عاشقانه یک همجنسگرا (۱)

    سالگرد فوت مادرم بود،همه ی فامیل توی خونه ی داییم جمع شده بودن ، یکسال مونده بود به کنکورم بعد مرگ مادرم تقریبا هیچی برام لذت نداشت ، از زندگی بریده بودم با کسی حرف نمیزدم با کسی دوست نمیشدم نمیتونستم جواب تلفن کسی رو بدم، دنیا برام خاکستری شده بود. یادمه اون موقع حسی که به پسرای دیگه داشتمو درک نمیکردم با خودم فکر میکردم شاید نداشتن برادر باعث شده که این حسو داشته باشم، میدونستم همجنسگرایی چیه ولی نمیدونستم همجنسگرام، شایدم نمیخواستم باورش کنم. توی دوران راهنمایی با یکی از دوستام برای یک بار رابطه داشتم که حتی ازش لذت هم نبردم و همش به خاطر اصرار اون بود و بعد اون رابطه دیگه هم دیگرو ندیدیم . یه پسر خاله دارم که ده سال از من بزرگ تره،فاصله سنیمون زیاد معلوم نبود چون هم قیافش هم اخلاقش کوچیکتر از سنش میخوره. از بچگی هر وقت باهاش بودم احساس آرامش میکردم ، بعد از فوت مادرم تنها کسی که واقعا پیشم بود و آرومم میکرد اون بود. اسمش سیناست، خانوادش حتی از خانواده ی من هم مذهبی ترن. از وقتی دانشگاهش تموم شد میخواستن براش زن بگیرن ولی هر دفعه یه بهونه ای میاورد . وقتی همو دیدیم بغلم کرد، گفت دلم برای خاله تنگ شده، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه محکم تر فشارم داد.
    نزدیکای نیمه شب بود، همه فامیل قرار بود توی خونه ی دایی بزرگم بخوابیم یکی از اتاق هارو داده بودن به ما چهارتا پسر خاله ، من سینا داشتیم جا هارو پهن میکردیم که بخوابیم، به من گفت کجا میخوای بخوابی گفتم فرق نمیکنه فقط میخوام بغل تو باشم،خندید باهم وسط اتاق دراز کشیدیم، دستمو انداخته بودم دور سینش،گرم بود همینطور که بغلش کرده بودم خوابم برد نزدیکای گرگ و میش از خواب پریدم، سینا بغلم خواب بود پیشونیش رو بوس کردم میخواستم دستم رو ببرم زیر پیراهنش ولی دو دل بودم با خودم کلی کلنجار رفتم و اخر دستمو از زیر لباسش گذاشتم روی شکمش حس خوبی داشت بالا تر رفتم بدنش نحیف و استخونی بود نا خودآگاه دستم رفت روی شلوراش حس عجیبی بود از یه طرف میترسیدم بیدار بشه و از یه طرف میخواستم ادامه بدم. صبرم تموم شد شروع کردم بوسیدن از لبش بیدار شد ولی تکون نخورد نمیدونستم باید چیکار کنم ترسیده بودم ولی دیگه راه برگشتی نبود ، دستمو بردم توی شلوارش ولی بازم عکس العملی نشون نداد ، آلتش توی دستم بود هنوز کامل سفت نبود ولی گرم بود یهویی سرمو بردم زیر پتو ، داشتم براش ساک میزدم ولی بازم تکون نمیخورد مثل یه آدم مرده بود با توی فکر خودم میگفتم مگه چقدر حقیری که با کسی میخوابی که حتی به خاطرت یه تکونم نمیخروه، سرمو از زیر پتو آوردم بیرون چشامو بستم، میخواستم بخوابم ولی فکر و خیال امونم نمیداد ؛تکون خورد؛ چشامو باز کردم سینا زیر پتو بود ، خیسی رو روی آلتم حس میکردم ، کشیدمش بالا تا میتونستم لباشو بوسیدم انگار دوباره دنیا برام رنگی شده بود، همه ی غم ها تموم شدن ، داشتم آینده خودمون رو تصور میکردم که شنییدم یکی دستگیره رو فشار داد، زود خودمونو جمع کردیم، بابای سینا اومده بود برای نماز صبح بیدارش کنه، بلند شد با حسرت دور شدنشو میدیدم و کاری از دستم بر نمی اومد، منتظر موندم که برگرده ولی خبری ازش نبود، بعد یک ساعت انتظار رفتم دنبالش بگردم، توی حیاط نشسته بود و داشت فکر میکرد ، رفتم سمتش و سلام کردم با سردی جوابمو داد و برگشت توی خونه، دنیا دوباره روی سرم خراب شد ، تا چند ساعت با هم حرف نزدیم تا بالاخره تنها گیرش آوردم ، نمیدونستم چی بگم فقط به چشای همدیگه زل زده بودیم، فهمیدم دیگه همه چی تموم شده الان ۵ سال از اون اتفاق میگذره و هنوز باهم در مورد اونروز حرف نزدیم رابطمون هرسال با هم سرد تر میشه و توی تمام مهمونی های خانوادگی خودشو از من دور میکنه، پدر و مادرش هنوز نمیدونن چرا از ازدواج سر باز میزنه ولی من میدونم، چون پسرشون همجنسگراست حتی اگه خودش هم قبول نداشته باشه. بعد این همه سال تونستم قبول کنم که همجنسگرام دیگه ازش خجالت نمیکشم شاید از بقیه مخفی نگه دارمش ولی از خودم قایمش نمیکنم ، هنوز روزی رو میبینم که سینا هم به این نتیجه رسیده باشه و دیگه از خودش مخفی نشه شاید اونروز دوباره بتونیم با هم باشیم.


    نوشته: علیرضا

  • 21

  • 5




  • نظرات:
    •   خوشگلخانم
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • چرااولش خوردش بعد رفت؟؟؟


    •   Amir_78
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • قشنگ بود لایک چهارم تقدیمت!


      فقط به نظر ته داستان رو بستی ولی از اسمش مشخصه ادامه داره یکم گیج شدم!!!


    •   shrm
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود علیرضای عزیز
      ادمین ۴تا داستان درست اپ کنی زیر حجم اینهمه فحش از طرف کاربرا نمیری،


    •   Mr.Binam
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • اممم
      خوشمان شد


      ولی کاش داستانت رو یکم بیشتر کش میدادی و با خلاقیتت تکمیلش میکردی
      امیدوارم به اونی که لایقشی برسی


      لایک دهم برات


    •   Pesare_kir_koloftt
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • هیچمس نمیتونه همجنسگرا ها رو اونجوری ک باید و‌ شاید درک کنه :(


    •   hasti_nox
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • خوب بود..امیدوارم داستانای بهتری ازت بخونم :)


    •   ساسان1368
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بودش خیلی از همجنسگرا ها این مشکل دارن و اینکه باید پایه خوبی برای خودشون داشته باشن تا تو روحیه اشون اثر بد نزارن .


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • کونی ابله یارو ده سال ازت بزرگتر بود بعد نه قیافه اش نشون میداد و نه اخلاقش؟؟؟؟؟
      مثلا باید وسط جمع می گرفت و میگاییدت که اخلاق سگیش نشون بده؟؟
      گوساله تو یه سال مونده به کنکور یعنی ۱۷ سالت بود و اون ۲۷ ساله بعد نشون نمی داد قیافش
      برو عنت رو بخور بچه الاغ کونی ، حیوان میخواهی بدی بده ولی از کیر پسرخاله بالا نرو .
      اینجا هم فاز همجنسگرایی و فلان برندار . بگو کونم میخارید دادم . انتر


    •   کاندوم.مفروش.جهنم
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی عالی بود منم همجنس گرا هستم و واقعا سخته به کسی بگی اینو اگه کسی هم بفهمه فقط میخواد سو استفاده کنه ادامه بده


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی بود لایک،،اگه من این مهتی پاشنه طلا رو گیر میاورد از 3طریق سامورایی کونش میذاشتم که هی نیاد زیر داستانهای گی کصشعر تلاوت کنه


    •   sina_punk1
    • 2 ماه
      • 0

    • واقعا قشنگ بود


      مهارت توی نوشتن و احساسی بودن متن خیلی برام لذت بخش بود


    •   H_Roshanfekr
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • قشنگ بود...
      درد زخمهام تازه شد ...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو