داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

طعم واقعی خیانت (۱)

1399/04/13

لحن خودم رو تا می‌تونستم مودبانه کردم و گفتم: بهتون پیشنهاد می‌کنم فردا تشریف بیارین. جلسه‌ی آقای رسایی و آقای مفتخر معلوم نیست کِی تموم بشه.
پیرمرد اخم کرد و گفت: خانم محترم، بیشتر از دو ساعته که من الاف شدم و الان بهم میگین فردا بیام؟
حق با پیرمرد بود اما باید هر طور که شده راهیش می‌کردم تا بره. لبخند زدم و گفتم: حق با شماست جناب، اما واقعا قرار نبود جلسه تا این حد طول بکشه.
پیرمرد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: امیدوارم فردا هم مثل امروز سر کار نباشم.
از شرکت خارج شد و در رو محکم بست. نشستم رو صندلی‌ام و یک نفس راحت کشیدم. جاوید از اتاق مدیریت خارج شد. در اصلی شرکت رو قفل کرد. به سمت من اومد. دست‌هاش رو گذاشت روی میز و گفت: من به تو گفتم چی بهش بگی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: قبل از اینکه شما بگی که کلا ردش کنم بره، مهران بهم گفت تا بهش بگم فردا بیاد.
جاوید اخم کرد و با یک لحن محکم گفت: مهران اینجا چیکاره ‌است؟
سکوت کردم و جوابی ندادم. صداش رو بلند تر کرد و گفت: دارم بهت میگم مهران اینجا چیکاره است؟ لالی؟
مهران از اتاق مدیریت خارج شد و گفت: راست میگه، من بهش گفتم تا بهش بگه فردا بیاد.
جاوید بدون توجه به مهران، از بازوی من گرفت و بلندم کردم. بردم توی اتاق مدیریت و گفت: اینجا کجاست؟
وقتی جاوید عصبانی می‌شد، اینقدر دچار استرس می‌شدم که نمی‌تونستم حرف بزنم. به سختی گفتم: اینجا اتاق مدیریت شرکته.
جاوید پرتم کرد به سمت میز خودش و گفت: مدیر اینجا کیه؟
دست‌هام رو روی میز گذاشتم که تعادل خودم رو حفظ کنم. برگشتم به سمت جاوید. دوباره آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: شما مدیر شرکت هستی.
جاوید اومد به سمت من. صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت: مهران چیکاره است؟
ضربان قلبم بالا رفت و گفتم: مهران کاره‌ای نیست.
جاوید با دو تا دست‌هاش، دو طرف پهلوهام رو گرفت. محکم و بی‌رحمانه چنگ زد و گفت: اگه مهران کاره‌ای نیست، چرا به حرفش گوش دادی؟
جوری پهلوهام رو چنگ ‌زد که از شدت درد، اشک تو چشم‌هام جمع شد. بغضم رو قورت دادم و گفتم: ب‌ب‌بخشید.
محکم تر چنگ زد و گفت: فقط همین؟
یک قطره اشک از چشمم سرازیر شد و گفتم: بار آخرمه، دیگه تکرار نمی‌شه.
جاوید همراه با پوزخند، با شدت بیشتری پهلوم‌ها رو چنگ زد و گفت: فقط همین؟
طاقت نیاوردم و کامل گریه‌ام گرفت. دست‌هام رو نا خواسته گذاشتم روی دست‌هاش که کمتر پهلوهام رو چنگ بزنه. با همون حالت گریه گفتم: غلط کردم آقای رسایی. گُه خوردم. به خدا غلط کردم.
پوزخند جاوید بیشتر شبیه یک لبخند پیروزمندانه بود. انگار عصبانیتش از بین رفت و داشت از زجر کشیدن من لذت می‌برد. دست‌هاش رو از روی پهلوم برداشت. من رو برگردوند به سمت میز. مجبورم کرد که دولا بشم. مانتوم رو داد بالا. با یک دستش کمرم رو محکم نگه داشت و با دست دیگه‌اش، دکمه‌های شلوار جینم رو باز کرد و همراه با شورتم تا زانوم کشید پایین. سرم به میز چسبیده بود و نمی‌تونستم نگاهش کنم. فقط صدای تف کردنش رو شنیدم و بعدش با انگشت‌هاش کمی کونم رو خیس کرد. کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونم و یکجا همه‌اش رو فرو کرد. درد و سوزش زیاد، باعث شد که نا خواسته جیغ بزنم و تقلا کنم. اما یک مشت محکم به پهلوم زد و دوباره کمرم رو محکم نگه داشت که نتونم تکون بخورم. صدای گریه‌ام بلند شد. مقنعه‌ام رو کشید عقب. از موهام چنگ زد و سرم رو محکم کوبید به میز. با حرص و عصبانیت گفت: خفه میشی یا خفه‌ات کنم؟
از ترس اینکه بلای بدتری سرم نیاره، سعی کردم گریه نکنم. آب بینی و دهنم، میز رو خیس کرده بود. جاوید همچنان موهام رو توی مشتش نگه داشت و شروع کرد به تلمبه زدن. سوزش و درد کونم از یک طرف و سوزش و درد موهای سرم از طرف دیگه. نزدیک بود دوباره گریه کنم اما سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم. به خاطر تلمبه‌های وحشیانه و محکمش، بدن و سرم، روی میز عقب و جلو می‌شد. متوجه مهران شدم که وارد اتاق شد و نشست روی صندلی جاوید. پاش رو انداخت روی پای دیگه‌اش. به صورت نیم رخ من نگاه کرد و گفت: خفه شو بذار تموم شه بره پِی کارش. تو هنوز نمی‌دونی با این وحشی نباید ور بری.
جاوید چند تا تلمبه‌ی دیگه زد و ارضا شد. یک مشت دیگه به پهلوم زد و گفت: یه بار دیگه بری رو اعصابم، بلای بدتر از این سرت میارم. امروز روز شانست بود که دلم به حالت سوخت.
گریه‌ام گرفت. فقط سعی کردم صدای گریه‌ام آروم باشه که جاوید دوباره عصبانی نشه. توان اینکه شلوارم رو بالا بکشم رو نداشتم. همونطور نشستم روی زمین و خودم رو مُچاله کردم. تجربه‌ی آنال سکس داشتم اما هرگز اینطور وحشیانه و بی مقدمه نکرده بودن. مهران اومد بالا سرم و گفت: خب راست میگه دیگه. نباید به حرف من گوش می‌دادی. تو که می‌دونی این کله خراب حرف، حرف خودشه.
جوابی نداشتم که به مهران بدم. جاوید با دستمال کاغذی خودش رو تمیز کرد. شلوارش رو مرتب کرد و گفت: تن لشت رو جمع کن. باید این گُه کاری رو تمیز کنی و بعد بری خونه.
وقتی دید جوابی بهش ندادم، با فریاد گفت: مگه با تو نیستم؟
هق هق گریه، بهم اجازه‌ی حرف زدن نمی‌داد. سرم رو به علامت تایید تکون دادم و به سختی گفتم: چشم.
جاوید بسته‌ی سیگارش رو همراه با فندک برداشت و رفت توی بالکن. مهران هم همراهش رفت. به سختی شورت و شلوارم رو پام کردم. بلند شدم و از توی آبدارخونه یک دستمال تمیز برداشتم. راه رفتن باعث می‌شد که سوزش کونم بیشتر بشه. میز رو تمیز و مرتب کردم. متوجه درد پهلوهام شدم. مانتو و تیشرتم رو دادم بالا و دیدم که دو طرف پهلوهام کبود شده. رفتم توی اتاق کنفرانس. روی یکی از صندلی‌های میز کنفرانس نشستم. سرم رو گذاشتم روی میز و دوست نداشتم که برم خونه. اگه مادرم با این حال و روز من رو می‌دید، متوجه میشد که جاوید باهام چیکار کرده. همونطور که همون روزهای اول، متوجه ارتباط واقعی من و جاوید شد. یاد اولین روزی افتادم که پشت همین میز نشسته بودم و منتظر بودم که مدیر شرکت بیاد و باهاش حرف بزنم.


-سلام. ببخشید معطل شدین.
+سلام. خواهش می‌کنم. مشکلی نیست.
-خب بریم سر اصل مطلب. فُرم مشخصات شما رو خوندم. همونطور که می‌دونین، ما برای شرکت نیاز به یک منشی داریم که کمی حسابداری هم بلد باشه. که خب خوشبختانه شما حسابداری خوندی. با درخواست حقوق‌تون هم مشکلی ندارم. اما تنها مشکل اینه که شما سابقه‌ی کاری ندارین.
+بله سابقه ندارم اما بهتون قول میدم که از پسش بر میام. لطفا بهم یه فرصت بدین.
-خب فرض می‌گیریم که مشکل سابقه رو حل شده بدونیم اما همچنان یک مورد مهم باقی مونده. که البته مهم ترین مورده.
+چه موردی؟
-حال و حوصله ندارم که با حاشیه و خاله زنک بازی حرف بزنم. در ضمن وقتش رو هم ندارم. من درخواستم رو میگم. یا قبول می‌کنین و از اول هفته‌ی دیگه، کارتون شروع میشه و یا قبول نمی‌کنین و همینجا از هم خداحافظی می‌کنیم.
+بگین لطفا.
-رقم حقوق درخواستی شما رو سه برابر می‌کنم. در عوضش شما باید به غیر از کار اداری‌تون، به من خدمات جنسی هم بدین.


با صدای مهران به خودم اومدم. به آرومی گفت: نمی‌خوای بری خونه؟
اشک‌هام رو پاک کردم و گفتم: میشه لطفا از جاوید اجازه بگیری که امشب رو تو شرکت بخوابم؟
مهران صداش رو آهسته کرد و گفت: اعصابش از دست تو خورده. اگه نمی‌خوای بری خونه، بیا بریم پیش من. زن و بچه‌ام هنوز نیومدن و تنهام.
از رفتار مهران متوجه شدم که کمی عذاب وجدان داره و خودش رو بابت این عصبانیت جاوید مقصر می‌دونه. توی مسیر خونه‌اش، هیچ حرفی بین‌مون رد و بدل نشد. فقط به مادرم پیام دادم که کار شرکت زیاده و شب خونه نمیام. می‌دونستم باور نمی‌کنه اما حداقلش تصورش از نیومدن این بود که تو پارتی یا مهمونی هستم و داره بهم خوش می‌گذره. وقتی وارد خونه‌ی مهران شدیم، رو بهش گفتم: اجازه هست برم حموم.
مهران لبخند زد و گفت: لازم نیست با من مثل جاوید حرف بزنی. مگه نشنیدی چی گفت؟ من تو اون شرکت هیچ کاره‌ام. من صاحب تو نیستم. لباسات رو در بیار تا بندازم تو ماشین. از لباسای زنم یه چی میارم تا بپوشی.
جلوی مهران لخت شدم. خواستم شورت و سوتینم رو ببرم تو حموم و خودم بشورم که اونا رو هم از من گرفت. بدنم سرد شده بود و درد پهلوهام و کونم بیشتر شد. توی حموم، سعی کردم با آب گرم، پهلوهام رو ماساژ بدم. از حموم اومدم بیرون. مشغول خشک کردن خودم بودم که مهران یکی از پیراهن‌های بلند زنش رو برام آورد. با یک صدای بی جون و بی رمق بهش گفتم: اگه اینو بپوشم، بوی تن منو می‌گیره و زنت می‌فهمه. لباس نمی‌خوام. مگه تا حالا کم شده که شب تا صبح جلوی شما لخت باشم؟
مهران لبخند زد و گفت: اوکی هر جور راحتی.
می‌تونستم حس کنم که اصلا قصد سکس با من رو نداره. انگار دلش به حالم سوخته بود. حوله رو روی در حموم آویزون کردم. رفتم توی هال و روی کاناپه دراز کشیدم. مهران یک تُشک تو هال انداخت و گفت: این مخصوص مهموناس. از زیر رخت‌خوابا برداشتم و صبح می‌ذارم سر جاش. نترس مخش نمی‌کشه اینو بو کنه.
نا خواسته پوزخند زدم. بلند شدم و گفتم: تا این حد ازش متنفری؟
مهران سرش رو تکون داد و گفت: حتی تصورش رو هم نمی‌تونی بکنی.
روی تُشکی که مهران برام انداخته بود دراز کشیدم. بالا سرم ایستاد و گفت: می‌تونم کنارت بخوابم؟
کامل خنده‌ام گرفت و گفتم: لازم نکرده این همه عذاب وجدان داشته باشی. امشب مقصر خودم بودم. بعدشم تو موقعیت‌های مثل این، بدون اینکه نظر من رو بخوای، باهام سکس کردی، حالا ازم اجازه می‌گیری که کنارم بخوابی یا نه؟!
مهران پیراهن و شلوارش رو درآورد. فقط با یک شورت کنارم خوابید و گفت: اتفاقا چون نمی‌خوام بکنمت، دارم ازت اجازه می‌گیرم.
به پهلو شدم و گفتم: پس چرا منتظر جوابم نموندی؟
مهران هم به پهلو شد و گفت: اگه بخوای میرم.
از خودم تعجب کردم. اون لحظه دوست داشتم مهران پیشم باشه. این اولین بار بود که حس کردم من رو به چشم یه جنده نمی‌بینه. ته دلم یک حس خوبی شکل گرفت و گفتم: نه دوست دارم پیشم باشی.
مهران بلند شد و چراغ‌ها رو خاموش کرد. به خاطر درد پهلو‌هام، نمی‌تونستم به پهلو بخوابم. صاف خوابیدم و به سقف تاریک خیره شدم. مهران کنارم و به پهلو دراز کشید. دستش رو به آرومی گذاشت روی سینه‌هام. پاش رو انداخت روی رون پاهام. لب‌هاش رو رسوند به صورتم. به آرومی بوسم کرد و گفت: بخواب عزیزم.
این اولین بار نبود که بهم می‌گفت عزیزم اما مطمئن بودم که این عزیزم گفتنش، با همیشه فرق داره. دستش رو روی سینه‌ام فشار دادم و بهش فهموندم که سینه‌هام رو بمالونه. همچنان که نگاهم به سقف بود؛ گفتم: اگه ازت بخوام من رو بکنی، قبول می‌کنی؟
-دیوونه شدی؟ همین چند ساعت پیش، جاوید جرت داد.
+جرم داد اما ارضام نکرد.
مهران خنده‌اش گرفت و گفت: نکنه خوشت اومده که اون طوری جرت داد؟
+نه خودت خوب می‌دونی که سکس خشن دوست ندارم. جدا از اون خوشم نمیاد کسی تحقیرم کنه. الان هم امیدوارم که تو مثل آدم من رو بکنی تا شاید درد تحقیر امشب رو بهتر هضم کنم.
مهران دستش رو از روی سینه‌ام رسوند به کُسم و گفت: فکر بدی نیست. شاید اگه از کُس بدی، درد کونت فراموشت بشه.
خنده‌ام گرفت و گفتم: تو نمی‌تونی یه دقیقه جدی باشی؟
-می‌تونم اما دوست ندارم.
+چیه می‌خوای با مسخره بازی و دلقک بازی، کمتر یادت بیاد که چقدر کیر خوردی؟
مهران انگشت‌هاش رو کرد تو کُسم و گفت: امیدوارم.
پاهام رو کمی بالا گرفتم که بهتر بتونه به کُسم دسترسی داشته باشه. یک آه کشیدم و گفتم: تا حالا پیش خودت نگفتی هر بلایی که سرمون بیاد، حقمونه؟ هر دوی ما یه هرزه‌ی آشغال و خائن و نامردیم که به خاطر پول خودمون رو فروختیم. تو به خاطر پول با کسی ازدواج کردی که از اولش ازش متنفر بودی. من هم به خاطر پول، برده‌ی مغرورترین و عوضی ترین موجود این شهر شدم.
مهران خودش رو کشید روی من. کیرش رو با دستش تنظیم کرد روی کُسم و به آرومی فرو کرد. کمی سینه‌هام رو خورد و گفت: چرا من از کردن تو سیر نمی‌شم؟
به بدن و کمرم موج دادم. پاهام رو دور کمرش حلقه کردم. دست‌هام رو انداختم دور گردنش و گفتم: من هم از اینکه به شوهر خواهر صاحبم بدم سیر نمی‌شم.
صبح با تکون بدنم بیدار شدم. مهران با شدت بازوم رو تکون می‌داد و گفت: پاشو ندا، پاشو که بدبخت شدیم. این زنیکه اومد.
سریع نشستم و متوجه شدم که زن مهران توی حیاطه و چیزی نمونده که وارد ساختمون بشه. چند ثانیه بیشتر وقت نداشتیم. مهرام با سرعت رفت به سمت آشپزخونه و گفت: در هال قفله و چند ثانیه وقت داریم.
لباس‌ها رو از تو ماشین درآورد. داد به دست من و گفت: از اون راه پله‌های پشتی، برو پشت بوم.
زن مهران به در هال زد و گفت: مهران خونه‌ای؟
خیالم از شیشه‌های دودی هال راحت بود که فقط از داخل، اونورش دیده می‌شه و از بیرون دید نداره. همونطور لُخت، لباس‌هام رو تو بغلم گرفتم. کیفم رو از روی کاناپه برداشتم و سریع از راه پله‌ها بالا رفتم و خودم رو به پشت بوم رسوندم. اول صبح بود و هوا کمی روشن شده بود. مجبور شدم لباس‌هام رو همون طور نم‌ دار تنم کنم. سرم از شدت شوکی که بهم وارد شده بود، درد گرفت. از طرفی به خاطر اینکه از ظهر روز گذشته، هیچی نخورده بودم، ضعف شدیدی هم بهم دست داد. به سختی لباس‌هام رو تنم کردم. کنار در انباری پشت بوم نشستم. با یادآوری جاوید، استرس درونم بیشتر شد. با سکس من و مهران مشکلی نداشت اما مهم ترین شرطش این بود که خواهرش هرگز نباید بفهمه که من به غیر از منشی بودن، چه نقش دیگه‌ای تو اون شرکت لعنتی دارم. نصف سهام شرکت به نام خواهرش بود و نمی‌تونست باهاش در بیفته و دوست نداشت به هیچ وجه آتو دستش بده. امیدوار بودم که مهران تو اون فرصت باقی مونده، اگه مدرکی دال بر بودن من تو خونه بوده باشه رو یه کاری‌اش کرده باشه. پاهام رو تو خودم جمع کردم و فقط دعا کردم که زن مهران چیزی نفهمه.
نزدیک به یک ساعت گذشت. مهران با قدم‌های آهسته وارد پشت بوم شد. از چهره‌ی نگران و پر از استرس من متوجه شد که چقدر ترسیدم. لبخند زد و گفت: نترس هیچی نفهمید. جوری جمع کردم که عمرا شک کنه. شانس آوردیم بچه‌ها رو گذاشته خونه‌ی خاله‌اش و تنها اومده. الانم گرفته خوابیده. من میرم دم در اتاق خواب وایمیستم. تو هم سریع از خونه بزن بیرون.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم. چند دقیقه بعد از مهران، وارد خونه شدم و از حیاط و در اصلی رفتم بیرون. یک نفس راحت کشیدم. خطر از بیخ گوشم رد شده بود. اگه زن مهران می‌فهمید، جاوید من رو می‌کشت. تو یک سال گذشته به اندازه‌ی روز قبل عصبانی ندیده بودمش. حالا اگه می‌فهید که خواهرش از رابطه‌ی من با مهران یا با خودش خبر داره، معلوم نبود تا چه اندازه عصبانی بشه. وارد یک سوپرمارکت شدم. یک بیسکوییت خریدم. تاکسی گرفتم و خودم رو به پارک نزدیک شرکت رسوندم. روی نیمکت نشستم و دوباره پرت شدم توی گذشته.


-الو.
+سلام آقای رسایی. منم ندا احمدیان. دیروز توی شرکت باهاتون حرف زدم.
-بله شناختم.
+آقای رسایی، من فکرهام رو کردم. نمی‌تونم پیشنهاد شما رو قبول کنم.
-خانم احمدیان، من هرگز توی عمرم یک پیشنهاد رو دو بار به کسی ندادم. اما اینبار به خاطر اینکه از شما به شدت خوشم اومده، پیشنهادم رو مجددا تکرار می‌کنم. پنج برابر حقوق درخواستی شما. بعلاوه اگه باکره باشی، یه آپارتمان توی یکی از مناطق خوب تهران برات می‌خرم.


وارد شرکت شدم. مهشید، آبدارچی شرکت، مثل همیشه زودتر از من وارد شرکت شده بود. بهش سلام کردم و گفتم: مهشید چای حاضره؟
اخم کرد و گفت: وا این چه سوالیه که می‌پرسی؟ مگه میشه چای من حاضر نباشه؟ راستی مرسی که دیشب به جای من جمع و جور کردی. ایشالله بعدا برات جبران کنم.
لبخند زدم و گفتم: تو قبلا زیاد جبران کردی.
مهشید اومد به طرفم. دستش رو گذاشت روی کُسم و گفت: آره که زیاد جبران کردم.
خنده‌ام گرفت. دستش رو پس زدم و گفتم: تا حالا هیچ وقت اینقدر هوس چاییم نکرده بود.
مهشید مُچ دستم رو گرفت و گفت: چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
مُچ دستم رو از توی دستش خارج کردم و گفتم: آره خوبم. گشنم شده، ضعف کردم.
مهشید با یک لحن ناراحت گفت: با جاوید دعوات شده؟ سر خرید آپارتمان؟
جوابی به مهشید ندادم و رفتم توی آبدارخونه. مهشید اومد دنبالم و گفت: جاوید هیچ وقت آپارتمان برات نمی‌خره ندا. اگه می‌خواست بخره، تو این یک سال می‌خرید. سر لج نندازش که حقوقت رو هم کم می‌کنه‌ها.
برای خودم چای ریختم و گفتم: خودم می‌دونم که نمی‌خره. حقوقم هم که تا حالا دو بار کم کرده. فکر نکنم بیشتر از این روش بشه که کم کنه.
مهشید یک نفس عمیق کشید و گفت: تو یک ساله که اینجایی اما من چهار ساله. چهار برابر تو بهتر جاوید رو می‌شناسم. تو هنوز نمی‌دونی که جاوید تا چه اندازه بی رحم و…
پوزخند زدم و گفتم: چرا فکر می‌کنی که من جاوید رو نمی‌شناسم.
مهشید با حرص گفت: تو نمی‌بینی با تنها داماد خانواده‌اش، چطوری رفتار می‌کنه؟ مهران پدر بچه‌های خواهر جاویده اما اگه لازم باشه اونم با یه اردنگی از شرکت پرت می‌کنه بیرون.
دوباره پوزخند زدم و گفتم: تا وقتی که مهران بتونه زن احمقش رو خر کنه، جاوید هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.
مهشید از خونسرد بودنم عصبانی شد و گفت: کاش وقتی جاوید وارد شرکت بشه، همینقدر اعتماد به نفس داشته باشی. وقتی می‌بینیش، رنگت می‌پره ندا. مثل سگ ازش می‌ترسی و حساب می‌بری، اما پشت سرش دُم در میاری. سعی نکن جلوش وایستی. تو نمی‌دونی چه بلایی سر منشی قبلی آورد. اون از تو، هم زرنگ تر بود و هم با عرضه تر.
از حرف‌های مهشید کلافه شدم و گفتم: بس کن مهشید. کمتر چرت و پرت بگو. منشی قبلی خسته شد و رفت. هیچ بلایی هم سرش نیومد. این داستانا رو برای تو تعریف کردن که ازشون حساب ببری. منم اگه جلوی جاوید دارم کوتاه میام به خاطر اینه که همچنان سه برابر بقیه‌ی جاها بهم حقوق میده. منم به حقوقش نیاز دارم و نمی‌تونم ازش بگذرم.
مهشید پوزخندی از سر حرص زد و گفت: اگه بری تو خیابونا جندگی کنی، حقوقش بیشتره. تو که استعداد جندگی کردنت زبون زد خاص و عامه.
خنده‌ام گرفت. سرم رو تکون دادم و گفتم: تو که چهار سال سابقه‌ی جندگی داری، اینجا چیکار می‌کنی؟ اگه بیرون بهتره، چرا خودت نمیری؟
مهشید جوابی نداشت که بهم بده. از کنارش رد شدم و پشت میز خودم نشستم. تقویم رو نگاه کردم. یکهو یاد پیرمرد دیروزی افتادم که جاوید اصلا نمی‌خواست ببینش. با جاوید تماس گرفتم و گفتم: سلام. اجازه هست با تماس تلفنی، این یارو پیرمرده رو کلا ریجکت کنم بره پِی کارش؟
جاوید بدون مکث گفت: نخیر لازم نکرده. ریجکت کردنش الان دیگه ضایع است. باهاش تماس بگیر و تاکید کن که امروز عصر، سر ساعت مقرر بیاد.
بدون اینکه منتظر جواب من باشه، گوشی رو قطع کرد. داشتم برنامه‌‌ی روزانه رو مرور می‌کردم که دَر شرکت باز شد. سرم رو بالا آوردم. دو تا مَرد کت و شلواری وارد شرکت شدن. فقط چند ثانیه زمان برد که یکی‌شون رو بشناسم. چندین ماه پیش تو یکی از پارتی‌های دوست جاوید دیده بودمش. اون شب بی نهایت جذاب شده بودم و نگاه همه‌ به من بود. یه تاپ زرشکی و مینی‌ژوپ سفید تنم کرده بودم. حتی اسم کوچیکش رو هم یادم بود. بهنام صداش می‌زدن و نزدیک چهل سالش بود. همون شب پارتی، موهای طلایی‌اش جذبم کرد و بهش گفته بودم. البته تو حالت مستی. نمی‌دونستم الان توی شرکت چیکار داره. ایستادم و با یک لحن رسمی گفتم: سلام خوش اومدین.
بهنام به خاطر لحن رسمی من لبخند خفیفی زد و گفت: صبح شما بخیر. من بهنام آرمان هستم و ایشون آقای مهدی کاظمی هستن. امروز اومدیم که جاوید خان رو ببینیم.
چند لحظه به چشم‌های بهنام نگاه کردم. جفتمون به وضوح فهمیدیم که همدیگه رو شناختیم. یک لبخند ملایم زدم. خواستم برنامه‌ی روزانه‌ی جاوید رو نگاه کنم که بهنام گفت: همین نیم ساعت پیش با خودشون هماهنگ کردم.
به علامت تایید سرم رو تکون دادم و گفتم: اوکی اگه با خودشون هماهنگ کردین، مشکلی نیست. فقط لطفا بفرمایین توی اتاق کنفرانس تا تشریف بیارن. میگم براتون چای بیارن.
بهنام مجددا لبخند زد و گفت: ممنونم.
رو به مهشید گفتم: خانم کریمی، لطفا آقایون رو به داخل اتاق کنفرانس راهنمایی کنین.

ادامه دارد

نوشته: دلورس


👍 104
👎 56
69542 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

895358
2020-07-03 21:09:47 +0430 +0430

خسته نباشی خانوم‌گل… یه لایک طلبت:) فقط امیدوارم یه جور ادامش بدی بازم شاهد جبهه گیریای خاص نباشیم


895359
2020-07-03 21:11:21 +0430 +0430

نخوندم.امشب شب خیانت بود.خیانت به هر دلیلی توجیه نیس

2 ❤️

895377
2020-07-03 21:40:22 +0430 +0430

جمله خیلی دوست داشتم.
هردو ما یک هزره و اشغال خائن نامردیم به خاطر پول خودمدن فروختیم.

لایک شش تقدیم


895383
2020-07-03 21:46:13 +0430 +0430

معمولا این ژانر خیانت و اجتماعی رو نمیپسندم ولی خب…
تو جامعه ی ما الان دیگه فراوونه
ننوشتن ازش میشه یه جور سانسور کردن!
نوشتن ازش میشه جبهه گیری!
🌹

3 ❤️

895384
2020-07-03 21:46:26 +0430 +0430

لایک هفت تقدیمتون

3 ❤️

895392
2020-07-03 22:06:18 +0430 +0430

خوب بود.آفرین!
فضای داستانت خیلی عجیب بود. تو نگاه اول به نظر میرسه که افراد این شرکت یا بکن هستن و یا جنده!ولی اگه دقت کنی،میبینی که شخصیت های داستانت همه ذات خوبی داشتن اما به خاطر یک رییس عوضی همه روحشون رو فروخته بودن!! روند داستان هم خیلی خوب بود و در کل داستان جالبی بود.

به نظرم نویسنده با استعدادی هستی و امیدوارم که این روند خوب رو حفظ کنی.موفق باشی!!

7 ❤️

895408
2020-07-03 22:54:30 +0430 +0430

خوب بود ولی باز هم به نظر من جای خوبی تموم نشد و اصلا خواننده توی کف نموند که قسمت بعدی چی میشه؛ اگه همون جا که توی فکر خودش میگه " نمی دونستم الان توی شرکت چیکار داره. " تموم میشد خیلی بهتر بود و خواننده کاملا میرفت توی فکر که چه اتفاقی قراره بیوفته

باز هم مثل داستان قبلیت خیلی طولانی شد اگه داستان یکی دیگه بود عمرا این وقت شب همشو نمی خوندم.

4 ❤️

895413
2020-07-03 23:05:46 +0430 +0430

از اونجایی ک نویسنده دلوروسه و هر لحظه ممکنه داستانو تبدیل به یه داستان تخمی ضربدری و بیناموسی بکنه فعلا نه لایک نه دیسلایک تا مشخص شه این داستانشم مثه داستانای بیناموسیشه یا بلاخره تغییر رویه داده

اگ داستان همینجا تموم میشد به تنهایی خوب بود

1 ❤️

895417
2020-07-03 23:19:55 +0430 +0430

لعنتی تو چرا این شکلی داستان می‌نویسی
ب آخر ک رسیدم تازه اسمتو دیدم
تازه فهمیدم چرا دودستی داستانو چسبیدن
اه

4 ❤️

895420
2020-07-03 23:27:26 +0430 +0430

قشنگ بود دلورس ،

5 ❤️

895421
2020-07-03 23:35:50 +0430 +0430

خوب بود و منتظر ادامه میمونیم. خسته هم نباشید.

6 ❤️

895432
2020-07-04 00:24:40 +0430 +0430
NA

اوووووووووف عاااااااااااااشقتم لنتیییی

3 ❤️

895433
2020-07-04 00:51:13 +0430 +0430
NA

ی بار دیگ هم خوندمش چجور انقد خوب مینویسی سیخ کردم. یاد منشی جنده شرکت داداشیم افتادم چقد همیمجور سرپایی کردیمش
اوووووف

3 ❤️

895441
2020-07-04 01:40:39 +0430 +0430
NA

گه تو روح اون خرابه گیلانی که انگار به جا شیر کیر دهنت گزاشته که فقت از جندگی مینویسی

2 ❤️

895465
2020-07-04 04:16:09 +0430 +0430

خسته نباشى دلورس داستان خوبى بود روند داستان مشكلى نداشت نقطه قوتشو توى ديالوگاش ميبينم و ضعف شو البته به شكل نسبى توى سرعت داستان به مظرم وقايع يكم سريع نوشته شده بود
نهميش مال من 🌹

7 ❤️

895471
2020-07-04 04:41:07 +0430 +0430

مثل همیشه عالی

لایک یازدهم 🌹 🌹

8 ❤️

895473
2020-07-04 04:49:05 +0430 +0430

خوب بود نمیدونم چرا یاد شیوانای عزیز و داستاناش افتادم

4 ❤️

895484
2020-07-04 06:19:51 +0430 +0430

دلورس جان داستان قشنگی بود ممنون بابت اینکه نوشتی
خیلی خوب مینویسی عزیز جان لایک ۱۹
باز ازت بخونیم


895485
2020-07-04 06:20:06 +0430 +0430

خیلیم عالی… لایک ۱۷… کجایین اقایوننن مفسر که تا دیروز تو داستان مهران بل بل زبونی میکردین و به به چه چه میکردین… (rolling)


895486
2020-07-04 06:22:18 +0430 +0430

چیشد من لایک دادنی ۱۹ شد؟
خخخ ببخشید ۱۶ برا منه

7 ❤️

895487
2020-07-04 06:23:23 +0430 +0430

ازون جایی که افرادی مثه ممد تخمی دیروز تو داستان مهران به به میکردن و اینجا کسشر میگن معلوم میشه فقط به خاطره مهران لایک داده بودت نه داشتانش… حالا اونم تگش خیانت بود… واقعا حال بهم زنه کارشون 😁

5 ❤️

895491
2020-07-04 06:34:39 +0430 +0430

ممنون دلورس جان خیلی قشنگ نوشتی مرسی عزیزم بابت این داستانت تنها کاری که میتونم بکنم لایک و دیگر هیچ
۱۹ برا منه گل جان

6 ❤️

895499
2020-07-04 06:56:01 +0430 +0430

داستان خوب و پرکششی بود ممنون ک اینقدر خوب مینویسید
منظور ادامه قصه هستم

4 ❤️

895500
2020-07-04 06:57:50 +0430 +0430
NA

مثله همیشه عالی

3 ❤️

895509
2020-07-04 08:07:32 +0430 +0430

“دلورس عزیز”
(چون نویسنده قابل و محترمی هستین این متن رو براتون میزارم)
متاسفانه مافیای فساد،مالیخولیای لایک و اکانت فیک اینجا بیداد میکنه توصیه من به شما بعنوان کسی ک سالهاست اینجاست و تمام اتفاقات رو دیدم و شنیدم اینکه خودتون رو درگیر این مسائل نکنید و وارد این گردآب تعفن نشید
این قوم عجوج مجوج با سالها زندگی در شرایط پست شما رو تا سطح خودشون پائین میکشن و با تجربه ایی ک از سالها زندگی در این سطح پیدا کردن شما رو نابود میکنن
لطفاً مراقب باشید


895512
2020-07-04 08:16:31 +0430 +0430

داستان زیبایی های خودشو داشت و متاسفانه در دنیای واقعی بارها تکرار شده. شرکت های خصوصی بر خلاف دولتی ها حراست ندارن و زیر نظر وزارت خونه نیستن پس رئیس عملا میتونه حرمسرا راه بندازه و این وسط زنهایی که به خاطر نیاز مالی دنبال در امد هستن قربانی شرایط اقتصادی جامعه میشن. خیلی خوب همه چیزو به تصویر کشیده بودین هم زیبا بود هم با یاد آوری حقایق جامعه یه جور حالگیری. لایک قابلتون رو نداشت…


895519
2020-07-04 09:37:07 +0430 +0430

شاه ایکس و شاه ایکس!شاه ایکس در دو نقش.همون خود ایکس من شدی.کدوم فیک و کدوم واقعی هست 😁 😁

2 ❤️

895533
2020-07-04 10:37:37 +0430 +0430

بازم خواستم يه گله اى از كاربرا بكنم ولى ديدم روياى خيالى گفتشون پس بازم ارجاع ميدم فقط خواهشم اينه كه بو چشم داشت و قلبى نظر بدين 🌹

5 ❤️

895539
2020-07-04 11:15:29 +0430 +0430

عالی بود

3 ❤️

895541
2020-07-04 11:20:25 +0430 +0430

برگام
تو اینو نوشتی دلورس؟!
عالی بود عزیزم
منتظر بعدیشم هستم
#لایک

3 ❤️

895545
2020-07-04 11:36:30 +0430 +0430

معمولا داستانای دنباله دار قسمت اول جذابی ندارن ولی این داستان از اول درگیرکننده بود.
شخصیتای جالبی هم داشت و مشتاق خوندن ادامشم.
لایک

3 ❤️

895548
2020-07-04 11:56:26 +0430 +0430

والا هیچ جوری نمیتونم به خودم بقبولونم که نویسنده این داستان زن باشه . کار نگارش خوبه اما این برای نوشتن یه داستان اونهم سریالی کافی نمیتونه باشه . منطق در هیچ کجای آن وجود نداره از همون ابتدا نتونستم با شخصیت های روانپریش آن که قراره تا اخر قصه سوهان روحم بشه ارتباط برقرار کنم …داستانی که حتی در ردیف جملاتش ، روح منطق حاکم نیست هر چقدر هم از لحاظ گرامری و املایی بی نقص باشه اثری فاقد ارزش هنری محسوب میشه . یک سوژه بد …انتخاب شخصیت ها هم زیر بد …همین دو عامل منفی کافیه که دیگه به موارد دیگه ای که در هنر داستان نویسی اهمیت داره ونقش تعیین کننده ای در خلق یک اثر داره بی اعتبار بشه

1 ❤️

895550
2020-07-04 12:14:34 +0430 +0430

دلورس عزیز
من داستانتونو کامل نخونم نظرمو نمیگم ولی واقعا آفرین به کامنت شجاعانه ی شما واقعا تحسینتون میکنم که جلوی اینجور آدما ایستادین
به جای اینکه قلم خودشونو قوی تر بکنن قلم خیلی های دیگه رو با بی رحمی میشکونن واقعا مرگ بر این قوم و دار و دستش

5 ❤️

895553
2020-07-04 12:46:39 +0430 +0430

مثل همیشه نوشتنت خوب بود… مرررسی

2 ❤️

895561
2020-07-04 13:02:31 +0430 +0430

منتظر ادامه ی داستانتون هستم 🌹

3 ❤️

895575
2020-07-04 13:50:03 +0430 +0430

اخه خیلی کصشعره که یک دختر چطوری خودش خار وذلیل وجنده کرده باشه اونم بخاطر یک کار فکر نکنم هیچ دخترباکرهای حاضر بشه این کارو بکنه

2 ❤️

895576
2020-07-04 13:56:36 +0430 +0430

بخاطر نویسندگی خوب دلورس لایک۳۳تقدیم میکنم فقط دعا کنیم هیچ موقع دختران ایران زمین زیر بار همچین خفتی نرن

2 ❤️

895602
2020-07-04 15:51:17 +0430 +0430

خیلی گیرا خیلی جذاب خیلی عالی.

4 ❤️

895613
2020-07-04 17:23:13 +0430 +0430

از این رفت و امدت تو حال و گذشته مشخص بود که دلورسی
فیلم مردی بدون سایه رو دیدی اومدی داستانش کردی؟

2 ❤️

895614
2020-07-04 17:28:29 +0430 +0430

۱.ای کصکش! که از زیر رختخوابا برمیداری که بوی طرف رو نگیره؟
۲.اگه بری تو خیابونا جندگی کنی پولش بیشتر از اینه! چه جملات آشنایی عوضی جونم
۳.نگارشت خیلی خوب بود گلم.همه چی سرجای خودش بود. مثل همیشه. اما چنتا غلط تایپی داشتی.
۴.موضوع غیر قابل پیش‌بینیه و این باعث جذاب شدنش میشه.
۵.خیلی دوس دارم رابطه مهران و زنش رو بیشتر باز کنی.
۶.منتظر بقیشم گوگولی (inlove)

2 ❤️

895619
2020-07-04 18:10:04 +0430 +0430

لایک برای قلمتون بانو.

همه اینایی که داری مینوسی واقعیت های جامعه ایی که توش داریم نفس میکشیم. جبهه گیری بعضیا واقعا برام نامفهومه.
راستی ادامه داستان سکس جلوی شوهرش( همونی که دختر فرار کرده) نمی نوسین؟

2 ❤️

895622
2020-07-04 18:13:54 +0430 +0430

خیییییییییلی قشنگ بید البته داستان قشنگی نوشتی

2 ❤️

895788
2020-07-05 02:35:59 +0430 +0430

یعنی میگی غسل جنابت نکرده رفتی سر کار . لباساتم که چروک

2 ❤️

895794
2020-07-05 03:48:18 +0430 +0430

این بهتر بود دلورس فقط تورخدا اسمون ریسمون نباف کمتر حواشی بگو

2 ❤️

895862
2020-07-05 07:45:10 +0430 +0430
NA

نظر شما چیه؟واقعا خواندنی بود ومیشه گفت واقعیت جامعه را با کمی برجسته کردنش عنوان کردی واگر هرکسی در جایی منشی گری کرده باشه فورا داغش تازه شده واشکش را با خواندن این داستان روانه میکند لایک حقت است موفق باشی

3 ❤️

895895
2020-07-05 08:57:22 +0430 +0430

عالی ، مثل همیشه.فقط تو سایت داستانهای شمارو میخونم نمیدونم چرا ولی طرز نگارشت رو دوست دارم.خسته نباشید و ممنون.

2 ❤️

895913
2020-07-05 10:20:02 +0430 +0430

فقط توروخدا باز موضوع رو مذهبی نکن. قشنگ بود

2 ❤️

895976
2020-07-05 15:19:38 +0430 +0430

مرسی بابت داستان خوب و روونت
خسته نباشی
صبح لایک زدم ۴۰ مین لایک بودم،کامنت گذاشتم ارور ۵۰۰ میداد.الان اومدم ارسال نظر کنم میبینم که لایکا کم شده، جالبه.!
کامنت رویای خیالی هم چسبید واقعا ب جا بود.
من کم میام شهوانی، جریان مافیا و هویت جعلی و … چیه؟!

4 ❤️

896160
2020-07-06 04:54:41 +0430 +0430

مثل همیشه نوشته ها جذاب وخوب بود ولی فکر کنم درمورد نقش منشی خیلی غلو کردی، منشی ها که همشون اینجوری نیستن ای کاش نقش منشی درحد یه جنده بدکاره پایین نمی آوردی اینجوری داستانت هم قابل باورتر میشد

2 ❤️

896211
2020-07-06 08:56:37 +0430 +0430

عالی نوشتید دلورس خانم
همه چیز به جا بود بخصوص انتخاب اسمه داستان
خیلی همخونی داشت
وجالب این بود که یه سری ازمشکلات جامعه روهم
به داستانه تون پیوند زده بودید
تنهاموردی که میشه گفت طولانی شدن داستانه که
ازحوصله یه سری خارج میشه
ولی درکل لایک داشت ❤

2 ❤️

896274
2020-07-06 13:00:47 +0430 +0430

اینطوربه نظرمیادعده زیادی ازنویسنده های داستان سکسی حتی نوشتن صحیح لغت های خیلی ساده رو نمیدونم(ازلحاظ دستوری که بماند)
این_و بگذاریم کنار ادعای طرزتفکرمثلا روشنفکرانه در روابط اجتماعی زناشویی و…اصلا جوردرنمیاد

1 ❤️

896301
2020-07-06 16:35:37 +0430 +0430

وااااای تا حالا بهتر از این ندیده بودم عالیییییی بود دمت گممممممممم زودتر دوشم بزار (clap)

2 ❤️

896302
2020-07-06 16:43:29 +0430 +0430

دلورس پارگرافا دیالوگا واااای عاشق شروعش شدم واااای تنها انتقادم اینه ک اسمش خیلی جذب کننده نیس ولی متنو عالی نوشتی فلش بکا و اینا عالیییییی بودن

3 ❤️

896314
2020-07-06 19:29:07 +0430 +0430

دلورس من عاشقتم عاشق دانستانتم دیوونتم دوست دارم

2 ❤️

896442
2020-07-06 22:27:22 +0430 +0430

اوووه شرکت بوده یا جنده خونه؟

3 ❤️

896701
2020-07-07 20:54:47 +0430 +0430

Kheyli kheyli khoob bod barikala

2 ❤️

897328
2020-07-09 12:20:37 +0430 +0430

خیلی ضعیف بود ، از همون اول داستان ضعیف و بچگونه شروع میشه، رییس شرکت مثل برده جنسی با دختره برخورد میکرده و جالب اینجاس شخصیت دختره رو جوری ساختی که انگار دختره مجبور به این کارا بوده و اصلا رضایتی نداشته و اتفاقا بیشتر از ترس تن ب این کار میکرده اون هم با بدترین تحقیر ها ، خنده دار تر این قسمت مربوط ب روز اول مصاحبه استخدامی هست که خیلی داستان مسخره ای داره، اصلا این داستان پر از تناقضه چون شخصیت داستان هم جنده س و هم قربانی .این شاهکاره داستان سازیه واقعا‌.امتیاز صفر هم از سرش زیاده

1 ❤️

897329
2020-07-09 12:23:16 +0430 +0430

بابا واقعا چرته داستان .من نمیدونم چرا ب اینقد به به چه چه واسه این داستان مسخره را انداختن ، شاید دلیلش بیشتر بخاطر داستان های فوق مزخرف دیگه س

1 ❤️

897653
2020-07-10 15:13:20 +0430 +0430

Ghalame zibai dari

2 ❤️

898524
2020-07-13 06:20:59 +0430 +0430

نوشته های رمان گونه ی ادبی رو دوست دارم بسیار عالی دوست عزیز

2 ❤️

898767
2020-07-14 00:40:44 +0430 +0430

خوب نوشتی ولی یعنی توواقعیتم اینجوراتفاقا میفته؟ مگه برده داریه

1 ❤️

898785
2020-07-14 03:29:52 +0430 +0430

عزیزم امیدوارم هرجا که هستی شاد و موفق باشی…
متاسف شدم برای حاشیه‌هایی که برات به وجود آوردن :(

امیدوارم بازم برامون بنویسی

1 ❤️

899215
2020-07-15 11:22:02 +0430 +0430
NA

عالی بود مف یا بی هرکی تتو راسگان خواس بیاد تل
amitattoo

1 ❤️

899396
2020-07-15 21:24:51 +0430 +0430

خوب بود منتظر ادامه اش اگه کمی هیجان هم داشته باشه عالی میشه

1 ❤️

899627
2020-07-16 21:51:52 +0430 +0430

تست

1 ❤️

899655
2020-07-17 07:01:51 +0430 +0430

کامنتای من نیستن این مردک چی بر سر سایت آورده خیر نبینی به حق مسیح

0 ❤️

899656
2020-07-17 07:06:50 +0430 +0430

لایک۱۰۰ مال من بود

0 ❤️

899681
2020-07-17 14:08:08 +0430 +0430

عالی بود.لطفا ادامه داستان بنویس

0 ❤️

899833
2020-07-18 02:32:33 +0430 +0430

خانم داورس من همیشه از خواندن نوشته های شما با انکه کمی تلخ است لذت میبرم بسیار عالی

0 ❤️

903551
2020-07-29 15:30:21 +0430 +0430

قربون ندا برم با اون کوس و کون خوشگلش دلم میخواد سرمو بین پاهاش فرو کنم و حسابی کوس و کونشو بخورم و بلیسم…ندا عشق منه

0 ❤️






Top Bottom