داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

طعم واقعی خیانت (۲ و پایانی)

1399/04/16

…قسمت قبل

جاوید وارد شرکت شد. ایستادم و بهش سلام کردم، اما جواب سلامم رو نداد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آقا بهنام با دوست‌شون تو اتاق کنفرانس هستن.
دست جاوید روی دستگیره‌ی در متوقف شد. سرش رو به سمت من خم کرد و گفت: بیا کارت دارم.
وارد اتاقش شدم. کنار در منتظر من بود و در رو پشت سرم بست. جلوم ایستاد و گفت: آقا بهنام؟ از کِی تا حالا مُد شده، اسم کوچیک مراجعه کننده‌ها رو میگی؟
نمی‌تونستم درک کنم که چرا جاوید این همه از دست من عصبانیه. این رفتارش بدجور توی ذوقم ‌زد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: معذرت می‌خوام، حواسم نبود.
جاوید لب‌هاش رو آورد نزدیک گوشم و گفت: چیه دوست داری بهش بدی؟
+نه دوست ندارم. ببخشید، دیگه تکرار نمیشه.
-چطوری دوست داری بهش بدی؟ مثل سگا خوبه؟ جلوش سگی باشی و از پشت جرت بده.
لبم رو گاز گرفتم و جوابی نداشتم که بدم. جاوید دستش رو گذاشت روی پهلوم. می‌دونست که هنوز درد دارم و اگه اینبار فشار بده، دردش بیشتر از سری قبله. به آرومی پهلوم رو مالش داد و گفت: چرا لال شدی؟ جواب میدی یا مجبورت کنم جواب بدی؟
هنوز پهلوم رو چنگ نزده بود اما از استرس اینکه هر لحظه ممکنه چه دردی رو تحمل کنم، بدنم به لرزش افتاد. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: به خدا من هیچ نظری بهش ندارم.
جاوید به آرومی پهلوم رو چنگ زد و گفت: دیشب به مهران دادی؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره.
-همونجا هم خوابیدی؟
+آره.
-خواهرم صبح زود اومد. شما رو دید یا نه؟
+نه جمعش کردیم و از خونه زدم بیرون.
جاوید یکهو یک چنگ محکم از پهلوم زد و گفت: فکر نکردی اگه خواهرم توی جنده رو می‌دید، چی میشد؟
درد پهلوم اینقدر زیاد بود که خیلی سریع اشک‌هام سرازیر شد. با بغض گفتم: غلط کردم آقا جاوید. به خدا فکر نمی‌کردیم صبح به اون زودی بیاد.
جاوید محکم تر چنگ زد و گفت: مگه صد بار نگفتم که خواهرم نباید از جندگی‌های تو با خبر بشه؟
سرم رو خیلی سریع به علامت تایید تکون دادم و گفتم: بله گفتین.
جاوید دستش رو از روی پهلوم برداشت. فَکم رو گرفت و گفت: ارزش تو از سگ تو خونه‌ام کمتره. نمی‌تونم تحمل کنم که برام دردسر درست کنی. اگه یه بار دیگه از این سوتیا بدی، خودت و ننه‌ی جنده تر از خودت رو جوری محو می‌کنم که همه یادشون بره که اصلا وجود داشتین. پودر کردن جنده‌ای مثل تو برای من مثل آب خوردنه. تو این مملکت هر کاری رو با پول میشه انجام داد. فهمیدی یا نه؟
تو همون حالت که فَکم تو دستش بود، سعی کردم سرم رو به علامت تایید تکون بدم. چند لحظه به چشم‌های گریون من خیره شد و رهام کرد. رفت پشت میزش و گفت: به اون دو تا بگو بیان اتاق خودم. قبلش برو صورت گُهیت رو تمیز کن.
صورتم رو شستم و مجددا آرایش کردم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. با لبخند وارد اتاق کنفرانس شدم و رو به بهنام و دوستش گفتم: جناب رسایی گفتن که تشریف ببرین توی اتاق خودشون.
بهنام با دقت بهم نگاه کرد. رو به دوستش گفت: شما چند لحظه بیرون منتظر باش. الان میام و با هم میریم پیش جاوید خان.
دوستش به من نگاه کرد. لبخند معنا داری زد و از اتاق کنفرانس خارج شد. چشم‌های بهنام برق زد و گفت: حالت خوبه خوشگل خانم؟
سعی کردم همچنان رسمی باشم و گفتم: ممنون خوبم.
بهنام تعجب کرد و گفت: چه رسمی؟
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: جناب رسایی منتظرن.
از چهره‌ی بهنام مشخص بود که چقدر توی ذوقش خورده. مسلما داشت رفتار الان من رو با اون شب پارتی مقایسه می‌کرد. دیگه حرفی نزد و با چهره‌ی درهم از اتاق خارج شد.
حالم اصلا خوب نبود. ظرفیت این همه رفتار تحقیر آمیز جاوید رو نداشتم. نیاز داشتم تا با یکی حرف بزنم. زنگ زدم به مهران و جریان رو براش تعریف کردم. مهران گفت: شانس تخماتیک ما بود. این زنیکه به جاوید پیام داده که داره میره خونه. من تا ظهر میام شرکت. با جاوید اصلا بحث نکن. امروز ببینم میشه باهاش حرف زد یا نه. بلکه بفهمم چرا اینهمه از دست تو عصبانی و شاکیه.
بهنام و دوستش نزدیک به دو ساعت پیش جاوید بودن. بهنام موقع رفتن اصلا نگاه خاصی به من نکرد. جاوید تا دم در شرکت همراهی‌شون کرد. بعد از اینکه رفتن، رو به من گفت: بیا کارت دارم.
استرس داشتم که دوباره می‌خواد بهم صدمه بزنه. سعی کردم با یک نفس عمیق به خودم مسلط باشم. وارد دفتر جاوید شدم. با دستش به کاناپه‌ی جلوی میزش اشاره کرد و گفت: بشین.
درست همون موقع مهران هم وارد شرکت شد. درِ دفتر جاوید رو زد و گفت: می‌تونم بیام تو؟
جاوید گفت: بیا تو.
مهران وارد شد. به جاوید سلام کرد و بعدش به من نگاه کرد. حس کردم که می‌خواد با نگاهش بهم قوت قلب بده. جاوید رو به مهران گفت: تو اون زن سلیطه‌ات رو نمی‌شناسی؟ نمی‌دونی اگه تو رو با این جنده می‌دید، چی میشد؟ خود نکبتت به درک. آبرو برای من نمی‌ذاشت.
مهران می‌دونست که اگه هر جوابی بده، فایده نداره. سکوت کرد و نشست جلوی من. جاوید سعی کرد لحن خودش رو خونسرد نشون بده و گفت: از تو بعیده. هر کی ندونه تو یکی می‌دونی که من چقدر برای این شرکت زحمت کشیدم. از اولش می‌خواستم سهمش رو بخرم اما قبول نمی‌کرد. حالا که دارم نرمش می‌کنم، نزدیک بود گند بزنی به همه چی. خواهر من منتظر بهونه‌است که همچنان سهمش رو نگه داره و مفت مفت از درآمد شرکت استفاده کنه. بهونه دستش نده مهران. بعد از اینکه سهمش رو خریدم، هر گُهی دلت خواست بخور. این جنده هم دیگه تو خونه‌ات نبر. هر وقت خواستی، بعد از از تعطیل شدن شرکت، همینجا بکنش.
مهران با تکون سرش حرف‌های جاوید رو تایید کرد و گفت: باشه هر چی تو بگی. بحثی نیست.
جاوید به پرونده‌ی روی میزش اشاره کرد و گفت: این رو دقیق بررسی کن. این یارو دوست بهنام، پیشنهاد مشارکت تو یه پروژه رو داده. به ظاهر که موقعیت خوبیه اما دقیق تر نگاش کن.
مهران یک نفس عمیق کشید و گفت: چشم تا فردا تهشو در میارم. فقط فکر کنم لازمه در مورد ندا حرف بزنیم. چیکار کرده؟ یعنی چی شده که اینقدر از دستش شاکی هستی؟
جاوید با کلافگی سرش رو تکون داد و گفت: نمی‌خواستم به روش بیارم که فهمیدم. اما الان موردی پیش اومده که باید بهش بگم خبر دارم.
مهران گفت: از چی خبر داری؟
جاوید اخم کرد و گفت: خودش خوب می‌دونه از چی خبر دارم. ازش بپرس یک ماه پیش و اون دو روزی که رفته بود مسافرت، کجا و با کی بوده.
مهران با تعجب گفت: تا اونجایی که من می‌دونم با دو تا از دوست‌های دوران دانشجویی‌اش رفته بودن شمال.
جاوید پوزخند زد و گفت: گفتم ازش بپرس.
مهران با دقت به من نگاه کرد و گفت: جریان چیه ندا؟
باورم نمی‌شد که جاوید از اون جریان خبردار شده باشه. هیچ کدوم از آدم‌های اون مهمونی جاوید رو نمی‌شناختن. حتی از محل کار من هم خبر نداشتن. شوکه شدم و نمی‌تونستم درک کنم که جاوید چطوری فهمیده. اونم بعد از این همه مدت. مهران لحنش رو دستوری کرد و گفت: دارم بهت میگم جریان چیه ندا؟
می‌دونستم دروغ گفتن، جاوید رو عصبانی تر می‌کنه. صدام به لرزش افتاد و گفتم: آره با دو تا از دوستام رفته بودیم شمال.
جاوید گفت: فقط همین؟
بغض کردم و گفتم: من تو اون مهمونی با هیچ کسی سکس نکردم.
پوزخند جاوید غلیظ تر شد و گفت: مطمئنی؟
چند قطره اشک از چشم‌هام سرازیر شد و گفتم: آره مطمئنم.
مهران کلافه شد و گفت: میشه یکی‌تون بگه اینجا چه خبره؟
جاوید گفت: این جنده اونی که نشون میده نیست. سگِ جنده پولی‌های تو خیابون، شرف داره به این حروم زاده. از اولش به همه‌مون دروغ گفته.
مهران که هر لحظه گیج تر می‌شد، رو به من گفت: ندا حرف می‌زنی یا نه؟ تو اون مهمونی چه خبر بوده؟ بهت پول دادن تا باهاشون سکس کنی؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم: نه کسی به من پول نداد. منم اون شب با کسی سکس نکردم.
جاوید گفت: پس با دوست پسر عزیزت دعا کمیل برگزار کردی؟
چشم‌های مهران از تعجب گرد شد و گفت: دوست پسر؟
بغضم رو قورت دادم و گفتم: دوست پسر سابقم. قرار نبود اون شب اونجا باشه. قرار نبود دیگه سر راه من سبز بشه.
مهران گفت: اما تو از اولش گفتی که هیچ آدمی تو زندگی‌ات نبوده.
جوابی نداشتم که به مهران بدم. جاوید گفت: یادته موقعی که قبول کرد منشی شرکت بشه، یک ماه وقت خواست به بهونه‌ی عمل قلب مادرش؟ کلی هم پول بابت عمل قلب مادرش گرفت.
مهران کمی فکر کرد و گفت: آره یادمه.
جاوید دوباره پوزخند زد و گفت: این جنده خودش می‌خواسته عمل کنه. تو اون فاصله، پرده‌اش رو که دوست پسرش زده بود رو عمل کرد. می‌دونست که قراره بیاد اینجا جندگی کنه و هیچ کس، یه جنده رو برای چک کردن پرده‌ی بکارت پیش دکتر نمی‌بره تا مشخص بشه پرده‌اش عمل شده.
بغضم ترکید و کامل گریه‌ام گرفت. صدام رو بردم بالا و گفتم: آره دروغ گفتم. آره من از اولش دختر نبودم. اما تو چی؟ اون همه قولی که بهم دادی چی؟ آپارتمانی که قرار بود بخری چی؟ هر بار هم حقوقم رو کم کردی.
جاوید خنده‌اش گرفت و گفت: خب اگه پشیمونی، همین الان گورت رو گم کن و برو. با تواَم، تن لشتو بلند کن و برو دیگه. من به یه دختر باکره قول آپارتمان دادم و نه به یه جنده‌ی حال به هم زنِ کلاه بردار.
مهران که همچنان توی شوک بود، رو به جاوید گفت: چطوری جریان رو فهمیدی؟
جاوید گفت: طرف دوست پسرش نبوده، در اصل نامزدش بوده. قرار بوده با هم ازدواج کنن. انگاری پسره عاشقش بوده. البته فقط یه احمق می‌تونه عاشق این پتیاره باشه. موقعی که این جنده اومد شرکت برای درخواست کار، یک ماه بعدش قرار بوده با اون پسره عقد کنن. اما پول جندگی رو به اون پسره ترجیح میده. بهونه میاره و پسره رو از زندگی‌اش پرت می‌کنه بیرون. اون شب هم پسره وقتی این نکبت رو می‌بینه، می‌فهمه که حسابی وضع مالی‌اش خوب شده. شک می‌کنه و یادش میاد چه کیری خورده. بعدش تعقیبش می‌کنه و می‌فهمه که داره کجا جندگی می‌کنه. هفته پیش وقتی خواستم برم خونه، جلوی من رو گرفت و همه چی رو بهم گفت.
مهران لبخند محوی زد و گفت: عجب که اینطور.
می‌تونستم حدس بزنم که مهران داره به چیا فکر می‌کنه. همین شب قبل بود که حس کردم بهم احساس پیدا کرده. مهران یک نفس عمیق کشید و رو به جاوید گفت: می‌خوای باهاش چیکار کنی؟
جاوید گفت: این پتیاره مثل سگ به حقوق اینجا نیاز داره. اگه بندازمش بیرون باید بره تو خیابون جندگی کنه. وقتی می‌تونه برای خودم جندگی کنه، چرا بره توی خیابون؟ بهنام شماره تماسش رو ازم خواست و اجازه گرفت که باهاش تماس بگیره.
مهران گفت: می‌خواد بکنش؟
جاوید پوزخند زد و گفت: مگه این پتیاره به درد کار دیگه‌ای هم می‌خوره؟ چون جلوی دوستش شماره رو ازم گرفت، یعنی دو تایی می‌خوان بکننش. برای همین میگم پرونده رو دقیق چک کن. این جنده رو چند شب بدم بهشون، می‌تونم بهنام رو تو رودروایسی بندازم و تو چند تا بند مشارکت، ازش پوئن بگیرم.
مهران ایستاد، پرونده رو برداشت و گفت: نتیجه رو تا آخر شب بهت میگم.
جاوید رو به من گفت: هر وقت بهنام باهات تماس گرفت، مثل آدم جوابش رو بده. بدجور تو کفته. اگه خراب کنی، خودت می‌دونی چی میشه.
با چشم‌ها و صورت خیس از اشک به جاوید زل زدم. پوزخند زد و گفت: حقوقت رو بر می‌گردونم به همون مبلغ سابق. تو واسه من جندگی کن، منم هواتو دارم.
مهران رو به من گفت: بلند شو. چند تا پرونده رو لازمه برام از توی بایگانی بیاری.
چشم‌هام به لرزش افتاد. فکر نمی‌کردم توی این شرکت به این مرحله برسم و تا این حد تحقیر بشم. می‌تونستم همونجا تف کنم تو صورت جفت‌شون و برای همیشه برم اما جاوید نقطه ضعف من رو فهمیده بود. تو شرایطی بودم که برای اداره‌ی زندگی خودم و مادرم به حقوق شرکت نیاز داشتم. فکر می‌کردم تو یک سال، بارم رو برای همیشه می‌بندم اما جاوید خیلی زیرکانه، فقط در حدی بهم می‌داد که همچنان بهش نیاز داشته باشم. مهران گفت: ندا با تواَم. می‌گم بلند شو.
از روی میز عسلی دستمال کاغذی برداشتم. اشک‌هام رو پاک کردم و بلند شدم. خواستم از دفتر برم بیرون که جاوید گفت: در مورد بهنام و دوستش فهمیدی باید چیکار کنی یا نه؟
بدون اینکه نگاهش کنم؛ گفتم: آره فهمیدم.
رفتم توی آبدارخونه. مهران پشت سرم وارد شد. یک تیکه کاغذ بهم داد و گفت: اینا رو بیار.
سعی کردم گریه نکنم و گفتم: اگه سهم خواهرش رو بخره، درجا تو رو پرت می‌کنه بیرون.
مهران گفت: خودم می‌دونم. خوابش رو ببینه که سهم اون زنیکه رو بخره.
دوباره بغضم ترکید و گفتم: ازش متنفرم.
مهران پوزخند زد و گفت: اگه تا این حد متنفری، اینجا چیکار می‌کنی؟ خودت خوب می‌دونی که جاوید متنفره از اینکه کسی بهش دروغ بگه و سرش رو کلاه بذاره. از حالا به بعد پوستت کنده است.
با عصبانیت گفتم: چیه بهتون بر خورد جنده‌ی خصوصی‌تون قبلا نامزد داشته؟
مهران سرش رو به علامت منفی تکون داد و گفت: بهم بر نخورد. فقط بهم ثابت شد که به خاطر پول حاضری هر کاری بکنی. دیشب راست گفتی. من و تو جفتمون، برای پول، شرافت و انسانیت و غرورمون رو فروختیم. من و تو دیگه انسان نیستیم که نگران حفظ انسانیت تو یا خودم باشم. الان هم لازم نیست نگران این باشی که چه فکری در موردت می‌کنم. به این فکر کن که چطوری به بهنام و دوستش سرویس بدی تا جاوید عصبانی نشه. به هر حال قراره حقوقت رو بیشتر بکنه. اگه راضی‌شون نکنی، مثل خرید آپارتمان، می‌زنه زیرش. در ضمن الان هم اتفاق خاصی نیفتاده. چه بخوای و چه نخوای، تو جنده‌ی جاوید هستی. دقیقا از همون روزی که به خاطر پول قید عشقت رو زدی.

پایان

نوشته: دلورس


👍 57
👎 34
37559 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

896353
2020-07-06 21:04:42 +0430 +0430

هیییییی چی بگم از دست این آدمای جنده پرست خسته شدم.
تو مملکتی که جنده خونه نباشه عاشق زیاده 🌹
لایک ۱ 🌹


896356
2020-07-06 21:06:50 +0430 +0430

تویست میدونی یعنی چی؟ تواستادشی!! احسنت بر شما!! ولی زود تمومش کردی بدم نمیومد با مهران دست به یکی کنن جاویدو بکشن!!!🍺


896359
2020-07-06 21:08:56 +0430 +0430

من هنوز همون اولی رو نخوندم تو چیطوری دومیشو نوشتی؟

4 ❤️

896371
2020-07-06 21:15:30 +0430 +0430

لایک سوم ولی بیشتر میتونستی رو داستان مانور بدی رو شخصیت جاوید و مهران حتی همسر مهران.

شبه هرحال خسته نباشی ممنون از این نوشته

5 ❤️

896381
2020-07-06 21:21:10 +0430 +0430

خیلی خوب بود حال کردم دمت گم لایک پنجم 🌹

2 ❤️

896398
2020-07-06 21:30:11 +0430 +0430

واه
چرا تموم شد پس؟؟؟؟

2 ❤️

896413
2020-07-06 21:46:31 +0430 +0430

تهشم خوب تموم شد به نظر واقعی میومد و دوس داشتم قسمت دوم کوتاه تر بود ولی داستانت کیفتشو حفظ کرده بود من ک عاشقش شدم نگارشت بیسته بوس 🌹

3 ❤️

896450
2020-07-06 22:36:39 +0430 +0430

خیلی مزخرف بود.نمایشی و کریه و بی اساس.از شما انتظار همچین چیزی نداشتم

2 ❤️

896451
2020-07-06 22:37:19 +0430 +0430

واقعا زحمت میکشی مینویسی
این داستان تازه داشت به اوج میرسید که خرابش کردی
به شدت جای شیوای عزیز خالیه تو سایت
نویسنده رو دستش نبوده و نیست تو این سایت
کاش برگرده
واما شما که خوب مینویسی باید ادامشو کامل مینوشتی با سرگذشت تک تک افراد داستان
موفق باشی
البته هنوزم دیر نشده ادامشو بنویس

4 ❤️

896455
2020-07-06 22:42:52 +0430 +0430

اون که دمار از روزگار ادم بدای داستان در میاورد شیوا بود

استاد تویست شیوا بود
راستی قسمتای سکسی داستانتم خیلی بیروح و بدرد نخور بود
حالا که زحمت میکشی حداقل چهارتا سکس توپ بزار توی داستانت
از خوصیات سکسیه هر کدوم از کاراکترات بگو
فعال تر باش در زمینه قسمتای سکسی داستانات
بازم سپاس

3 ❤️

896462
2020-07-06 22:56:17 +0430 +0430

نمی‌خواستم هرگز کامنت بذارم. این اکانت رو درست کردم که فقط بتونم لایک بدم به داستان‌های خوب. اما مجاب شدم که بالاخره کامنت بذارم.‌

چند جا خوندم که شما رو با شیوا مقایسه می‌کنن!

متاسفانه این مقایسه به شدت خنده‌دار و مضحک است. زحمتی که شما برای نوشتن می‌کشید قابل ستایش است اما اصلا قابل مقایسه با شیوای عزیز نیستین. مغز شیوا در نویسندگی بی‌نظیر بود. به قول دوست عزیزمون، استاد تویست شیوای دوست داشتنی بود. استاد خلق صحنه‌های اروتیک شیوای عزیز بود. فقط نمی‌دونم چرا داستانی شیوا دیگه توی سایت شهوانی نیست! خودش هم که محو شده. امیدوارم هر جا که هست، در سلامتی و تندرستی به سر ببره.

3 ❤️

896496
2020-07-07 02:27:45 +0430 +0430

بازم نظرم اینه که درمورد شخصیت ندا خیلی غلو شده واون وشخصیت زن رو زیر سؤال بردی، درسته بعضی ها هستن واسه پول هرکاری میکنن ولی دراین مورد خیلی بزرگنمایی شده بنظرم میتونست اروتیک تر بشه البته اینم واسه خودش تمی هست فقط تواین داستان خیانتش کجاست؟؟

2 ❤️

896505
2020-07-07 03:19:19 +0430 +0430

دلورس جان از بس اینجا کسشعر خوندیم اصلا نمیتونیم داستانهای درست وراست بخونیم کلا عادت کردیم به کسشعر خوندن ولی لایک

0 ❤️

896513
2020-07-07 03:45:50 +0430 +0430

تنها نکته ای که میشه ایراد گرفت بهش اینه که داستان میتونست ادامه داشته باشه و اینجوری بی سرو ته تمام نشه… حتی تعریف پایان باز هم نمیتونیم براش داشته باشیم یه چیزی کم داره در کل این پایان نمیتونه باشه

2 ❤️

896521
2020-07-07 04:41:51 +0430 +0430

درود داستانت مثل هميشه زيبا بود برسيم به يه بررسى اجمالى:
١-خيلى از داستان هاى ادبى جايى تموم ميشن كه نويسنده حدس بزنه ولى يه نكته اى هست براى داستان هاى با پايان باز يا داستان هايى كه اخرشون كوتاه شده براى ايجاد زيبايى در اون بهتره از شخصيت اصلى داستان تلاش بيشترى نشون بدى تا نشه حدس زد چه بلايى سر شخصيت اصلى مياد

٢-نوشته تر از لحاظ نقطه و ويرگول هميشه بى نقصه

٣-كشش داستان خوب بود

٤-من معمولا داستانارو حدس ميزنم و درست در مياد ولى ايندفعه نميدونستم ميخواى پايان داستان چيكار كنى

٥-دليل اينكه بعضيا تو ذوقشون خورد غم حاكم بر داستان و دلسوزى نسبت به ندا بود مثل تعصبى كه نسبت به تيم حريف در ادم بوجود مياد اينو ميشه يه نكته مثبت ديد چون نشون ميده با ندا همزاد پندارى شده

٦-يه چيزى كه به نظر من وجود داشت سعى كردى شخصيت ندا رو خاكسترى كنى ولى به نظرم اونقدر تميز از اب در نيومد دليلشو اون قداستى ميبينم كه توى بخش اول درست شده بود

٧-پيشنهادم اينه كه اگه سرگذشت نديمرو نخوندى بخونيش
چون واقعا يه سرگذشت شبيه به اينه
پ.ن:احساس كردم كه از همين داستان الهام گرفتى
موفق باشى دلورس جان 🌹 🌹
ببخشيد اگه جسارت نقد نوشتن به خودم دادم

4 ❤️

896523
2020-07-07 04:46:28 +0430 +0430

دلورس چه قلم زيبايى و البته شيوايى

3 ❤️

896526
2020-07-07 05:05:49 +0430 +0430

نظر شما چیه؟مثله هميشه عالي بود…

3 ❤️

896531
2020-07-07 05:52:33 +0430 +0430

دلورس عزیزم ممنون به نوشتن ادامه میدی.

امیدوارم هیچوقت دست از نوشتن برنداری. (inlove) 🌹

3 ❤️

896535
2020-07-07 06:10:30 +0430 +0430

دلورس عزیز خوب بود من صاحب نظر نیستم واز نویسندگی چیزی حالیم نیس ولی برای کسی که خیلی به داستان علاقه داره دوست داشتم حداقل مهران ودختر قصه ما پدر جاوید رو در میاوردن لایک۱۵

2 ❤️

896542
2020-07-07 06:42:39 +0430 +0430

ي خوده دوس داشتم جاويد كشته بشه…

2 ❤️

896553
2020-07-07 07:22:50 +0430 +0430

روزی که قبول کردی بری تو شرکت حکم بدبختی خودت رو امضا کردی

2 ❤️

896559
2020-07-07 07:51:32 +0430 +0430

عالی بود عالی بااینکه غم انگیزبود
ولی ای کاش ادامه ادار ترش میکردی
روش کار کن هنوز جایه نوشتن داره
میتونه جوره دیگه ای تموم شه کمک اگه کمک خواستی
توادامه اش میتونم راهنمایی کنم البته اگه خواستین
حیف اینجا تمام بشه
واقعا عالی بود دست مریزاد

2 ❤️

896563
2020-07-07 08:04:50 +0430 +0430

قسمت اول جذابیت بیشتری داشت برای من.
به هر حال ممنون
خسته نباشی

2 ❤️

896570
2020-07-07 08:31:40 +0430 +0430

ای کاش ادامش بدی موندم تو کف .لایک پانزدهم تقدیم شما

2 ❤️

896574
2020-07-07 08:37:55 +0430 +0430
NA

ا͓̽ل͓̽ا͓̽ن͓̽ ͓̽ک͓̽س͓̽ل͓̽ی͓̽س͓̽ ͓̽ا͓̽ع͓̽ظ͓̽م͓̽ ͓̽م͓̽ی͓̽ا͓̽د͓̽ ͓̽و͓̽ ͓̽م͓̽ی͓̽گ͓̽ه͓̽:͓̽ ͓̽
͓̽د͓̽ل͓̽و͓̽ر͓̽س͓̽ ͓̽ا͓̽ی͓̽ن͓̽و͓̽ ͓̽ت͓̽و͓̽ ͓̽ن͓̽و͓̽ش͓̽ت͓̽ی͓̽؟͓̽ ͓̽و͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ی͓̽ ͓̽پ͓̽ش͓̽م͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽م͓̽ ͓̽ب͓̽ر͓̽گ͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽م͓̽ ͓̽
͓̽ع͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ا͓̽ل͓̽ی͓̽ ͓̽ب͓̽و͓̽د͓̽

1 ❤️

896584
2020-07-07 09:54:53 +0430 +0430

این داستان واقعیش هم میتونه باشه… چون الان وضع جامعه ما خیلی خرابتر ازین حرفاست

2 ❤️

896590
2020-07-07 10:13:56 +0430 +0430

نمیدونم چرا حس میکنم خانم دلورس . خود ادمین سایت هست.

1 ❤️

896606
2020-07-07 11:39:30 +0430 +0430

دلورس عزیزم…مثل همیشه لایک.
فقط دوست داشتم زود تموم نشه و دو قسمت هم می تونست ادامه داشته باشه.

2 ❤️

896607
2020-07-07 11:41:51 +0430 +0430
NA

آخرش چی شد :(

2 ❤️

896634
2020-07-07 13:21:00 +0430 +0430

حال بهم زنترین کستانی ک میشد خوند

1 ❤️

896657
2020-07-07 15:59:47 +0430 +0430

دلورس عزیز مثل همیشه خوب بود و پیام خوبی داشت
“ما واسه پول شرافت و غرور و انسانیتمون رو فروختیم”
ولی از نویسنده ی ضربدری شرعی بیشتر از اینها انتظار میره
در کل لایک

1 ❤️

896669
2020-07-07 17:52:06 +0430 +0430

داستان جنایی بود و هندی

1 ❤️

896677
2020-07-07 18:48:37 +0430 +0430
NA

واقعا عالی بود
دلم برات سوخت

1 ❤️

896685
2020-07-07 19:23:37 +0430 +0430

داستان حوب وجذابیه وباتسلط خوبی نوشته شده…ولی حیف که تموم شد …

1 ❤️

896729
2020-07-07 21:51:35 +0430 +0430

نکبت حال بهم زن

0 ❤️

899683
2020-07-17 14:25:15 +0430 +0430

قسمت اول عالی بود ولی قسمت دوم دوست نداشتم.در واقع شتابزده سعی بر تمام کردن داستانت داشتی.بازم بنویس لطفا

0 ❤️

899695
2020-07-17 16:41:03 +0430 +0430

پیش بینی یه دوست درست از آب دراومد
قسمت دوم خوب نبود
به امید روزای بهتر

0 ❤️

899835
2020-07-18 02:47:22 +0430 +0430

اول داستان با ندا همدردی میکردم ولی اخرش حق با جاوید میدونم ،کسی که پول رو به عشق ترجیح میده منتظر لحظات خوب تو زندگیش وجود نداره

0 ❤️

900064
2020-07-19 08:00:31 +0430 +0430

کسی از شیوانا خبر داره ؟

0 ❤️

900351
2020-07-20 05:52:52 +0430 +0430

میدونم که بعد از نظرم موج عضیمیییی از فحشا و نظرات منفی بارم میکنید ، ولی همتون حقو به نویسنده دادید چون قبلا داستانایه خوبی نوشته یا دختره یا اسمش دلورسه یا …
اما هیچکدومتون نگفت حقه نداست که مثل جنده باهاش برخورد بشه، وقتی با اعتماد ملت بازی میکنه بایدم اینجوری‌ بخوره
درضمن یه دختر تا خودش نخواد خداهم نمیتونه بهش دست بزنه ، خیلی راحت اولش میتونست با جنده شخصی بودن مخالفت کنه و ابروشو حفظ نه اینکه بخاطر پول تنشو بفروشه
البته این حرفا گناه افراد حشری مسل جاویدو نمیپوشونه ولی ۸۰ درصد تغصیر خوده ندا بود

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom