طی کش

    هنوزم همون جای قبلی بود با همون نمای قبلی ساختمون!نفس عمیقی کشیدم، دو دست اومد رو شونه هام و من رو به عقب کشید،مقاومتی نکردم و خودم رو به دست های بی رحم گذشته سپردم:
    "سرم پایین بود و اون داشت تذکرات لازم رو میداد، خب دختر جون، همه جارو خوب تمیز میکنی از شیشه ها گرفته تا میزو وسایل تزئینی و کف زمین و پله! دستکش و طی و وسیله های دیگ هم اونجاست، شش تومن بابت هر طبقه میگیری. کارت تموم شد به نگهبان اطلاع میدی تا بعد تو در ها رو قفل کنه و حفاظ رو ببنده چون میبینی که کسی تو ساختمون نیست. به موقع بیا و دیر هم نکن.
    چشم خانوم کرمی"
    سعی کردم با گام های محکم به سمت داخل ساختمون حرکت کنم. در آسانسور باز شد یه نگاه به تابلوی راهنما انداختم که روش نوشته بود دفتر مدیریت و چند تا معاون و اینا. رفتم داخل به منشی سلام دادم و تا خواستم جمله بعدی رو بگم در مدیریت باز شد و خانم کرمی اومد بیرون بعد 9 سال هنوزم اینجا کار میکرد؟!
    منو دید چشاشو ریز کرد: هر کسی نمیتونه بیاد این طبقه عزیزم!! هماهنگ کردی؟
    دوباره دهنمو باز کردم تا حرف بزنم که نذاشت: شما چقدر قیافت آشناس!!
    لبخند زدم: من همون دختر کوچولویی ام که نظافت چیِ اینجا بود.
    چند لحظه با بهت نگام کرد، یهویی اومد بغلم کرد: واااای ماشاءالله هزار ماشاءالله، چقدر بزرگ شدی عزیزم،چه تیپی هم زدی وضعت خوب شده ها،مثل همون موقع هم خوشگلی و(مکث کرد) خندید و ادامه داد عجیب غریب
    قضیه چیه اومدی اینجا؟بهت نمیخوره بخوای اینجا کار کنیا!!
    یه کله حرف زد!!شروع کرد سر تا پامو برانداز کردن، با لبخند مصنوعی گفتم:
    _اومدم سرمایه‌گذاری کنم.
    + واقعا؟!گنج پیدا کردی؟!
    شااااید، البته با تلاش همه چی رو میشه پیدا کرد گنج که سهلِ...
    + اره عزیزم. گفتم که بزرگ شدی! خب اسمت چی بود؟یادم رفته، یادمه "شین" داشت(خندید) پیر شدم رفت...
    نوشین احمدی
    رفت داخل مدیریت،پوف خوب شد اسممو یادش نبود وگرنه چجوری میپیچوندمش؟
    بعد بیست دقیقه که کاشت منو گفت برو داخل عزیزم. جلوی موهام که نوکش یخی بود و تنها تنوع رنگ موهام از یخی به آبی و از آبی به یخی بود، رو مرتب کردم و رفتم داخل. نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر میلیونیش رفت تو ریه هام، عصبانی بودم و خش صدام بیشتر....
    حدس بزن کی اومده!؟
    (با بهت) نی...و..نیو..شا؟
    اسم منو به زبونِ کثیفت نیار!!چرا تعجب کردی؟اهااا فکرشم نمیکردی آدرسِ اینجارو بلد باشم؟ (دور صندلیش چرخی زدم) من همونی ام که از در خونه به خاطر تو فرار کرد!! از دست کتک ها و داد زدنات! من همونی ام که 16 سالش بود زمین شرکت پدرشو طی میکشید!! من همونی ام که پدرش تو آسمون خراش زندگی میکنه اما تک دخترش با حمالی تو بچگی زندگی جمع کرده
    اما
    الان میدونی کی ام؟ کسی که جون مردم رو نجات میده. تحصیل کرده ی این مملکت خراب شده! به وقتش ادبی و لفظ قلم حرف میزنم و به وقتش یه لاتی میشم که نتونی بشناسی منو!!
    پاکتو انداختم جلوش. بیا. سگ خور!
    راستی بابایی(پوزخند) اون زمینِ اصلی هم رفت واسه بهزیستی...
    خندیدم و موهامو از جلو صورتم فوت کردم، ابرو هامو دادم بالا و چشامو درشت کردم و گفتم: سلام برسون.
    در رو کوبیدم و بدون نگاه به کرمی و منشی از ساختمون اومدم بیرون، امیدوارم خوب توی گیجی و بهت غرق شده باشه....
    در خونه رو باز کردم و بلند داد زدم: شوکا، خانومم؟ (دوست دخترم بود، سه سالی میشد که با هم بودیم!! هر چند همه میگفتن به درد من نمیخوره، چون خوشگل نبود، در واقع علاوه بر اینکه خوشگل نبود، زشت هم بود اما من دوسش داشتم، تنها نکته ی مثبت شوکا هیکل سکسیش بود)
    اومد سمتم، بینیم رو مالیدم به بینیِ عقابیش،به نظرم زشتیاش هم قشنگ بود، مریم(دوست صمیمیم)میگف شوکا مال پایین شهره و تو مال بالاشهر، منم میخندیدم و میگفتم در عوض منم خانواده ندارم!!
    لبامو چسبوندم به لباش و کشیدمش سمت اتاق خواب، شروع کردم به قربون صدقه رفتنش، اونم صورتمو نوازش میکرد و دلبری میکرد.
    شوکا: اوضاع خوب پیش رفت؟
    اره بابا، من کارم دیگ تمومه، بقیش با وکیلِ مادربزرگِ!
    گردنشو مکیدم و لباسامو کندم و لباساشو کند! هولش دادم سمت تخت و گفتم اوووففف سکسیِ کی بودی تو؟
    خیمه زدم روش و خودمو بین پاهایِ باز شدش جا دادم، پتو رو تا شونه هام بالا کشیدم. چشاشو بوسیدم و زمزمه کردم: اخرش این چشات منو میکشه میدونم.
    لبخند زد و گفت: اخه نیس چشام خیلی خوشگله!!
    با اخم تاکید کردم: برای من خوشگله!
    سینش رو چنگ زدم و شروع کردم خودمو بین پاهاش تکون دادن،لب های باریکش رو مکیدم و گردنشو به قصد کبود کردن خوردم، یه گاز ریز از گردنش گرفتم، سینه هاش رو مکیدم، سرمو کشید دوباره به سمت لباش و محکم لبمو کشید تو دهنش،و بعد سرمو هول داد بین پاهاش، پاهاشو به هم و بعد به شکمش چسبوندم و شروع کردم به خوردن، بعد ده دقیقه لرزید و...
    ساعت حدودای پنج عصر بود، گوشیم زنگ خورد، داشتم با موهای شوکا بازی میکردم.غریبه بود!
    _ الو؟نیوشا هستم!!
    به به، خواهرررر زاده ی عزیز، گفتن با کلاس شدی باور نکردم، نیوشا هستم؟ (بلند بلند میخندید) اهل بازی هستی؟ ببین آدرس برات میفرستم، بیا تو سوله ی...خب؟ من و وکیل مامان بزرگ جونت منتظرتیم،جوجه؟ یه وقت پلیس مُلیس خبر نکنیا که من اخره پیچوندن و ادم خریدنم.
    بوق تلفن تو گوشم زنگ خورد، آب دهنمو قورت دادم، چقد صداش ترسناک بود، دایی بزرگم بود!؟ اره دیگ!
    سعی کردم شجاع باشم!
    _شوکا جان؟بیدار شو عزیزم...


    نشستم تو ماشین، دنده رو جا زدم و دوباره تکرار کردم: پس شوکا قرار چیشد؟ میذارمت خونه مریم، اگه دو ساعت دیگ زنگ زدی به گوشیم جواب ندادم به مریم بگو به پسر عموش همون پلیسه هماهنگ کنه خب؟ من ردیاب هم داره گوشیم خود پسر عموش ریخته...
    یه بار هم خودم به مریم پشت تلفن گفتم،اما بعید میدونم اتفاقی بیفته،هر چی نباشه داییمه!!
    پارک کردم، همه جا خاکی بود، چه جای مزخرفی بود، خارج شهر بود و...
    نه نه من نمیترسم،گوشیمو روشن کردم و تنظیمات لازم،گذاشتمش کف ماشین زیر صندلیِ شاگرد، قفل فرمون رو از زیر صندلیِ راننده کشیدم بیرون و رفتم به سمت سوله، درِ زنگ زده با صدای افتضاحی باز شد، بزاق دهنم به طرز عجیبی ترشح نمیشد، رفتم جلو، یه نگاه به زمین پر از سنگ ریزه انداختم
    افرین، میبینم که مسلح اومدی
    سریع بهش نگاه کردم،خنده هاش رو مغزم راه میرفت.
    دو تا غول هم کنارش بودن، یه اشاره به وکیل کرد و گف:نوچ نوچ نوچ ببین عاقبت بازی با دم شیر رو!!
    رد دستاشو گرفتم، با بهت وکیل رو نگاه کردم، آش و لاش بود، باید جیغ میزدم ولی من دقیقا یازده ساله جیغ نزدم!!من فقط داد میزنم و عربده میکشم!!
    با تحقیر نگاش کردم و گفتم: خاک تو سرت کنم، به تو هم میگن مرد؟ حیف این اسم که رو تو گذاشتن، اخه یه قرون دوهزار انقد ارزش داره که به خاطرش ادم ربایی کنی؟
    یه قرون دوزار؟ تو کلا بالاخونه رو دادی رفته! بدون اینکه ازین دیوث پدر(وکیل) بپرسی ارزش و متراژ اون ملک چقدره سینه سپر کردی و دادیش واسه بهزیستی؟ حروم زاده اون زمین دو برابر کل دارایی های بابامه،د اخه تو گوه خوری؟مگه من خودم چلاق بودم که پول بابامو بدم گشنه های مردم بخورن؟
    با تته پته گفتم: چ چی؟... دو...برا...دوبرابر؟
    با پوزخند نگام کرد، اشکم درومد، دیگ باختم، تازه فهمیدم تو چه مردابی گیر افتادم، تازه فهمیدم چرا انقدر عز و جز میکرد!!تازه فهمیدم اون زمین چه ارزشِ کَلانی داشت!
    گفتم: دیر نشده...
    اره، ولی خب دیگ زیادی تو دست و پامی میفهمی؟
    با ترس گفتم: من... اصلا ببین...واقعا نمیدونستم...ی یعنی...من... مَ... ن خودم درستش... این موضوع...قابل حله!!
    بچه ها...
    با ترس به دو تا غولی که میومدن سمتم نگاه کردم،یکیش اومد با مشت بزنه صورتم که با قفل فرمون زدم رو دستش، آخ گفت و رف عقب، اونیکی هم از پشت منو گرفت و منم با پام زدم بین پاهاش، خم شد و با قفل فرمون زدم به کمرش
    اما این دیگ آخر مقاومتم بود!!
    اولی قفل فرمون و از دستم کشید و چند تا مشت به صورتم زد،یه لگد به زیر شکمم زد که خون از دهنم بیرون پاشید
    افتادم زمین و فقط در جواب مشت ها و لگد ها داد میزدم!!
    پس این بود آخر راهم؟من هنوز فرهنگ سازی نکردم lgbt یعنی چی؟همجنسگرایی یعنی چی!من اصلا خیلی جوونم!!من هنوز عشق واقعی رو پیدا نکردم و بهش نرسیدم!!
    *بسه، اون تن لش رو هم بردارید ببرید من با خواهرزادم کار دارم.
    شکمم رو گرفتم و از بالای چشام نگاهش کردم! شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش...
    قدم قدم جلو اومد: تو که تا الان به همه دادی منم روش...اینجوری انتقامم میگیرم،سرمایه میلیاردی رو انداختی تو جوب،شاید یاد بگیری تو کار بزرگتر ها دیگ دخالت نکنی(قهقهه زد)حالا بینم خودت قیمتت چنده؟
    یکی دو دقیقه فقط منگ نگاش کردم،
    بعد عین فنر پریدم، یادم رفت درد دارم!!کم آوردم، بعد یازده سال کم آوردم، جیغ زدم، کلماتی رو گفتم که غیر ارادی بود: جون مادرت، نه، من دخترم، به جون ماه تاج دخترم، نیا جلو، التماست میکنم نیا جلو، گوه خوردم، میگم نیاااااااااا
    پیرهنشو دراورد، منو چسبوند به دیوار، ماهیچه هام شل شده بود، واقعا نمیتونستم مقاومت کنم: نههههه، ببین هر چی بخوای بهت میدم، اصلا من نوکرت نکن جانِ جدت
    نمیفهمیدم چی دارم میگم، فقط گریه میکردم و جیغ میزدم،گردنمو لیس میزد،منو هول داد زمین
    آخی گفتم، خواستم با پام پرتش کنم عقب اما نشست رو پاهام و شلوارمو کشید پایین:جوووونننننن
    تجاوز برای هر زنی افتضاحه، برای دخترها غیر قابل تحمله، اما واسه یه همجنسگرا که دخترم هست فقط بوی مرگ میده!!
    گرمم شد، یه گرمای شدید
    شروع کردم به لرزیدن، نفس ها بالا نمیومد و نفس نفس میزدم،صدای قلبمو داشتم میشنیدم
    گلومو گرفتم
    عرق رو پیشونیم نشست
    برگشته بود!!حملات پانیکم برگشته بود!!
    صدای آژیر پلیس و نیوشا گفتن های اون آشغال اخرین صدا بود...


    چشای سنگینمو تکون دادم
    شوکا: مریم مریم، بهوش اومد چشاش تکون خورد
    مریم: معین برو معاینه کنش
    تو چشام نور انداخت
    کور نشده بودم که!!
    یه صدای دو رگه ای گف خوبه حالش، مواظب باشید عصبانی نشه، مریم بیا بیرون یه چند تا دارو بگیر براش...
    با زور چشامو باز کردم!!
    شوکا: خوبی؟
    نه...این صدای کی بود،نتونستم قیافشو ببینم
    مهم نیست، پسر عموی مریم بود اینم، دوره کارآموزیِ نمیدونم شماها چی میگید بهش؟
    _ به مریم بگو دارو نمیخاد،خودم فلج نیستم یه تازه وارد برام دارو بنویسه، اون عوضی رو پلیس گرف؟
    عصبانی نشیا،راستش نمیدونم چه غلطی کرد ولی ولش کردن، وکیله هم مرده، امم ده دقیقه بعد از اینکه داییت خلاص شده، یه سرباز جنازش رو تو سطل آشغال پیدا کرده، تو میدونی ممکنه کار کی باشه؟دخترداییت و زنداییت اصلا با پلیس همکاری نکردن!حتی شکایت هم نکردن،همه چیز عجیبه و ترسناک
    (مثل همیشه دروغ گفتم،همیشه جوابم همین بود) نمیدونم... دیگه هم هیچ کاری ندارم...


    "نیوشا؟ عزیزم؟ بیا یه چیزی بخور دو ساعته تو اتاقی
    معین بود که صدام زد...
    تایید رو زدم و اشکامو از صورتم پاک کردم، این داستان دیگ رفت تو قسمت سیاه مغزم..."


    نوشته: Niusha_sh

  • 50

  • 14




  • نظرات:
    •   تخم هایش
    • 6 ماه
      • 0

    • کس کش


    •   lovely_grl
    • 6 ماه
      • 3

    • داستانتو دوست داشتم نیوشا جون نگارشت خوب بود و کشش داستانت بهتر به همین خاطر لایک اول


    •   Paranam
    • 6 ماه
      • 1

    • بلاخره اومددددد، منم اومدمممم(خودت میدونی دیگ) لایک چهار
      اصلا مگه میشه تو زندگی نامه ی جذابتو بنویسی من بگم بد؟نظر تخصصی هم که بلد نیستم...میدونی..


    •   Ares.1
    • 6 ماه
      • 6

    • خیلی مبهم بود
      میفهمیدم چی به چیه ، اما خیلی سخت
      بین هرکدوم از دو جمله ها انگار یه فضای خالی بزرگ بود
      از حق نگذریم موضوع جالبی داشت
      ادامه بده و پیشرفت کن


    •   تخم هایش
    • 6 ماه
      • 2

    • هم قافیه شدن رو دوس دارم :((((

      کیر تو کیون اونی که من لایک نکرد (preved)


    •   zzzzz525
    • 6 ماه
      • 1

    • فک کنم جز معدود داستانا بود که خوشم اومد . قشنگ بود لایک


    •   تخم هایش
    • 6 ماه
      • 7

    • ولی دور از شوخی

      ‏انصافا لز بودن خیلی سخته
      یه هفته این پریوده یه هفته هم
      اون پریوده
      همینجوری الکی الکی نصف ماهت میسوزه


    •   Baby_unicorn
    • 6 ماه
      • 1

    • تلخ بود ولی با این حال دوس داشتم :) کشش داشت (rose)


    •   R.B.behruz
    • 6 ماه
      • 1

    • خوب بود اما کمی مبهم بود، دوبار خوندم تا ارتباط لازم رو بین قسمتها پیدا کنم، نقطه قوتش نگارش و املای صحیحش بود، نقطه ظعفش آشفتگی تو مقاطع مختلف داستان، جای بیشتری داشت برای توصیف سکس دوتا لزبین، میتونست خیلی احساسی تر و ظریف تر جلو بره اما در کل خوب بود
      خسته نباشی


    •   Master.shoja
    • 6 ماه
      • 0

    • داستان شلوغی بود هی از یه پله میپریدین رو پله بعدی بدون فاصله یا هر چیز دیگه ای رو نگارشش بیشتر کار کنین خانوم معلم.


    •   hirssaa1
    • 6 ماه
      • 1

    • کمی سیر اتفاقات در نگاه اول مبهم بود اما کشش داستان من رو راغب به فهم و ادامه خوندن کرد. بسیار نگارش زبده و قلم توانمندی دارین. کمی روی انسجام متن کار کنید.
      لایک 9


    •   Nima.naji40
    • 6 ماه
      • 1

    • عالی بود!!تلخ ولی باز هم به دلم نشست...


    •   تخم هایش
    • 6 ماه
      • 1

    • من کلا فحش میدم؛(((((


    •   HYPERMAN98
    • 6 ماه
      • 0

    • فیلمی از اصغر فرهادی


      وجدانن خودت یه دور بخون ببین سر در میاری!!!!


      ریدی اما به سبک مجلسی


    •   Ares.1
    • 6 ماه
      • 2

    • نیوشا جان مدتیه درست و حسابی وقت نمیکنم بیام سایت
      الفرار رو هم نه ، نتونستم بخونم
      نگفتم داستانت بد یا ضعیفه ، گفتم موضوع قوی داره ، اما متن و نوشته جای پیشرفت داره
      من روی همین داستان نظر دادم و قبلیا رو درنظر نگرفتم


    •   royaei
    • 6 ماه
      • 2

    • سبک نگارشت عالیه ؛
      تمرکز روی مرتبط کردنه قسمتهای مختلف با هم خیلی خوب بود ؛
      هیجان لازمم برای خوندن ادامه داستان به خواننده القا میکرد ؛
      غلطهای املایی و تایپی هم نداشتی که تو ذوق خواننده بخوره ؛
      موفق باشی


    •   داریوشم
    • 6 ماه
      • 1

    • سلام
      بد نبود،یا من بخاطر خستگی ذهنی اینطور خوندم یا همینجوریه،داستان یه اشکال اساسی داشت که اونم وصل نشدن خیلی قسمتها به همدیگه بود،منظورم اینه که ما حتی وقتی یه واقعیتیو که برامون اتفاق افتاده رو عینا مینویسیم ،با اینکه دقیقا هم اتفاقاتو نوشتیم اما گاهی مواقع به نظر میاد یه مشکلی هست.مشکل معمولا همین وصل نشدن اتفاقات بهمدیگه ست...این داستان هم برای من اینطور بود،بعضی قسمتها رو نتونستم به هم ربط بدم...اینطوری بگم بهتره:یه داستان خوب،داستانیه که نتونی هیچ جمله یا پاراگرافی رو حذف کنی،یعنی همه چیز بقدر کافی و اندازه باشه.اما این داستانو،میشه خیلی جملاتو حذف کرد و در نهایتم آنچنان تغییری در روند داستان ندید...البته شایدم من زیادی ذهنم خسته ست...و ... مرسی


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 6 ماه
      • 0

    • خخخ


    •   پسرمطیع
    • 6 ماه
      • 2

    • اون چیزی که منظورت بوده تی هست نه طی!!! طی به راه رفتن و طی طریق میگن اما اونی کهدشما منظورته تی درسته


    •   @آروین
    • 6 ماه
      • 0

    • من که چیزی نفهمیدم (dash)


    •   ehsan9705
    • 6 ماه
      • 1

    • تبریک میگم
      کاش اول داستان یه اشاره‌ای به «الفرار»
      می‌کردی.
      خوب بود و قطعا هر خوبی جای بهتر شدنم داره.
      نکته بعدی اینه که زیر کامت دوستان نظر خودتم میگی و مثل خیلی از ..ستان‌نویسای شهوانی که بعد از آپ کردن ناپدید میشن نیستی.
      بازهم تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت میکنم به شرط این‌که میگرن توش نباشه.


    •   jerard96
    • 6 ماه
      • 1

    • دیگه نمیشه با دختر جماعت دست به یقه شد


      خطرناک شدینا


      قلمت خوب بود ممنونم از نگارشت
      هر چند تلخ بود و بریده بریده
      ولی منظور و مفهوم و خوب رسوندی
      لایک


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 6 ماه
      • 3

    • اینکه مبهم بود و کاش یه مقدار بیشتر افکارت رو مینوشتی و منتقل میکردی بجای خود


      ولی نکته داستان این بود که گنده گوزی نکنید که می گاینتون


    •   m...h...a...
    • 6 ماه
      • 1

    • خانم نیوشا رو هم توی نظرات داستان ها دیده بودیم...داستان بسیار جالب بود بدون تناقض و غلط و با قلم گیرا...تبریک میگم...فقط من فک کردم تمام داستان حول لزبین میچرخه ولی خب موضوعات دیگه ام توی داستان دخیل بودن..در کل قشنگ بود..لایک


    •   aramesh.3
    • 6 ماه
      • 1

    • خیلی خوب بود. موضوع جذابی بود. سپاس ازتون.


    •   off_boy
    • 6 ماه
      • 0

    • خيلي قاطي پاتي بود.اصن معلوم نبود نويسنده ي زبون بسته چي ميخواد بگه!
      تا نصفه به زور خوندم و بيخيال شدم.نميدونم چه اصراريه همه نويسنده بشن.بلد نيستي ننويس خب.هموني كه مياد تخيلاتشو مينويسه و هزار تا فحش خوار و مادر ميخوره حداقل معلومه كي به كيه...
      ديسلايك


    •   Sahar3040
    • 6 ماه
      • 0

    • از کی تا حالا لزبینا با جنسیت مرد رو هم میریزن؟ (hypnotized) تو دیگ داستان ننویس که، برو پیش مهران جونت،شهوانی وقتتو میگیره (dash)


    •   Morvarid_dark
    • 6 ماه
      • 0

    • Sahar3040 دنبال عشق میگرده تو شهوانی (rolling) این دختر یه روده راست تو شکمش نیست بابا،مثل سیب سرخی میمونه که بیرونش همه رو کشته اما از داخل پر کرم و لکه، من حداقل به مهران توصیه میکنم گول این موجود رو نخوره،با داستانت هم کاری ندارم به شخصیتت دیس میدم یه ذره صادق باش،تو که پسر بودی حالا شدی دختر؟ (rolling) دختر بودن الان بیشتر به مذاقت خوش میاد حداقل به مهران کاری نداشته باش بی حیا


    •   nima_rahnama
    • 6 ماه
      • 1

    • جالب و پر کشش دستت درد نکنه قلمت مانا
      مهران نیوشا کوفتت بشه (پیرو کامنت های رد و بدل شده)
      خخخخخ


    •   miago
    • 6 ماه
      • 0

    • يه داستان غير اروتيك ديگه ، از يه نويسنده گداي توجه ، يه عده كص ميخ گم و گيج ، كه تو سايت داستان سكسي معلوم نيست چه گوهي مي خورند


      اخه اينا چه ربطي به داستان سكسي داره؟ اينا رو تو كيهان بچه ها چاپ كنيد


      تويي كه لايك مي دي ، خب اگه از جق زدن عذاب وجدان گرفتي ، لايك دادن به اين داستانهاي نامربوط ، درمانت نمي كنه ، كص ميخ ، برو دكتر روانپزشك


    •   marjan_aydin
    • 6 ماه
      • 1

    • خسته نباشی عزیزم
      قشنگ بود دو بار خوندم : )


    •   Zp_mhd
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • نگارشت خوب بود و هرچی سعی میکنم یه اشکال پیدا کنم موفق نمیشم...ولی یه کَمَکی جا برای بهتر شدنم هست ک تو بعدی یا بعدیا حتما موفق تر میشی
      تو این دنیا هرچقد سفت بزنی بالاخره یروزی یکیم به خودمون سفت میزنه ک جاش میمونه تو گوشه ای از قلب و خاطرش قسمته تاریکی از مغز
      ادامه بده...
      موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو