عاشقانه های من با صبا

    1395/10/22

    خاطره های من شرح دنیای زنانگی و عاشقانه دو دختره، لطفا اگر از این روابط خوشتون نمیاد وقتتون رو هدر ندید


    " عیدت مبارک دختر، با کلی آرزوهای خوب" سند کردمش، آن بود، اما بازش نکرد.
    تا شب هزار بار تلگراممو چک کردم، سین نکرد که نکرد.
    ببین چه جوری میره رو اعصابم دختره ی لعنتی، مگه میشه اون الان نت نداشته باشه ؟
    نفهمیدم شب عید دیدنی خونه عزیز جون چه جوری گذشت، بعد از 4 ماه یه تبریک عید هم زیاد بود آیا ؟
    چقدر احمق بودم که با این همه بی اهمیتی بازم دوسش داشتم. بازم براش میمرم، باز هم فقط منتظر یه اشاره بودم.
    5 ام عید بود که مامان گفت :" به به سحر خانم، کجا به سلامتی شال و کلاه کردی؟"
    - میرم بیرون کار دارم، امشبم جایی نمیاماا خودتون برین!
    یه پشت چشمی نازک کرد و راهشو کشید رفت سمت آشپرخونه
    زدم بیرون، دیگه نمیتونستم طاقت بیارم
    میدونستم امروز دفتر نشریه بازه و میره سرکار، عجب عید مزخرف و سردی هم بود... ماشین و تو عباس آباد پارک کردم و انداختم پیاده میرزای شیرازی و اومدم پایین، سر کوچه رسیدم نگاهی به ساعتم کردم هنوز مونده بود تا ساعت 1 ، خشکم زده بود، سرکوچه تکیه دادم به دیوار دستامو زدم زیر بغلم، مامان گفته بود حالا مانتوی عید که فقط نباید شیک باشه یه کمم گرم باشه چیزی نمیشه، هوای بهار دزده، یکی نبود بگه دزد کجا بود مادر من، دخترتو خیلی وقته دزدین خبر نداری، ساعت 2 شده هااا بازم از این دفتر کوفتی بیرون نمیاد، نمیدونم چی می خواد اینجا سرو ته شو میزنی میپره میاد...
    ساعت 2 و بیست دقیقه بود که با همکارش که عکاس مجله بود اومد بیرون، داشتن با هم خوش بش میکردن، آخر سر هم دست دادن و جدا شدن، تو دلم آشوب بود، میخواستم پسره دیلاق شلوغ شینیونی و بگیرم لت و پار کنم. خودمو کشیدم کنار تر سرش تو گوشیش بود و راه میومد، خیره نگاهش میکردم، خدایا من 4 ماه بود از دیدنش محروم بودم، قلبم داشت بی امان میکوبید، یه لحظه سرشو بلند کرد و دید....
    همون پالتوی شیری و رو که واسش خریده بودم پوشیده بود، با رژ کالباسیه پررنگ که میدونست متنفرم از اینکه کس دیگه ای غیر از من رو لباش ببینه.
    آروم آروم اومد سمتمو نگاهم کرد، بعد از چند دقیقه گفت:
    + از کی اینجا وایسادی تو این سرما؟!
    - چه فرقی داره؟
    + سحر اومدی اینجا چیکار؟
    با اخم نگاهش کردم، لحنم تند شد
    - اومدم اینجا چیکار؟ صبا اومدم اینجا چیکار؟ اون گوشیه لامصبتو یه نگا بنداز میفهمی؟
    تندی صدام دیگه تبدیل شده بود به داد:
    - تو اصلا میفهمی من دارم چی میکشم؟! تو اصلا درک و شعور داری؟ اصلا فهمیدی من چی کشیدم تو این 4 ماه دوریت؟ اونوقت الان آرا بیرا کردی با این بچه سوسول...
    که یهو داد زد:
    + با این بچه سوسول چی ؟


    بینمون فقط سکوت بود.
    راه اوفتادم، دلم واسش تنگ شده بود، بعد از این دوریه سخت تنها کاری که میتونستم بکنم همین بود، راه افتادم سمت خیابون، مث یه بچه گربه دنبالم راه افتاد، آخخخخ که دلم داشت ضعف میرفت واسه یه لحظه بغل کردن و بوئیدنش، دستمو گرفتم جلوی پرایدی و گفتم :
    - سر مفتح؟
    دم ماشین پیاده شدیم، میدونست کجا ماشین و پارک میکنم همیشه!
    نشستیم تو ماشین، جفتمون خیره شده بودیم به رو به رو، راه افتادم سمت خونه اش ، قبلنا خونمون بود، رسیدیم سر کوچه، در و باز کرد و پیاده شد، اومد که در و ببنده گفتم: صبااااا
    نگاه کشداری کرد و گفت: جانم.
    (پیش خودم گفتم کاش نیومده بودم، کاش ندیده بودمش، از الان دوباره چجوری اون حال خرابی مو تحمل کنم؟! چیکار کنم دوباره با فکر نبودنش، با پس زدنش، با بی محلیاش، چقدر احمقی تو آخه سحر، تصمیمشو گرفته، میخواد بعد از مریضیش تنها باشه.....)
    صداشو شنیدم که گفت: سحر ؟
    نگاه سردمو بهش دوختمو گفتم:
    - فقط اومده بودم عید و بهت تبریک بگم، پیاممو سین نکردی.
    + چند لحظه مکث کرد و گفت: میرم بالا قهوه درست کنم، اومدنی یادت نره در راهرو رو ببندی، خانم تبریزی غر غر میکنه.
    قنددددددددددددد تو دلم آب شد، اجازه داد برم بالا، چند لحظه گیج بودم ، ماشین و پارک کردم ، تو آینه نگاه کردم و راه افتادم سمت خونه.
    در آپارتمان و بستم.
    صدای آب از آشپز خونه میومد، چشمام و بستم و بو کردم... خونه ای که تمام عاشقانه هام اونجا بود، خونه ای که حتی به ترکیبش دست نزده بود، عکس خندون جفتمون هنوز روی اپن، انگار نه انگار که وسط همین هال بهم گفت: برو، برو دنبال زندگیت، مریضیه من معلوم نیست با من چیکار کنه، نمیخوام معطل من شی!
    با صداش به خودم اومدم
    + نمیخوای بشینی؟
    از اون موقع که اومد بالا کی وقت کرد بره این لباس و بپوشه؟ تاپ و شلوارک سکسی که دختر داییش بهش کادو داده بود و من چقدر حرص خوردم که غلط کرده دختره عوضی که از این کادو ها به تو میده....
    زیرش سوتین نبسته بود، میدونست من واسه اینکه اون سینه های لعنتیشو ببوسم حتی جونمم میدم.
    - چرا پیاممو سین نکردی؟
    سرشو انداخت پایین و رفت رو مبل کنار پنجره نشست.
    - صد دفعه گفتم اونجوری نرو جلوی پنجره، با شمام، میگم چرا پیاممو نخوندی؟


    صداش از ته چاه در میومد: صبا من و اون همکارم چیزی بینمون .....
    - م ی گ م چرا پیاممو نخوندی؟
    - یهو بغضش ترکید، بریده بریده و بین هق هق اش گفت:
    + واسه اینکه بیای، واسه اینکه حرصت بگیره بیای، سحر دوریت دیوونه ام کرد، میدونستم جوابتو ندم میای، جوووووووووووون دادم تا بیای....
    اشک های نازش داشت دونه دونه از چشماش میچکید و من مات بهش نگاه میکردم.
    + هر روز به خودم گفتم: آره من بد کردم، من باهاش بد صحبت کردم، گفتم بره ، گفتم مریضم نمیخوام الاف من شی، ولی بازم هر روز منتظرت بودم، گفتم الان پیام میده، الان میاد، الان زنگ میزنه ، گفتم من و تنها نمیزاره با این مریضی کوفتیم، گفتم برمیگرده، بازم با همیم، بازم کنارش آرومم، بازم ....
    خشکم زده بود، مات و مبهوت نگاش می کردم، آروم آروم سمتش رفتم و موهاشو از روی شونش زدم کنار...
    باز هم لبام به لباش گره خورد، مزه لبهاش با اون رژ پرنگ کالباسیش، چشم هامو بستمو لبهاشو مکیدم، صبا با ولع همراهیم میکرد، مثل تشنه ای که بعد از مدتها آب دیده باشه.
    شالمو از سرم برداشتم، داشت دکمه های مانتومو باز میکرد.
    بین بقض و گریه خودشو لوس کرد و آرووم گفت:
    + قهوه تو بیارم؟
    مانتومو در آوردم، تاپ مشکی و شلوار جین داشتم، نگاهی بهش کردم و گفتم: به نظرت من الان تورو ول میکنم قهوه میخورم؟
    یه لبخند ریزی زد، من میمردم واسه این خنده هاش،
    رفتم توی اتاق خواب، روانی لباسای منو چیده بود روی صندلی توی اتاق، گرمای بخاری مطبوع بود، لباسامو در آوردمو رفتم زیر پتو روی تخت، تو چهارچوب در وایساده بود و نگاهم میکرد، آروم اومد کنار تخت تاپ و شلوارکشو در آورد و با یه شورت اومد زیر پتو، گرمای بدنش، بوی تنش بعد از این دوری داشت دیوونه ام میکرد، کشیدم سمت خودمو اومدم روش، لبهاشو بوسیدم و آروم آروم اومدم سمت گوش و گردنش، مثل همیشه با بوسیدن گردنش آه و ناله های کشدارش شروع شد، سینه ها شو میبوسیدم و سرشو با نوک دندون گاز میگرفتم، نگاه های با نازش بیشتر حشریم میکرد، وقتی رسیدم به بهشت لای پاهاش فقط لیسیدم، صبا مال من بود، سهم من بود، برااای من بود، توی اون لحظاتی که من نبودم هم مال من بود، من فقط میلیسیدم، و با دستهام سینه های گرد و نرمش رو لمس میکردم، خدایا من چی میخواستم دیگه از این دنیا؟؟؟!
    چنگی زد به موهامو بین آه و ناله هاش گفت :

    آروم گفت: سحر؟
    - گفتم جون سحر؟
    + دیگه تنهام نذار


    نوشته : سحرناز-لزبین

  • 18

  • 4




نظرات:
  •   Mani_blackrose
  • 9 ماه،1 هفته
    • 1

  • داستان خوب بود اما من كلا لز دوست ندارم


  •   sami_sh
  • 9 ماه،1 هفته
    • 4

  • اوه سحر جان! این بود پس!!!
    جز چندتا غلط تایپی خوب بود جانم البته اگه قاطی نمیکنی عزیزم (biggrin)


    یاس سفید متشکرم از لطفت


  •   deep.blue
  • 9 ماه،1 هفته
    • 1

  • راضیم ازت ...خوب بود لایک


  •   SEXI_GIRL75
  • 9 ماه،1 هفته
    • 1

  • بهترین لذت دنیاست


  •   Mania-les
  • 8 ماه،2 هفته
    • 1

  • حس زنانه خوبی داشت (inlove)


  •   behnam2555
  • 6 ماه،2 هفته
    • 0

  • عشق لعنتی همه جورش خوشگله
    قشنگ نوشتی


  •   Robinhood1000
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • خییییییییلی زیبا نوشتی سحرجان، لذت بردمه لایک18


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو