه!!
    -خدافظ پسر! راستی اسمت؟!
    -سعیدم، شما؟!
    -شما نه تو! عسل، شبت خوش
    تا خونه همه اش تو فکر مرور امروز بودم، مامانم تسبیح دستش بود و ذکر میگفت که رسیدم، کجایی پسر نصف عمر شدم؟؟!!
    -ببخشید دربستی خورد به تورم
    بابام داد زد: خب احمق حداقل یه زنگی بزن!
    دیدم ای داد بیداد گوشی کلن خاموشه! با معذرت خواهی رفتم تو اتاق که بخوابم، گوشی رو زدم تو شارژ و رفتم تو رخت خواب، همه اش چهره اش، بوی عطرش، موها و چشاش، وای صدای نازش... اما نه اون یه...
    صبح ساعت ۹ بود که با صدای زنگ موبایل پاشدم: کجایی رفیق نیمه راه؟!
    ای داد! از خستگی اصلا یادم رفته بود ساعت کوک کنم: اومدم تو راهم ماشینم روشن نمیشد!!
    -اونم با این صدای خواب آلود!!
    -اومدم اومدم
    از اون روز که دیدمش یه ۲۰ روزی گذشت، من شده بودم راننده شخصی خانم، پول خوبی هم بهم میداد، غرق توی مبلغای زیاد شدم و دیگه حروم و حلال و اینا از سرم افتاده بود، اون ساحر بود و من مجذوب سحر اون، خداییش دختر بدی هم نبود، اهل بگو بخند، دست و دلباز، بعد از تایم کاریش خیلی جاها باهم میرفتیم و خوش میگذروندیم. کم کم وابسته هم شده بودیم.
    یه شب که تو کوچه باغای دربند پیاده میومدیم پایین دستمو گرفت و خودش رو توی سرما هل داد تو بغلم، وای چقدر خواستنیه این بشر، گفت: سعید؟
    -جانم؟
    یهو ایستاد. نگاه کرد تو چشمام: بهم گفتی جانم!
    ناخوداگاه لبخند اومد رو لبم: از دهنم پرید!!
    -نه، اتفاقا جانم گفتن از دل آدم میاد نه از دهن!!
    -دیگه فلسفیش نکن!!
    -فلسفی نیست، دلیه!!
    نزدیکای ماشین بودم، درا باز شد و نشستیم.
    تو تاریکی ماشین گفت: گوشتو بیار جلو
    نا غافل لپمو بوسید: توام جون منی.
    نگاش کردم، نگاهشو دزدید، وای خدا داره چی میشه؟؟!! نه این اشتباهه...
    -نمیخوای راه بیوفتی؟!
    بی اختیار دستشو گرفتم و بوسیدم، دیگه دستمو ول نکرد و اونم بوسید منو
    روشن کردم و راه افتادیم. دلم میخواستش، خیلی خوب بود، همه چیش، الا همون یه مورد که عقلم چماق میکرد و میزد تو سرم، موقع جدا شدن گفت: امشب همیشه یادمه، اولین کسی بودی که بهم بدون قصد و نیت گفت جان...
    زبونم قفل شده بود...
    -شب بخیر مرد خوب. اروم اروم قدم برداشت و تو چهارچوب در وایساد، به خودم که اومدم با دستپاچگی سوییچ رو روشن کردم و رفتم، اما همه اش توی آینه چشمم به عسلی بود که هنوز تو چهارچوب در بود...
    وای نکنه عاشقش شدم!!
    نزدیکای خونه گوشیم زنگ خورد: رسیدی آقا؟!!
    -نزدیکم
    -مواظب خودت باش!!
    -توام
    -راستی، فردا یکم دیرتر بیا
    -چرا؟
    -مادرم داره میره اهواز پیش خانواده اش میخوام برسونمش فرودگاه، در ضمن فردا ناهار مهمون منی!!
    -به به، کجا اونوقت؟
    -میفهمی...
    فردا رسید، نمیدونم چرا ۶ صبح بیدار بودم!! هی با چیزای مختلف خودم رو سرگرم کردم تا نزدیکای ساعت ۱۱ زنگ زد!
    -بیا دم در خونه، امروز روز ماست!!
    -اومدم عسل خانم!!
    رسیدم دم در زنگ زدم بهش: نمیای پایین؟!
    -پایین چرا؟! بیا بالا!!
    من خنگ رو باش! پس نقشه این بوده!
    اروم اروم رفتم تو، طبقه سوم، در نیمه باز، عسل اومد لای در: سلاااام آقا سعید گل! بدو بیا تو! کفشاتم بیار!
    در که بسته شد محکم بقلم کرد، سرش روی سینه ام بود. دستم رو کردم لای موهاش... چه خوشگل شده بود پدرسوخته!! نگاه کرد تو چشمام، دوخته شدیم بهم، اول نگاه، بعد لبها، به دنبالش دستها، وای چقدر لباش شیرینه، طعم عسل!! رفتیم روی مبل، من زیر و اون سوار روی سینه هام، دست میکشید توی صورتم و با دقت خاصی همه جای صورتم رو میبوسید، دستم رو از پشت تاپش رسونوم به کمرش، دوباره لبامون چسبید بهم، بهترین مزه دنیا، اروم اروم لباسای همدیگه رو دراوردیم، خدا چقدر این فرشته زیباست... مثل دو لبه زیپ دوخته شدیم رو هم، به همه جای بدن هم دست میکشیدیم و بوسه میزدیم
    اروم اروم دست میکشیدم روی باسن و کمرش، اونم دست روی صورتم و سینه ام میکشید و لبامون همدیگه رو میمکید. اصل کاری رو شروع کردم، اول اون ریتم رو کنترل میکرد، کم کم من بودم که با ضربه هام اون رو از خود بیخود میکردم، جاهامون رو عوض کردیم، حالا من رو بودم و با تمام قدرت همه وجودم رو نثارش میکردم. نزدیک بودم، کشیدم بیرون و روی شکمش خالی شدم، هردو نفس نفس میزدیم
    پیشونیش رو بوسیدم
    دستم رو بوسید
    اون روز بهترین ناهار زندگیم رو خوردم!


    نوشته: Broken.ship

  • 30

  • 3




  • نظرات:
    •   Sina_boy
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • جوووووووون


    •   Justagirl
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • کامنت بالایی فکر کنم دوست نویسندس ????????????


    •   vanili19
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • امان از این اسنپ


    •   vanili19
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • امان از این اسنپ


    •   vanili19
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • امان از این اسنپ


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • لایک، عالی بود بقول سامی ک... ک... خخ


    •   Miss_secret
    • 1 سال،11 ماه
      • 2

    • Kinglion...هر داستان که گی باشه بده؟
      چه معیار سنجیده ای داری


    •   op3nminded
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • دلخراش و ملال آور......جالب و تفکر بر انگيز..... خسته نباشي دوست عزيز...... بيانی زيبا از يه پارادوکس رواني ، جدال ميان دل و عقل روزمره ؛ به زیبایی وصف شد......


    •   Justagirl
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • من همچنان معتقدم یا بعضی از این کامنتا از طرف دوستای نویسنده!هست یا خودش داره برا خودش کامنت میزاره


    •   Broken.ship
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • ممنون از نظرات دوستان
      Justagirl این همه پیگیر بودن شما جای تشکر داره!! ممنون از نظر لطفتون


    •   _salt_less
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • لایک۱۴...:) (rose)..داستان خوبی بود.


    •   jahani1400
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • پسندیدم


    •   nafas_asadi1373
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • خوب بود????????


    •   I.love.possy
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • این ک...ش ! دقیقیا یعنی چی ؟؟؟
      خیلی برام مبهم بود ذهنمو در گیر کرده


    •   سحرناز-لزبین
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • دیگه اسنپ سوار نمیشم :( (biggrin)


    •   Ara_gon
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • آباریکلا (clap)


    •   AM1111AM
    • 1 سال،11 ماه
      • 1

    • قشنگ بود و ارزش خوندن داشت


    •   Pilot.pilot
    • 1 سال،10 ماه
      • 1

    • آقا ایولا داری شما،خیلی حال کردم با خوندن این داستانت در تل و اومدم اینجا که بهت بگم دمت گرم خیلی خوب نوشتی.مثل دو لبه زیپ دوخته شدیم روهم رو خوب اومدی.اگر صد صفحه هم بود میخوندم،موفق باشی.لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو