عاشقانه!

    تا خرخره ویسکی خورد، یعنی خوروند بهش.
    هر جرعه رو از تلخی و مزه ی گند میخواست بالا بیاره، اما به زور قورت میداد، روشم چندتا دونه پفک چیتوز و چند پَر نارنگی میخورد که بالا نیاره...
    آخرین بار جوری بالا آورده بود که انگار مشروب‌زده شده بود.
    اما میخواست که مست بشه. باز مست...
    پیک چهارم رو براش پر کرده بود، همراه دلستر انگور.
    اما میدید که بیشتر گیلاس با مشروب پر میشه نه دلستر.
    میترسید بالا بیاره، قبل و بعدش ۱۰جور مزه میخورد!


    بلند شد:
    - وای کاوه! اصل کاری یادم رفته!
    رفت توی راهرو و کفش های پاشنه بلند مشکیش رو هم آورد. با نگاه به کاوه که روی مبل نشسته بود وارد اتاق خواب شد و کفش هارو پوشید و بندهاش رو بست. تو آینه گذرا خودش رو نگاه کرد، موهاش باز بود و همونجور که دلش میخواست روی سینه ها و کمرش ریخته بود.
    رنگِ مشکیِ لباس همون تضاد دلخواهِ کاوه رو با رنگ پوستش داشت.
    بی عجله با سینه های جلو داده و آروم وارد پذیرایی شد.
    کاوه "به به" و "جون" کشداری گفت و کنترل رو برداشت، از فلش آهنگ انریکه و نیکی جم که ریتم تندی داشت رو پلی کرد.
    محیا میدونست که کاوه رقصیدنش تو مستی رو دوس داره، میدونست کاوه لباس کوتاه دوس داره که رون های پُرش تو چشم باشه. میدونست کاوه نمای سینه هاش رو دوس داره که لباس خواب مشکیش رو جوری انتخاب کرده بود که از کناره‌ی بند های لباس، برجستگیِ گِردِ سینه هاش مشخص باشه.
    اما امروز دلش آهنگ آروم تری میخواست، حداقل برای شروع.
    - حریق سبز اِبی رو پلی کن! اول اون...


    کاوه بی حرف حریق سبز رو گذاشت، دست هاش ‌پشت سرش، دقیق تماشا میکرد.
    محیا حرکت پاها رو با این آهنگ خوب بلد بود. حریق سبز استادِ پیچ و تاب بخشیدن به رقصِ بدن بود.
    "بیا کنارم سروِ نازِ بی تاب
    بیا کنارم زیر نور مهتاب..."


    مست شده بود انگار، گرمش بود. گیج میزد. انرژی زیادی ازش میگرفت تلاش برای بسته موندن دهنش!
    مدام تو ذهنش تمرکز میکرد که حرف نزنه، که هیچی نگه. که گند نزنه.
    کاوه کاملا تحریک و سیخ شده بود. لباس زیرِ سیخ شده اش صحنه ی بامزه ای بود. سعی کرد به همون نکته ی بامزه نگاه کنه.
    کاوه بلند شد و لباس زیر خودش رو درآورد و با لبخند جلوش ایستاد، آهنگ تموم نشده بود اما دست رو شونه‌ی محیا گذاشت تا زانو بزنه.
    محیا زانو زد و درست روبه روی اون چیزِ بامزه! قرار گرفت، لب هاش رو باز کرد که کم کم با خوردنِ سرش شروع کنه که کاوه عقب کشید و گفت: "اول مشروبتو بخور خوب بگیرتت."
    - من مستم کاوه! میترسم بخورم بالا بیارم!
    - نترس! بعدش پفک بخور و دلستر.
    سعی کرد بالا نیاره و به سختی آخرین گیلاس تلخ و زهرماری رو سرکشید.
    کاوه پرسید "عربی بذارم؟ اون نانسیه؛ یا میخوریش؟"
    - میخورم. برا عربی تمرکز ندارم... همون هیپ هاپ بذار.


    کمی دلستر سرکشید تا طعم دهنش عوض بشه و همونجور زانو زده به طرف کاوه برگشت که آماده و سیخ روبروش بود.
    آروم تو دستش گرفت و لمسش کرد. کمی دور و برش رو زبون زد تا خیس بشه و راحت تر تو دهن لیز بخوره. کاوه همیشه دوست داشت زبون از وسط بیضه هاش تا سرش کشیده بشه، خیس و نرم، واسه همین صورتش رو بالا برد و آه کوتاهی از ته گلو بیرون داد، همین باعث شد محیا بفهمه داره کارش رو درست انجام میده، کاوه لذت میبره.
    تمام چیزِ بامزه! رو خیس کرد و حالا نوبت لب هاش بود. از سرش شروع کرد به لب زدن و بعدم کم کم تمامش رو تو دهنش جا داد، تمامش بجز کمی از آخرش که ظرفیت دهنش بهش نمیرسید.
    لیز و حلزونی! میخورد و سعی میکرد دندون نزنه.
    کاوه رو هوا بود! موهای محیا رو با دست گرفت تا خودش هدایتش کنه. تند سرش رو با موها عقب جلو میکرد.
    محکم تو گلوش فشار داد، عق زد و کاوه ولش کرد.
    دوباره نفس گرفت و چپ چپ کاوه رو نگاه کرد که اونطور نکنه، همش میترسید بالا بیاره.
    دوباره همه ی چیز بامزه رو تو دهنش کرد و از ته تا سر مکید، مَکِشی آروم و ممتد، و دوباره و دوباره...
    کاوه که انگار راضی شده بود عقب کشید و رو مبل نشست. آهنگ هیپ هاپ رو پلی کرد.
    برای رقصیدن تمرکز نداشت‌. سرش گیج میرفت، ترجیح میداد چیزِ بامزه بازم تو دهنش باشه.
    سرش گیج میرفت و چیز بامزه سرش از دور برق میزد!
    آهنگ پلی شد، عاشق این آهنگ بود و کاوه میدونست.
    رقصید و باسنش رو تکون میداد، تمرکز نداشت و خنده اش میگرفت.
    دست هاشو با عشوه ای ک نمیدونست نماش چطوره بالا برد و تنش رو تاب داد.
    چیزِ بامزه هنوز سرش برق میزد!
    با ریتم تندِ آهنگ برگشت تا کاوه خوب با نمای حرکات باسنِ نه چندان کوچیکش! حال کنه.
    عقب عقب به سمت کاوه رفت و میدونست الان تو این حالتِ مستی خلاقیت زیادی واسه رقص نداره.
    برگشت و همراه با حرکت ماری، و پیچ دادن اندام ها، خم شد و سریع چیزِ بامزه رو تو دهنش غیب کرد!
    صدای آهِ کاوه براش مهم نبود. مهم این بود که داشت میک میزد!!
    و گویا محکم میک زد که کاوه سیلی تقریبا آرومی زد تو صورتش.
    حرصش اینجوری خالی بشو نبود، با میک خوب نمیشد!
    چیز بامزه رو ول کرد و ساعد کاوه رو گاز گ


    رفت، محکم.
    یه سیلی دیگه خورد تا گوشتِ دستِ کاوه از بین دندوناش رها بشه. گیج چشماش رو بست. انرژی زیادی داشت و تخلیه ای نبود انگار!
    کاوه: تو تنت میخاره وحشی! بشین رو اون مبل تا بلیسمش بعد دمارتو درارم!


    اصلا نفهمید کی روی مبل نشست و کی کاوه سرش رو بین پاهاش برده بود و با زبون و لب هاش داشت میخورد.
    لذت میبرد اما نه اونقد که جیغ بزنه، واسه تخلیه شدن جیغ میزد، و البته که صدای مغزش بخوابه؛ که یادش بمونه خفه خون گرفتن رو.
    موهای کاوه رو تو دستش مشت کرد و محکم به وسط پاهای خودش فشارش داد. زبون کاوه تو سوراخش چیز خوبی بود!
    بیشتر فشار داد و آه و ...


    انگار رو یه دورِ خاص میگذشت زمان، گیج و آروم اما گذرا!


    -بسه کاوه! بیا بخورمش بکن توش!


    چیز بامزه رو ندید، چشماش بسته بود، اما سرِ نرمش رو روی لب هاش حس کرد و شروع کرد به خوردن. آهنگا یکی یکی پلی میشدن و با ریتم همون آهنگ درحالِ پخش سرش رو عقب جلو میکرد.
    حرفای کاوه از سر لذت، و آخ و جون گفتناش هم مهم نبود.
    مهم اون صدای پس ذهنش بود، این "آخ" و "جون" و "عاشقِ خوردنتم" گفتن های کاوه به کس دیگه گفته نشده بود، مگه نه؟
    'خفه شو!' تو ذهنش به خودش گفت.
    سینه هاش درد و سوزش و لذت بود، لب و دندونای کاوه رو حس میکرد. از کی کاوه سینه هاش رو میخورد؟ جیغ داشت میزد؟
    گیج تر میشد هر لحظه.


    حتی نفهمیده بود کِی کاوه پاهاش رو باز کرده، کمی تف زده سرِ چیز بامزه اش و داره تلاش میکنه یواش بکنه توش؛ موقع داخل رفتنش تازه هشیار شده بود! درد داشت! تنگ بود...


    خیس بود اما التماس کرد کاوه لوبریکانت صورتی رنگِ خنک رو بیاره بزنه تا آروم بشه دردش، چجوری و با چه کلماتی التماس کرد رو یادش نبود.


    لوبریکانت صورتی خوب بود، خنک بود، نفَس میداد به وسط پاهاش! درد رو یادش میرفت.
    دوباره داشت فرو میرفت و حال نداشت چشماش رو باز کنه، فقط دردی که کم کم تبدیل به لذت میشد رو حس میکرد. چشماش بسته بود، انگار یه واژن شده بود که چیزِ بامزه داره داخلش عقب جلو میره، جز این هیچی حس نمیکرد.


    واسه تغییر پوزیشنا هیچ ایده ای نداشت. فقط وقتی خسته میشد بلند میشد تا پوزیشنی که کاوه میگه رو اجرا کنه، ایستاده با یه پا روی مبل، داگی، به شکم رو زمین خوابیده با یه پا بالا، این لعنتی از همه بیشتر درد داشت.
    سکس طولانی ای داشت میشد.
    هیچکدوم ارضا نمیشدن، تاثیر ویسکی بود، سِر و کرخت شده بودن.


    محیا برای ایستادن از دستاش کمک گرفت، دست کاوه رو که زیاد مست نبود گرفت و روی تخت توی اتاق خواب خوابوندش. تنها وقتی که حاضر بود بعد فرورفتن بازم اورال بره، همین سگ مستی بود.
    دوباره روی کاوه رفت. شروع کرد به خوردن براش و نمیدونست داره چجوری میخوره. در حال خفه کردن ذهنش بود.
    تصاویر دیگه ای پشت پلکاش، عذاب بودن...
    جنگ لرزه آوری بود...



    • انقدر میخورم ک مجبور بشی ارضا شی کاوه! از مشروب قوی ترم.
      ممتد میک میزد و میخورد از ته تا سرش...


    حرف کاوه شوکه اش کرد!
    گفته بود "بخور اما چرا گریه میکنی!؟"


    متعجب دستش رو روی گونه اش کشید. خیس بود!
    - من گریه نمیکنم کاوه، نمیدونم چرا صورتم خیسه!


    کاوه: خوبه آروم باش. یه دیقه استراحت کن!


    محکم با دست به رون کاوه سیلی زد! حق نداری ارضا نشی!
    دیگه خودش میفهمید که داره گریه میکنه...


    کاوه دستش رو گرفت و گفت: "زیاد خوردی قاطی کردی، خوب میشی، پاشو بیا بغلم! استراحت کن، بعد..."


    جیغ زد: حق نداری ارضا نشی!
    کاوه: چشمات دو دو میزنه، یه دیقه گریه نکن! بیا بغلم!
    - خفه شو بخواب!


    دوباره چیز بامزه که کمی خوابیده بود رو تو دهنش کرد. با زبونش بازیش داد، تو دهنش دوباره بزرگ شد. لبخند زد. باز بیدارش کرد.


    تف زد به خودش و آروم نشست روش، وقتی کامل داخل رفت خیمه زد روی کاوه، کم‌کم عقب جلو کرد و بعد تند تر و کاوه داشت لذت میبرد، تمام صورت و حرکات کاوه غرق لذت بود، جز! جز قطره اشک روی گونه اش!
    - کاوه داری گریه میکنی؟!


    کاوه قطره‌ی اشک رو پاک کرد و گفت: "اشک خودته!"
    آروم خندید و ادامه داد: " زنت مست و آتیشی و وحشی برات بخوره و روش بشینه تا حتما ارضا بشی!، در حین کار هم هی اشک بریزه!" و بلند خندید.


    نمیدونست کاوه میدونه خنده دار نیست یا نه، اما صورتش رو پایین، کنار گوش کاوه برد، لاله ی گوشش رو به دندون گرفت و نفسش رو داغ کنار گوشش تخلیه کرد، همزمان بالا و پایین رفتنش رو هم سرعت داد، تا ته...
    بی قراری و تکون های کاوه رو زیرش حس میکرد.
    چند دقیقه تو همین حالت کافی بود تا کاوه با سر و صدای زیاد نزدیک به ارضا بشه.
    از روش بلند شد و با دست کمک کرد به ارضا شدنش.
    اما نه!
    یهو بی هوا تو دهنش کرد تا آخرین قطره‌های آبش، با میک زدن بیاد، صدای نعره مانند و یهویی کاوه بلند شد.
    کاوه دوست داشت موقع اومدنش میک زده بشه...
    مزه ی بد آب رو نتونست حتی تو مستی تحمل کنه، عق زد و رفت دستشویی. همه رو تف کرد و دهنش رو شست.
    رقصیده بود، یه سکس طولانی، براش حتی موقع ارضا مکیده بود. براش تهوع آورتر


    ین بود اما...
    اما کاوه دوست داشت. باید مطمئن میشد چیزی برای کاوه کم نذاشته...


    مغزش رو خفه کرد باز. روی تخت اومد، کاوه داشت با دستمال خودشو تمیز میکرد.
    خوابش میومد، تعادل نداشت.
    لبخند دندون نما و آرامش صورت کاوه نشونه ی خوبی بود.
    کاوه گفت: "نوبت توئه حالا."
    - نمیشم. حالم خوب نیس، تو طول سکس لذت بردم خوب بود. فقط خوابم میاد، غش کنم بخوابم...


    بالاخره کاوه رو قانع کرد که ولش کنه. تمرکز ذهنی کافی واسه ارضا شدن نداشت. تو سکوت و بی خبریِ مستی کاش مغزش می ایستاد؛ اما...
    'من خوبم براش
    من کم نمیذارم براش
    کمبودی نداره
    پس چرا؟
    چرا؟
    چرا؟
    ؟'


    'من مامانم نیستم، هستم؟
    من قربانی ام؟
    من مظلومم؟
    ظالم؟
    جواب خیانت چیه؟
    اگه نتونی رهاش کنی چی...؟
    اگه...'


    سوال های درهم و دیوانه کننده تا وقتی بیدار بشه هم تموم نشدن.
    هیچوقت تموم نشدن...




    تو چشماش نگاه کرد و لبخند اغوا کننده ای زد، یعنی سعی کرد اغوا کننده باشه!
    روی پاهاش خودش رو جا به جا کرد و دست دور گردنش انداخت.
    صداش رو شنید که زیر لب گفت: "چشمات"
    محیا پرسید: چشمام چی؟
    - چشمات یه غمی دارن که وقتی شیطونی ام میکنی باز معلومه. ولی خیلی قشنگن...
    محیا نمیدونست بازیگر خوبی هست یا نه. اما سعی کرد لبخند بزنه، سعی کرد لب هاش نلرزن و بوسه ی خوبی از آب دربیاد.
    لب هاشون قفل شدن و بین پاهای محیا داشت خیس میشد!
    پس خیس میشد. میشد...
    دست هاشون به طرف بدن هم رفت و مالش های سکسی شروع شد.
    هیجان داشت.
    نمیدونست باید چکار کنه، چه کاری سکسیه بعد لب گرفتن؟!
    مغزش لبالبِ فکر، در حال فروپاشی بود.
    'اونم هیجان داشته؟
    دارم لذت میبرم؟
    دارم چکار میکنم؟؟
    چه بوی خوبی میده...
    لباش نرمه!
    بعدش باید چکار کنم؟'
    مات و درگیرِ افکار سمّی شده بود، بی حرکت...
    - خوبی محیا؟!
    خوب بود؟ باید چی جواب میداد؟!
    آها! داشتن لب میگرفتن! با لبخند گفت: لبات نرمه!
    - لبای توام نرمه خب، بیا جلو! تازه داشتم مستت میشدم عشقم...


    عشقم؟ عشق! عشق...


    محیا با احتیاط گفت: لبای توام نرمه!
    - یه بار گفتی قربونت برم. لبام مال توئه! همه وجودم واسه تو اصلا...


    میشد انصراف بده؟ میشد فرار کنه؟
    این حرفا طبق برنامه نبودن!
    با مکث گفت: من یه لحظه سرویس برم و بیام عزیزم.


    هوای سرویس بهداشتی خیلی از اون پذیرایی بهتر بود! اکسیژن داشت...
    چرا داشت کم می آورد؟
    پس کِی عدالت بین ظالم و مظلوم حکم میکرد؟!
    باید ادامه میداد!
    لعنت بهت کاوه...
    لعنت به اون دختره ی لوند و هرزه!
    لعنت به عشقمون!
    لعنت به کم آوردن...


    دستش رو بین پاهاش برد و کمی مالید...
    آخ! کاش اون بماله خب!
    'هوس خوب صدا خفه کنیه واست!' به مغزش گفت!


    بغضی که از کلافگی توی گلوش بود رو پس زد. خرامان از سرویس بیرون رفت. خیسی لای پاش رو کامل حس میکرد.
    بالاتنه ی لخت و جذاب اولین چیزی بود که دید.
    نگاهش از موهای کم پشت و جذابِ سینه به طرف شکم سکسی رفت.
    چقدر لیسیدنی بود!
    خیره و بی حرف جلو رفت. با خودش کنار اومده بود و ذهنش خفه بود.
    کنارش روی کاناپه نشست، تردید رو پس زد و لب هاش وسط سینه ی سپهر نشست.
    سپهر بوی خوبی میداد!
    زبونش رو تا نوک سینه اش برد اما توقف کرد. بعد منحرف شد به سمت شکم. نا نزدیک ناف زبون زد و نفس های سپهر بی قرار شده بود.


    گوشیش توی جیبش ویبره زد!
    خواست محل نده اما کنجکاوی...
    چند لحظه عقب کشید و گوشیش رو از جیبِش بیرون آورد. اسم "کاوه" تمام اعضای بدنش رو بی حس کرد.
    داشت چیکار میکرد؟!
    عقب تر رفت. کاوه بهش پیام داده بود!
    خط اول پیام دورِ سرش میچرخید:
    "سلام عشق من. خوبی؟ امروز..."
    داشت چکار میکرد با خودش؟!
    کاوه حتی تو شرکت هم به فکرش بود ولی اون داشت...
    لعنت!
    شاید بعد از اون خیانت پشیمون شده و دیگه خیانت نکرده باشه!
    بلند شد و صدا زدنِ سپهر براش مهم نبود‌...
    باید میرفت...
    داشت میسوخت.
    لعنت به آتیش مسخره ای که با انتقام به پا کرده بود!
    به سپهر پشت کرد و وارد اتاق خواب شد تا مانتوش رو برداره.
    اشک شادی تو چشماش اومده بود.
    لبش رو گاز گرفت و پیام کاوه رو با حس پریدن تو آغوشش باز کرد:
    " سلام عشق من. خوبی؟ امروز رفیقم باز شام میخواد مهمونم کنه، برو خونه مادرت تنها نمونی عزیزم شاید دیر بیام. دوست دارم. بوس "
    دوست دارم...؟!
    سیم های داغی که تو چشم و مغز و قلبش فرو رفتن چندتا بودن؟


    چرا همون بهونه ی قبلی؟ چرا یه چیز جدید نه؟!
    شاید با یه چیز جدید گول میخورد!!
    اینبار هم باید تعقیبش میکرد تا دم خونه ی اون دختر؟؟
    دوست دارم! عشق!...


    خندید. یهو خندید!
    شاید شبیه لبخند مخترع بمب اتم، وقتی اختراعش متولد شد.
    یهو آروم شد!
    انگار تکه ی یخ انداختن روش وقتی تنش محصورِ آتیش بود...
    آره!
    خب محیا هم دوستش داشت!
    عشق...
    آره عاشق کاوه بود.
    تو عشق، همه چیز باید عاشقانه باشه، حتی "خیانت"...


    گوشیش رو خاموش کرد و داخل کیفش گذاشت.
    ذهنش دیگه هیچی نمیگفت!
    برگشت و با دیدن سپهر روبه روی خودش، بی مکث بازوهای سپهر رو گرفت و لب هاش رو قفل لب های گوشتیش کرد. تو بغل هم پیچیدن و روی تخت افتادن...


    بویِ یخِ سوخته میومد!


    نوشته:‌ Hidden.moon

  • 64

  • 5




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • 2 بار ارسال شده چرا؟


    •   Mamad00021
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • تو فدق ویکسی با شاش رو نمدونی جاکش لب گوشت میشه دیگ کیر نمیش ک کم بزت دیوس


    •   Robinhood1000
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • درود


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خوب بودداستانش ولی ...


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • عزیز جان
      خیلی روان و سلیس و با رعایت آیین نگارش نوشتی و در مجموع خوب بود.
      اما ویسکی خور اینجا کم نداریم. بهتره بیشتر توضیح ندم.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،2 هفته
      • 11

    • نکته اول اینکه همیشه حس میکردم سوم شخص نوشتن سخت تر از اول شخصه. این داستان، روایت سوم شخصش اونقد خوب بود که تا اواخرش اصلا متوجه اینکه سوم شخص نوشته شده نبودم!


      نکته دوم پاراگراف بندی ضعیفه! حیفه اینطور داستانی ظاهر متنش زشت باشه. میتونست خیلی بهتر از اینا در بیاد این قضیه.


      نکته سوم، انتهای داستان یخورده رشته داستان در هم شد. به روونی بقیش نبود و مجبورم کرد بعضی چیزاش رو برگردم و از بالاتر دوباره بخونم. و این نکته منفی ایه.


      نکته چهارم، یه دور ویرایش دیگه لازم بود برا این متن. حداقل دوجا متوجه این اهمال کاری شدم. جاهایی که از وسط کلمه، پریده بود به سطر بعدی!


      نکته پنجم، خیلی برام خوشایند بود که پیچش داستانی بخش نهایی بصورت درونیات شخصیت اصلی بیان شد و تعریف صرف نبود.


      و نکته آخر و مهم ترینش که صرفا نظر شخصی خود منه و ممکنه همه باهاش مخالف باشن، اینکه من شخصا، اصلا طرفدار اروتیک خالص نیستم. به نظرم داستانی که تفصیل توصیف لحظه به لحظه صحنه های سکسیش زیاد باشن، خوندنش بی فایده اس. خط داستانی همراهی بر انگیر مهم ترین نقطه قوت یه داستان خوبه، که متاسفانه این یکی داستان نداشت این خصیصه رو.


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • تجربه طعم و تست انواع الکل رو باید داشته باشی تا بتونی بنویسی ازش
      ویسکی دیگه اونقده زهرمار نیس که بخوای ده جور مزه بخوری پشتش خوش خوراک اگه مال باشه
      یادش بخیر فرودگاه یه جا بودیم یه مغازه ش حراج مشروب زده بود یه یورو ماهم مث این ندید پدیدا چمدون رو پر کردیم تو فرودگاه عمام از گیت اول رد شدیم گیت دوم هم رد شدیم گیت اولیه انگار برق کونش وصل شده باشه گفت یه بار دیگه بیا رد شو و خلاصه در چمدونو باز کردیم ده تا شیشه شراب و یه ویسکی داشتم صدای همشون دراومد منم خودمو زدم به اون راه و گفتم من پاس فلان دارم و معتاد و الکلیم و بزارین برمو ..خلاصه یه حاجی ریشو پشمی ازم تعهد گرفت و گفت لگه یکی دو تا بود میذاشتم حالا ببر بنداز آشغالی دسشویی و بیا برو
      منم داشاقم نبود بردم شرابارو انداختم اشغالی و شیشه ویسکی مونده بود ۳۵ یورو خریده بودمش ، نامردی نکردم دماغمو گرفتم لاجرعه نصف بیشترشو سر کشیدم
      خخخ تا در خونه تو تاکسی هد میزدم


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 17

    • همونجور که قبلا بهت گفتم قلمت رو خیلی دوست دارم. (خنده شیطانی و اینا)
      نکته سنج بودنت تو نگارش و روایت داستان بهترین ویژگیت تو نوشتنه.
      قطعا بهترین کارِت نبود! ولی همچنان جذاب و قابل احترام مینویسی.
      غزل مَزل هم بلد نیستم واست بگم! (همچنان شیطانی و اینا)
      لایک 4


    •   sepideh58
    • 1 ماه،2 هفته
      • 19

    • بوی یخ سوخته میومد
      همین یک جمله جااانِ کلام بود و بس !
      وقتی گفتی داستان داری فکر نمیکردم این باشه با این مضمون ...
      خوندمش و درست مثل جادوگری ماهر هیپنوتیزمم کردی ! منم اونجا بودم ! توی اون خونه با محیا و کاوه!
      صدای ابی توی گوشم بودم‌. دااغ شدم با اون عطش و مستی !
      و آخرش تیکه یخ سوخته ای بودم که خیانت کاوه رو با جون و دل چشید ...
      عاشقانه ای بود درباره خیانت که قلم جادویی تو به زیباترین شکل به تصویرش کشید ماه جانم .
      چقدر دلم تنگ شده بود برای همراه شدن با قهرمان های داستان هات .مرسی که باز نوشتی.
      امیدوارم باز بنویسی !(love)
      پ. ن: سکس توی مستی رو خیلی خوب به تصویر کشیدی ! راضیم ازت .
      لایک ۷ و یه عالمه رز تقدیم بهت (rose)


    •   Ballasa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • Mamad00021


      شما اول برو حرف زدن یاد بگیر بعد بیا کامنت بده ، انگار از طویله در رفته .‌.!


      و اما در مورد داستان : داستانت خوب بود هرچند از خیانت خوشم نمیاد ولی فضاسازی و نگارشت خوب بود .. لایک ..


    •   Hysterical_man
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • اروتیک نمیخونم ولی راجب اون سه چهار خط اول،تا جایی که من میدونم و تجربه دارم زیاد مزه خوردن بیشتر باعث بالا اوردن میشه،مزه رو یکم باید بخوری که اون تلخی و سوزش رو کم کنه نه خودتو باهاش خفه کنی


    •   saman_safa1
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • خوب بود. نویسنده خوبی هستی.لایک


    •   A....k
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • ۱_کاوه دوست داره کیرمو بخوره؟
      ۲_ببین نگارشت عالی بود ولی من پوکیدم و مغزم از یه جاییش به بعد رد داد بخاطر همین دو سه بار خوندم تا فهمیدم چی شد در کل کص عمش


    •   nilajooni
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • تا حالا شده یه متنی باهات کاری بکنه ک حتی سرت هم خارید گوشو بدی دست دیگت ک چشم از متن برنداری؟؟؟؟؟
      حکایت من و داستانته


      لایک ۱۳ بدور از نحسی ای ک میگن تقدیم مهربون ترین رفیق خودم


    •   اسکلت حشری
    • 1 ماه،2 هفته
      • 12

    • چقد تلخ...

      به راستی بهای خیانت (درصورت تداوم رابطه) چیست؟ بخشش؟ سازش؟ انتقام؟ مقابله به مثل؟... این پرسش چالش‌برانگیز رو بسیار خوب چپوندی تنگ داستان، امید است که بلخره پاسخی براش یاف شود...

      درضم کاوه بیاد اینو بخوره (drinks) خخخ

      درضم فضاسازی اورال عالی بود! لایک


    •   پاک‌آلود
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • اون وسطاش گفتم چرا دختره فکرش ی جوراییه حالا نگو ایطور بوده!
      واشرسرسیلندرم از اسم سپهر سوخت
      حالمونم که ریدی توش ولی ارزشش داشت حال عجیبی گرفتم داداش هم سسکی بود هم نبود!!!
      بنویس باز مشتی


    •   sima_loveee
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • چرا خوندمش حالم خراب شد :( :(
      ولی نمیشه از داستانت ایراد گرفت چون تا اخر دنبالش رفتم و رهاش نکردم. لایک


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • لایک 17 در نهایت احترام
      همه چیز داستانت خوب بود به جز پاراگراف بندی ضعیفش, تا انتها خوندم و لذت بردم,امیدوارم بیشتر ازت بخونم دوست عزیز.


    •   Siin-miim
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • لایک 18
      مثل همیشه عالی و جذاااااااب
      ناموسن یکم بیشتر بنویسید سطح داستانا بره بالا بگا رفتیم از بس داستان تخمی خوندیم یه 4 تا اینجوریم بخونیم بشوره ببره بقیه رو -__-


      13


    •   ehsan9705
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • یه دسته گل تقدیمت.
      شهاب‌سنگ امشب بودی


    •   Raha.1616
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • تف به اونی که عاشقت میکنه و خیانت میکنه و بهت یاد میده خیانت کردن بد نی ...


    •   Naziiiii
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • خسته نباشی عزیزم (rose) خیلی عالی بود، خیلی!! انقد زیبا حس هارو منتقل کردی که انگار ما همه محیا بودیم ...


    •   Mohamadbwd
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کککک یییی ررررر مم تو ک س نننه اون ک س خ ولایی که لای کت کردن


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • چقدر خوبه که بازم از هیدن مون عزیز میخونم:)
      فکر میکردم دیگه فعالیت نداری:)
      بی نهایت خوب بود و خواننده رو با خودش همراه میکرد:)
      25 (rose)


    •   Alfred_H
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • میشه گفت به واقع ایرادش همون مزه زیاد خوروندن برای بالا نیاوردن بود که دوستی هم گفتن.
      اما قلم و موضوع داستان رو پسندیدم و لایک دادم.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • بیش تر از هر چیزی تو داستان ، عاشق فضاسازی عالیتون شدم. بی بدیل و تکرار نشدنی.
      خیانت در جواب خیانت؟ واسه من قابل تایید نیست ولی خوب تونستید به نوشته دربیارید.
      در مورد روونی داستانتون ام حرفی بجز عالی نمیشه گفت.
      موفق باشید خانم
      لایک.


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • قشنگ بود، گفتنی ها رو بچه ها گفتن. لایک ۲۹ تقدیم شما.


    •   BRICE
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • ali bood.


    •   Eshghiu
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • چهلمین لایک رو زدم به سلامتی قلمت بانو.


    •   Alouche
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • موضوعش بد نبود ولی من خیانت ندوس...نه لایک نه دیس


    •   Ni_sh_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • خُب گفتنی ها رو گفتن دوستان...


      دوبار خوندم و مثل مهران جان فک میکنم بهترین نبود اما خوب نوشته شده بود. لایک "42"


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک چهل و سوم با افتخار تقدیم میکنم بهت خانم هیدن مون .
      نقدش باشه برای فردا.
      صد البته خوندم.


    •   amir.m.77
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • (rose) :) (rose)


    •   KeNzO21
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • با اینکه موضوع داستان غم انگیز بود ولی دوسش داشتم!مثل همیشه یه سر و گردن از باقی داستانای سایت بالاتر و جذاب تر و قشنگتر!خسته نباشی ماه عزیز که کلی وقت گذاشتی و این داستان قشنگ رو براموون نوشتی!?❤


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تمام اون نکته که آقای شرک اون پایین گفت میشه ۵ تا لایک که امشون رو لوله میکنم میکنم تو کونت


    •   romana
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عدالت بین ظالم و مظلوم
      با تصمیم های خائنانه.
      گرچه تمام داستان از جسم و سکس پر شده ست،ولی باز هم مایه هایی از احساس و تعلق در لابلای داستان پیداست.
      دستمریزاد.
      خواندنی و تاثیر گذار.
      منتظر بعدیها هستیم


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی شلوغ وپلوغ بود چیز خوشمزه نوش جونتون (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • بنظرم هرچی بگم نمیتونم حسم رو کامل منتقل کنم فقط میتونم بگم قشنگ بود.
      لایک۴۹ با افتخار


    •   p.s.n
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • امشب کون مغزم پاره شد از بس کسشعر خوندم (dash)


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مسخره :| چیز بامزه یعنی چی؟!مسخره میکنی؟


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • like it (rose)


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • حمید 30گاری خراب اون احساسات پاک و لطیفتم که واسه انتقالش به مشکل برخوردی.
      اصن سلطان احساس فقط خودت (rolling)
      بگو نخوندم و تامام.
      نویسنده عزیز دوستمون رو معرفی میکنید برامون؟؟؟ (rolling)


    •   Hidden.moon
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • اوووو
      نخونده یعنی؟ کوتاه بود ک


      آقا شپش قرمزه معرف حضورن دگ خخخخ


    •   Abnabatkiri
    • 1 ماه
      • 0

    • پست ترین رفتار در برابر خیانت ، تلافیه
      که باعث میشه این مهر رو پیشونیت بخوره :
      وفاداری لیاقت میخواد!


      پس هرگز سراغ موضوعی که باعث و بانی فروپاشی خیلی عشقا شده نرو، وقتی هیچ درک درستی از وفا و خیانت نداری.
      افتضاح بود


    •   Minow
    • 1 ماه
      • 0

    • عزيزم اون عرقه ك زهرماره با ده مدل مزه ميخورن ن ويسكي و اينكه شراب و تو گيلاس ميخورن ن ويسكي و وودكارو و نكته بعدي هم اينه ك جواب خيانت خيانت نيست فقط كسي ك خودش خارش داره خيانت و بهانه ميكنه و خودشم ب اسم تلافي خيانت ميكنه و نكته اخر اينه ك سكس تو مستي معمولا اصلا حال نميده مخصوصا تو اين درجه از مستي


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو